مجموعه مقالات نویسندگان
 سرمقاله : آرمان من دانشجو - نشریه تجدد - پاییز 89

مهرشاد ایمانی

جوانه یار از آن بهار که نام مهر بر سینه دارد، آیین شجاعت بر کف و همیت هزاره ها بر ذهن.

نسل های این مادر پر غرور تاریخ ساز، انسان ساز بوده است. فرزندانش فاتح جوهر عشق به قیمت فتوای خون بوده اند و غربت زدگان بحر بی آب اندیشه در بیابان جهل آموختند که کوچک چشمه حقیقت را به اقیانوس خیال خود پیوند زنند و در پی آن سال ها ریاضت و مصائب به جان خرند تا آن که روزگاری از دل همان رنج ها، غنچه های خشکیده علم به بوستانی سرسبز بدل شود.

آری مهر بهار حقیقت است در میانه خزان. شکوه عشق است در زمانه ستم و سرای نور است در ظلمات ظلم.

شرب شراب را  ز حقیقت گوید و ندای اعتراض به بار آرد و لاینفک جذبه خویش جر آمدن بر جرثوم ظلم است.

مهر فعل است و فاعل آن رهپویان دیار عشق اند. پاکبازانی که بی آلایش دنیی سر بر ترازی عدل نهند و آن چه را بینند که عدالت گوید.

آنانی که چونان استاد شهید از علم سخن گویند، از رأفت لبخند زنند و بر جور شمشیر کشند. بر ریسمان شـرافـت چـنـگ زنند و قدوم جذیل خویش را بر کوه پایه های البرز چونان سلف خویش نهند و بلند آواز از رسالت های خود خوانند.

خوانـیـم و خوانند که نام ایشان بی هیچ اغراق دانشجو است.

نه بر اعم که خیل تباهی به چشم است. حتی اگر نام را در پیش و پس کشند، اما ز اعتبار ساقط آن زمان که بی رسالت دنیا خورند.

سر ز بام و شکوه اندر خیال، نِی. اندر حقیقت جاودان بشری برآورد، به هنگامه وصال پر غریو حقیقت که از دست و زبان هر نیاید، ز فکر و خیال وی برآید. و بر آیین خویش،  بر  آیین پدران خویش، مادران خویش و نیکان خویش، سرها بریده بینی، بی جرم و بی جنایت.

عشق را در جام خون،  نور  را  در  مـبحـس  سـجـن و لبخند را  لحظه فنا آموختند  تا  برای پایداری ایمانشان  شهید باشنـد. شهید نه آن که دست مایه سوء استفاده نااقدسان  گـردد.، بلکه شهید، در فنا می سوزد و صدایش می ماند، نه صورت.

گفتیم که دانشجو، فاعل است، که  گر  فعل  کند  فاعل است وگر فعل را در طریقت سـفلی نهد نه دانـش ماند و نه جویندگی.

علم، چشم است و گوهر. گوهر روان و زاینده روح. پس هر آن کس که علم جوید و چشم بندد، به حیلت اکبر، خود را رجیم کرده است و هر آیینه در میان  حیطان  وهم، سال ها در پی خانه حـقیـقت،  روان  و  سـرگردان است و عجب رسمی که دانشجو ز فعلش  قریب  فردوس نشیند و ز ترک فعلش، در طریقت سفلی.

خیل عموم، قدم بر قدم، نگه بر نگه و لسان از بیان وی گیرند زین رو آن چه که باید، ترویج صدق است، عشق است و نور. پس رسالت وی پیامبر گونه است و پیامبر چون نزد معبود، خطا کند رانده شده.

دانشجو از دو سو بر لبه تیغ است. سویی گرفتار نقصان عمل و سوی دگر، اسیر کینه های حکام ظالم. امااسیر محبس گشتن، به ز اسارت روح است.

اسارت در بند ظالم، عین رهایی است. رهایی از نفس، رهایی از غم و رهایی از خود.

علما، فضلا، عقلا و اهل خرد به جمله خوابند. بزرگان، ثانیه شـمارنـد بـرای منفعت. بزرگان دیگر ز بزرگی خویش، تنها منسب ها به یاد آرند و به هنگامه جلوس جابر، زبان در فام ها به مدح چرخد و در این میان، صاحب فضیلت الهی، پاکبازان عشق اند کـه تألم زمانه بر دوش، خنجر خیانت در قلب و سنگ های سیاه بر پای را تحمل می کنند.

آری، زمانه ما حسرت است، غم است، جور، ستم، جنایت کبری و به  غایت،  ظلم است اما غیور مردان و شیر زنان دانشجو هماره بیرق  نور  را   ز   تجدد   سـبز   برآورند  و  در  سرا  پرده  عدل، لفظ آزادی بیخته و آویخته اند و در مسیر وصال مقصود، در  آغوش  الله  اعتکاف  کنند،  گرچه  آن آغوش سـرخ  و  سرخ  و  سرخ  به  رنگ خون باشد. زیرا  که  آغوش خداوندی در لحظه سرخی اش  سبز  است  و  سبز است و سبز .    

 دانشجو سبک سیر است و پُر بال برای پریدن

رنـج نـامه  مـی نـگـارد  با  دسـت  بـسـتـه

و  دانـش  مـی خـوانـد  بـرای  حقیقت . . .

 

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1389/08/07  |
 خطر از جناح اصول گرایان - نشریه تجدد - پاییز 89

محمد حضرتی

شاید کمتر کسی می توانست پیش بینی کند که در میان چهره های سرشناسی مثل هاشمی، کروبی، قالیباف و لاریجانی که سـال هـا  در  رأس  امور کـشور، در پست های مختلف و مهم این نظام تکیه زده بودند، چهره ای به نسبت ناشناس به نام احمدی نژاد فاتح و پیروز نبرد ریاست جمهوری نهم شود. احمدی نژاد که  بالاترین  پست اجرایی اش شهرداری  تهران بود، شاید تنها اندکی در میان مردم تهران و چند شهرستان  شناخته شده بود و در اکثر شهرها و استان ها، حتی او را نمی شناختند. علاوه بر عدم شناخت مردم نسبت به او، حجم کم تبلیغات ستاد وی نسبت به دیگر رقبایش عملاً شانسی برای پیروزی او در این میدان سخت نگذاشته بود، اما احمدی نژاد فارغ از تمامی حواشی انتخابات نهم توانسته بود با ذکاوت و هوشیاری خود کاری را انجام دهد که اصلاح طلبان چند سال پیش خواسته یا ناخواسته، البته بسیارکم رمق تر ازآن را انجام داده بودند.

او توانست  بر روی برگ کسی بازی کند که چند سال پیش اصلاح طلبان نیز چنین کاری را انجام داده بودند. در سال 76 مردم ناطق نوری را در هیئت  مدیری  از طیف هاشمی می دیدند و اصلاح طلبان نیز بعد از پیروزی، سنگ ناسازگاری با هاشمی را بنا گذاشتند تا شاید بتوانند از این ظرفیت هم به صورت غیر مستقیم استفاده کنند. (عدم همکاری با هاشمی و نقدهای  بی پروا  عـلیـه او  در کتاب ها، مجلات و نشریات مختلف مانع از ورود هاشمی به لیست اصلاح طلبان و نهایتاً مجـلـس گشت)  احمدی  نژاد  هم  این ظرفیت را خوب  شناخت  و  قواعد بازی اش را به خوبی انجام داد. او توانسست از هاشمی علیه هاشمی استفاده کند. بسیاری، حتی از نزدیکان خود احمدی نژاد نیز براین باورند که خصوصاً در دور دوم ریاست جمهوری نهم و همچنین انتخابات دهم تنها 4 تا 7 میلیون از آراء احمدی نژاد ایجابی بوده است و مابقی سلبی و در نفی هاشمی صورت پذیرفته است و همان عده اعتقاد دارند که مناظره خوش چهره و نوبخت در صدا و سیمای جمهوری اسلامی در روشن شدن مواضع احمدی نژاد و همچنین در ابهام زدایی از اذهان مردم نقشی بسزا ایفا کرد.

شخصیت هاشمی آن چنان بود که احمدی نژاد برای هشت سال یا بیشتر بر روی آن، جای ویژه باز کرد !! و بعد از چهار سال هم با همان تاکتیک و شیوه، پا به عرصه ای پر خطر گذاشت. در هر حال احمدی نژاد رئیس جمهور گشت. اما ناشناخته و بسیار محتاج شناخت ! ! !

احمدی نژاد از ابتدا و حتی قبل از دست یافتن به مقام ریاست جمهوری، بارها و بارها اعلام کرده بود که من اصلاً اصول گرا نیستم اما اصول گرایان همچنان اصرار داشتند که او را اصول گرای واقعی بنامند تا خود را در این پیروزی سهیم بدانند. اما احمدی نژاد پس از برگزیدن کابینه اش، پیغام هایی به صورت پنهانی به جبهه ها و احزاب اصول گرا فرستاد که بزرگان شما در کابینه من جایی ندارند و من با نیروهای جوان و تازه نفس، کارم را آغاز خواهم کرد، اما گویی اصول گرایان پیغام های او را در مقاطع مختلف یا نشنیدند و یا نخواستند که بشنوند و همچنان بر اصول گرایایی او و حمایت از او پا فشاری می کردند.

اما گذر زمان به اصول گرایان نیز نشان داد که او هرگز یک اصول گرا نیست . . . و برای آن ها بهتر است که او را اصول گرا ندانند. تا جایی که بزرگترین دشمن و مانع کار دولت، امروز خود اصول گرایان می باشند. درگیری های شدید مجلس و دولت و حتی روزنامه ها و احزاب اصول گرا با دولت نشانه هایی از این درگیری و اختلاف ها می باشد.

اما فارغ از تمامی این مباحث، اگر قبول داشته باشیم احمدی نژاد و طیف سومی وجود داشته باشد شناخت آن طیف از اوجب واجبات است، زیرا هنگامی که ما از اصلاح طلبی یا اصول گرایی صحبت می کنیم به وضوح روشن است که دیدگاه های آنان، ایدئولوژی آن ها، نوع نگاه ایشان به سیاست، اقتصاد، فرهنگ و حتی دین، چگونه است و مهم تر از آن رهبران و پدرخوانده های دو طیف را به خوبی می شناسیم و بیوگرافی آن ها را می دانیم و عمـلـکـردشان  را  پیش رو داریـم و نـهایتاً انتخاب می کنیم که تفکرات مان به کدام یک نزدیک تر است.

اما احمـدی نـژاد  که  خـود را نماینده طیف سوم می داند، هیچ کدام از فاکتورهای شناخت را به همراه نداشت و روز به روز نقاط مبهم زوایای فکری اش قابل فهم تر می شود و  با  اندکی  دقت  در  شرایط می توان اعتقادات و نوع نگاه  او  را  شناخت.  (البته فارغ از هرگونه جهت گیری سیاسی)

اگر اندکی به عقب برگردیم ؛ زمانی که احمدی نژاد در شهرداری تهران مشغول به فعالیت بود، زمزمه ها و اخباری پیرامون نوع اعتقاد ویژه و خاص شهردار تهران به امام غائب به گوش می رسید که بسیار عجیب بود . . . البته آن خبرها و روایات همگی در حد یک شایعه بودند که نمی شد بر روی آن ها حسابی باز کرد، اما چندی بعد فیلمی چند دقیقه ای از وی در محضر آیت الله جوادی آملی گونه ای از این ارتباطات ویژه را بازگو می کرد ! پس از آن هم صحبت هایی پیرامون دخالت امام زمان در اداره امور مطرح گشت که با واکنش های شدید مراجع رو به رو شد.

اما علاوه بر این جنس صحبت های او، احمدی نژاد مباحثی پیرامون ازدیاد جمعیت، حضور زنان در استادیوم و همچنین کم رنگ و محدود شدن مجلس داشته است که شاید در تحلیل و شناخت طیف فکری او به ما کمک کند، اما مطمئناً کافی نیست و به نظر می رسد اگر برای شناخت و تحلیل این طیف، تنها به سراغ احمدی نژاد برویم راه را به اشتباه رفته ایم، چون کلید فهم مطلب شخص دیگری است.

اسفندیار رحیم مشایی ؛ دوست و یار قدیمی محمود احمدی نژاد.

اسفندیار رحیم مشایی که در سال 1329 در رامسر به دنیا آمد، در رشته مهندسی الکترونیک تحصیلات خود را به پایان رسانید.

 وی پیش از تأسیس وزارت اطلاعات در تیم اطلاعات امنیت سپاه فعالیت می کرده است. او عضو اطلاعات سپاه رامسر بوده است و بعد از آن، معاون اطلاعات واحد کومله گردید و با فرماندار شدن احمدی نژاد، او هم عضو شورای تأمین استان آذربایجان شد.

مدیر کل اجتماعی وزارت کشور، مدیر دو شبکه رادیویی پیام و تهران، معاون اجتماعی ـ فرهنگی شهرداری تهران، معاون رئیس جمهور و رئیس سازمان میراث فرهنگی ـ صنایع دستی کشور، جانشین رئیس جمهور در شورای عالی ایرانیان خارج از کشور، رئیس سازمان جهانی شدن و . . . گوشه ای از کارنامه اجرایی وی می باشد. اما نزدیکی و رفاقت فکری احمدی نژاد و مشایی آن جا نمایان شد که با وجود مخالفت های ضمنی مقام رهبری، صحبت های او عملی نشد و بلاجبار رهبری، حکمی مبنی بر عدم استفاده از مشایی در پست معاون اولی به احمدی نژاد ابلاغ کرد، اما بازهم اقدامی صورت نگرفت ! ! !

تا این که این حکم بنابر اجبار،علنی شد. بعد از آن نیز احمدی نژاد مشایی را از آن سِمت برکنار نکرد، بلکه خود مشایی استعفاء داد.

احمدی نژاد بعد از استعفای مشایی در پاسخ به نامه او، به اعتقاد و ایمانی که به او دارد تأکید کرد. این نوع برخورد در طول تاریخ انقلاب کم سابقه است.

مشایی پس از استعفاء از معاون اولی، توسط احمدی نژاد به ریاست دفتر وی  منصوب شد و به عبارتی، در عمل نفر دوم دولت ! ! ! 

با اظهار نظرها و اَعمال نفر دوم دولت، که اکثر آن ها با جنجال همراه بوده است و از آن جا که قرابت فکری او به رئیس جمهور بر کسی پوشیده نیست در رسیدن ما به تحلیلی صحیح تر ذکر برخی از این موارد قطعاً کمکی شایان خواهد کرد :  

1.  دوران اسلام گرایی به پایان رسیده است، البته این دوره تمام نشده بلکه رو به پایان است.

2 . در ایران استفاده از حجاب آزاد است و هیچ فشاری از طرف حکومت در استفاده از حجاب نمی باشد.

3 . جلوگیری از برپایی شادی، اهانت به اسلام است و استفاده از رنگ سیاه، مکروه است.

4 . آذربایجان غربی، ایلام و کرمانشاه، متصل به کردستان است و این قوم از برترین قوم های ایرانی می باشد.

5 . در 29 تیر 87 او مردم اسرائیل را دوست خواند که در پی این ماجرا 200 تن از نمایندگان مجلس خواستار برخورد جدی با او شدند. او در مرداد 87 اداعای خود را تکرار کرد که منجر به تجمع بسیجیان در مقابل سازمان میراث فرهنگی گردید و حتی رهبری در نماز جمعه سخنان او را اشتباه خواند، در حالی که احمدی نژاد بازهم از سخنان مشایی دفاع کرد.

6 . ما مردم امریکا را از برترین ملت های دنیا می دانیم.

7 . حضور در مجلس رقصی در ترکیه.

8 . مراسم حمل قرآن همراه با نوای دف.

9 . ادغام سازمان حج و زیارت با سازمان میراث فرهنگی.

10 . او در 20 دی 88 در جشنواره تحقیقات علوم پزشکی گفته بود : «حضرت نوح با 950 سال عمر، نتوانست مدیریت جامع کند چرا که عدالت را ایجاد نکرده بود. آمدن پیامبران در طول تاریخ برای تمام نشدن دوره های قبلی پیامبری بوده است . . . اگر هر پیامبر مدیریت درستی می کرد عدالت برقرار می شد . . .»

سید موبد علویان؛ یکی از برگزیدگان جشنواره رازی هنگام دریافت جایزه خود، با عکس العملی قابل تأمل به شدت نسبت به اظهارات مشایی اعتراض کرد. او در هنگام حضور بر روی سن، از دست دادن با مشایی امتناع ورزید و یک جلد قرآن را برای مطالعه به وی اهداء نمود.

11 . حضور در گالری هدیه تهرانی و حمایت قاطع از او.

12 . حمایت همه جانبه از خوانندگان لس آنجلسی و دعوت به همکاری آن ها که با برخورد شدید خطیبان نماز جمعه تهران و شهرستان ها مواجه شد.

13 .   . . . .

آن چه که مسلم است، آن است که تمام این مواضع، نشانگر تاکتیک می باشد، اما استراتژی چیست؟

در تحلیل سیاسی، شناخت  استراتژی، بسیار مهم تر از تاکتیک می باشد، اما در تحلیل های پیرامون این شناخت می توان چند فرضیه  و  برداشت  را  که  بیش از  باقی نظریات مطرح اند را بیان نمود :

1 . عده ای بر این باورند که طیف احمدی نژاد، برای استمرار قدرت و انجام آن چه در تفکر خود دارد به مدتی بیش از هشت سال نیازمند است و از این رو با تمام توان، از هم اکنون که فرصتی سه ساله تا انتخابات بعدی باقی مانده، مشایی را برای حضوردر انتخابات آماده می کنند و مشایی نیز می خواهد به هر طریقی و به وسیله اظهارات و اَعمال ساختارشکن، همواره در صدر اخبار باشد.

2 . عده ای نیز با قبول پیش فرض اول مبنی بر ادامه حضور این طیف در میدان انتخابات و مبارزه برای هشت سال دیگر. در تحلیل دوم، استفاده  از تاکتیک  احمدی  نژاد  و  پا جای پای  او گذاشتن، آن  هـم  پـس از هـشـت سال  را،  اشتباهی  محض می دانندوجامعه هدفی، غیر ازجامعه هدف احمدی نژاد را برای مشایی انتخاب کرده اند.

آن ها معتقدند اگر احمدی نژاد پوپولیسم را به عنوان منبعی قدرتمند و شگفت آور به فرهنگ سیاسی ایران وارد کرده است، مشایی باید منبع ناسیونالیسم را ایجاد کند. همچنین آن ها باور دارند که پس از قضایای انتخابات و عدم میل عده ای کثیر برای شرکت در  انتخابات و همچنین حذف کامل احزابی که پایه و مبنایشان را در مباحث ملی گذاشته بودند، ـ احزابی مثل جبهه ملی، نهضت  آزادی و . . . ـ مـی تـوان بر روی  این  قشر  حساب  کرد  و  با  به  صحنه کشاندن آ ن ها در انتخابات، نتیجه انتخابات را تغییر داد و علاوه بر آن کسی، قابلیت طرح این گونه مباحث را دارد  که از درون نظام  بـاشـد، نه مخالف  نظام و نه حتی منتقد آن.

3 . اما عده ای دیگر با گسترده نگاه کردن به قضایا فارغ  از  حضور  یا  عدم  حضور این طیف در انتخابات های  بعدی، این طیف را خطری بزرگ برای نظام می دانند و آن را فتنه ای عظیم بر سر راه جمهوری اسلامی می دانند.

به عبارتی  دیگر این عده معتقدند مشایی فارغ از مطرح شدن،  سخنگوی  واقعی  طیف  خود  می باشد و صحبت های خود را نه برای  جلب  آراء  و  نه برای مطرح شدن است، بلکه  به  منظور است و وی پس از گذشت پنج سال از کار دولت، کم کم  لب  به  ابراز  عقیده  گشوده است.

بر طبق باور این گروه، صحبت های مشایی تماماً برآمده از اعتقادات این طیف  می باشد  (البته تأییدات احمدی نژاد را مؤید ادعای خود می دانند) واین جریان غیر خودی در لباس دوست، خود  را  ظاهر کرده است و در آینده ای نه چندان  دور در مقابل رهبری هم می ایستند.

4 . برخی دیگر اینگونه اظهارنظرهای عجیب و ساختار شکن را ناشی از سیاست دولت می دانند تا با حذف کامل مخالفان و منتقدان خود هم بتواند نقش یک دولت قدرتمند و هم نقش یک منتقد و اپوزسیون را یک جا بازی کند و همواره نسبت به وضعیت موجود لب به انتقاد بگشاید، در حالی که در واقع خود، مجری امور است و آن کس که باید پاسخگو باشد خود دولت است نه کس دیگر. علاوه بر آن، این گروه اظهار نظرهای عجیب و غریب دولتیان را برای جلب توجه افکار عمومی بر موارد و مسائلی از این دست می دانند تا به عبارتی مشایی سپر بلای دولت در این تنگناهای اقتصادی و تحریم های پیاپی باشد.

از سویی دیگر هنگامی که صحبت نمایندگان، دانشجویان، تیتر  روزنامه ها،  سایت ها،  خبرگزاری ها و به طور کل  مردم،  بر روی مسائل  مطروحه  از جانب مشایی باشد، از  توجه  و  کنکاش  در  سیاست خارجه، اقـتـصـاد  و  پـاسخگویی دولت نسـبت  بـه روند امور می کاهد.

5 . اما عده ای دیگر همچنان احمدی نژاد را فردی جدای از رفیق دیرنش می پندارند و با اعتقاد کامل به احمدی نژاد و نظرات و شعارهای او، مشایی را جزء اشتباهات شخص احمدی نژاد می دانند و با این مقدمه صحیح که هیچ فردی مصون از اشتباه و خطا  نیست، خطی محکم، میان احمدی نژاد و مشایی می کشند و آن ها را از یک طیف و یک نوع خط فکری نمی دانند و مشایی را فردی غیر خودی می پندارند.

6 . این گروه، مشایی را شخصی دل سوز می دانند و بر خلاف طیف قبلی دقیقاً گفته های احمدی نژاد را تکرار می کنند و صجبت های مشایی را نوع ادبیات او می دانند و البته معنقدند حساسیت ها بر روی او بی جهت افزایش پیدا کرده است. آنها می گویند  که  عده ای  آگاهانه  و  از  هم  اکنون،  چون  متوجه حضور  احتمالی  مشایی  در  انتخابات  بعدی  شده اند،  شروع  به تخریب وی کرده اند.

اما پس از ارائه تحلیل های پیرامونی و بدون موضع گیری، به نظر می رسد، برخی از اتفاقات و وقایع را باید جزو مسلمات دانست و بدون تعصب یا غرض، در وجود آن ها تردید کرد.

به  نظر،  صحبت های  مشایی؛  ـ کسی  که  قرار  بود  به  هر  قیمتی معاون  اول  رئیس  جمهور  گرددـ  گفته هایی  نمی باشد که جزء  اعتقادات  رئیس  جمهور  نباشد  و  به  عبارتی بسیار ساده انگارانه است اگر تردید کنیم  که  مشایی  بدون  هماهنگی با اعتقادات و خط فکری رئیس  جمهور،  شروع  به  اظهار  نظر کند  و  البـتـه پـس  از  آن  هم  حتی برای یک  بار،  رئیس جمهور گـفـتـه  های  او  را  رد  نکـنـد،   بلکه  همواره   بـیانات او را بپذیرد.

ثانیاً به نظر می رسد مشایی و طیف فکری اش به آزادی های فراوانی در عرصه های اجتماعی, هنری و علمی قائل هستند که قطعاً قابل قبول می باشد. و در نظر دارند با طیف عظیمی از هنرمندان، چه داخلی و چه خارجی ـ فارغ از اعتقاداتشان و با اتکاء به  اصل ایرانی بودن آن ها ـ به گفت و گو بنشیند و با دانشمندان و . . . البته با در نظر داشتن موازینی، دعوت به همکاری کنند و از طرفی هم مانع فرار بسیاری از هنرمندان و نخبگان از خاک  خود  شوند  (فارغ از اجرایی شدن این تز فکری) و به عبارتی از  تمام  ظرفیت   ایرانی   در   این  عرصه ها استفاده  کنند.  برپایی همایش ایرانیان  خارج  از  کشور،  ورود  چند  خـوانـنـده لس آنجلسی به ایران و ... نمونه های این امر می باشند و البته از سویی دیگر، با جلوگیری از فشار گشت ارشاد و . . . آزادی های اجتماعی را نیز گسترش دهند. (این هم فارغ از اجرایی شدن یا نشدن آن است)

اما آن چه که باید روشن گردد، نوع نگاه این طیف به آزادی های سیاسی و مدنی، فـعـالـیـت احزاب، مطبوعات و همچنین نوع برخورد با جریانات و تفکرات مخالف می باشد و سؤالاتی بنیادین و اساسی پیرامون  استقلال  قوا،  به  اخص جایگاه  حقیقی  مجلس و بسیاری  مباحث  و  مسائل  سـاخـتـاری  دیگر در ارتباط با طیف مذکور در پیش روی ماست که باید منتظر نظرات و مـوضـع  گـیـری های  آتـی  ایـن  گـروه،  از  زبـان سخن گوی واقعی آن باشیم.

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1389/08/07  |
 از مشهور تا اصول گرایی - نشریه تجدد - پاییز 89

احمد رضا اسعدی نژاد

هنگامی که به بررسی نظریات مشهور فقه امامیه و مقایسه آنها با نظریات جدید می پردازیم، علی رغم قوت این نظریات و ریشه طویلی که دارند، به مسائل جدیدی برمی خوریم که یا در گذشته مطرح نبوده و یا اینکه در صورت وجود، آن طور که باید، به آن پرداخته نشده است. همچنین با نگاهی به وجوه اشتراک این نظریات، به بنیان های فکری و یک طرز فکر و تلقی خاصی از مسائل  برمی خوریم که  امروز  نیز  به  نوعی ادامه آن را در زمینه های گوناگون می بینیم. با نگاهی دقیق تر به این مسئله شاید بتوان ریشه یک دیدگاه سیاسی رایج بین یک طیف فکری خاص در جامعه را در این طرز فکرجست وجو کرد .

اما در مقابل، با نوعی طرز فکر دیگر مواجه می شویم که در برابر این دیدگاه قرار دارد و به مسائل، نگاهی نو و متجددانه دارد و بیش از آن که از دور شدن از اصول هراس داشته باشد، نیازهای جامعه را در نظر می گیرد. این دو اولویت مذکور در این دو نوع ایدئولوژی، نتایج و پیامد های زیادی، هم در زمینه حقوقی و هم در زمینه سیاسی دربردارد.   

همچنین نیازهای جامعه امروزی بیانگر این است که پذیرش نظر مشهور در برخی زمینه ها دشوار است چرا که با این طرز تفکر در برخی زمینه ها نمی توان نیازهای امروز جامعه را برآورده کرد و ما نیازمند برداشت هایی از فقه و قانون هستیم که راهگشای مشکلات حقوقی کنونی باشد و نه برداشت خشکی که با ترس دور شدن از برخی مبانی  فقهی  همراه  باشد.  به  نظر می رسد اگر یک نظر ـ هرچند قوی و مشهور ـ زمانی در فقه کارگشا بوده، اما با نیازهای جامعه کنونی سنخیتی نداشته، باید از آن صرف  نظر  کرد  و  با  توجه  به راه حل های موجود در نظام های حقوقی کشورهای مترقی در امر مورد نظر عمل کرد .

نمونه آشکار، اصرار نادرست قوانین کنونی ما در زمینه سن رشد و بلوغ است که گویی برای جامعه 1400 سال قبل عربستان وضع شده است. زمانی که دختر در 9 سالگی به بلوغ می رسید و از آنجا که زنان در جامعه آن روز مشارکت ضعیفی داشتند، سن رشد اهمیت چندانی نداشت و ظاهراً نیازی به تعریف آن نبود. اما  آیا  در  ایران  امروز  که  زنان پا به پای مردان کار می کنند هم مانند 1400 سال قبل، باید سن رشد و بلوغ را مترادف دانست؟ !

در این که بسیاری از مسائل فقهی در قوانین امروز ما کارآمدند تردیدی نیست، اما دلیلی ندارد که ما همه مسائل را از فقه استخراج کنیم. بلکه بایستی هر جا که با خلاء قـانونی مـواجـه می شویم با مطالعه و بررسی حقوق کشورهایی که در زمینه مورد نظر موفق عمل کردند، از قوانین این کشورها متناسب با نظام حقوقی خودمان، البته با بررسی عدم مغایرت آن با شرع مقدس استفاده کنیم. این امر هرگز نافی آن نیست که در موارد لزوم از مسائل فقهی کمک بگیریم. اینکه بگوییم همه چیز را خودمان داریم و یا باید داشته باشیم، امر ممکنی نیست زیرا همانطور که علوم گوناگون رشد پیدا می کنند، بایستی از آنها استفاده کرد، نه اینکه بخواهیم علمی را از نو ایجاد کنیم. در واقع آنچه امروز دیده می شود قیاس های نادرست مسائل امروز با زمان وضع قواعد فقهی و فلسفه آن ها است و بی توجهی به تغییرات فراوانی می باشد که هر روز در جامعه ما ایجاد می شود. به نظر می رسد همین طرز تفکر موجود در قانون نویسی و قانون گذاری کنونی سبب شده تا ما با مشکلات و خلاء قانونی مواجه باشیم و نظام حقوقی ما راه ترقی را آن طور که باید، طی نکند. سئوالی دیگر که در این زمینه مطرح است این است که چرا ما باید با قیاس های نادرست نظیر آنچه در زمینه حذف دادسرا ها صورت گرفت که بدون تردید امری غیرکارشناسانه بود و ضربه سنگینی به نظام قضایی ما زد، مواجه باشیم؟ شاهدی از این استدلال، بحث خیار حیوان است. جایی که طرفداران نظر مشهور معتقدند خیار حیوان تنها در حالتی ایجاد می شود که مبیع حیوان باشد و نمی توان این خیار را به حالتی تسری داد که ثمن حیوان باشد. دلایل ایشان این است که داشتن خیار فسخ معامله امری استثنایی و خلاف اصل است و بایستی تفسیر مضیق شود، اما این استدلال به نظر درست نمی رسد، چرا که ثمن و مبیع مفاهیم اعتباری بوده و حداقل در این مورد به هیچ وجه موضوعیت ندارند بلکه بایستی به فلسفه وضع حکم توجه کرد و دید علت وضع حکم چیست؟ این توجه امری حیاتی است، زیرا این حکم اگر برای آن وضع گردیده که چنانچه حیوانی فروخته می شود، مشتری تا سه روز اختیار برهم زدن معامله را داشته باشد، این حالت چه فرقی می کند با وضعی که مثلاً اتومبیلی فرخته شود و حیوانی به عنوان ثمن معامله قرار داده می شود؟ در اینجا فلسفه و علت وضع حکم در هر دو مورد یکسان بوده پس چرا باید در دو امر یکسان، دو حکم متفاوت و تبعیض آمیز وضع شود؟ چرا وقتی فلسفه وضع حکم این است که حیوانی که در بیع انتقال می یابد همراه با حق فسخ سه روزه باشد را نادیده انگاریم و بگوییم خیار استثنائی است و باید تفسیر مضیق شود ولو اینکه مغایر  با  فلسفه  وضع حکم و نیازهای جامعه باشد؟ ! نمونه ای دیگر در مورد اثر تعدی و تفریط در وضعیت حقوقی امین است.  آنچه مسلم است این است که ارتکاب تعدی و تفریط، ید امین را از امانی به ضمانی تبدیل می کند، اما اختلاف بر سر آن است که مشهور،  تقصیر  امین  را  موجب  انحلال  عقد  ودیعه می دانند. اما پذیرش این نظر نیز دشوار است زیرا در قانون مدنی، تعدی و تفریط هرگز جزء اسباب انحلال عقود جایز نیامده است، بلکه آنچه سبب انحلال عقود جائز ( اذنی ) می گردد در ماده 954 ق.م آمده است که عبارتند از موت ، سفه و با قیاس اولویت ، جنون، اما هرگز در این ماده و یا در هیچ جای دیگر  ما مشاهده نمی کنیم که تعدی و تفریط از اسباب انحلال عقد باشد. به همین دلیل این نظر مشهور نیز با اصول و قانون، هماهنگی لازم را ندارد.

پیرو مطالب فوق، مشهور معتقد است که حتی اگر امین دست از تعدی و تفریط بردارد نیز دیگر سمت امانت به وی بازنمی گردد و در شمار غاصبان درمی آید و ضامن تلف و نقص آن خواهد بود. اما پذیرش این امر نیزدشوار است، زیرا تا زمانی که عقد باقی است، اذن نیز باقی است و نباید این دو امر را جدای از یکدیگر دانست. تعدی و تفریط به اذن لطمه نمی زند بلکه، مانند حائلی در راه نفوذ اذن باقی می ماند و مانع ازایجاد اثر می گردد، اما هر گاه  مانع از بین برود،منبع ایجاد کننده امانت یعنی همان اذن، مجدداً برمی گردد. علاوه بر این، موستودع ( امین ) پس از ترک تقصیر در اقدام به نگهداری مال، در حال احسان است و نباید او را غاصب شمرد زیرا که : « ما علی المحسنین سبیلاً ». این  نوع  طرز  تفکر  سبب می شود همواره بدون توجه به نیاز های جامعه، بر موازینی که سنخیتی با شرایط زمانی و مکانی ندارند، تأکید شود. حتی در بسیاری از مواقع این نوع تفاسیر با فلسفه و علت وضع حکم مغایرت دارند. اگر ما به قاعدۀ فقهی « کل ما حکم به الشرع ، حکم به العقل » معتقد باشیم که قاعده عقلی نیز می باشد و عقل این امر را اقتضاء می کند که شرع امری، که عقل نمی پذیرد را رد کند. با وجود چنین قاعده ای، دیگر جایی برای تفاسیر فوق الذکر باقی نمی ماند، زیرا وقتی عقل عقلای جامعه امری را ایجاب کند، این امر برای تبدیل شدن آن به قانون کفایت می کند و دلیلی ندارد که اصرار بر استفاده از متون فقهی داشته باشیم، زیرا مطابق قاعدۀ فقهی فوق الذکر، خلاف شرع هم نمی تواند باشد. و کنکاش در فقه و یا منتظر فتوا ماندن امری غیر ضروری به نظر می رسد. 

از همین روست که می توان گفت آنچه امروز در گفتمان سیاسی جامعه ما تحت عنوان اصول گرایی مطرح است، به نوعی ادامه دهنده طرز و مشی فکری مشهور است زیرا هر دو خود را به اصول پایبند می دانند و هر دو در تلاشند تا از اصول بنیادین فاصله نگیرند که البته این امر فی نفسه امر مطلوبیست، اما هر گاه این اصول گرایی با افراط همراه گردد، به بنیاد گرایی می انجامد که به نوعی مانع جدی بر سر راه آزاد اندیشی و رشد افکار جدید است و باعث می گردد تا نیاز های روز و جدید جامعه نادیده انگاشته شود.

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1389/08/07  |
 سازمان ملل ، واقعیتی تلخ - نشریه تجدد - پاییز 89

محمد حضرتی

بدون شک، نقش سازمان ملل به عنوان سازمانی فراگیر و با هدفی جهانی در تعمیم صلح و گسترش حقوق بشر و حقوق بین المللی امری است انکار ناپذیر، به خصوص در دنیای امروز که  روابط بین دولت ها در گسترش توسعه و افزایش قدرت و ایجاد صلح و ثبات و در نتیجه سرنوشت یک کشور به عامل تعیین کننده ای تبدیل شده است. حکومت ها و دولت ها سعی بر آن دارند تا با حضور پر رنگ در سطح بین المللی و برقراری ارتباط با قدرت های بزرگ جهانی و منطقه ای و با عضویت در سازمان های معتبر جهانی، علاوه بر پیشبرد اهداف خودشان، آن را به عنوان یکی از موفقیت های خود به شمار بیاورند.

به علت قدرت گرفتن این کونه روابط، کشورهایی که نتوانستند سیاست خارجه خود را به گونه ای بنا کنند تا با تمامی دنیا ارتباط برقرار کنند و در سازمان های معتبر نفوذی پیدا کنند، به کشوری منزوی تبدیل می شوند که حتی توان پیش بردن حقوق مسلم خود را نیز ندارند و به همین علت (عدم همکاری و گفت و گو با قدرت های بزرگ جهانی) تمامی فرصت های آن کشور از قبیل جذب سرمایه، ورود ارز به داخل، افزایش تولید و اشتغال و توسعه صنعت و افزایش رفاه و عمران و آبادی و . . . از بین می رود و از بین رفتن هر فرصت، یعنی به وجود آمدن یک تهدید جدید علیه آن کشور.

همچنین حاکمان چنین جوامعی، ناچاراند برای دفع تهدید های احتمالی، آمادگی کامل نظامی خود را همیشه حفظ کنند، یعنی در جنگ سردی شرکت کنند که نتیجه چنین جنگ هایی، سال ها قبل در تقابل بلوک شرق و غرب مشخص شده است.

پیشرفت چشم گیر و روز افزون، در مسائل نظامی و علمی و عقب ماندگی های شدید اقتصادی و رفاهی  مردم،  اختراع و دست یابی به به انواع سلاح های مدرن نظامی و هسته ای و رقابت با ابرقدرت های  جهانی و صرف  هزینه های هنگفت برای چنین رقابتی، نتیجه ای جز توسعه ناهمگون  و  ناموزون  نخواهد داشت.

بنابراین عضویت و به رسمیت شناختن سازمان های بین المللی و ایجاد ارتباط دوستانه و صمیمانه به جای جنگ و تهدید، نیازی است که از واضحات است و اثبات آن دلیل نمی خواهد و توضیح بیشتر در این مورد اطاله کلام است.

اما در کنار عضویت در سازمان ملل متحد و سعی در حضور هرچه پر رنگ تر در این سازمان، به نظر می رسد بررسی نحوه شکل گیری و مشاهده ساختار این سازمان و سازمان های مشابه آن  و عـهـدنـامـه های بین المللی قبلی و نحوه توزیع قدرت در آن ها و نفوذ بعضی از کشورها در پیشبرد این سازمان ها و اهداف واقعی این  کشورها، پرده  از  زیبایی  مطلق  این  سازمان می دارد و برای آنان که این گونه سازمان ها و کشورهای قدرتمند را  دلسوزان  واقعی  حقوق  بشر می دانند، محلی برای تأمل می گذارند.

اما بار دیگر و پیش از شروع به بحث، یادآوری این نکته ضروری  به  نظر  می رسد  که  قانون بد، بهتر از بی قانونی می باشد و این مقاله در پی آن نیست که این سازمان را از رسمیت بیاندازد و یا عضویت در آن را نفی کند، بلکه با تمامی این تفاسیر، عضویت و حضور فعال در این سازمان، برای هر کشوری می تواند قدرتی فزاینده به منظور به دست آوردن حقوق خود داشته باشد که البته بدون در نظر گرفتن  واقعیت های  موجود در جهان، هرگز چنین مهمی دست یافتنی نخواهد بود.

اما در ابتدای کار، بهتر است قدری این مقوله را از جنبه تاریخی بنگریم.

پس از شکست ناپلئون در سال 1814، کشورهای اروپایی که پیروز این جنگ بودند و توانسته بودند ارتش ناپلئون را شکست دهند،برای بررسی نتایج جنگ و تعیین سرنوشت اروپا، کنگره ای در وین تشکیل دادند که جلسات آن از 18 نوامبر تا 9 ژوئن 1815 به طول انجامیدو منجر به انعقاد عهدنامه های وین گردید.

امضاء کنندگان عهدنامه های وین (انگلستان، روسیه، اتریش و پروس) در جهت اجرای تصمیمات متخذه اخذ شده در 26 سپتامبر 1815 پیمانی به نام "اتحاد مقدس" منعقد کردند که فرانسه نیز در سال 1818 به آن پیوست.

متعاهدین این معاهده تعهد کردند که جنبش های انقلابی که خواستار آزادی و حقوق مردم  باشند  را  با توسل به زور، سرکوب کنند، زیرا این نوع جنبش ها را تهدیدی علیه حکومت های مشروع خود می دانستند ! ! !

در این عهدنامه، تغییرات گسترده ای در نقشه جغرافیای اروپا به وجود آمد و انگلستان نیز هدیه پر ارزشی نصیبش شد و آن قسمت اعظم مستعمرات خارجی بود.

به طور کلی، اتحاد مقدس را می توان یک سازمان بین المللی ناقص دانست که بر اصل مشروعیت سلطنت و برتری قدرت های بزرگ، مداخله در امور داخلی کشورهای خارج از سازمان و کشورگشایی کشورهای عضو، پایه گذاری شده بود.

با توجه به جنبش های عظیم انقلابی و ضد استعماری مستعمرات اسپانیا و پرتغال در امریکا و انتخاب رژیم جمهوری، توسط مردم آن سرزمین برای خود، اتحاد مقدس با توجه به اصل «مداخله در امور داخلی کشورها» در صدد دخالت برآمد، اما رئیس جمهور وقت ایالات متحده امریکا (1823) اعلامیه ای منتشر ساخت و در آن اظهار داشت «امریکا از آن امریکائیان است و قدرت های اروپایی حق مداخله در امور داخلی قاره امریکا را ندارند و امریکا این موضوع را از این پس تحمل نخواهد نکرد»

شکست اتحاد مقدس با اعلام نظریه "اصل ملت ها" بیشتر به ظهور رسید.

به هر حال این نظریه باعث شروع انقلاب 1848 اروپا و وقوع جنگ های خونین، در آن قاره شد.

در سال 1914 جنگ جهانی اول توسط آلمان ها آغاز شد و در پاییز سال 1918 با شکست متحدین (عثمانی، اتریش، بلغارستان، مجارستان و آلمان) و پیروزی متفقین (انگلستان، فرانسه، روسه، چین، آمریکا و . . . ) خاتمه یافت، اما باز هم پس از جنگ خانمان سوز و گسترده و در زمانی که شاید کمی دیر بود، در ژانویه 1919 برای چاره جویی و اتخاذ تصمیم درباره مسائل جنگ در پاریس و با حضور فاتحان تشکیل شد. این کنفرانس وظیفه سنگین تری نسبت به کنگره وین (1815) داشت.

مهم ترین اثر مثبت  عهدنامه های  صلح را می توان تأسیس جامعه ملل دانست. 16 ژانویه 1920  جامعه  ملل  به  عنوان اولین سازمان بین المللی،  مأموریتی عام در حـفـظ  صـلح  بـه  عـهـده گرفت و  ژنو، مرکز جـامـعـه مـلـل و  پـایـتـخت جهان دیپلماسی گشت.

اما روسیه از زمان انقلاب بلشویکی 1917 تقریباً کلیه قواعد بین المللی را زیر پا گذاشت و همچنین دولت آلمان  که از تأثیرات مفاد تحمیلی متفقین جنگ جهانی اول، به ویژه از جانب فرانسه به تنگ آمده بود، در صدد تلافی و انتقام برآمد تا اینکه در 1935 زنجیره های ورسای را شکست و به صورت قدرتی تهدید کننده درآمد.

در نهایت، زایده جامعه ملل و عهدنامه های میان این دو جنگ، پیدایش جنگ جهانی دوم را به همراه داشت  که  به مراتب مخوف تر و منهدم کننده تر از جنگ جهانی اول بود.

در طول جنگ جهانی دوم، موازینی که توسط کشورهای اروپایی و غربی ترسـیم شده بود، توسط خود آن ها، نقض و زیر پا گذاشته شد.

از جمله موارد نقض موازین، حـمـله  به  ایران  بود  که  اعلام بی طرفی کرده بود و در سوم شـهـریور 1320 توسط قوای روس و انگلیس اشغال گشت.

اما آن چه که مسلم است، آن است که جامعه ملل به علت آن که پدید آمده یک جنگ و پیروزی تعدادی از کشورها بود، مسلماً کشورهای پیروز تأثیرگذاری بیشتری در آن داشتند و جامعه ملل، بیشتر خواسته های آن ها را تأمین می کرد و معمولاً جنبه تنبیه ای برای کشورهای شکست خورده به خود می گرفت و کشورهای پیروز نیز با شعارهای صلح و جلوگیری از جنگ و شعارهای بشر دوستانه سازمانی را تشکیل دادند که اگرچه تا قسمتی توانست حقوق بین الملل را گسترش و تعمیم دهد، اما در واقع دربطن قضیه سازمانی را به وجود آوردند که بیشتر در پیشبرد اهداف آن ها به ایشان یاری می رساند  و  از  سـویی دیگر این سازمان به علت  سخت گیری ها  و  فـشارهای سرسختانه بر کشورهای شکست خورده و همچنین  عدم  پیش بینی ضمانت اجـرای  آن،  خـود  باعث و مقدمه به وجود آمدن جنگ جهانی دوم شد و تمام نتایج مثبت خود را از بین برد و نتایج اسفناکی برای جهان بر جای گذاشت و نشان داد که کشورهای غربی (کشورهای پیروز) بیش از آن که به فکر صلح و امنیت جهانی باشند آن  را  شعـاری  برای  پـیـشـبرد  اهـداف خود  دیـده  بـودنـد و از آن جا که کشورهای مؤسس، خود شروع کننده جنگ جهانی  و  نـقض  کـنـنـده  جامعه ملل شدند، بیش از پیش اهداف توسعه طلبانه و جنگ طلبانه کـشـورهـای  غـربـی  در  پـشـت  پرده  شعارهای صلح طلبانه آن ها روشن گردید.

اما در سال 1944 پس از جنگ جهانی دوم و پیروزی متفقین، ملل متحد به فکر تأسیس جامعه ملل جدید افتادند و در تابستان 1944 با طرحی  در سانفرانسیسکو، یک کنفرانس بین المللی، برای ایجاد سازمان جدیدی تشکیل گردید.

این کنفرانس در 26 ژوئن همان سال، اساس نامه  سازمان  را  با عنوان سازمان ملل متحد به تصویب رساند و با تشکیل شورای امنیت برای بررسی و حفظ صلح و امنیت جهانی پا به عرصه وجود نهاد.

اما نکته جالب و تکراری در این سازمان جهانی و مـعـتـبر،  دادن  امتیـازات  ویژه  برای  کشورهای  پیروز می باشد.

امتیازاتی که خود آن، مبـنای بـی عـدالـتی در جـهان می باشد و خود آن باعث تضییع حقوق ملت های ضعیف می شود. امتیازاتی که صرفاً ناشی از قدرت و پیروزی کشورهای عضو دائم شورا می باشد.

این امتیازات، نتایجی را هم به همراه داشته است که اشاره ای به آن ها خالی از لطف نیست :

کشورهای پیروز در  جنگ  جهانی دوم با دادن امتیازاتی ویژه برای خود، ان هم در سازمانی که نام و هدف آن،  برقراری صلح  و امنیت  است  و  شعار آن عـدالـت و  جلوگیری  از  جنگ و حفظ حقوق بشر می باشد،  توانسته اند  با  اسـتفاده  از این امتیازات و به بهانه و نام برقراری صلح، بر تمامی تجاوزات و اعمال خلاف بشر خود سرپوشی بگذارند.  مـانـند حمله امریکا به افغانستان با تأیید شورای امنیت برای سرنگونی طالبـان و کـشـتـار  هـزاران  زن و کودک بی گناه.

و همچنین حمله امریکا به مردم مظلوم عراق به بهانه سرنگونی حکومت دیکتاتور صدام و مهم تر از آن اشغال کامل عراق. حتی بعد از چندین سال و کشتار مشابه افغانستان.

تمامی این تجاوزها، اولاً خلاف مفاد 1 و 2 منشور ملل متحد و مخالف بند هفتم منشور می باشد و ثانیاً، تمام این اعمال با نام حقوق بشر انجام می شود.

همچنین این  کشورها  در  تمام  نقاط دنیا، هر جا ملت و دولتی را مخالف آرمان های خود دانند، آن کشور را به نقض حقوق بشر متهم می کنند و سعی در همراهی افکار عمومی با خود می کنند تا با فشار سیاسی در ابتدا  به  وسیله  تحریم  و  در  نهایت با ابـزار  حـمـله نـظامـی  مانع  از  پـیـشبـرد  اهـداف آن کشور شوند.

همچنین در بسیاری از موارد در برخورد با ناقضین اصلی حقوق بشر به علت هم صدایی با سران این سازمان، با سکوتی سنگین از کنار آن گذشته و حتی از آن دفاع می کنند. نمونه بارز این مورد، سکوت سازمان ملل و شورای امنیت و حتی در پاره ای از موارد دفاع این سازمان از حمله های صهیونیست ها به مردم مظلوم فلسطین است.

در نهایت به نظر می رسد اگر چه مردم جامعه جهانی در برخورد و مواجهه با حکومت های دیکتاتور داخلی امیدی غیر از دخالت سازمان ملل ندارند، چنان چه مردم عراق، بعد از سال ها  حـکـومـت دیکتاتوری چـون  صـدام، در صـورت عـدم دخالت جامعه جهانی و سـازمـان  مـلل، هـرگـز  نمی توانستند رژیم ظالم صدام را سرنگون نمایند.

اما نباید نادیده گرفت که یقیناً کشورهای بزرگ و قدرتمند سازمان با نگاه بشر دوستانه، دست به این اقدامات نزده اند چون وضعیتی به  مراتب  سنگین تر  و  سخت تر  را  در  چـیـن و روسیه شاهد بودیم و همچنین کشتاری وحشتناک را در فلسطین، توسط صهیونست ها دیده بودیم اما در هر یک، هیچ اقدامی توسط این سازمان مشاهده نکردیم و اگر در مراحلی هـمـراهـی  و  دخـالت  سـازمـان  ملل  را   شــاهــد  بـوده ایم به  عـلـت  منـافع  کــشـورهای قدرتمند و اعـضاء  دائـم شـورای  امــنـیت  می باشد.

اما نکته مهم و اساسی دیگر تبعیض و امتیاز ویژه  وِتو  است که تنها برای پنج کشور منظور گردیده است که خود می تواند مقدمه ای برای از بین رفتن صلح جهانی باشد. و باعث شکل گیری دو جبهه در جامعه بین الملل می شود. همان طور که امروز تا حدودی چنین وضعی را شاهدیم. کشورهایی که خود تحت تأثیر این تبعیض قرار گرفته اند یقین در دراز مدت صبر و تحمل نخواهند کرد، همان طور که آلمان پس از جنگ جهانی اول تحمل نکرد. حقیقتاً کشورهای غربی اگر قدری به نظریات و تئوری های اندیشمندان و تئوری پردازان خود هم رجوع کنند هرگز به چنین ساختاری نخواهند رسید.

برای  جلوگیری  از  این  تـبعـیضات  و  در  نتیجه  آن  پیدایش تنش  و  بروز جنگ سرد در حال حاضر و در نهایت جنگ مسلحانه که  تـمامـاً  با  روح  سازمان  و  هدف آن مغایر است، پیشنهاد می شود سازمان با تغییر ساختار خود در  شورای  امـنیـت  و  اسـتفاده از یکی از الگوهای پذیرفته شده جهانی در مقوله دمـوکـراسـی  به  این خطر  احـتـمالی  و  نـابـرابری  فـاحـش پایان دهد.

و  همچنین  سازمان با بررسی عمیق تر و دقیق تر به فرهنگ، عقاید و قوانین تمامی  کـشورهای عضو، در خط و مشی و سیاست های کلان خود تغییراتی  بنیادی ایـجـاد  نـمـایـد و قدرت کشورها را حداقل  به  عنوان  یک  امتیاز  رسمی، لحاظ نکند، زیرا که قدرت کشورهای بزرگ عملاً در تصمیم  گیری و رأی  کـشـورهای  جهان دوم و سوم تأثیرگذار خواهد بود. (به طور غیر رسمی) و در صورت  عدم  اصـلاحـات فوق، تشکیل یـک سـازمان در  شرایطی  غیر  از  جنگ  از  کـشورهای  ضعیف تر پـیـشنـهـاد   می گردد. اگر چه در ظاهر، گرفتن قدرت و امتیازات خاص از  کشورهای ابر قـدرت دنـیای امـروز و اصلاح یا تشکیل سازمانی واقعاً بی طرف به ضرر این کـشورها باشد اما در واقع ایـن  امـر  در  دراز مدت، اولاً کشورهای قدرتمند سیاسی ـ نظامی ـ اقتصادی را به عنوان قطبی تأثیر گذار در حقوق بشـر  و  در  نتیجه افکار عمومی نشان  خواهد داد و ثانیاً با این  کار  این  بار  قبل  از  جـنگ  جـهـانـی دیگر، به فکر  افـتـاده ایـم  نـه  بـعـد  از  آن و نـتایج  اسـفـنـاک  و  غیر  قابل جبران آن.

در غیر این صورت  و  در  صورت  ادامه  این  وضعیت، بسیار محتمل است که جنگ جـهـانی سوم، میان دو جبهه مذکور به وقوع بپیوندد و معلوم نیست فاتحان  جنگ  سوم  جهانی  چه  امتیازاتی  را  در زیر پرچم صلح و حقوق بشر برای خـود تـعـریـف خواهند کرد.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1389/08/07  |
 احزاب در منظر قانون اساسی - نشریه تجدد - پاییز 89

مهدی بنی اردلان

کلیات : آزادی گروهی، از حقوق اولیه و طبیعی انسان ها به شمار می رود که افراد می توانند از این حقوق برخوردار شوند. این امر برگرفته ازخصلت و طبیعت اجتماعی انسان ها می باشد که همین اجتماعی بودن، زمینه ساز همراهی افراد برای تدارک و سازماندهی زندگی مشترک می باشد. بنابراین شهروندان حق دارند در گروه بندی های مختلف سیاسی، اجتماعی، صنعتی و اقتصادی شرکت کنند. جلوگیری از این حق، مغایرت آشکاری با آزادی دارد، مگر آنکه تجمع و گروه بندی، خطراتی برای نظم عمومی مستقر داشته باشد. سخت گیری و ممارست و دقت در تنظیم مقررات مربوط به گروه بندی، از سوی مقامات تصمیم گیرنده، نـشـان دهـنـده حساسیت موضوع از حیث مرزبندی آزادی ها با قدرت دولت است.

الف) تنوع و تعدد تشکل ها : در ابتدای اصل بیست و ششم، قانون گزار قانون اساسی با به کار بردن این جمله که : «احزاب، جمعیت ها، انجمن های سیاسی و صنفی و انجمن های اسلامی یا اقلیت های دینی شناخته شده»، نگاهی جامعه شناسانه و دقیق به درون جامعه انداخته و در واقع با پیش بینی اینکه هر کدام از افراد ملت ممکن است عضو یکی از این تشکل ها باشند، خواستار نوعی تنوع و تعدد است. احزاب و انجمن ها اعم از سیاسی، صنفی و اسلامی و اقلیت های دینی که خود به چند شاخه تقسیم می شوند، نشانه تعددگرایی و اینکه هر کدام از این تشکل ها ممکن است در زمینه های خاصی در راستای اهدافشان به وجود آمده و فعالیت نمایند، نشانه تنوع گرایی است که قانون گزار پیش بینی نموده است.در اینجا باید متذکر شد که این تشکل ها خیل کثیری از مردم و شهروندان و به عبارتی کلی تر، ملت را شامل می شوند و اعطای آزادی به این گروه ها موافق با «اصل کثرت گرایی»است که یکی از شروط اساسی دموکراسی می باشد.

ب) آزادی تشکل ها و تضمین آن : آزادی های گروهی، از جمله آزادی های بنیادین بشری است که افراد جامعه به علت علقه مشترکشان گرد هم می آیند و با استفاده از امکانات مادی زندگی گروهی، اعلام موجودیت می کنند. این موجودیت واقعیتی است که جامعه ناگزیر از شناسایی و موظف به اعطای شخصیت حقوقی به آن می باشد. شناسایی آزادی گروهی، احترام به حقوق فطری افراد است که دولت و جامعه را مکلف به احترم به آن و ملزم به عدم مزاحمت یا تحمیل بر آن می کند. قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران با درک مراتب آزادی به عنوان یک حق اجتناب ناپذیر و بنیان گزار نظام مبتنی بر اصل کرامت و ارزش والای انسانی و آزادی تؤام با مسئولیت او در برابر خدا در اصل بیست و ششم، آزادی را به رسمیت شناخته و در ذیل آن مقرر داشته است : «هیچ کس را نمی توان از شرکت در آن ها منع کرد یا به شرکت در یکی از آن ها مجبور ساخت» و ضمانت اجرای آن مسئولیت های سیاسی و حقوقی است که قانون اساسی و عادی تدابیر لازم را برای آن اتخاذ نموده است.

ج) آزادی فعالیت گروه ها : الزام در شیء الزام در لوازم آن نیز هست. مطابق این اصل حقوقی،  هنگامی  که  قانون  اساسی  این تشکل ها را آزاد نهاده و عضویت «گروه ملت» را در هر کدام از آن ها آزاد می گذارد -  به استثناء محدودیت هایی که در همین اصل ذکر شده است – این تشکل ها و گروه ها می توانند در راستای اهدافشان به فعالیت بپردازند.

د) محدودیت های اصل 26 برای تشکل ها: قانون گزار اساسی در قسمت دوم این اصل، آزادی احزاب، جمعیت ها، انجمن های سیاسی و صنفی و انجمن های اسلامی و اقلیت های دینی شناخته شده را مشروط به این می داند که با اصول قانون استقلال، آزادی، وحدت ملی، موازین اسلامی و اساس جمهوری اسلامی منافات نداشته باشد.

د ـ 1) استقلال : استقلال یعنی وابسته نبودن و از درون خود داشتن. در اصطلاح سیاست حالتی است که زمامداری و اداره امور کشور، به هیچ وجه تابع زمامداری و اِعمال نفوذ دیگران نباشد. اصل نهم قانون اساسی استقلال سیاسی، فرهنگی و نظامی را مورد تأکید قرار داده است. همان طور که مشاهده می شود اینها قلب حیات و موجودیت کشور هستند. هر حزب یا جمعیت و گروهی که بخواهد در راستای رسیدن به اهدافش به آن لطمه وارد کند، قانون با خاطی قاطعانه برخورد می کند.

د ـ 2) آزادی: آزادی، حق طبیعی افراد است که برای دیگران ایجاد تکلیف می کند. شرط برخورداری از آزادی، عدم نقض آزادی دیگران می باشد. احزاب و گروه های سیاسی ممکن است از طریق پاره ای مواضع و جوسازی های اجتماعی عرصه را بر افراد و دیگر گروه های جامعه به نحوی تنگ کنند که آزادی های آنان در معرض خطر قرار گیرد. بند «د» ماده 16 قانون فعالیت احزاب، نقض آزادی های مشروع دیگران و ایراد تهمت، افترا و شایعه پراکنی را نهی کرده است.

د ـ 3) وحدت ملی: ملت از طرق گوناگون مادی و معنوی احساس وحدت می کنند. این وحدت که زمینه های نژادی، مذهبی و فرهنگی دارد،کمال مطلوبی است که در سایه آن افراد جامعه احساس همدلی، همبستگی و آرامش خاطر می کنند. در مورد نقض وحدت ملی و ارتکاب اعمالی چون طرح ریزی برای تجزیه کشور و تلاش برای تـشـدید اختلاف میان صفوف ملت از زمینه های متنوع فرهنگی و مذهبی و نژادی موجود در جامعه که ماده 16 قانون احزاب آن را نهی کرده است.

د ـ 4) موازین اسلامی و اساس جمهوری اسلامی : جمهوری اسلامی نظامی است  بر  پایه دین و مذهب که کلیه قوانین و مقررات آن باید مطابق با موازین اسلامی باشد. بنابراین، ایجاد اختلال توسط احزاب و گروه ها نسبت به مبانی اسلام و نقض موازین اسلامی  به هر ترتیب که باشد جرم محسوب می شود. ماده 16 قانون فعالیت احزاب در این ارتباط، نقض موازین اسلامی و اساس جمهوری اسلامی و تبلیغات ضد اسلامی و پخش کتب و نشریات مضله را نهی کرده است. آزادی گروه ها به عنوام یک حق طبیعی بدان معنی است که با وجود انگیزه، اراده و تصمیم افراد برای ایجاد گروه، این گروه بدون هرگونه تشریفات رسمی موجودیت پیدا کند. به عبارت دیگر اصالت هر گروه وابسته به خود جوشی آن می باشد. این چنین کروه هایی ذاتاً مشروعیت دارند بدون آنکه از اعتبار قانونی بیرونی برخوردار باشند. بنابراین آن ها، برای تصرف در امور، هرگونه ادعا و مطالبه و اقامه دعوی فاقد شخصیت لازم می باشند. فقدان شخصیت، موقعیت گروهی را که اعلام موجودیت نکرده در وضعیت حقوقی ظریف و حساسی قرار می دهد. تحقق شخصیت حقوقی برای گروه ها و جمعیت ها عموماً موکول به اعلام موجودیت نزد مقامات اداری ثبت کننده خواهد بود. تبصره یک ماده قانون فعالیت احزاب مقرر می دارد «کلیه گروه ها موظفند مرامنامه، اساسنامه، هویت هیأت رهبری خود و تغییرات بعدی را به اطلاع وزارت کشور برسانند.» ماده 14 قانون فعالیت احزاب مقرر می دارد «گروه های متقاضی پروانه، باید در اساسنامه و مرامنامه خود صراحتاً التزام خود را نسبت به قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران بیان کنند» ماده آیین نامه اجرایی قانون فعالیت احزاب نیز شرایط تأسیس کنندگان گروه را عدم سوء پیشینه سیاسی و کیفری، عدم محرومیت اجتماعی، تابعیت ایران و حداقل داشتن 25 سال تمام اعلام می کند. ماده 7 قانون فعالیت احزاب، کلیه اعضاء ساواک منحله، فراماسون ها، کسانی که در فاصله 28 مرداد 1332 تا 22 بهمن 1357 به وزارت رسیده اند و یا به عضویت مجلس سنا یا شورای ملی درآمده اند، گردانندگان رژیم سابق و حزب رستاخیز و کسانی که به موجب احکام دادگاه ها طبق موازین اسلامی از حقوق اجتماعی محروم شده یا می شوند را از حق تأسیس جمعیت و حزب سیاسی یا شرکت در هیأت رهبری آن محروم می کند. پرونده متقاضیان تشکیل حزب به فرمانداری محل و سپس به وزارت کشور حداکثر ظرف یک ماه به کمیسیون ماده 10 قانون فعالیت احزاب به منظور تصویب، احاله می گردد. این کمیسیون، متشکل از پنج نفر از نمایندگان قوای سه گانه می باشد که پرونده ها را به نوبت رسیدگی کرده و در مورد صدور یا عدم صدور پروانه پس از رسیدن نوبت، ظرف سه ماه بدون دلیل اعلام نظر می نماید. ظرف ده روز پس از تصویب کمیسیون پروانه گروه ها با امضای وزیر کشور صادر می شود. در صورتی که کمیسیون پس از رسیدن نوبت در مدت سه ماه بدون دلیل اعلام نظر نکند وزارت کشور موظف است پروانه درخواست شده را صادر نماید. با مطالعه چگونگی ثبت احزاب، آنچه مشخص است، دولتی بودن کامل تشکیلات ثبت احزاب می باشد که مورد انتقاد است. در واقع بهتر بود قانون گزار با توجه به روح اصل 26، انجمن یا گروهی مردمی متشکل از نمایندگان همه احزاب و گروه ها و نمایندگان دولت را در تشکیلات به ثبت رسانیدن احزاب پیش بینی می کرد.

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1389/08/07  |
 دانشگاه آزاد و توسعه طبقه متوسط - نشریه تجدد - پاییز 89

امیرحسین نوربخش

مقدمه

در این مقاله قصد داریم به عوامل شکل گیری دانشگاه آزاد اسلامی و اثرات فراوانی که تأسیس این دانشگاه در جامعه ایران به لحاظ ساختاری و هنجاری داشته است، اشاره کنیم.

شروع حرکت توسط متخصصان اسلامی

پس از پیروزی انقلاب اسلامی 57 و پس از آن، آغاز جنگ و در اواسط آن، گروهی از متخصصان انقلابی که عموماً برخاسته از طبقه تحصیل کرده و متوسط جامعه بودند و در واقع جزء شبکه مدیران جوان اجتماع خود به حساب می آمدند و در مدیریت پشت جبهه های جنگ نیز تأثیر فراوان داشتند، تصمیم به انجام حرکتی جدید با محور توسعه آموزش عالی گرفتند که بنیان گذاری یک دانشگاه غیر دولتی در غالب یک مؤسسه غیر دولتی، نمود آن بود؛  اما  از  همان  آغاز،  سیل مخالفت های  فراوان  با این اندیشه  شدت  گرفت که ناشی از فضای چپ گرایی و دولت محوری  در  فضای  جامعه  پساانقلابی  و متأثر از مدیریت اقتصادی شبه  سوسیالیستی   پس   از   جنگ   بود  که  حساسیت های بسیار  فراوانی  را  در  میان  انقلابیون  برانگیخت؛  اما  عواملی  چون  موافقـت  امـام  خـمـیـنـی (ره) با تأسـیس ایـن دانـشـگاه  و  پــیوسـتن  افـرادی  چون  مهنـدس میرحسـین مـوسـوی نـخـسـت  وزیر  وقت  سبب   شد  تا   این  نگرانی ها  فروکش  کند  و  این  دانشگاه  اعلام موجودیت  نماید.

حضور  افرادی  که  به  تازگی  از  حزب  منحله جمهوری اسلامی جدا  شده  بودند  در  بدنه  اصلی  مدیریتی  این  دانشگاه و ریاست معنوی  آیت  الله  هاشمی  رفسنجانی  بر  آن، سـبـب  تـقـویـت  هـرچه  بیشتر   پـایـگـاه  آن  نـزد  انقلابیون  شد.

همانطور که اشاره شد، این دانـشـگـاه در دوران  ترمیدور (تثبیت) انقلاب اسلامی ایجاد شد و بسیار ملهم از نگرش طیف با سواد، متجدد و غیر نظامی انقلابیونی بود که توسعه آگاهی عمومی و رشد تربیت دانشگاهی را راهی برای تحقق افکار خود می دیدند. آن ها معتقد بودند که گسترش رفاه و آزادی های عمومی سبب تعالی به سمت اهداف اولیه انقلاب خواهد شد. تلاش برای استقلال از دولت در حین تعامل نزدیک با آن، سبب شد تا مسیری تازه در عرصه آموزش کشور طی شود. این در حالی بود که ضعف های مالی دانشگاه با برخی استقراض ها از دولت های وقت و کمبودهای انسانی آن با استفاده از فارغ التحصیلان خود دانشگاه جبران می شد؛ تا جایی که حتی چندین

نفر  از  اعـضـای  گـروهـک مـنـافـقین  که  تواب شده بودند، توانستند در رده های پایین این دانشگاه  تأمین  شـغـلی بیابند و دوباره به دامان انقلاب باز گردند.

نقش دانشگاه آزاد در توسعه اجتماعی

توسعه جغرافیایی و حتی نحوه پراکندگی رشته های تحصیلی  دانشگاه  آزاد  به  گونه ای  بود  که  یک بده بسـتـان  فرهنگی  و  اقتصادی  واقعی  را  سبب  شد؛ بـه گـونـه ای  که  حتی  در   دور   افتاده  ترین شـهـرها  و  شهرستان های  کشور،  دانشگاه  تأسیس شد و اصطلاحاً  مـرکز نـشـیـنـان  را  به  شـهـرسـتـان ها  و  شـهـرسـتـانی ها  را  به  مرکز  روانه کرد.  

مطالعات نشان می دهد که توسعه شبکه های ارتباطی و رفاهی و رونق اقتصادی - فرهنگی در بسیاری از شهرستان ها حاصل فعالیت دانشگاه آزاد است که نقش مهمی در از  بین  بردن  تضاد  طبقاتی و تمرکز امکانات  در  شهرهای  بزرگ  داشتـه  اسـت.  البته باید نسبت به روحیه کمیت  محوری  حاکم  بر دانـشگـاه  آزاد  و  نیز  تلاش  بر  عدم  فعالیت سیاسی  و  فرهنگی  در  دانشگاه  تـوسـط  دانشجویان، تأمل نمود که  البته  در  طول  این  سال ها به تدریج رنگ باخته است  زیرا  رفته  رفته  نشریات و تشکل های  دانشجویی فعالی در دانشگاه ایجاد شد و سرمنشأ تحولات  جدید در عرصه سیاسی - اجتماعی کشور گردید که  نمونه  بارز  آن  فعالیت قابل توجه  دانشجویان  این  دانشگاه در انتخابات بحث برانگیز  ریاست  جمهوری  اخیر بود که حتی سـبـب  شد  سیل  اتهامات  به  سمت رؤسای واحدها  و نیز ریـاسـت  دانـشـگـاه  با  عنوان  حمایت  مالی و سیاسی از کاندیدایی خاص و مسامحه در بـرخورد با معـترضان به نتیجه انـتخابـات  روانه  گردد.

نکته دیگر، تلاش این دانشگاه برای رقابتی شدن فضای آموزشی کشور و دادن فرصت تازه به نخبگانی بود که به دلایل عدیده موفق به حضور در دانشگاه های دولتی نشده بودند. البته تلاش فارغ التحصیلان این دانشگاه برای رقابت با سوگلی های فارغ التحصیل از  دانـشـگـاه های   دولتی،  کار   ساده ای  نبود  و  حتی  سبب صدور برخی  احکام  قضایی،  توسط   مراجع   صالح  دادگستری  مبنی بر تساوی ارزش، میان  دانشگاه   دولتی  و  آزاد  گردید  که راه را بـرای   تولید   نظام های   آموزشی  دیگر،  نظیر  دانشگاه های  غیر  انتفاعی   و   پیام نور   هم   گشود   و   فـضـای  تک صدایی  در  عرصه  آموزش  کشور  کاملاً  شکسته  شد. گرچه  امروزه   دانشگاه  آزاد  به  چشم  یک  بنگاه   اقتصادی  و  سیاسی  مهم  در  کـشـور  نـگریـسـتـه  مـی شود  که   محل  منازعه  جناح  های  حاکم  شده  است،  اما  نـقـش  آن  در  تربیت  یک  طبقه  متوسط کار  آزموده، غیر قابل  انکار  به  نظر   می رسد؛  اجتماعی  که  در صورت  توجه  و   نبود  نگاه  تبعیض  آمیز   و  غرض  آلود رفته رفته می تواند  از  بحران هایی نظیر  بیـکـاری و نبود جایگاه  اجتماعـی مناسب، نجات یابد و از یـک تـهدید به یک فـرصـت  تـبدیل شود.

در   پایان  این  مقاله  باید  گفت  به  نظر  می رسد  صرف  نظر از ساختار رئیس محوری غیر انتفاعی در دانشگـاه  آزاد،  نمی توان  با توجه به نحوه  گـزیـنـش اسـاتـید و دانشجویان  و  نیز  دید مستقل علمی و غیر سیاسی به آنان، نوع قابل  ملاحظه ای از مدیریت صحیح آموزشی و دانش بنیان را در این وادی مشاهـده  نـکرد؛ که  می تواند  در  بلند  مدت سبب تربیت نخبگان و فربگان علمی بسیار  گـردد.

منابع :  1 . تاریخ ایران مدرن : یرواند آبراهامیان

         2 . تشکل فراگیر : عبدالله جاسبی

        3 . به سوی سرنوشت : اکبر هاشمی رفسنجانی

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1389/08/07  |
 حجاب آری یا خیر ؟ - نشریه تجدد - پاییز89

زینب ملکوتی خواه

ایران همانند  بسیاری  کشورهای دیگر مسائل  سیاسـی، اقتصادی  و اجتماعی می باشد و همواره در صدد تلاش برای حل این گونه  مسائل  است.  امروزه  یکی  از  مسائل  بسـیار  مهم اجتماعی، فرهنگی و حتی سیاسی،  مسئله حجاب و نحوه عملکرد دولت در مورد این مسئله است.  قبل  از  آن  که  بـخـواهـیـم عـمـلـکـرد حاکمیت و مردم را در این باب تحلیل کنیم، باید نظریات  فلاسفه  و  موافقان  و  مـخـالـفـان،  در  مـورد  مـسئله حجاب،  وجود  و  عدم  وجود  آن  و  همچنین  آثار  آن  را بررسی کنیم.

فلسفه حجاب :

دیدگاه های مختلفی در مورد مسئله حجاب در جامعه جهانی کنونی  مطرح  است  و  هر  یک  از  نظریات،  طرفداران  بسـیاری را به خود جذب کرده است. از جمله دیدگاه ها عبارتند از : ریشه فلسفی (رهبانیت)، ریشه اقتصادی (استثمار زن)، ریشه اخـلاقـی (حـد مـرد)  و  ریـشـه  روانی (مباحث زنانگی و عادات ماهانه).

هر کدام  از  این  ریشه های مورد نظر فلاسفه در مورد حجاب در ارکان نظام های حاکم بر کشورها گنجانده شده است، اما در ایران و نظام جمهوری اسلامی،  هیچ  کدام  از  این  نظریات وارد  نـشـده  است،  زیرا  قـرآن  ورای  این  نظریات سخن  گفته است.

قرآن حجاب را برای مرد  و  زن  لازم  دانسته است چنانچه در آیه 30 و 31 سوره نور  آمده  است : «قـل للمـؤمـنـین یغضوا مـن ابـصارهـم و  یحفظوا  فروجهم  ذلک  ازکی  لهم  ان الله خـبـیـر بما یصنعون» «ای رسول ما  بـه  مردان مـؤمن بگو تا چشم ها  بپوشند  و  فروج و اندامشان را محفوظ دارند که این بر پاکیزگی  شما  اصلح است  و  البته خدا  به  هرچه  کنید  کاملاً آگاه است»

«و قل للمؤمنات  یـغـضـضن  من  ابصار  هن  و  یحفظن فروجهن و لا ییدین زینتهن الا ما ظهر منها. . .» «ای  رسول،  زنان مؤمن را بگو تا چشم ها و فـروج  و  اندامشان  را  محـفوظ دارند  و  زینت  خود  را  جز آن چه قهراً ظاهر می شود، بر بیـگانه آشـکار  نسازند  و باید سینه و بَرودوش خود را با مقنعه بـپـوشـانـنـد و زینت و جمال خود را آشکار نسازند جز برای شوهران و . . . »

و همچنین آیه 59 سوره احزاب می فرماید : «یا النبی قل لازواجک و بناتک و نساء  المـؤمنـین  یدنین علیهن من جلابیبهن ذلک ادنی ان یعرفن  فلا  یوذین و کان الله غفوراً رحیماً» «ای پیامبر  با  زنان و  دختران خود و زنان مؤمنان بگو که خویشتن را به چادر فرو پوشند که این کار برای این که آن ها به عفت شناخته شوند، تا  مـورد  تعـرض، جسارت  و  آزار  قرار نگیرند و بر آنان بسـیار بـهـتـر  اسـت  و  خـدا  آمـرزنــده و مهربان است»

مورد مهمی  که  در  آیات سوره نور به چشم می خورد و قـابـل اشاره  اسـت  عبارت  «الا  ما  ظَهَرَ  مِنها» است که به معنای آنکه زینت های خود را بپوشـانـند مـگر  آن  چه  از  آن هـا  قـهراً  ظاهـر  می شود، می باشد.

در این خصوص می توان گفت که صدای زن هم نوعی زیبایی خاص دارد که در اصل می توان گفت زن زیبایی ذاتی و درونی دارد، اما خداوند فقط بعضی از این زیبایی ها را که برای زن هم سخت نباشد دستور به پوشاندن داده است. با استناد به همین مثال و همچنین استناد به احکام ادیان مختلف مانند یهود که صدای بلند زن را گناه دانسته و درصورتی که همسایه صدای  بلند زن را بشنود، مرد می تواند بدون دادن مهر، زن را طلاق دهد.  با  این اوصاف نتیجه می گیریم که  دین  اسلام  (اسلام  واقعی   نه  تحریف شده آن) سخت گیرانه  عمل  نکرده  است  و  حالتی متعادل دارد.

آنکه به صورت تصنعی حجاب را محدود به چادر نماییم، زیرا ایجاد عفت لزوماً در نوع خاصی از پوشش خلاصه نمی شود بلکه شکل پوشش تنها مقدمه ای برای رسیدن به ماهیت حجاب است نه یک هدف.

اما در این جا بهتراست قدری با گوشه ای از نظرات مخالفان و موافقان حجاب نیز آشنا شویم :

مخالفان حجاب آزادی پوشش زن را از حقوق اولیه و بدیهیات امر می دانند  و  بر  چهار   محور   اصلی  تأکید  دارند:  1.تشـکیـک در  اصل  وجوب  به  عنوان حکم اسلامی  با  توسل به تفاسیر جدید از آیات و روایات 2 . نفی  لزوم  دخـالـت حکومت در نحوه پوشش مردم 3 . آزادی پوشش  به  عـنـوان  یک  حق اولیه 4. مـبارزه سـیـاسـی بـا نـظـام  حـاکـم  از  طریق  تأکید بر آزادی پوشش.

در همین جا سئوالی  که  به  ذهن  می رسد  آن  است که این آزادی به چه معنا است که مخالفان بر آن تأکید دارند؟ شهید مطهری آزادی را ایـن گـونـه تـعریف می کند : «عدم مانع در راه رشد خود و دیگران» حال آیا نـداشـتـن حجاب آزادی است؟ آیا حجاب مانع رشد زن و دیگران شـده است؟ مخالفان حجاب می گویند اگر محدودیت های بین  زنان  و  مردان برداشته شود و زنان ملزم به پوشاندن بدن خود نباشند به تدریج  نگاه نامناسب مرد و زن از بین می رود و رفاقت زن و مرد، مثل رفاقت  دو  مرد یا دو زن  مـی شـود  و  می گویند «الانسان حزیص علی ما منع منه انسـان»«از هـر چیـزی  که  منع  شود  نسبت به آن حریص می شود»  در  نتیجه  حجاب  و  محدودیت  باعـث حـرص و ولـع خـواهـد امـا  بـایـد  ایـن  نـکتـه  را  خاطر  نشان  کرد  که در مورد همه مسائل انسانی مثل غرایز جنسی یا ثروت و . . . این قاعده حاکم نمی شود، به طور مثال امروزه ما شاهد آن هستیم که در امریکا به دلیل آزادی در ورابط جنسی، زنان و مردان به سوی هم جنس گرایی و یا ارتباط برقرار کردن با حیوانات سوق داده شده اند. پس قاعده الانسان حریص علی مانع منه در همه شرایط مصداق ندارد. دلیل دیگر مخالفان آن، است که گفته اند حجاب، زنان را تبدیل به یک شیء جنسی کرده است. ایشان در بهترین حالت، حجاب را یک پارادوکس بزرگ می دانند، و حتی اگر هدف حجاب محافظت از زنان باشد ازدواج موقت (متعه) حفاظت را به راحتی از سر راه  بر می دارد، چرا  که  ازدواجی  ده  دقیقه ای با فاحشه گری تفاوتی ندارد. آن ها  بر  این  باورند که  مردهـا نمی توانـند  غریزه  شهوانی خود را کنترل کنند. از این رو زنان باید جور ناتوانی کنترل شهوت مرد را بکشند که  این  یک  بی عدالتی است.

اما موافقان حجاب علاوه بر دلایل ذکر شده در قرآن دو فایده مـهـم بـرای حـجـاب  مـتصورند : اول آن که حـجاب محدودیت نیست و وسیله ای برای حضور سالم زن در اجتماع می باشد. اگر حجاب زن، مایه خانه نشینی او بود اساساً دیگر نیازی به ذکر حجاب و تأکید قرآن  بر  آن  نبوده است، زیرا  زنی  که  در  چهار دیواری محبـوس اسـت، دیـگر نـیـازی  به  حـجـاب نـدارد.  پـس حجاب برای حضور زن در جامعه است.  در درجه دوم، حجاب باعث کنترل غرایز جنسی در محدوده خانواده می شود و باعث سالم ماندن جوانان می باشد. گروه دیگر، موافق حجاب اما مخالف اجباری  بودن  آن  هستند و این امر را به صلاح اجـتمـاع مـی دانند کـه تـوضـیـحـات  بیشتر  در  مبـحـث   بـعـد  کـه ارتـباط مسستقیم حجاب با جامعه است،  ارائـه می شود.

حجاب و جامعه :

در هر عصر و زمانی پادشاهان و رهبران حکومت ها حجاب را که جزء امور فرهنگی هر اجتماع محسوب می شود، دست خوش سیاست کرده اند.

در جهان، تمامی دولت ها  در  امور  شخـصـی  و  اعـتـقـادی مردم خویش دخالت می کنند اما سؤال آن است  که  این  دخـالـت هـا  تا  چـه  حد  معقول است؟  و  همچنیـن  با  توجه به علایق شـخـصـی  مردم،  آیا  می توان  آن ها  را  مجبور به  داشتن  یا  عدم  داشتن حجاب کرد؟ این درحالی اسـت کـه حـکـومت هایی که حجاب را  یـک  امر  اجـبـاری می پندارند از  این  مـوضـوع  غافل اند  که  امور  فـرهـنـگـی و اخلاقی  چون  حجاب،  هیچ گاه  با  زور  و  تهدید  اجرایی نشده یا دست، کم اگر ظاهر اجتماع با حجاب هم همراه باشد، اما هویت آن که در حقیقت تکامل بشر است در قلوب مردم حک نشده و گاه فشارهای حکومتی عاملی بازدارنده برای جذب افراد به این مهم گشته است.

از این رو برای بستر سازی به منظور ایجاد یک جامعه ارزشی به جای استفاده از مشت های کوبنده، باید با ابزارهای فرهنگی به ترویج مسائل مهمی چون حجاب نگریست و این امر مهم را بازیچه سیاست نکرد زیرا اثر مثبت این نگرش از سویی مقبولیت حاکمیت در پیشگاه مشروطه مردم را به همراه دارد و از سویی دیگر  پذیرش احکامی که با هدف قرآن نزدیک است را از جان به بار می آورد. برای مثال آن زمان که رضا  شاه  در  دی  ماه 1314 قـانون  کشف   حجاب را وضع کرد و عمال حکومت چادر از  سر  زنان  با  حجاب می کشیدند به همان  میزان  مـخـرب  و  ناپسنـد  بـود که امروز در سال 1389 حاکمیت دست به اقداماتی همانند سالیان پیش می زند و با زور و اجبار می خـواهد داشتن حجاب را برای زنان اجباری کند درحالی است که  هیچ  کدام از این روش ها  عاقلانه به نظر نمی رسد. امروز ما شاهد زنانی هستیم که بدون هیچ پشتوانه اعتقادی ـ فرهنگی، حجاب خود را رعایت می کنند اما کافی است در هواپیمایی بنشینند و به آن طرف مرزها روند تا با بدترین وضع موجود قدم بردارند. این موضوع برای همه افراد و حکومت باید معضلی باشد و به فکر راه چاره ای منطقی باشند. با اوصاف مذکور به راستی هدف را گم کرده ایم و هیچ فکر و نشانه ای از حل این گونه معضلات اجتماعی و سیاسی نمی بینیم و روز به روز، این گونه مسائل در جامعه بین المللی مطرح می شود ولی، دولت هیچ تلاشی در جهت رفع آن نمی کند!

شـایـد  بخش  عمده ای  از  این  ناهمگونی  و  تعارض  سیـاسی ـ فرهنگی، ریشه های تاریخی در  تاریخ  انقلاب  هـم داشـتـه باشد. چنانچه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی با اجباری شدن حجاب، مخالفت برخی صاحب نظران و گـروهـی از  روحانـیـون برانگیخته شد.  برای نمونه آیت الله محمود  طالقانی در روزنامه اطلاعات در شماره 20 اسفند 1357 نوشتند :

 «حتی برای زنان مسلمان هم حجاب اجباری نیست چه برسد به اقلیت های مذهبی . . . ما نمی گوییم زن ها به ادارات نروند و هیچ کس هم نمی گوید . . . زنان عضو فعال جامعه هستند . . . اسلام و قرآن و مراجع دینی می خواهند شخصیت زن حفظ شود. هیچ اجباری هم در کار نیست. کسی در این راهپیمایی ها زنان ما را مجبور کرده که با حجاب یا بی حجاب بیایند؟ این ها خودشان احساس مسئولیت کردند اما، حالا این که روسری سر کنند یا نکنند باز هم هیچ کس در آن اجباری نکرده است»

با وجود این مخالفت ها، رهبر ایران، امام خمینی (ره) حجاب را باعث عفیف شناخته شدن زنان می دانست بدین سبب از سال 1357 ورود زنان بی حجاب در ادارات ممنوع شد و در سال 1363 با تصویب ماده 638 قانون مجازات اسلامی مبنی بر آن که «هر کس علناً در انظار و اماکن عمومی و معابر تظاهر به عمل حرامی نماید علاوه بر کیفر عملی، به حبس از ده روز تا دو ماه یا 74 ضربه شلاق محکوم می گردد و در صورتی که مرتکب عملی شود که نفس آن عمل دارای کیفر نمی باشد، ولی عفت عمومی را جریحه دار نماید فقط به حبس از ده  روز  تا  دو  ماه  یا  74  ضربه شلاق محکوم خواهد شد. /  تبصره :  زنانی  که  بدون حجاب شرعی در معابر و انظار عمومی ظاهر شوند به حبس از ده روز تا دو ماه و یا پنجاه هزار تا صد هزار ریال جزای نقدی محکوم خواهند شد»

وجود زنان بی حجاب در معابر عمومی هم به ادارات افزوده شد.

البته در این ماده جای اشکال است که قانون باید اجرا شود ولی امروزه این ماده متروک مانده است و همچنین واژه حجاب شرعی هم جای بحث دارد. حجاب شرعی پوشاندن تمامی بدن جز صورت  و  دو دست تا مچ می باشد. اگر  زنی  با  چـادر  بـاشد  ولـی  مـقداری از  مـوهـایـش  هم  دیده  شود  با  تـوجه  به  این  ماده،  حکم باید جاری شود.

نتیجه :

پس از بررسی اجمالی بر فلسفه پیدایش حجاب و نگاهی بر  اعتقادات  مخالفان و موافقان  این  امر،  آن چه مشخص است آن است که گرچه حجاب یک امر کاربردی و لازم در جهت ثبات اخلاقی و روانی اجتماع است، اما به هر میزان که فضای پذیرش فرهنگی در اجتماع  مسدود گردد  نه  تنها مردم به سوی  این  مهم  جذب نمی شوند  بلکه کاملاً از آن دور می شوند و نظام فکری مردم، از آن جا که همواره در پی استقلال در امور خویش بوده است، آن هنگام که این استقلال رأی،  به  هر دلیلی، زدوده شود، در جهت عکس اقدام می کنند.

دولت نیز در این میان، نقش  پدری  دل سوز را ایفا می کند که بـرای تـعـالـی  ایـن  مـهـم،  می بایست سعی  در  ترویج  جایگاه  اصلی  حجاب  در  قـلـوب  مـردم  نمـایـد  کـه  اگـر  چـنــین  گـردد، قـطـعـاً  بـا آرمـان های اصـلـی الهی  در  تـطابق خواهد بود.

از سویی،  بر  اساس  فرمایش  قرآن  کریم، در یک اجتماع افراد می توانند  برای خود حجاب را برنگزینند.  آن  جا  که  خداوند می فرماید «لا اکراه فی الدین»  برگزیدن   دین  را  برای  انسان اختیاری  دانـسـتـه  پس  یقیناً  حجـاب  هـم  مشمول  این  قاعده خواهد شد.

به هر روی امروز و در جهان معاصر آن چه که جامعه ما بیش از هر چیز به آن احتیاج دارد، قدرت تصمیم گیری و انتخاب است که با این  قوه  بتواند در وهله نخست به خود سازی فردی و سپس به خود سازی اجتماعی بپردازد و اگر چنین نگردد، یقیناً پیش از هر چیز اسلام ضربه  خواهد  خورد.  از  سوی  دیگر مردم هم باید بدانند که :

«کسی  که  زیبایی  اندیشه دارد  زیبایی  ظاهر  را  به  نمایش نمی گذارد»

شهید مطهری

 

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1389/08/07  |
 مکتب ایدوئولوژیک و ایجاد دیکتاتوری - نشریه تجدد - پاییز 89

مهرشاد ایمانی

تشابه نظام های سیاسی  از  حیث  فلسفه  سیاست  در  روند تطور  و  انحنای  مسیر  و  به  غایت  رسیدن  آن ها،  بـشـر را در  مقام  قیاس  بر می انگیزد.  سال هاسـت  کـه یـکـی از مـهـم ترین  و  شاید بنیادی ترین آرمان شهرهای انسان، نائل آمدن به ذات حقیقت  و ایفای عدالت، توسعه، عدم فقر و بسیاری ویژگی های ثبوتی دیگر  بوده است.  از  این  رو فرد بشر در طول تاریخ به منظور وصول  به  این  مـهم،  با  گـرایـشـات متفاوت فکری، سعی در ایفای نفش می کند و هنگامی که  مـجـمـوعـه ای  از  تـفـکـرات  مـشـابـه،  بـا هـدفـی واحـد، در  سـدد فـعـل مذکور برآیند، مجموعه عقول ایشان تئوری های مکتبی را تنظـیم  و  ارائه  مـی دهـد  و  هـمان  مـکـتـب  گاه  برای به عینیت رساندن نظریات خویش به ترتیبی، نظام ها را در دست  و  عـموم را بر یک سیر هدایت می کنند، اما آن چه نگارنده را بر آن داشت تا سطور مقابل را بنگارد، انحراف مبنایی مکاتبی است که  با  ورود  به  عـرصه اجـرا  دچـار  عـدول  از  نـظـریـات و گاه تحریف و جعل ریشه های خود می کنند و مسلم است، آن هنگام که مبنایی دستخوش تغییر و تحریف قرار گیرد، سلایق فردی جای گزین تئوری های پیشین می گردد. از آن جا که بشر ذاتاً در پی کسب قدرت است، سعی می نماید تا از انحرافات پدید آمده (چه توسط خود و چه توسط دیگران)  کمال  استفاده  را  نماید  و  روز به روز شخص مهم گردد تا آرمان ها و نظریات پیشین.

نتیجه و  غایت  این  مسیر  یک  نوع  بنیادگرایی مجعول خواهد  بود،  به  طوری  که  اقتدارگرایانِ رأس، خود  را  مبادی  فرهنگ  مکـتـب  خـویـش می دانند (بنیاد گرایی صرف)، اما آن را به  نـحـوی تـعـبـیـر  و  تـشـریـح  می نمایند، که تنها و تنها تأمین کننده امیال خود باشد تا  برآورده  کـننده نـظـریـات  مکـتـب  خــویـش  (جعل  در  واقعیت).  از  این  جهت  تبدیل  نظریات یک ایدئولوژی برای رسیدن به خواستگاه فردی،  پـدیده ای است که به وفـور  در  چـنـد  صده  اخیر  ما  را  درگــیـر خـود ساخته است.  پدیده ای که تا آن جا قابلیت تـحـکـیم  قـدرت برای شخـص  یا  گروه های  خاص  را  دارد،  کـه  نـزاع هـا و کشکمش های  خونین  و  یا  آسیب های جبران  ناپذیر  بسـیـار به دنـبـال داشته است. در این  مـجـلـد  بـه  عـلـت تـشریح هـر چـه بـیـشتر ایـن مـوضـوع، برآن گشتیم تا با مصدایق عینی، این مهم را  بررسی  نماییم.  از  این  رو  دو  مـکـتـب جریان  سـاز  و  تـأثـیـرگـذار سوسیالیسم و اسـلام  گـرایی را با  نیم  نگاهی  به عینیت آن ها در دو  کشور روسیه و ایران مورد واکاوی و تـفحـص  قرار  می دهیم  و  به  علت  تشریح  زوایـای   فـلـسفـه  سـیـاسـی   این   دو  مکتب،   از   تاریخچه  پیدایی آن ها در کشورهای مذکور  گذشته  و  همت را  بر ریشه یابی انحرافات آن ها می نهیم.

الف) سوسیالیم :

ـ  فلسفه پبدایی :

واژه سوسیالیسم به  مجموعه  تئوری ها  یـا  سیـاسـت هـایی اطلاق می شود که هدف آن ها عموماً احراز مالکیت عمومی و نظارت بر وسایل تولید، سرمایه، زمین و اموال و متعلقات آن ها می باشد.

اصطلاح سوسیالیسم به معنای  جدید  آن،  ابتدا  در  سـال 1827 بر  پیـروان رابرت آون انگلسی حمل گردید و سپس در کشورهایی چون فرانسه و آلمان هم به کار رفت. در فرانسه و  انگلیس  در  سال های 1830 تا 1840 از سوسیالیسم  دو  تفسیر  متفاوت،  اما مستقل بیان گردید.  تفسیر فرانسوی آن  که  به  مکتب سن سیمون برمی گردد. بر  اساس آن سوسیالیم در برابر  اصالت فرد  به  کار می رود و به عنوان نمونه ای  از  جامعه نگری کاتولیگ  در   قبال  فردگرایی  پروتستان مطرح  اسـت. تـفسـیر  دوم  مربوط  به  آون  می باشد کـه  بـه  نـوعـی  سـازمـانـدهـی  اقتصادی ـ اجتماعی  اشاره دارد که روشی  نـویـن در عرصه اجتماعی کردن مردم و دولـت، مطرح می نماید.

مجموعاً در نگاه  حقیقی  سوسیـال آزادی، عـدالـت اجـتـماعی و  دمـوکـراسـی  عناصر  جدایی  ناپذیر  مـکـتـب انـد کـه سـیر تـاریـخـی در  رونـد اجـرا گـواه آن اسـت کـه هـر کـجا و در هر زمان یکی از این عناصر مذکور خدشه دار شود سوسیالیسم  از  درون مسخ  گـردیـده  و  به  غـایـت یا منجر به یک دیکتاتوری غیر قابل مهار گشته یا منتهی به شکست گـردیـده.  بدین  معنا  سوسیالیم  بازتاب دهنده  خـواسـت هـا و   اهداف  اصـلـی آزادی خواهان مترقی برای نیل به دموکراسی و عدالت اجتماعی و به گونه ای تقابل با مظالم و تبعیضات موجود در جوامع بورژوازی و رهایی از آن ها است.

از مهم ترین  عناصر  مشترک  نظریه سوسیـالیسم تـأکـیـد بـر بـرتری جـامـعـه و سـود هـمـگـانـی بـر سـود فـردی اسـت، به طوری که این نظریه را می توان طغیان علیه فردگرایی و دیکتاتوری نامید و بر خلاف اتهام مبلغان نظام سرمایه داری، اندیشه سوسیال برای نیل به سود همگانی، مشارکت عموم در امور را نه تنها جایز بلکه لازم و ضروری می داند. پس تعیین سرنوشت یک اجتماع بر نظر و خواسته عموم یا مشروطه ملت است و دولت به نمایندگی از عموم بر امور نظارت می نماید. این مکتب بر خلاف آن چه  پس  از  روی  کار  آمدن  مارکس  از  آن  تعبیر  گشت، نه فقط  در بـردارنـده مـسائل اقتصادی،  بلکه  اهم  حوزه  نگاهش بر نـهادهای سـیـاسـی و اجـتـماعـی  مـعـطـوف   بـوده و  پـیرامون سلسـلـه  موارد  اقتصادی،  سیاسی  و  اجتماعی  بر  برابری کامل  باور  دارد، که این برابری به اخص در حوزه سیاست تعدیل کننده قدرت است تا تحکیم کننده آن. از آن روی که اگر نظامی بر برابری کامل سیاسی و اجتماعی باور داشته باشد، قطعاً بر تقسیم قدرت میان نهادها و یا به تعبیری بر تفکیک قوا، آزادی و برابری در ابراز نظرات و باورهای شخصی و تبلیغ  آن هـا،  مـجـال کامل نقد و به چالش کشاندن سیاست های کلی  و  جزئی دولت و بر  بسیاری  مبانی  اصلی  دیگر  دمـوکـراسـی نـیـز اعـتـقاد دارد.

در بُعد اقتصادی نیز نظریات این مکتب بسیار قابل تأمل می باشد. با پذیرفتن اصل مشارکت همگانی، می توان برداشت نمود که هر شخصی با قبول اصول مقبول در نگاه عموم می تواند به فعالیت خویش بپردازد، اما تحت نظارت عموم که در واقع حاکم حقیقی سرزمین اند. با این دید هیچ گاه کشور دچار رکود نخواهد گشت و به سرنوشت اعتقادات اقتصادی مارکس نمی انجاند و از سویی با نظارت حداقلی دولت، آن هم در کلیات چنان نظام های لیبرال، فراز و نشیب های ویران کننده اقتصادی در میان نخواهد بود. بیش از این به علت آن که مقاله پیش روی در حوزه فلسفه سیاست می باشد،  در  خصوص  حوزه  اقتصادی  سوسیالیسم اشاره نمی کنیم.

اما اعتقادات راسخ این مکتب در عمل به هیچ عنوان موفق نبود و این عدم موفقیت ناشی از دو عامل اصلی و بنیادین بود. اول، انحراف در تئوری و دوم، انحراف در عمل که این دو در بسیاری از زمینه ها  با  یکدیگر در ارتباطی تنگاتنگ بودند زیرا انحراف در تئوری  در  بسیاری  از  زمینه ها  حاکم  بر  اَعمال  حاکمیت بوده است.

1 . انحراف در تئوری :

پس از پیدایش عقاید مارکس و انگلس، به علت تشابهات اولیه، ماهیت مکتب سوسیالیسم قربانی عقاید مارکسیسم ـ که در واقع مکتبی کاملاً مجزا از سوسیالیسم به شمار می رود ـ گشت.

اعتقاد کلی مارکس بر آن بود که برای تعدیل یک جامعه از وضعیت تولید سرمایه داری به حالت تولید کمونیستی، باید دوران گذار اولیه را طی نمود و این امر یک باره امکان پذیر نخواهد بود. مارکس این دوران گذار را دیکتاتوری پرولتاریا یا انقلاب کمونیسم می نامید.

جامعه کمونیستی مورد نظر مارکس که از کاپیتالیسم برمی خیزد،  هرگز در عمل تحقق نیافت و به صورت یک نظریه باقی ماند. در واقع مارکس اساساً درباره خصوصیت جامعه کمونیستی صحبت زیادی نکرده است و بیشتر در خصوص فرد بشر، طرح مسئله نموده است.  با این وجود اصطلاح کمونسیم بیشتر به رژیم های سیاسی و اقتصادی تحت سلطه احزاب کمونیستی اشاره دارد که مدعی نمایندگی دیکتاتوری پرولتاریا (طبقه کارگر) هستند که این به طور کل و از اساس با باورهای سوسیالیسم در تضاد است زیرا همان طور که پیشتر ذکر گردید سوسیالیسم به برابری اقشار مختلف اجتماع ایمان داشت، نه برگزیدن قشری خاص یا کمونی محدود، به علت توجیهات سطحی. حال سؤال   آن  جاست که  در نـظـر کـمـونـیـسـم چگونه ممکن است، دیکتاتوری حاکم  که  روزگاری از  جانب  کارگران  بوده  است،  خود  به  یـک  طبقه  نـوظـهور سرمایه دار  تـبـدیل  نـشـود و در  صورت  این تغییر چگونه همان کارگران  قدرت  اجرایی  برکنار نمودن آن دولت را دارند؟ زیرا اساس اعتقاد کمونیسم بر دیکتاتوری طبقه حاکم اذعان دارد.

پس همان گونه که مشاهده می شود، حزب کمونیسم نه تنها در عمل و ماهیت با سوسیالیسم یکی نیستند، بـلـکـه  در  بـسیـاری  از  مـوارد  نـقـطـه  مـقابل آن اسـت. (سپردن قدرت به یک طبقه (کمون) در قبال برابری کامـل سیـاسـی ـ اجـتـماعی سوسیالیسم)

عقیده انحرافی کمونیسم بـا شـیـوه انـقـلابی گری خـود توانست نام بسیاری  از  کشورهای  سوسیالیست  را  به  کمونیست تغییر دهد. چنان چه  انقلاب  اکتبر  1917  روسـیـه  هـم  کـه  بـا نـام سوسیال ـ دموکرات های روسیه بـه پـیـروزی نـائـل آمـده بـود، بـه کمونیست تغییر نام داد و در عمل که پیشِ رو اشـاره خـواهـد شد، جنایاتی عـظــیـم بـه وقـوع پیوست.

2 . انحراف در عمل :

پس از انحراف در تئوری، به علت مجال سوء استفاده از قدرت در نظریه مارکس، حاکمان کشورهای سوسیالیست  به علت تحکیم  قدرت  خویش  سعی در جعل تمامی نـظـریـات  (حتی نظریه خود  مارکس) نمودند. از این رو ایشـان  بـا  تکیه  بر  دوران گذار بـرای نیـل  بــه  جـامـعـه  مـطـلـوب کـمـونـیـسـتی تمـامی قـوا را تـحـت انـحصار خویش درآوردند (مخالف صریح نظریات سوسیالیسم) و به  منظور  بری  شدن  از  انتقادها، تمامی نقدها را در جهت مخالفت و عداوت با آن  آرمان  شهر موردنظر خود می پنداشتند در واقع با پیدایش این طرز تفکر، یک ایدئولوژی  صرف  در  جهت  تحکیم جایگاه آمران امر پدیدآمد.

ایدئولوژیِ ترکیبی،  از  نظارت  عمومی و اِعـمال نـظـر گـروهی خـاص. کـه در نـتـیـجـه  ایـن اختلاط،  نــظـارت گـروهــی خـاص بـر عــمـوم صـورت پـذیـرفـت و چــون ایـدئـولـوژی، قـالبـاً غیر قابل تـغـیـیـر اسـت اَعـمـال حاکمیـت به پدیـده ای بـدل شـد کـه هــیــچ  انـتـقـادی  در  آن  راه  نـداشـت و در این مسیر هر آن کس  کـه  مـخــالـفت مـی نمود،  مـحکـوم بـه مـرگ  یا  در  بـهتـریـن   حـالـت  حـبس هـای  بـلـنـد مـدت مـی گـشـت  و  با  این  نگرش حـاکـمـیـت  کـمـونـیـست  به  خـود  اجـازه می داد تا  زمـیـن های مـردم کـه بـرایـش زحـمـت کـشـیـده بـودند  را بـه چنگ آورد و اگر زمین داری از دادن زمین خود امتناع می کرد، مـحـکـوم  بـه  نـیـسـتـی می گشت (چنان چه  لنین  به  شکل  مذکور، ده  میلیون  زمین  دار   را   در  یک  شب   اعدام  نـمـود) و حتی  قضاوت های  آن  دوران  نمونـه بـارز اقـتـدارگـرایـی، بـاتـوجـیـه عـدالت حاکمان کـمـونـیـسـت  مـی بـاشـد  دادگاه هایی  که  در  آن اعـتراف نامه های از پیش طراحی شده به دستان مـتـهمـان سپرده می شد  و  آن ها  را  تـحـت شـدیـدتـریـن شکنجه ها  وادار  به  اقـرار علیه خویش می کردند   و  در  نـهـایــت  بــا  بــهــره جـویی  از  هـمـان  اقـرارهـا،  ایـشـان  را  بــه  دار  می کشیدند.

نهایتاً اندیشه های  عـدالـت گـرایـانه  سـوسیـالـیـسـم بـه عـلـت  انحراف  مـوضـوعـی  در  عـمـل  بـه یـک دیـکـتـاتوری مـحـض  بدل  گشت  و  ایدئولوژیک  نمودن مسائل و تقدس گـرایـی   مـوضـوعـی بـاعـث رونـدی ناپسند در جهان معاصر گشت که هم  چـنان نـه بـه شـکـل پـیـشـین امـا  بـه  طـرحـی نـویـن  در  برخی  از کــشـورهــا  دیـده  مـی شود،  کشورهایی چون کوبا،  ونزوئلا،  کره  شمالی، چین و تا حدی روسیـه،  امـا  در  کـشـورهایی  چون  فرانسه،  انگلیس و برخی کشورهای دیگر هم نمونه نسبتاً  صـحـیـح یـک جـامـعـه  سوسیـال ـ دموکرات مشاهده می گردد و  یقیناً  این دو طیف کشورها، قیاس مناسبی است برای  مشاهده  نتیجه  سوسیالیسم حقیقی و کمونیسم یک اندیشه انحرافی.

ب) اسلام گرایی :

ـ فلسفه پیدایی :

امیل دورکیم در صور بنیانی حیات خویش دین را این گونه معرفی می کند : «زنجیره ای همبسته از باورها و اعمال مربوط به امور لاهوتی (مجزا از ناسوتی) که این باوررها و عقاید، همه کسانی را پیرو  آن ها  هستند  را  در  یک  اجتماع  واحد  به  نام  امت متحد می کند»

در واقع  دین  مجموعه  حقایقی  است  هماهنگ  و  مـتـنـاسـب از  نـظـام  هـای فـکـری  (عـقـایـد  و  مـعـارف)،  نظام آموزشی (قوانین و احکام) و نظام پرورشی (دستورات اخلاقی و اجتماعی) که در قلمرو ابعاد فردی، اجتماعی، و تاریخی از عالم ماوراءالطبیعه برای تدوین نظام حیات بشر و ایضاً هدایت وی ارسال می گردد.

دین اسلام نیز مجزا از این قاعده نیست. این آیین با کتاب قرآن، تکمیل کننده نظریات خویش در باب انسان بوده است از این رو به علت مجموع نظریات متعدد و متشکل در زمینه های متفاوت فردی، اجتماعی و سیاسی می توان بر آن نام مکتب نهاد.

دکـتـر شـریـعـتی در  این  باب  با  اشاره  به  تئوری های  مـتـعـدد مـسـتـقل از جانب اسلام می فرماید «اسلام  مکتب است،  از آن  روی  که  برای  تـرویـج  انـدیشه های  خـویـش مـی بایست  در  برابر  دیگر  مکاتب  ابراز  عقیده  نمـایـد. پـس تا  به  عنوان یـک مـکـتـب ظـهـور نـکند به این امر دست نخواهد یافت»

اگر بپذیریم  که  اسلام یک مکتب سیاسی  ـ  اجـتـمـاعـی هـم می باشد، پس مشمول قواعد  جاری  مکاتب  هم  خواهد بود. به همین دلیل در طول  تاریخ  و  از  ابتدای  پیدایی  این  آیین، همواره  اشخاص  معتقد  به  آن   سعی   در   به  عیـنیـت رسـانـدن  این مـکـتـب  در  اجـتـماع خویش نموده اند. چنان چه پیامبر اکرم (ص) در بدو امر به ایجاد یک حکومت اسلامی اقدام نمودند.

اما این مکتب نیز همواره دستخوش انحرافات بسیار از اصول خویش قرار  گرفته  است.  این  انحرافات  به  سه   بخش  اساسی تقسیم می گردد :

اول، انحراف  از  جانب  جاعلان  و تحریف کنندگان   مبانی، دوم، انحـراف از حیـث فـهـم قـوانین و سوم نتیجه آن دو انحراف، که در روند اجرایـی  و  ایـدئولوژیک شدن مکتب ظهور می نماید.

1 . انحراف از جانب جاعلان و تحریف کنندگان مبانی :

همواره و از ابتدای پیدایی مکتب اسلام، جاعلان و تحریف کنندگان، سعی در ایجاد مبانی جدید، البته با در نظر گرفتن منافع شخصی و گروهی خود نموده اند.

نمونه بارز آن  دوران،  افـرادی  چـون کـعـب الاحرار  و بـسـیـاری  دیگـر  بـوده اند.  بـه هـمـین  سبب  در  طول تـاریـخ  اسـلامی،  همواره  احادیث جعلی ظهور و گاه جـایـگـزین  احـادیث  پـیـشـین  مـی گـشـت.  مـبحـث انـحـراف از جانب  جـعـل   و   تـحـریف  بـیـشـتـر  بر اعـمـال  و  رفتار  مبادیان  فرهنگ  اسلامی  مطرح  است و رویه  ناپسندی  که  به  ایـشـان  مـنـتـصـب  گـشـت،  در  طـول  تـاریـخ  بـه عـنـوان یـکـی از رویـدادهـای اجـرایـی مــورد نـظـر قـرار  گرفته  است.

حجم عظیم این  احـادیث  و  روایـات  جـعـلـی بـاعـث ابـتـذال  در  رونـد اجـرای  مـکـتـب  اسلام  گـشـت  و جـالـب آن  اسـت  کـه  در  تـعـارض مـیان  احـادیـث  مذکور با آیات قرآنی، حاکمان اسلامی جانب احادیث را گرفتند تا نص صریح قرآنی.

روند جعل حدیث و مبانی، آن چنان گسترشی در میان حاکمان اسـلامی  یافت،  که  حـتــی  هم اکنون  نیز  این  روند  پایان نیافته است.

2 . انحراف از حیث عدم درک روح قوانین :

هموراه  در  نظام های مبتنی بر اعتقادات اسلامی، افتخار حاکمیت ها، اجرای هر چه  بیشتر  قوانین  قرآنی  و  احادیث بوده است. این درحالی است که نص صریح قرآن  کریم  بر فروع  دین لفظ  "فعلی"  نـهـاده  اسـت.  بدین  معنی  قرآن  به  تطبیق  روح  قوانین  خویش  با  شرایط  زمـان  و  مکان اشاره دارد.

به طور مثال بحث تعدد زوجات  در  دین  اسلام  در  زمـانـی مطرح گشت، که عـرب آن  دوران  با  ایـجـاد  حرم  سراهای  بـسـیار،  جـنـس زن  را  خـرید  و  فـروش  می کرد به همین دلیل اسـلام  بـا مـحـدودیت چـهـار  هـمـسـر  و  ایـضـاً ایـجـاد  مـسئـولـیـت  بـرای  مـرد  در  حـقـیـقـت  اعـتـقـاد  خـود مـبنی بـر مخالفت با تعدد زوجات را به صورت  ضـمـنـی اعـلام می دارد  چنـان  چـه  درباره  برده داری نیز اسلام در بـادی امر مخـالـفـت صـریح نـنـمـوده بـود، امـا هــمـواره  در کـفـارات گناهان و یا در بسیاری مسائل دیگر  چـون  مـستـحـبات، آزاد کردن برده ها را یک امر پسـنـدیـده می شمارد. از این قیاس، گستره شناخت موقعیت زمانی و مکانی در پیشگاه خداوند مشخص می شود.

حال سؤال مـطـروحـه آن است که آیا در نظام های اسلامی امروز ما می توانیم قوانین آن  زمان  را  به  هـمـان  شـکـل و بـدون  تـعـدیـل  و  تـطابـق  با  شـرایـط  جـهـانـی خـویـش اجـرا کـنـیم؟ و اگر در تمامی مسایل این رویه را در پیش گیریم از روح قـوانـیـن، کـه روحـی مـتـعالی و بسیار مترقی است دور نگشته ایم؟

در واقع یکی از انحرافات بزرگ، سخیف انگاشتن قوانین و به ظاهر اکتفاء کردن بوده است. حاکمان اسلامی در عصر حاضر هم با در نظر داشتن  منافع  خویش سعی در گذر از ماهیت  نـمـوده  و  تـفاسیر  را  در  احـادیـث جـسـت  و  جو می کنند. احـادیـثـی که  هـمان گونـه که پـیـش تـر اشـاره  شد،  دسـتـخـوش  تـحـریـف هـا و تفسیر های بسیار گشته.

 3 .  انحراف در عمل :

با توجه به اصل اقتدارگرایی بشر، با ایجاد مصائبی چون احادیث مجعول و سطحی نگری بر قرآن، دست حاکمان  از  دیرباز  برای  مصادره به  مطلوب نمودن  قضایا  بازگشته  است  و   مـسئـلـه   اساسی و شاید مهم ترین مشکل در انـحراف  در  عمل  تــقـدس گـرایی نامطلوب  می باشد.

حاکمان  دین  مدار  چه  در  اسـلام   و  چه  در  دیگر  مذاهب، هنگامی که با حیلت های خـویـش (جعل  و  سـطحـی  انـگـاری)  تــوان  عــدم اجـرای قـوانـیـن  حـقـیـقی را  در   خود احساس می کـنـنـد، قـوانـیـن جـدیـد وضع و آن ها  را  بـه  دیـن  مـنـتـسب  می نمایند.   این   پـدیـده  باعث می شود تا سیاست انسانی جایگزین قداست روحانی گردد و افراد  سودجو در جامۀ دین مدارانِ خدا محور، سعی در  انحراف اذهان عمومی کنند. اگر یارای آن را  داشته  باشند که به مقصود رسیده اند و  اگر  منـتـقـدیـن  بر  آن ها بتـازنـد و خـواسـتـار  آشـکـار  کـردن  حــقـایــق بر توده مردم گردند، نـظـام، ایـشـان  را  بـه  عـدول  از   فــرامــیـن  الـهی  مـتـهم  مـی کـنـد  و  بـا  استـنـاد  بـه  حـکـم الله  (در  واقع  حـکـم  خـود  سـاخته  حـکام)  آن ها  را  تـکـفـیـر  و  در  نـهـایت مـعـدوم  می نماید.

از این رو عنصر  تقدس گرایی  امری  است که  در  پی اقتدارگرایی یک گروه خاص پدید می آید و این یقیناً  متأثر  از  تـبـدیـل  شـدن  قـوانـیـن  مـذهـبـی، بـه یـک  ایـدئـولـوژی  خــشـک، توسط  فــرد  بـشـر می باشد.

به همین دلیل دیکتاتوری دینی  که  در  واقع  ضـد دیـن است،  هــمـواره  نـمـودی   از  خـشن ترین  و  سـخــت تـریـن  نـوع  فـردگـرایـی   اسـت،  زیـرا  اگـر   یک  نظام  سیاسی  که  اصولش  مبـتـنـی بر یـک  سـلسـلـه  اعـتـقـادات  گـروهـی  خـاص  مـی بـاشـد، مورد انتقاد قرار گیرد، مسئله انتقاد شده، اعــتـقـادات آن گروه است  و  اگـر حـکـمـی صـادر  شود توجیهی بالاتر از مصالح ملی یا بر خلاف امنیت داخلی بودن نخواهند داشت. در حالی که در یک اقـتـدارگـرایـی  دینی  هر  امری  می تواند  مـتـصـل بـه انـوار مابعدالطبـیعـه گـردد و مخالفان را نه به علت  مخالفت با حاکمیت، بلکه به اتهام  عداوت  با خـداونـد،  به  احـکام سنگین و دشواری چون مرگ، حبس های بلند  مدت و  . . .  محکوم می نمایند. پس اگر در نـظام اسلامی، مبلغان آیین اسلام  نتوانند احادیث جعلی را از اصلی تمییز دهند (که قطعاً امکان پذیر نیست)  و با توجه به مصالح  یا  سـطـح  عـلـمی خـود قادر به تحلیل و تعدیل  صحیح  آیات  قـرآنی نـبـاشـنـد،  یـقـیـناً  فـضـای سرکوب و انـسداد  سـیاسی  با توجیه دین، برای سوء استفاده گران مهیا خـواهد شد.

ج) نتیجه :

همان گونه که در بخش نـخـسـت  در  خـصـوص سوسیالیسم بـیـان گـردیـد، اعـتـقـادات راسـخ  ایـن  مـکـتـب  هنگامی  به یک  ایدئولوژی  انحرافی  بدل  گشت،  که   در  اندیشه ها  تحریف  پدید  آمد و در  نظام  اسلامی  نیز  هـمانـنـد  قـسـم  نـخـست، دقـیقاً  عـامل  انحـطاط،  جـعـل  و  تـحـریـف  مـبـانی  بـوده  است.

مجموعاً عامل انحراف و عدول  از  اصول  همواره،  سـبـیـی  بـرای تـعـبـیـر ناثواب و در  نهایت  پیـدایـش یـک  ایـدئولوژی  قاطع  خواهد  بوده است  و  عـمـوماً  نتایج دیکتاتوری های  برآمده  از  ایدئولوژی ها،  روندی  نسبتاً   مـشـابـه  در  اجرا  را  می پیمایند  چنان چه در کشتار عظیم دوران کمونیست، که عموماً  با  توجیهات اقتصادی و حمایت از اقشار پایین دست و مقابله با جریان سرمایه داری  به  وقـوع   پیوست،  همان  پروسه ای را گذراند کـه تکفیر ها  و  اعـدام هـای   قــرون  وســطـی یا  اعدام های انقلابی طی نـمـود، زیرا ریشه نظام های دیکتاتوری مبتنی بر یکه سالاری به جـای مردم  سـالاری  اسـت،  بـه  طـوری  کـه  تـمـامـی  ارزش هـا، قـواعـد و قوانین باید آن طور تعبیر گردد که فرد یا عده ای محدود مد نظر دارند.

از سویی دیگر  به  عـلـت  آن  که  مـعمولاً حکومت های دیکتاتور، با تکیه بر قانون شکنی روی کار  می آیند،  هیچ گاه به قـانون مدون  مشروطـه  مـلـت  گـردن نمی گزارند  و  بـاورهای  خود را در حکم قانون می دانند که گاه این باورها را هم در حکم  ماوراءالطبیعه می پندارند. به همین جهت معمولاً به علت  تشابهات  مبنایی این دسـته از نظام هـا،  رونـد  مـطـلـق گرایی  و  خشونت  آن ها هم  به  مـیـزان  قـابـل  تـوجـهـی  بـه  یـکـدیـگر  شباهت دارند.

در واقع در دیکتاتوری های ایدئولوژیک،  همواره  عــناصـر  ایدآل گرایانه ای چــون عـدالـت، بـرابـری، صـلاح اجـتـمـاعـی،  قدم  نهادن  در  راه  الـهـی،  مــبــارزه بـا عـنـاصر محارب در راه  خدا و . . . سـرپـوشـی بر جـنـایـات منتقدان است.

در نهایت این  مقاله،  باید  گـفـت کـه انـدیـشه هایی که روزگاری پدیدآورنده انسان بوده اند، هرگاه به یک ایدوئولوژی سـخـت  بدل  شـوند  برابر وی ایسـتـاده  و شمشیر بر نابودی  بشر می کشند.

ـ منابع :

1 . مانیفست کمونیست ، کارل مارکس

2 . تشیع علوی ـ تشیع صفوی ، دکتر علی شریعتی

3 . فرهنگ اندیشه انتقادی از روشنگری تا پسامدرنیته ، مایکل پین

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1389/08/07  |
 تأملی بر فردگرایی - نشریه تجدد - پاییز 89

محسن عبدلی

عموماً مردم در رفتارهای خود و اعمالی که به صورت روزمره انجام می دهند از خط مشی خاصی پیروی می کنند. بدین معنی که در تفکرات خود، قبل از تصمیماتشان پیش زمینه ای برای شروع یک کار یا اتخاذ موضع وجود دارد.

بعضی از آنها از این پیش زمینه که در تصمیمات، آنها را یاری می کند آگاهند. اما بیشتر آنها به صورت ناخواسته این اعمال و تصمیمات را اجرا می کنند. به این پیش زمینه،مبنای فکری گویند.

یکی از ده ها مبنای فکری که اشخاص دارند عبارتند از فرد گرا یا جمع گرا بودن. این مفاهیم اگرچه در بادی امر، مفاهیمی فلسفی- اجتماعی هستند که مربوط به بحث های آکادمیک می باشند، اما در واقع، اموری هستند که تمام اشخاص به تناسب نقش آنها در جامعه کم و بیش با آنها سر و کار دارند، بدون اینکه توجهی به این مفاهیم داشته باشند. اگر صد سال قبل بحث از فردگرا بودن مطرح می شد، کمتر کسی می توانست تصور روشنی از این مفهوم داشته باشد، اما ما به شما نشان خواهیم داد که امروزه روند فردگرایی، هنجار غالب جامعه ما است. مقوله فردگرایی امروزه به قدری وسیع شده که در تمام حوزه ها از جمله فرهنگ، سیاست، حقوق، هنر، تفکر و حتی خصوصی ترین اعمال زندگی فردی هر شخص جلوه گر است.

برای نشان دادن معنا و مفهوم این عنوان ناچاریم نقطه مقابل فردگرایی که جمع گرایی است را هم بررسی کنیم، چرا که «تعرف الاشیاء باضدادها». بنابر تعریف مشهور، فردگرایی به این معناست که جامعه بر محور اصلی فرد می چرخد و بر اهمیت فرد و استقلال و آزادی او در مقابل محیط جمعی تأکید دارد، اما بر عکس، جمع گرایان بیشتر به روابط و عرف های جمعی و گروهی علاقه نشان می دهند که این روابط و عرف ها بیشتر پایدار در فرهنگ بومی جمع گرایانه بشر است، اما این تعریف بسیار کلی و ناقص است.

برخی فردگرایی را مترادف با خود پرستی، خودخواهی یا خود شیفتگی تلقی می کنند، در حالی که فردگرایی اساساً مفهومی است که برای توصیف و تشریح جامعه به کار می رود و مفهومی جامعه شناختی است نه رفتار شناختی و روان شناختی (1). برخی نیز ناتوانی ایرانیان در انجام کارهای گروهی را ناشی از فردگرا بودن ایرانیان می دانند که این عقیده اشتباه است زیرا، در جوامع غربی که در سطح بالای فردگرایی قرار دارند کار گروهی از عناصر اصلی پیشرفت آنها و شیرازه فعالیتهای آنها است.

پیدایش این واژه از قرن هجدهم است و نخستین بار سن سیمون جامعه شناس فرانسوی این واژه را به صورت منفی استفاده کرد. او که دلایل شکست انقلاب 1789 فرانسه را بررسی می کرد، فردگرایی رهبران انقلاب را عامل شکست انقلاب توصیف کرد اما به مرور زمان که برداشت از این مفهوم تغییر کرد از بار منفی آن کاسته شد به نوعی که امروزه فردگرایی جزء لاینفک تمام جوامع پیشرفته و صنعتی غربی است.

فردگرایی در ایران به دلیل مسائلی واهی به مفهومی کاملاً سیاسی و ایدئولوژیک مبدل شده که بحث در این باره را با محدودیت های زیادی مواجه کرده است. مطالعات و تحقیقات جامعه شناسان نشان می دهد که فردگرایی رابطه مستقیمی با مدرنیته، دموکراسی، آزادی و پیشرفت اقتصادی دارد و جامعه ای که وارد روند فردگرایی شود راه رسیدن به توسعه برای این جامعه ممکن است. جامعه ایران از حدود 150 سال پیش روند مثبتی را به سمت فردگرایی شروع کرده است، اما این روند مثبت نافی نابهنجاری هایی که از این پدیده بر جامعه و بیشتر بر روی نهاد خانواده وارد آمده است نمی باشد. این مفهوم اجتماعی نیز مانند تمام عناوین اجتماعی- فرهنگی دیگر در کنار خوبی ها و نکات قوت اش، دارای جهات منفی نیز هست که در هنگام بحث در حوزه های مختلف به آنها اشاره خواهیم کرد.

مخالفین فردگرایی عموماً آن را  آفت  اجتماع  تلقی می کنند و معتقدند «فردگرایی ماهی قزل آلایی است که بر خلاف سیل جریان عمومی و عرف در حال شنا کردن است» و همیشه در تضاد با آرمان های عمومی است. در جواب این طرز تفکر می توان گفت که جامعه از افراد تشکیل می شود و این تک تک افراد هستند که عرف موجود در جامعه را رقم می زنند. اگر تمام اعضای جامعه آرمان خاصی (فردگرایی) را دنبال کنند عرف نیز به تبع خواست جامعه شکل می گیرد. پس فردگرایی اصولاً تناقضی با عرف موجود ندارد و برای به قدرت رسیدن نیازی به درگیری با عرف حاکم ندارد. مکتب اصالت فرد، نزدیکی بسیاری با مکتب انسان گرایی (اومانیسم) دارد اما در تندروی های اومانیست ها مشارکتی ندارد. مکتب اومانیسم انسان را فاقد محدودیت های ناشی از فرهنگ جامعه، دین و سایر هنجارهای موجود در اجتماع می داند و او را دارای آزادی مطلق در اعمال و رفتارهای خود می داند اما مکتب اصالت فرد می تواند به تناسب فرهنگ ها و دین و عرف موجود در هر جامعه در اعطای آزادی به اعضای خود، هنجارها و آداب و رسوم را  مد نظر قرار داده و طبق آنها، آزادی را منطبق با عرف تعریف کند و حدود آن را مشخص کند. نکته آخر در این قسمت این است که در دین میبن اسلام (به طور نسبی نه قطعی) آن طور که از اندیشه سیاسی بیشتر فقهای شیعه و ظاهر روایات بر می آید تأکید بیشتر بر روی جمع است و مکتب اسلام فرد را تابع جمع می داند اگر ارزش های موجود در جمع، مطابق با شریعت اسلام باشد، اما در خود این دین هم عده ای از فقها و علما وجود دارند که بر طبق موازین فقهی و شرعی، مدافع محکم فردگرایی هستند که مرحوم آیت الله العظمی خویی (رضوان الله علیه) از این دسته از فقها است، که البته بحث مفصل دراین باره اندکی جلوتر به استحضار می رسد. در ادامه این مقال، فردگرایی در پنج حوزه سیاست، حقوق، فرهنگ و اجتماع و فقه بررسی خواهد شد.

فردگرایی و سیاست:

فردگرایی در حوزه سیاست به دو دسته تقسیم می شود:  فردگرایی حاکمان و فردگرایی در اتخاذ تصمیمات حاکمان. بخش اول به بررسی شخصیت حاکمان می پردازد که آیا فردگرایی مطلوب یک حاکم است یا خیر. مفهوم جامعه شناختی فردگرایی در این مورد مغلوب مفهوم روان شناختی آن شده است، زیرا تاریخ بشر پر است از دیکتاتوران و شیاطین فردگرا که همواره برای غرور و نفع شخصی خود دیکتاتور و شیطان صفت شده اند. در این حوزه این موضوع بررسی می شود که یک سیاست مدار نباید فردگرا باشد زیرا ممکن است منافع یک ملت را فدای منافع شخصی و حزبی خود کند. برای همین سیستم های دموکراتیک ابزارهای کنترلی بسیار  قدرتمند  مانند  پارلمان،  دیوان های اداری،  دادگاه های بین المللی(نظیر لاهه) و دادگاه قانون اساسی در بعضی از کشورها برای مقابله با فردگرایی سیاستمداران تعبیه شده است که البته همانگونه که مشخص است این یک برداشت شخصیتی و روان شناختی است و با مفهوم جامعه شناختی فردگرایی تفاوت دارد، اما به هر ترتیب، نگرش غالب در حوزه حقوق عمومی و سیاست است. اما بخش دوم به این دغدغه پاسخ می دهد که حاکمان باید در اتخاذ تصمیمات خود، حقوق تک تک افراد جامعه را در نظر بگیرند یا مصلحت جامعه مهم تر از حقوق افراد است. تئوری های قدیمی حکومت،  مصلحت جامعه  را  مـهـم تر  از  مـصـالح فردی می داند و معتقد بودند، زمانی باید به درخواست ها پاسخ داد که این درخواست ها از حنجره جماعتی بیرون بیاید، اما تجربه حکومتداری به سیاستمداران نشان داد که این نگرشی اشتباه است، زیرا پاسخ دادن به ندای تک تک افراد جامعه لازم است و اگر افراد راضی باشنددیگرهیچگاه با پدیده هایی مانند تظاهرات و انقلاب ها  و غیره مواجه نخواهند شد. البته این به این معنی نیست که دَرِ خانه تک تک افراد رفت و مشکلات همه آنها را حل کرد. همین که مردم ببینند حاکمان نسبت به رفع مشکل یک نفر از آنها حساسیت نشان می دهند، خود  این عمل حاکمان برای مردم آرامش به دنبال خواهد داشت. سازمانی را تصور کنید که در آنجا زمانی به درخواست های ارباب رجوع پاسخ می دهند که داد و بیداد جماعتی در بیاید، با سازمانی که به درخواست یک پیرمرد 80 ساله لبیک می گوید و او را تکریم  می کند. طبیعی  است نوع دوم چهره مطلوب تری دارد. همین مثال را در ابعاد وسیع تر در نظر بگیرید. به طور طبیعی، هرچه قدر جامعه ای فردگراتر باشد، میزان دموکراسی در آن جامعه بیشتر و حقوق و آزادی های فردی بهتر و بیشتر جریان خواهد داشت.

فردگرایی و حقوق :

فردگرایی در عرصه حقوق،  قسمت  عظیمی  از  مسائل را در بر می گیرد، به بیانی حقوق عرصه فردگرایی است. هر چه قدر هم که باور عمومی و عرف موجود در جامعه انعطاف به سوی فردگرایی نشان دهد، اگر در قانون و حقوق آن کشور منعکس نشود ذره ای ارزش نخواهد داشت، زیرا (مسامحتاً) به مثابه عمل مباحی خواهد بود که نه تأیید می شود و نه تکذیب. فردگرایی در تمام زیر شاخه های حقوق از خصوصی و جزا گرفته تا حقوق عمومی و بین الملل ریشه دوانده است اما به نظر می رسد «آیین دادرسی کیفری، مهد فردگرایی است». بنابر گفته دکتر ناجی زواره هدف آیین دادرسی کیفری در وهله اول، حفظ و تضمیین حقوق و آزادی های فردی و در مرتبه بعد، حفظ نظم جامعه و بازگردانی نظم عمومی نقض شده آن است.(2) این سخن به خوبی گویای نفوذ فردگرایی در حقوق است. اصل قانونی بودن جرم و مجازات، اصل منع بازداشت اشخاص، اصل غیر علنی بودن دادرسی در مرحله دادسرا و تحقیقات مقدماتی، اصل محرمانه بودن اطلاعات فردی، اصل علنی بودن دادرسی در مرحله دادگاه، اصل حَقِ داشتن وکیل و بسیاری از اصول دیگر آیین دادرسی کیفری به خوبی گویای وجود و نقش تعیین کننده داشتن فردگرایی در حقوق به طور اعم و آیین دادرسی کیفری به طور اخص می باشد.(3) در حوزه حقوق خصوصی، اصل آزادی قراردادها بیان کننده فردگرایی در روابط مالی و غیر مالی اشخاص می باشد. اشخاص در قراردادهای خصوصی  خود تا جایی که مخالف قانون و نظم عمومی نباشد آزاد هستند. این فحوای کلام ماده 10 قانون مدنی است. بدین معنی که التزامی بر انعقاد قرارداها در قالب عقود معین مندرج در متون فقهی و حقوقی نیست و افراد آزادند که هر توافقی را برای نیل به اهداف خود منعقد کنند که باید شروط بنیادین آن که عدم مخالفت با شرع به طور اعم و نظم عمومی است، رعایت شود. منتها در بعضی از قوانین، به فردگرایی تعرضاتی شده است که بیشتر در جهت حفظ منافع دولت است. نظیر بخش سوم ماده 11 قانون مسئولیت مدنی: «. . . در مورد اعمال حاکمیت دولت، هرگاه اقداماتی که بر حسب ضرورت برای تأمین منافع اجتماعی طبق قانون به عمل می آید و موجب ضرر دیگری شود، دولت مجبور به پرداخت خسارت نخواهد بود.» این ماده به خوبی نمایانگر ترجیح اصالت جمع بر اصالت فرد و بلکه بالاتر از آن در نظر مقنن است، زیرا اگر مثلاً فقط در بهره مندی از امتیازی جامعه را به فرد ترجیح می داد، این فرض قابل قبول تر بود تا اینکه سود جامعه را بر ضرر فرد ترجیح دهد. این ترجیح بلا مرجح است و با قاعده لا ضرر نیز در تعارض می باشد. (به این ترتیب بر طبق این ماده دولت نسبت به اعمال کارمندان خود مسئولیتی ندارد»(4). حقوق عمومی و بین الملل هم به خاطر غربی بودن آنها تابع عرف جهانی هستند و تابلوی تمام قد فردگرایی می باشند.

فردگرایی و اقتصاد :

مباحث مربوط به اقتصاد باز و  سرمایه  داری  و  اقتصاد  بسته  و دولتی بهترین مثال برای نشان دادن نفوذ فردگرایی و جمع گرایی در عرصه اقتصاد است. پس از تئوری های مارکس در باب کمونیسم و ترویج افکار سوسیالیستی در بلوک شرق، در بلوک غرب هم اندیشه های کاپیتالیسم و امپریالیسم به مقابله با اندیشه های مارکس بر آمد. جنگ بین کمونیسم و امپریالسیم، نبرد بین جمع گرایی و فردگرایی بود که پیروز قاطع این نزاع فردگرایی بود. شکست شوروی از آمریکا در جنگ سرد خط بطلانی بر اندیشه های جمع گرایانه اقتصادی مارکس کشید. زمانی که مالکیت های خصوصی در جامعه تضعیف شود و بجای آن بخش دولتی فربه شود بایستی در انتظار کم رنگ شدن فردگرایی بر عرصه اقتصاد و به نوعی بر کل زندگی مردم بود، زیرا در جوامع مختلف، علی الخصوص جهان سومی، اقتصاد عامل سرنوشت ساز خواهد بود. در کشور خودمان در زمان تصویب قانون اساسی که منبعث از تفکرات سوسیالیستی و بیشتر برای مقابله با اندیشه های سرمایه داری بود، تمایل نخبگان قانون اساسی هم به سمت اقتصاد دولتی و بسته و به نوعی طرد فردگرایی اقتصادی رفت اما پس از شکست شوروی و تجزیه آن که سست بودن اندیشه های جمع گرایانه اقتصادی را آشکار کرد، مسئولین با تأخیر چندین ساله در جهت اصلاح این دیدگاه شکست خورده مندرج در قانون اساسی بر آمدند که نتیجه آن برداشتی جدید از اصل 44 قانون اساسی و پذیرش مالکیت های خصوصی و به نوعی پذیرش امپریالیسم بود، در حالی که در ظاهر با امپریالیسم مخالفت  و  شعارهایی در تقابل با آن سر داده می شود.

فردگرایی و فرهنگ و اجتماع:

محدوده فردگرایی در جامعه و تأثیر آن بر فرهنگ ها به صورت محسوس نیست. بررسی چند ساله بر روی آداب و رسوم یک جامعه نمی تواند تأثیر فردگرایی را به خوبی نمایان کند اما، وقتی تحولات کشور را از 150 سال قبل نگاه می کنیم متوجه می شویم که سرعت روند فردگرایی در جامعه ما بسیار زیاد بوده است. فردگرایی در حوزه اجتماع به قدری وسیع است که بر روی تک تک متغیرهای رفتاری انسان ها اثر می گذارد. از تفکرات شخص گرفته تا رفتار با دوستان و خانواده، همگی می توانند میزان فردگرا یا جمع گرا بودن اجتماع را نشان دهند. ویژگی شخصیتی فردگرایان در جامعه عبارتند از : 1- علایق و نیازها و اهداف فردی ترجیح دارند. 2- ارزشها و هنجارها مبنای فردی دارند. 3- کسب لذت فردی در اولویت است. 4- ارتباط بین اعضا، متکی به افراد است و رابطه اعضا با فاصله زیاد صورت می گیرد. 5- ورود و خروج به گروههای اجتماعی به راحتی صورت می گیرد(5). برای تبیین مفاهیم جامعه شناختی بالا توضیحاتی را می دهیم و مثال هایی می زنیم. فردگرایی در واقعیت زندگی اجتماعی تبلور پیدا  کرده است و فقط مربوط به احساسات درونی  شخص نیست. مثال بارز آن تغییرمعماری خانه ها و نوع روابط افراد خانواده در درون خانه است. در گذشته در معماری خانه های ایرانی، مکان یا جای معینی برای تک تک اعضای خانواده وجود ندشت، ولی امروزه داشتن اتاق خواب مخصوص برای پدران و مادران و فرزندان از ملزومات زندگی شهری و اجتماعی است.(6) امروزه اگر شخصی یک خانه 40 متری هم داشته باشد اتاق خواب، را در معماری خانه  خود تعبیه می کند. وجود اتاق خواب نمایانگر به رسمیت شناختن و جدی گرفتن حریم خـصوصـی فـرد می بـاشـد. تـقـریباً تمام تکنولوژی های جدید، مانند کامپیوتر، ساعت، دوربین دیجیتال و از همه مهم تر موبایل، تداعی کننده فردگرایی در جامعه است. موبایل، بهترین مثال برای اثبات فردگرایی اجتماعی است. دستگاهی با فضا و حجم بسیار کم، اما دارای قابلیت های فراوان و اطلاعاتی بسیار زیاد. از عکس و فیلم های شخصی  گرفته تا شماره تلفن های شخصی و اس ام اس و سایر امکانات این دستگاه مقبولیت و تأثیر فردگرایی در جامعه را می رساند. بعضی از آداب و رسوم ناشی از فردگرایی هم خاص جوامع غربی است و هنوز وارد جامعه ما نشده است. مثلاً یک جوان آمریکایی به راحتی تنها به سینما می رود، در رستوران غذا می خورد، ورزش می کند و  سال ها  تنها  زندگی  می کند  بدون  اینکه  اینگونه زندگی کردن  برای  او دشـواری داشـتـه  بـاشـد، اما در کـشـور  مـا  لـذت ها، عبادات، آداب و رسوم، تفریحات و کلاً زندگی، بصورت گروهی است وتنهایی هیولایی است که تمام اقشار جامعه با هر سن و سـالی از آن واهمه دارند که البته این ترس در کهنسالان بیشتر است. نکته دیگری که بایستی ناگفته نماند این است که اگر فردگرایی در حوزه اجتماع  باعث منزوی شدن  افراد و دوری آنها از یکدیگر شود و باعث ترک صله رحم گردد بسیار مضر است و نه تنها باعث پیشرفت نمی شود، بلکه برای جامعه ما عاملی در جهت عقب ماندگی بیشتر است، که متأسفانه در حال حاضر شاهد این واقعیت تلخ هستیم که دیگر همسایه از همسایه، فامیل از فامیل و برادر از برادر بی خبر است و این یکی از نکات منفی و ضعف فردگرایی برای جوامع سنتی مثل ما است.

فردگرایی و فقه :

اکثر قریب به اتفاق آنهایی که سری در مطالعات جامعه شناختی و فلسفی دارند تصور می کنند که فردگرایی پدیده ای نو ظهور است که اختصاص به جهان غرب و اروپا دارد، اما شاید قبول این موضوع که فردگرایی در فقه شیعه هم بررسی شده و طرفدارانی دارد برای بسیاری از جامعه شناسان مشکل باشد. البته از حق نگذریم بسیاری از کسانی که اینگونه مکاتب را بررسی می کنند کمتر مطالعات فقهی  دارند  و اصلاً اطلاعی از مواضع علمای اسلام ندارند. موضوع فردگرایی در جهان اسلام و فقه امامیه تحت عناوین مختلفی بحث شده که مهم ترین آنها تقسیم بندی به حقوق و مصالح است. بسیاری از فقهای امامیه اجرای بی تنازل اسلام را در تمام اقران و دوران واجب می دانند و با عبارت «حلال محمد حلال، الی یوم القیامه و حرام محمد حرام، الی یوم القیامه» معتقدند که اجرای اسلام محمدی مهم تر از هر چیز دیگر است، اما فقهای مصلحت گرا که بیشتر فقهای سده اخیر می باشند، اجرای اسلام را منوط به مقتضیات زمان و شرایط جامعه می دانند. شاید بگویید این که مسئله دیگری است، اما دسته اول از  فقها به حقوق مکتسبه رسمیت یافته اسلام برای انسان ها، بیشتر احترام  می گذارند و دسته دوم به مصالح عامه توجه دارند. بعضی از فقهای امامیه موضوع فردگرایی را تحت عنوان دیگری بررسی نموده اند و از آن دفاع کرده اند. مرحوم آیت الله العظمی خویی (قدس الله نفسه زکیه) با تأسی از قاعده فقهی تسلیط (الناس مسلطون علی اموالهم و انفسهم) از فردگرایی و حقوق و آزادی های فردی در چارچوب احکام اسلام دفاع نموده اند. طبق این قاعده و برداشت معظم له اصل بر این است که افراد آزادی و اختیار در اموال و اعمال خود دارند و کسی اختیاری به اموال و انفس آنها ندارد. این نظریه خواه ناخواه با نظریه دیگری که سابقه سی ساله دارد برخورد می کند و در تضاد است. نظریه ولایت فقیه، نظریه ای است که می گوید : ولی فقیه مسلط بر جان و مال و ناموس افراد است و اگر او تشخیص دهد می تواند همسر شخص را طلاق دهد، اموال او را بفروشد و او را مهدور الدم تشخیص دهد. «آیت الله خویی معتقد بود دایره اختیارات فقیه بسیار محدود بوده و هرگز نمی تواند مانند پیامبر و امام معصوم، اختیارات وسیع و مطلق داشته باشد، بلکه دایره اختیارات او در دو مورد محدود خواهد شد . . . دو مورد ولایت، برای فقیه استفاده می شود : فتوا و قضا. اما ولایت او در سایر موارد از طریق روایت معتبر ثابت نشده است . . . او نمی تواند در مال غیر تصرف کند، مگر در امور حسبی» (7). مرحوم آیت الله العظمی منتظری(سلام الله علیه) هم در اواخر عمر خود جمله ای دارند که اوج دفاع ایشان از فردگرایی را می رساند. ایشان فرمودند : «من تا این اواخر تصور می کردم افراد در اسلام به خاطر مسلمان بودن دارای ارزش و احترام هستند اما متوجه شدم که در اسلام، انسان به خاطر انسان بودنش دارای ارزش و احترام است» (8). البته پر واضح است که مسلمان بودن واجد بسیاری از حقوق و مزایا است که ادیان دیگر از آنها بی بهره اند اما نوع انسان (به ما هو انسان) که اشرف مخلوقات است بدون در نظر گرفتن موقعیت اجتماعی خود واجد احترام است.

نتیجه گیری:

با توجه به مطالبی که عنوان شد، مشخص شد که جامعه ما امروز در حال حرکت به سمت فردگرایی است. اجرای بسیاری از ویژگی های این مکتب، ضامن پیشرفت و دموکراسی است، اما بعضی از جهات آن هم با عرف جامعه ما سازگار نیست، مانند نوع روابط افراد با هم و محدودیت های فی مابین آنها. چه با فردگرایی موافق باشیم  و  چه نباشیم نمی توانیم وجود این هنجار غالب در جامعه را انکار کنیم. کاری که می توان کرد این است که فردگرایی را مطابق با عرف و ارزشهای جامعه داخلی خودمان تعریف کنیم تا از تضاد بین ارزش ها و هنجارهای اجـتـمـاعـی  جـلـوگـیـری  کـنـیـم و در مقابل  اثرات  سوء  این  تضاد  در امان بمانیم.

منابع : 1 : دکتر نعمت الله فاضلي، روزنامه شرق، 20 و 21 تير 1389. 2 : دکترمرتضی ناجی زواره، جزوه آیین دادرسی کیفری 1 3 : دکتر علی خالقی، آیین دادرسی  کیفری، انتشارات نـشر دانش

4 : دکتر ناصر کاتوزیان، دوره مقدماتی حقوق مدنی، وقایع حقوقی، ص 125.  6 : دکتر  نعمت  الله  فاضلي،  منـبـع پـیشین

7 : محمد اکرم عارفي، اندیشه سیاسی آیت الله  خویی،  ص 110

8 : وب سایت رسمی آیت الله منتظری

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1389/08/07  |
 صادق هدایت شاهبازی در میئت بوف - نشریه تجدد - پاییز 89

سهیل سپانلو

«تنها مرگ است که دروغ نمی گوید!»

«حضور  مرگ  همه  موهومات  را  نیست  و  نابود  می کند. ما بچه مرگ هستیم و مرگ  است  که  ما  را  از  فریب های زندگی نجات می دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می زند و به سوی خویش می خواند ـ در سن هایی که ما هنوز زبان مـردم  را  نـمی فهمیم اگر  گاهی  در  مـیـان  بـازی  مـکـث می کنیم، برای این است که صدای مرگ را بشنویم . . . و در تمام مدت زندگی، مرگ است که به ما اشاره می کند ـ آیا برای هرکسی اتفاق نیفتاده که ناگهان و بدون دلیل به فکر فرو برود و به قدری در فکر غوطه ور بشود که از زمان و مکان خودش بی خبر شود و نداند  که  فکر  چه  چیز  را  مـی کند؟  آن وقت بعد باید کوشش بکند برای اینکه به وضعیت و دنیای ظاهری خودش دوباره آگاه و آشنا بشود ـ این صدای مرگ است»  

(از متن بوف کور)

بوف کور سرسلسله است و مبداء. بدایت است بر یک دوران و شاه ستونی که ساختار داستان نویسی مدرن فارسی بر آن بنا می گردد : آغازی است بر یک جریان و شروع (یا لا اقل) پا گرفتن نوعی خاص از نگارش است که از اوان مشروطیت و به وسیله جمال زاده کلید می خورد. نشای درختی است هزار شاخ و بالنده. بوف کور آغاز جریان داستان نویسی مدرن ایران است که به همان نمط که در نسخه های پیشین مذکور آمد، از اوان مشروطیت با گرته برداری و تأثر از نویسندگان غربی پایه گذاشته شده و متدرجاً با پیشرفتی کُند و بطئی به عصر هدایت می رسد. کوتاه سخن اینکه:اثر هدایت نضج و نما یافتن همین جریان است.

از تاریخ انتشار بوف کور در سال 1315 خورشیدی و به ویژه پس از مرگ خود خواسته هدایت در سال 1330 که به روال مألوف  مملکت  گل  و  بلبل، توجهات  زیادی  را  معطوف  وی می نماید تـا بـه امـروز، حـول هدایت،  شخصیت  و  آثار  او  و علی الخصوص معظم ترین اثرش که "بوف کور" باشد بی شمار سخن رانده اند و ما . . . بی اندازه شنیده ایم. گفته اند که : صادق هدایت زاده تهران است به سال 1281 شمسی و در سال 1330 در پاریس خودکشی کرده. شنیده ایم که وی پس از اتمام  تحصیلات مقدماتی با بورسیه دولتی (کاری که در  دوره  سلطنت رضا شاه باب گشته است) جهت انجام تحصیلات عالیه رهسپار فرانسه می شود. گفته اند که هدایت مدتی را هم برای آموختن زبان پهلوی (زبان باستانی ایران) در هند به سر برده، چرا که وی علاقه وافری به افسانه ها، ترانه ها و رسوم ملی ـ باستانی ایران داشته و مزید بر این که خود به گردآوری و تنسیق آنها می پرداخته، دیگران را هم بدین امر ترغیب می نموده است. شنیده ایم که او زبان فرانسه را به خوبی می دانسته و کما بیش به زبان انگلیسی هم آشنا بوده و چنانچه گفته آمد زبان پهلوی را هم در هندوستان آموخته است، امری که ماحصل آن برگردان چندین کتاب از قبیل  "کارنامه اردشیر پاپکان"،  "گجسته و ابالیش" و . . . از زبان پهلوی به فارسی بوده است. شنیده ایم که هدایت از میان خانواده کارمندان بر می خیزد. طبقه ای که پس از استقرار و تمرکز اداری دوران رضا شاه کم کم به وجود می آید. وی فرزند عاصی خانواده ای کارمند (تکنوکرات) است. طبقه ای که به مرور زمان اجتماع شهری ایران را یک پارچه قبضه می کند، خود از درون، گرفتار گمراهی ها، زبونی و ناکامی های بسیار بوده. لذا به قول "تقی مدرسی" ؛ داستان نویس صاحب نام ایرانی «خانواده کارمندان، تنها چاره اش این است که به خود بپردازد»  و  هـدایت  به  عنوان  نماینده ای  از  اندیشه جوانان این طبقه، مشتی است نمونه خروار. جوانانی که در میان فریب ها، ناروایی  و گمراهی ها، مضطرب و مأیوس به دنیای ذهنی خود پناه برده بودند. در این میان، هدایت خود نیز وضع ویژه ای دارد. وی علی رغم اینکه از خانواده ای متعین و بالنسبه ثروتمند برخاسته، در مقام یک روشنفکر از طبقه خود سخت بیزار و منزجر بود، در مقابل این تنفر، طبعاً می بایست محبت خویش را متوجه توده بی چیز و فقیر نماید، لیک ابتذال و فرومایگی این توده نیز هدایت را سرخورده می کرد. این وضع موجد شکل گیری درامی غم انگیز در درون هدایت می شود و وی را به نحوی قهری،  کـاراکـتـری  بـدبـیـن و  افسرده  بار  می آورد.  لیک علی رغم تمام این اوصاف، آنگاه که پای انتخابی در میان بود، هدایت در جانبداری از طبقه اخیر، کوچک ترین تردیدی به خود راه نمی داد.  از  هـمـین رو نـیـز هـست که اغلب آثار وی برگِرد احوال و اعمال طبقات محروم و بینوا می چرخد.

راجع  به آثـار  او  نـیـز،  به  همـیـن  مـنوال. گفـته اند، گفته اند و گفته اند ...   فقـط  کافی  است  تا  نگاهی از سر تفنن، به انبوه کتاب ها، مجله ها و نشریات چند دهـه اخـیر  بـیـندازیم تا با کرور حرف و سخن راجع به هدایت و زندگی و آثار او  رو در رو گردیم : افسانه و حقیقت. کم و زیاد. بی ربط و مربوط . . . از «علویه خانوم که زنی مشکوک و شمایل گـردان  و  بـد  دهن است و مدام فحش می دهد و متلک های عوامانه خود را به اصرار ردیف می کند» گرفته، تا «حاجی آقا، یک مبَلغ عصبانی و از جا در رفته که سر مقاله روزنامه می خواند و چاهکِ دنیا را آن طور که باید، به کثافت می کشاند، تا داستان های کوتاهش از قبیل موچول خانوم، گلین باجی، آمیز یدالله، گل بَبو، داش آکل و . . . کاراکترهایی که همه و همه به نحوی از دلهره ها، غم و غصه ها، عـشـق و هـراس ها و ناکامی ها و آرزوهای عوامانه خود سخن می گویند . . »(2)  سـخـن هـا رفـتـه  و  نـقـد  و تحـلـیـل هـا شده است ما در این میـانـه، حـکایت بـوف کـور،  مـعـظـم ترین چـشم گـیـرتـریـن اثـر صـادق هدایت، دیگر است. تا جایی که به جرأت می توان گفت که از  روزگار  انـتـشـار  این کتاب تا به امروز، از میان تمامی ادبا و فضلای  افـضـل   و   پـر  مـدعا  گـرفـته  تا  نویسندگان و کوشندگان بی ادعا و گم نام و نشان، کمتر کسی یافت شده  که  جـسارت قـدم بـرداشـتـن به سوی بوف کور را در خویش سراغ کرده باشد. اشتباه نشود! مقصود این نیست که بحث و سخنی پیرامون این اثر صورت نگرفته، که اتفاقاً چرا، شده و چه بسیار هم!  اما  اگرچه  بحث و فحص در خصوص بوف کور بی شمار و به کـرات  انـجـام  شده  است،  لیک ارائه تحـلیـلی کامل و جامع و تفسیری رمز گشا  از  این اثر (که از قضا نیاز  بـسـیـاری  هـم  به آن احساس می شود) کاری است که نه به ندرت، بلکـه بی تعارف، تا کنون جامه تحقق نپوشیده است. از همین روست که تعداد نقد و تحلیل هایی از بوف کور که به زحمت خـوانـدنـشـان  بیـارزد، شاید  از  تـعـداد انـگـشـتـان یک دست هم تجاوز نکند. «جخ که آن هم، اگر باشد.  دسـت  کم، من که ندیده ام»

انگار که بوف کور، همواره چونان روحی شـریـر، موحش، پرهیبت و بد یمن همگان را از نزدیک شدن به خود بر حذر داشته است. ولی به راستی چرا اینگونه است؟ این سؤال ساده ای نیست. دلایل بسیاری دست اندرکار این امرند. ولی بهتر است برای پاسخ به این پرسش مشکل، از خود سلب مسئولیت نموده و خوانندگان را به جمله ای از جلال آل احمد ارجاع دهم. آل احمد در مقاله «هدایتِ بوف کور» خود که در آذر ماه 1330 ، یعنی کوتاه زمانی پس از مرگ هدایت به طبع رسیده است، چنین می نویسد : «کوتاه ترین کوششی که برای شناختن یا شناساندن بوف کور به کار می رود، دست کم باید به اندازه خود بوف کار باشد.  چون  آنچه  در  بوف  کور  نیست  جمله  پردازی و تصنع است.»

این عبارت  کـوتاه، خود به اندازه کافی گویا است و افاده پاسخ به سؤال ما را  مـی کند. به زبان ساده تر، آل احمد معتقد است که برای مـوشـکافی  بـوف  کور  و  تـحلیل  و  تتبع در آن، دانش،  ذکاوت  و  توانی لازم است، دست کم همال آنچه هدایت خود در نگارش این  اثر  از  آن  بهره برده است. خُب، طبعاً ما را که چنین ادعایی نیست! ولی چون  به  ناچار گذارمان در مسیر داستان نویسی معاصر ایران «از هر مسیری  که  طی  طریق  نموده  باشیم»  عاقبت  الامر  به  بوف  کور می افتد. (اثری که نمی توان به سادگی از کنارش گذشت و یا آن را در این جستار، یا  هرگونه تحقیق و مطالعه دیگری  که  پیرامون داستان نویسی فارسی انجام بپذیرد، نادیده گرفت.) سعی می کنیم تا با همین اندکک دانش و کوره سواد خود، تا جایی که در حوصله بحث ما بگنجد و عرصه تنگ این نشریه اجازه دهد، بوف کور و عناصر سازنده اش را در بازخوانی اجمالی بررسی کنیم، با این امید که روان هدایت بزرگ در  این  کار،  ممد و یاورمان  باشد  تا  آنچه  در  پایان این بحث از کار درمی آید، مثل خیلی از مقالات و بحث و فحص ها راجع  به  بوف  کور، از قسم کلی گویی های سرگیجه آور، پراکنده نویسی  کسالت بار، فلسفه بافی های عجیب و غریب و نتیجه گیری های صدمن یـک غـاز نـبـاشـد تـا  بـا  جـدا  نـمـودن  قـسـمـت هـای نــاب  و  اسـاسی ایـن  اثــر  و  مـنـتـزع  و  مـجـرد  سـاختن آن ها به صورت کلمات قصار و به به و چه چه کردن های خودنمایانه، بی آنکه چیزی از کُنه قضیه دستگیرمان  شده  باشد،  اثر  هدایت  را  مثله کنیم و روح خود را در این  دنیا  و  در  آخرت، مشمول الذمه  صادق  هدایت  برگردانیم!

اما در نخستین گام باید دید بوف کور چیست ؟

آیا اثر هدایت قصه است. در معنای عام خود که از خرافات و باورهای عوامانه مایه می گیرد؟ و یا داستان کوتاه است (novel) که ایرانیان نخستین بار پس از مشروطیت و از  طریق  امثال جمال زاده با آن آشنا شده اند؟ داستان بلند است بوف کور آیا؟ یا که خیر! هیچ یک از این ها نیست. یک رمان کوتاه، یا راحت تر بگویم "نیمچه رمان"  است؟  حال  اگر رمان است یا  داستان بلند، یا هرچه . . . از چه نوعی است؟  در  چه  ژانری واقع می شود؟ رمان اجتماعی است آیا؟ یا که رمان سیاسی؟ تاریخی چه طور؟ یا شاید هم . . . هیچ یک از این ها ! روایتی است طویل، درباره انسان، شخص انسان، به صورت منفرد و تک افتاده (ولی نه لزوماً انسانی خاص) و روان پریشان و سر گشته او، زخمی و رنجور، که ماحصل و دست پخت اجتماع است؟ یا حتی خیر! هیچ کدام از این ها هم نـیـسـت.  و  چنان  کـه  برخی گفته اند  هذیان های  تب  آلوده دیوانه ای مازوخیست و زنجیری است که به صورت خام و بی کوچک ترین پشتوانه ای از خلاقیت و هنر و انسجام منطقی و عقلانی، گَل هم بافته شده و در امتداد زمان، مشتی مجنون تر از نویسنده کخ عاقبت کار جنونش به انتحار می انجامد، بی آن که کم ترین چیزی از آن فهمیده باشند (جخ از این نکته بگذریم که اصولاً در اُسّ و اساس، چیزی وجود ندارد که فهمیده شود) فقط به منظور این که ابراز وجود و اظهار لحیه ای نموده باشند، هم رنگ جماعت  شده  و  بـیـخـود و بی جهت، برای آن گریبان چاک داده، کِل کشیده اند و سر و صدای بیهوده راه انداخته اند. این گونه است آیا؟ از همه این ها گذشته، اثر هدایت در چه مکتبی واقع می شود؟ آیا آن چنان که برخی گفته اند اثری رئالیستی است؟ (نوعی از رئالیسم بسیار خاص) آیا نمی توان پریشان گویی های او را ذیل دادا طبقه بندی نمود؟ (باز هم مکتب دادا با تعریفی سخت مُضّیق) و یا . . . و یا آن چنان که آل احمد معتقد است، هیچ یک! بوف کور هیچ یک از این ها نیست!

البته تذکار این مسئله ضروری است که نگارنده در این جا، به هیچ روی قصد به چالش طلبیدن و نقد آرای آل احمد را ندارد و منحصراً آن بخش از دیدگاه های او در این مقال نقل می شود که به شکل عمده ای با عقاید نگارنده راجع به اثر هدایت، هم سو و همگون است. وگرنه بدیهی است که تفسیر آل احمد، چونان هر خواننده دیگر بوف کور، مختص به خودش بده و از این جهت برای ما سخت قابل احترام! لیک این هم هست که برداشت ما از کار هدایت، با آن چه آل احمد از آن استنباط نموده، مغایرت های کلی دارد. وی در مقاله "هدایت بوف کور" که پیش تر نیز در این مبحث از آن یاد کردیم، چنین می نویسد : «بوف کور داستان کوتاه نیست.  رمـان  هـم  نـیـسـت.  محاکات است. مکالمه ای است با درون. درون بینی است. کاوش در خاطرات است. حکایتی است حاوی صمیمی ترین نفسانیات یک هنرمند. حکایتی است سوررئالیست وعجیب و غریب و پر از غم غربت . . .»

بنابراعتقاد آل احمد «بوف کور زبان خود هدایت است. خود اوست که در آن سخن می گوید. لحن خودش را دارد. مکالمه خود اوست با درونش. صمیمی ترین محاکاتی است میان او و سایه اش که بر دیوار، قوز کرده و هم چون بوف کور نشسته، دلهره های عوام نیست. حـرف و سخن عادی شده نیست. زبان تازه ای است، ناراحت کننده و پر از مالیخولیا. شلاق می زند و برای خیلی ها تنفر آور است . . . بوف کور خود هدایت است، یا همان خود او و برای این که هدایت را شناخته  باشیم بـاید بـوف کـور را بـشـناسـیـم یا "هدایت بوف کور" را »

این برداشت آل احمد است  از  بوف  کور. لـیک به تصور من این برداشت کمی ساده انگارانه است.

آل احمد با توجه به روحیه رادیکال و پُر های و هوی خود سعی کرده به این اثر رنگ و صبغه ای سیاسی دهد. این راست است که هدایت و نیهیلیسمی که هدایت، هماره تحت تأثیر آن بوده، مولود فضای بسته و پر از یأس و حرمان دوره دیکتاتوری است، اما تحقیر بوف کور در حد اثری که اگر نه همه انگیزه نویسنده اش، بل عمده دلیل نگارش آن، انگیزه های سیاسی ـ اجتماعی بوده است. جفا نه تنها به صادق  هدایت،  بلکه  به  ادبیات  معاصر ایران است.  چراکه  هدایت  بوف  کور،  اصـولاً  در  پـی  چـیـز دیگری است. هدایت در  بوف کور، انسان را هدف قرار می دهد. انسان به معنای اعم خود. انسانی همیشگی. انسانی لامکان و انسانی بی زمان. انسانی با حس و آمال و آرزو و دغدغه ها و روحیه ای از آن گونه که صادق هدایت را بوده است. بله آل احمد درست می گوید. بوف کور خود هدایت است، ولی لزوماً هدایت نیست. یعنی می تواند هـدایـت  نـباشد. بر فرض من باشم. شما یاشید. یا هر کس دیگری . . . مثلاً یک انسان هزار سال پیش در شهر قدیم ری یا بلخ یا بغداد، یا یک انسان هزار سال بعد، فی المثل در کانزاس یا در لندن یا در تهران . . . یا، هرکجا!

گـفـتـم کـه : بـوف کـور اثـری بـی زمان است. از این حیث، بوف کور رمان اجتماعی هم  به معنای خاصّ  کلمه  نیست.  اگرچه رگه های بسیار اساسی از روایت را، رابطه هدایت یا "بوف کور" با اجتماع تشکیل می دهد. اصولاً انزوای جوکیانه بوف کور مگر می تواند معنایی به غیر از مشکل و چالش او با اجتماع خود را دارا باشد؟ اما رمان اجتماعی چنان که گفته اند و می دانیم، تعریف خاص خود را دارد. تعریفی که دست کم هرچه قدر هم که دایره آن را بسیط بگیریم، بازهم شامل بوف کور نمی شود و اما، اثر هدایت، چنان که آل احمد می گوید، اثری مختصاً سوررئال هم نیست. در یک تشبیه ساده، بوف کور قوس و قزح است. قوس و قزح یا چراغی از الوان که از هر رنگی در آن یافت می شود. آری، سوررئالیسم هم در بوف کور وجود دارد، ولی این مسأله توفیر دارد با این که بگوییم اثر هدایت کاری سوررئالیستی است. بی تردید هدایت خلف بر حق نویسندگان و شعرای  بزرگی  از   قبیل کافکا، بودلر و رمبو است. (تأثیر کافکا بر او که جای چون و چرا ندارد) نویسندگانی که شاید، با چندین مرتبه خواندنشان هم، توفیق نیابی تا یک ارتباط منطقی بین اجزای اثرشان پیدا کنی و بی رودربایستی (به خصوص اگر تازه کار، یا دقیق تر بگویم، خواننده خبره نباشی)  چیز روشنی از ظاهر آن دست گیرت نشود، اما در عین حال تو را مثل رودخانه ای اثیری جذب خود می کنند و در گرداب ها، غرقابه هایشان به بند می کشند و با خود به دور و دور و دوردست ها می برند، غرق شدنی پر حال و خلسه که به سِرّ آن واقف نیستی، حس می کنی که لذت می بری، ولی خود نیز دلیل آن را در نمی یابی. شما کشتی مستِ رمبو را هم که می خوانید، همین حس را دارید، قصر کافکا را هم . . . به همین منوال. خواننده رمان مشهور قصر، نوشته فرانتس کافکا، هم چون خواننده شعر حافظ یا شعر رمبو، می تواند ده ها برداشت متفاوت از اثر نماید. تفاسیری که هیچ یک با دیگری از یک لون نیستند. به طوری که فی المثل، من خواننده قصر، پس از پایان کتاب و زمین گذاشتن آن، در افتادن کاراکتر اصلی اثر را با ساختار پر پیچ و خم، دست و پاگیر و عاصی کننده بوروکراسی و امتزاج وی با آن در عاقبت الامر و ازاله و نیستی شخصیت او به نفع یک واحد لایتجزی به نام بوروکراسی را نتیجه می گیرم، حال آن که "ماکس برود" رفیق کافکا و مصحح و ناشر آثار او در تفسیری کاملاً مغایر از این اثر، قصر را به عنوان نُمادی از غفران الهی که کاراکتر داستان، پی جویانه به دنبال آن است معرفی می کند و چه بسا که استنباط خواننده دیگری، کاملاً متفاوت با برداشت های پیش گفته باشد. راجع به "مسخ" اثر دیگر کافکا هم که از حسن اتفاق به وسیله هدایت به فارسی ترجمه شده نیز، می توان قائل به چنین خصلتی شد. و لذا  در این جا است که انسان در می یابد که تمامی آثار معظم هنری در نقطه اعتلای خویش، به شعر پهلوی می زنند و شگفتا  که  بوف  کور  هدایت  هم  در زمزه این گونه آثار است. بوف کور  به  اعتقاد من، بیش و پیش از آن  که  یک  داستان  باشد، یک منظومه است، منتها به زبان نثر. بوف  کور، شعری است که سرآغاز داستان نویسی مدرن ایران شده است. آری . همواره در طول تاریخ، تمامی آثار بزرگ هنری جریان ساز بوده اند. همان طور که شعر حافظ عصاره و امتزاجی است از درخشان ترین تجربیات شعری پیش از او، به همان نمط، هدایت نیز تجربیات گران سنگ نگارندگان  غـربی را از " گیوم آپولینر" و  فوتوریسم  او  گرفته   تا  " آندره برتون"   و   سوررئالیسم اش و " آلن پو" و "کافکا" و نیهیلیست خلاقانه شان را با عرفان شرقی (به ویژه عرفان هند و بودا و علی الخصوص تناسخ) به همراه عقاید و باورهای خرافات گونه ایرانی در هم می آمیزد. این همه به اضافه خلاقیت و نبوغ خـویـشـتـن. بوف کور حاصل این اختلاط  نـبـوغ آمیز است. اما بـهـتـر است از کلی گویی کم  کرده و به  خود  کتاب  مراجعه کنیم. از دیرباز گفته شده که کتاب ها عموماً بر سه قسم اند. یک قسم، کتاب هایی که از اصل و اساس ارزش خواندن ندارند و از سر تا ته به پشیزی نمی ارزند  و  لاجرم  بدون  اهمیت اند و بی قدر و ارج! بزرگان  فن  بر   این  عـقـیـده بـوده اند  کـه اصـولاً  مـطالـعـه این گونه کتاب ها به زحمت اش نمی ارزد. نوع دیگری از کتب  مـوجـودنـد کـه  دارای غصّ و ثمین اند و بالطـبع،  تـنـها  بـایـد  قـسـمـتـی  از  آن ها خوانده شود. ولیک در این میان، دسته سومی هم وجود دارد که منحصراً شاهکارها و آثار برگزیده ای که بشریت از آغاز پیدایش کتابت به نگارش آن توفیق یافته را شامل می شود. مروی است که این گونه کتب را نباید خواند، بلکه باید بلعید و سطر به سطر، ذره به ذره . کلمه به کلمه، سرِ صبر و با دقت هضم نمود. چراکه این آثار، عمدتاً حاوی پیامی ارزشمند و جاودانه برای ابنای بشرند. اگر این سـخـن  صـحیح  بـاشـد،

بی شک  می باید  بوف  کور را  در  این  جرگه  جای داد  و  به  تبع آن  لازم  می آید تا از همان صفحه نخست و از همان  سطر اول،  دقت، حوصله و بصـیرت  تام و تمامی در مطالعه آن به  کار  برده  شود، که اگر این گونه نباشد به اقرب احتمال در فهم کل اثر دچار مشکل  خواهیم  شد ـ بد فهمی ـ عارضـه ای که ظاهراً آل احمد و بسیاری دیگر از خوانندگان بوف کور به آن دچار گشته اند و لذا هیچ بعید نیسـت کـه اگر در پایان کار، تصور کنیم عمده دلیل نگارش بـوف کـور، عـقده هـای جـنـسی هدایت بوده است.

بوف  کـور  از  سه  قسـمـت تشکیل شده. البته نکته ای که در همین جا به خاطر سپردن آن ضروری است و ما را از بسیاری دردسرها، پرسش ها و غلق، غمض هایی که در فهم بوف کور با آن مواجهیم می رهاند، این است که «زمان» در این اثر با آن چه ما در دنیای واقعی (real ) و در زندگی مان، ذیل عنوان زمان با آن سروکار داشته ایم منافات کلی دارد. به این معنا که زمان در بوف کور، همانند رودی نیست (چنان که در دنیای واقعی هست) که  از  گـذشـتـه ای  نشأت  یافته  و  به  سوی  آینده ای  در جریان  باشد و لذا همواره و همیشه سه زمان ماضی(آن چه سپری شده)، حال (آن چـه فـی الـحال  در  آن  قرار  داریـم)،  و  مستقبل (آن چه در پیش روست) وجـود  داشـتـه باشد. خیر. بی تردید در بوف  کور  زمان  سـاخـتـار خـطی ندارد.

یعنی همان رود پیش گـفـتـه نیست. بنابراین اگر اصرار داشته باشیم که  زمان را در حـالـت عـادی  بــه  رودخانه ای  تشبیه  کنیم  که از بدایتی  ازلی آغاز و به  سوی  نهایتی ابدی روان است، زمان در بوف کور را می توان به  موج  این رود تشبیه نمود. یعنی هم چنان که  بی نـهـایـت  قـطـره  تشکیل  یک  موج می دهند، بوف کور هم از زمان های گوناگونی تشکیل شده و از همین رو است که می تواند لحظه ای زمان حال باشد، حال آن که سطر بعد، صحنه ای مربوط به گذشته بسیار دور و سطر دیگر، صحنه ای مربوط به آینده ای بعید. بازی های زمانی، یکی از وجوه مشخصه بوف کور است. فی الواقع نویسنده تمام ساختار مألوف و خطی زمان را درنوردیده (و ظاهراً هدایت به عنوان نخستین نویسنده ای است که در ایران بدین کار دست یازیده است) به طوری که بهترین تعبیر برای آن، همان موج است که در  آن  قطره های  دیروز  و امروز و فردا در هم آمیخته اند. فی المثل در خلال کتاب، صحنه ای هست که جوان راوی از پنجره اتاقش «پیرمرد خنزر پنزری» را می بیند که تصویر خود اوست در آینده. پس با تمام این تفاصیل نباید انتظار داشت که قسمت دوم داستان لزوماً دنباله بخش نخست باشد و یا قسمت ابتدایی (که به مجرد گشودن کتاب با آن مواجه  مـی شـویـم) ابتدای قضیه! به همین دلایل است که می گوییم در خوانش بوف کور، حوصله، دقت  و  بـصـیـرت تام و تمامی لازم  است. حال اگر خواننده ای،  دقت و حوصله پیش گفته را دارا بود، در همان صفحه نخست که به محض باز کردن  کتاب با آن رو در رو  مـی شـود،  این  چنین  می خواند :  بوف کور نـوشـتـه  صـادق هدایت ـ چاپ اول، بمبئی 1315 و . . .

بله! در همان صفحه نخست : ـ "بمبئی" به منزله نگین انگشتری جادویی سلیمان و کلید سحر آمیز لست برای گشایش بسیاری از راز و رمزهای بوف کور.

بمبئی کجاست؟  خُب  لابد  بیـشـتـر خوانندگان این سطور جـواب  خـواهـنـد  داد،  ایـن  کـه پـرسـش ندارد! بدیهی است که بمبئی شهری است در هندوستان. بسیار خوب. در ابتدای این مقال طویل که کم کمک درحال تبدیل به مثنوی هزار من کاغذ است هم خواندیم  که  هدایت  به واسطه علاقه ای که به ایران  باستان  و  آداب  و  سنن  آن داشته،  مدت  زمـانـی  را به منظور  فراگیری زبـان  پـهـلـوی  که  پُل  آشنایی  با این گذشته بوده در هند  به سر برده است و لاجرم نمی توانسته  از تأثیری  که  محیط  هندوستان  بر  وی (جبراً) اعمال می نموده بر کنار مانده باشد. هند سرزمین تاریخ است. دیار آداب دیرباز  و رسوم دیرپا،  دیار رقص  است و  بکارت، ملک اقمشه رنگارنگ و نفیس و اغذیه تند و آتشین. هند مملکت گاوها و طاووس هاست. دیار فرزانگی و جوکیان ریاضت کش و دست از دنیا بشسته. مدینه ادیان است هندوستان. ادیانی متعدد و متفاوت.

از برهمایی و هندو و مسلمان گرفته تا مسیحی و سیک و . . . و پیش از همه این ها، هند مولد بودا است. شارع ساده زیستی و برابری و تفکر. رسول اِمساک در برآوردن تمناهای تن تا سر حد اعتلای کالبد حیوانی به چکاد رفیع انسانیت. فیلسوف ذن و سپیدی و سفیر تناسخ.

"تناسخ" ـ هـمـیـن  کـلـمـه پنج حرفی که اُس و اساس فلسفه بودا است، رمز گشایش بسیاری از گره های بوف کور نیز هست. آل احمد در مقاله ای که راجع به بوف کور نوشته، اشاره گذرایی به تناسخ در این اثر  نموده، ولی تـفسیری  که  پس از آن به دست می دهد، این قدر بی ربط است که به این باریک بینی اعتباری بیش  از  اشاره ای  گذرا  و پـر تـاب تـیـری  در تاریکی نمی بخشد.

نخست باید دید که تناسخ به چه معنا است؟ در واکاوی معنایی از تـنـاسـخ  مـی تـوان  به  اجمال چنین گفت که اهل تناسخ و در رأس ایشان، پیروان بودا بر این اعتقادند که روح  آدمـی  کـه  در  درون کـالبـد هـمـه  انسان ها  قـرار  دارد،  پـرتو و رشحه ای  است  از  روان  واجـب  الوجـود  (بودائیان  آن  را  نیروانا می خوانند) که در ازل در  کـالبـد  انـسان  به  ودیـعه  نهاده  شده  است.

هـمین معنا در  قرآن  مـجـیـد  نیز  به  زبانی  دیگر  بازگو  شـده است. با چـیزی قـریب بدین مضمون که از سوی پروردگار خطاب به آدم گـفـته می شود که «ما از روح خود در تو دمیدیم» ایشان عقیده دارند  که این روان روحانی پس اززندگی این  دنـیـایـی بـه مـصـداق «یـرجـع  الامور به اصلها» در نهایت، مجدداً به نیروانا واصل می شود. حال اگر موجود انسانی در این دنیا، روان معصوم و ملکوتی اش را به واسطه ارتکاب معاصی آلوده سازد، شایستگی اش را برای الحاق دوباره به "نیروانا" از دست  می دهد   و  لذا  این  روح  خاطی  پس  از  مرگ کالبدش،  سرگردان و سفـیل می ماند تا این که دوباره در بـدن مـولـود دیگری  حلول  نموده   و   با   رنج   و  ریاضتی  کـه در زندگی جـدیـد مـتـحـمـل می شود، به نوعی تاوان و کیفر گـنـاهـان  زندگی  سلف را باز پس  دهد. این اسفار و حلول  در   کـالبدهای  پسـت تر،  مـادامـی  ادامـه می یابد که  روان  گنه کـار  و  عاصی از سَرِ نو پاک و مطهر گشته و شایستگی از دست رفـتـه را  بازیابد  و  عـاقـبـت  الامر در "نیروانا "مـمـزوج گــردد. ایـن، مـاحـصل و ساده شده عقیده  بودائـیـان  اســت  کـه  هدایت  خلاقانه  از  آن  شاهکاری هنری آفریده.

بازخوانی و مداقه در سطر سطر و جزء جزء بوف کور، کاری است که حقیقتاً در چارچوب این مقال نمی گنجد. چه از جنبه محدود بودن صفحات  این  نشریه  و  چه  از  لحـاظ  تـنگ بودن حـوصـلـه  و  وقـت  راقم  این سطور و بیش از همه و "به ویژه" از حیث  قلت معلومات و  دانش وی،  کـه تـحـلـیل مفصل و علمی ـ حرفه ای بوف کور، کاری  است  سـتـرگ   که باید  به  دست  استادان  و  استخوان  خرد  کرده های  حیطه ادب و هنر و در فرهنگستان های ملی زبان و دانشکده های تخصصی صورت پذیرد و نه به وسیله این حقیر سراپا تقصیر!

راست آن که در ابتدا که قلم برداشتم و شروع به نوشتن این بخش نمودم، قصدم (با توجه به تأکیدات بسیار سردبیر نشریه مبنی بر نگارش مقاله ای مفصل و همه جانبه راجع به بوف کور از چندین ماه پیش) بر این بود که تحلیل و تفسیری تمام و کمال پیرامون این اثر به عمل بیاورم،  اما  حال  که  به  این  نقطه  از کار رسیدم،  می بیـنـم  که تحقق این امر مستلزم سیاه کردن دست کم پنجاه صفحه دیگر اسـت  که طبعاً ما را در این جا چنین امکانی نیست، لیک به مصداق سـخـن  بـزرگـان  مـبـنـی بر  این که : «کار را که کرد، آن که تمام کرد!» اگر بخواهیم خطوط اصلی و کلی بوف کور را در این جا به دست داده باشیم، تا لااقل نقطه اتکاء و سرآغازی برای تحقیقات آتی باشد، می توان گفت که بوف کور در کوتاه سخن، روایت زندگی یک (به قول خودش) نقاش روی جلد قلمدان است که در دوره معاصر زندگی نویسنده (دوره پهلوی اول) بیرون شهر تهران و بر خرابه هایی که متعلق به شهر  قدیم  ری  بوده  در  آلونکی  سوت  و  کور سکونت دارد :

«از حسن اتفاق خانه ام بیرون شهر در یک محل ساکت و آرام دور از آشوب و جنجال زندگی مردم واقع شده. اطراف آن کاملاً مجزا و دورش خرابه است. فقط از آن طرف خندق، خانه های گلی توسری  خورده  پیدا  است  و شهر شروع می شود. نمی دانم این خانه را کدام مجنون یا کـج  سـلـیـقـه  در عهد دقیانوس ساخته . . .»

این  خانه  که  در اتفاقات داستان  نقش مهمی دارد، خانه ای قدیمی است که در خرابه های شهر ری، حول و حوش تهران  امروزی (یا تهران زمان هدایت) واقع شده. خندق هم  خـندقـی اسـت  کـه  تـا  دوران رضـا شـاه، دور شـهـر تـهـران وجـود  داشـتــه  و طی اصلاحات زمان وی و مدرن سازی پایتخت به شـیـوه  پایـتـخـت های  اروپایی، خـنـدق  هم پر شده است. بنابراین خواننده در می یابد که زمانی که داستان از آن جا کـلیـد  می خورد،  زمان  معاصر هدایت است.

راوی داستان  در  همان  صفحه نخستین به خواننده می فهماند که   این  داستان، داستـان خـود اوست و در  واقـع  او  روایتی   از  زندگی  خود  را  به  دست می دهد :

«من فقط به شرح یکی از  پـیـش آمدها مـی پـردازم که برای خـودم اتـفـاق افـتـاده و به قدری مرا تـکان داد که هرگـز فـراموش نخـواهـم کـرد  و  نـشـان شوم آن تا زنده ام، از روز  ازل  تـا ابد تا  آن جا که خـارج   از   فـهـم  و  ادراک  بـشـر  است   زنـدگی مرا زهر آلود خواهد کرد ـ  زهر آلـود نـوشـتـم،  ولی  می خواستم  بـگویم داغ  آن  را   هـمـیـشـه   با   خود  داشـتـه   و  خـواهـم  داشت . . . »

به راستی این چه اتفاقی است؟ اتفاقی آن قدر بزرگ و حاد که ارزش نـوشـتـن داشـتـه بـاشـد، اتفاقی آن قدر عجیـب که پتانسیل این را  دارا  باشد  که  زنـدگی راوی را زهر آلود بکند، اتفاقی که راوی ، داغ آن را همیشه با خود داشته و الی النـهـایـت  نیز خواهد داشت. مگر در زندگی عادی و بی روح  و  یـکـنواخت یک نقاش روی جلد قلمدانِ پیش پا  افتاده و منزوی.  چه حادثه ای می تواند روی داده  باشد که خـارج  از فهم و ادراک بشر باشد؟

نقاش جلد قـلـمـدانی  که  خـود،  زندگی خویش را چـنـیـن وصف می کند :

«زنـدگـی  من  تمام  روز  میان چهار  دیوار  اطاقم  می گـذشـت  و  می گذرد، سرتاسر زندگیم میان چهار دیوار گذشته . . . تمام روز  مشـغولیـات  مـن  نـقـاشی روی جلد قلمدان بود ـ همه وقتم وقف  نـقـاشی  روی جلد قلمدان و استعمال مشروب و تریاک می شد و شغل  مضـحـک نـقـاشـی روی قلمدان اختیار کرده بودم  برای  این  که  خـودم را گیج بکنم، برای این که وقت را بکشم . . . »

خُب از تمام  این ها  چه  فـهمـیده  می شـود؟  آیا  بیش  از  این را می رسـانـد که راوی آدمی است  منزوی،  کـج  خُلق،  خـسـته از دنیا و فیه ما فیهایش که از تمام خلق کناره گزیده و آمده و در خارج شهر و بر خرابه هایی که بیشتر شایان  تـجمـع  و  شـرنـگ  و تـعزیت های اجنه و دیـو و پـری اسـت تا زندگانی  آدمیزاده، از صبح تا شام به قول خودش یا شراب و افـیـون  اسـتـعمال  می کند و یا (باز هم به قول خودش) به شغل مضحک و احمقانه  نقش و نگار کشیدن روی  جلد  قـلمدان  مـشـغـول است. حال در این زندگانی کسالت بار و بی حادثـه،  چه  اتـفـاقـی مـی تـواند آن قدر شایان توجه باشد  یا  حتی چه درد یا شادی یا غم یا غصه ای  وجـود داشـتـه بـاشـد کـه راوی را به جایی برساند که بنویسد :

«در زندگی  زخم هایی  اسـت  کـه  مـثـل  خـوره  روح را آهــستــه  در  انـزوا  مـی خـورد  و  مـی تـراشد. ایـن  دردهـا را نـمی شـود  به  کـسی اظـهـار کـرد.  چـون  عـمـومـاً عـادت دارنـد  که  این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب شمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید  جاری  و  عقاید  خودشان  سعی  می کنند  آن را با لبخند  شکاک  و  تمسخر آمیز تلقی بکنند ـ زیرا بشر  هنوز  چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن  فراموشی  به  توسط  شراب و خواب  مصنوعی  به  وسیله  افیون  و  مواد مخدره است . . . »

این چه دردی است؟ بهتر است اجازه دهیم تا خود راوی، ما را به کنه و عمق این دردهای خوره گونه، این زخم های ویران کننده روح آشنا سازد.

ادامه دارد . . .

منابع :

1 و 2 : مقاله هدایت بوف کور هفت مقاله، جلال آل احمد، انتشارات امیر کبیر 1357

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1389/08/07  |
 حافظ گوهری فرای مرزها - نشریه تجدد - پاییز 89

شیما جدیدی

در میان سرایشگران زبان فارسی دری و حوزه ادبیات مشرق زمین، حافظ به مثابه شاعری که عشق را سرایید و رندانه در کوچه و پس کوچه های عشق با می و خمار و زاهد و صوفی قدم گذاشت، جایگاه ویژه ای دارد. در واقع حافظ غزل را شکوه و زیبایی خاص بخشید وگویا غزل را از نو تعریف کرد.

حافظ با بیان شیوا و با غزل های دلنشین وناب خود، تعبیرهای جانانه و سوزنده ای از عشق و تصوف عاشقانه دارد.

دانشمند بزرگ ادبیات معاصر؛ دکتر زرین کوب در کتاب از کوچه  رندان  تحت  عنوان  عشق  کدام  عشق  در  رابطه  با اندیشه های حافظ می گوید : «اگر پس از قرن های دراز که از خاموشی حافظ می گذرد صدای او که از کوچه رندان بر می آید هنوز تمام عظمت انسانیت را منعکس می کند از آن رو است که پیام او پیام عشق است، عشقی که در اندیشه او تمام انسانیت را خلاصه می کند.» تمام جهان بینی حافظ در واقع بر عشق مبتنی است و بر مفهوم از خود رهایی، که عشق مقصودی جز آن ندارد. همین قوت و وسعت تجربه غنایی شاعر بود که بعدها در اروپا از مکتب رمانتیسم، از یکسو گوته شاعر و اندیشمند آلمانی را واداشت تا در در وجود خود به یک «حافظ مقدس» سلام دهد و در دیوان شرقی غربی پیروی از شیوه او را آرزو کند و از سوی دیگر ژان لاهور شاعر فرانسوی را بر آن داشت تا در مجموعه پندار، او را همچون روح سوزنده و بی قراری بستاید که «تشنه عشق بود و لذتی برتر از درد عشق نمی شناخت. نزد حافظ، عشق به هر صورت که هست مایه کمال انسانی است، چرا که انسان را با معشوق وی پیوند روحانی می دهد و چون عاشق وجود معشوق را با همه کائنات برابر یا برتر از کائنات می یابد  پیوندی که از راه عشق با معشوق حاصل می کند چنان است که او را با تمام کائنات و آنچه ماورای کائنات تصور می شود پیوند می دهد.» در واقع همین ژرف نگری و اندیشه بزرگ انسانی حافظ - که خمیر مایه اصلی آن عشق است - بود که گوته را به سوی خود کشاندو مجذوب ساخت.

و در نمایی دیگر شاید بتوان گفت: از آنجا که هر دو شاعر با برخی ناملایمات وپلشتی های روزگار خویش مواجه بودند سبب گرایش گوته به حافظ  گشت. جو و فضای اختناقی که حافظ در آن به سر می برد و نیز جنگ ها و ناهنجاری هایی که سده  19در اروپا موجود بود دو شاعر و اندیشمند را به هم  گره زده است.

علاوه بر گوته در سده 17، ویلیام جونز آلمانی که بوستان و گلستان سعدی را ترجمه کرده است، سخت تحت تأثیر یکی از غزل های حافظ که با این مطلع است قرار گرفته بود :

اگر آن ترک شیرازی  به  دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمر قند و بخارا را

که پس از ترجمه این غزل، غوغا و هیاهوی بزرگی در اروپا به وجود آمد و اکثر مردم آلمان و دیگر  کشورها  را  مجذوب  خود. علاوه بر شاعران فوق، سیکلیانوس غزل سرای اتریشی که در قرن بیستم می زیسته است نیز از علاقه مندان حافظ به شمار می رود. دکتر النی کندیلی استاد دانشگاه های اتریش درباره ارتباط بین کلام "حافظ و گوته و سکلیانوس" چنین اظهار نظر می کند : "حافظ، گوته و سکلیانوس هر سه در دنیایی خیالی با شعر و موسیقی به سر می برند و هر سه شاعران غزل سرایی بودند که در مسیر فنای فی الله گام برداشتند و با اسـتـفـاده از طبیعت، در صدد تبیین زندگی پس از مرگ بر آمدند." حافظ در شعرش در مورد طلوع خورشید و طلوع انسانیت و همچنین در  مـورد  مـزایای  سـحـر که هـر چـه  دارد  از  آن  اسـت  سـخـن  مـی گـوید. 

سکلیانوس نیز می گوید: در تمام اعضایم برقی می زند و یک طلوع پنهانی در من شکل می گیرد، آنگاه در سحر و با دستهای باز عروج می کنم. در نظر سکلیانوس نور خورشید نشان دهنده انسان کامل است. نور، گل و خون در اشعار حافظ و سکلیانوس معانی مشابهی دارند که به خاک فنا پذیر و قله انسانیت معنا می دهد. تاریکی شب، خنده گل، گیسوان سیاه معشوق و مستی، تصاویری  است  که  آرزوی  او  را  تعیین می کند. خوشبختی، مرگ، عشق، فنا، غرب و شرق برای هر سه شاعر به عنوان یک طلب و جستجو است. زمان در تاریخ از بین می رود، ولی  مکان  در  ذهن می ماند  و  انسان ها  با  مهربانی  با  یکدیگر  دیدار می کنند. مهربانی انسان، همان عشق الهی است.

ـ جهان بینی حافظ:

بدیهی است که  بیشتر  اشعار حافظ غزل است. غزل در درجه اول،  یـک  شـعـر  عـاشـقـانه  است. این نوع شعر بر خـلاف قـصـیـده، یـک شـعـر خصوصی و شخصی است و شاید حافظ به این دلیل این نوع شعر را برگزیده تا در ظاهر به وصف حالات و احساسات شخصی و درونی خویش  بپردازد  و  در باطن اجتماع را با بیانی زیرکانه و مـوشـکافانه  بـه  بـاد انتقاد گیرد.

در بیان خلاصه ای از وجوه تفکر حافظ، می توان چنین نوشت : ( نظام هستی در اندیشه حافظ همچون دیگر متفکران عارف، نظام احسن است. ) در این نظام گل و خار در کنار هم معنای وجودی می یابند:

حافظ از باد خزان در چمن دهر  مرنج

فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست؟

***

من اگر خارم اگر  گل  چمن  آرایی هست

که از آن دست که او می کشدم می رویم

ـ عشق،  جان  و  حقیقت  هستی  است  و  در  دریای  پر  موج  و خون فشان عشق جز جان سپردن چاره ای نیست :

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا

سرها بریده بینی بی جرم  و  بی جنایت

***

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد / عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

عقل می خواست کزآن شعله چراغ افروزد/ دست غیب آمد  و  بر سینه  نا محرم زد

ـ تسلیم و رضا و توکل، ابعاد دیگری از اندیشه و جهان بینی حافظ را تشکیل می دهد :

آنچه  او  ریخـت  بـه  پیمانه  ما  نوشیدیم

اگـر از خمر بهشت است و اگر باده مست

***

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست

راهرو گر  صد  هنر  دارد  توکل  بایدش

ـ فرزند زمان خویش بودن- نوشیدن جان حیات در لحظه- درک و دریافت حالات و آنات حقیقی زندگی.

به مأمنی رو و فرصت شمر غنیمت عمر

که  در  کمینگه  عمرند  قاطعان  طریق

***

فرصت شمار صحبت کز این دو راهه منزل

چون  بگذریم  دیگر  نتوان  به  هم رسیدن

ـ انتظارو طلب موعود :

انتظار رسیدن به فضایی آرمانی از مفاهیم عمیقی است که در سراسر دیوان حافظ به صورت آشکارا ونهان وجود دارد. حافظ گاه به زبان رمز و سمبول و گاه به استعاره و کنایه در طلب موعود آرمانی است.  اصلاح  و  اعتراض  شعر حافظ را سرشار از خواسته ها و نیاز های متعالی بشر کرده است :

مژده ای دل  که  مسیحا  نفسی می آید

که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید

***

رسید مژده که ایام  غم   نخواهد  ماند

چنان نماند، چنین نیز هم  نخواهد ماند

حافظ زبان قرن ها وملت های گوناگون است و سخنش را هیچ مرزی متوقف نخواهد کرد، اما برای صلابت و پایداری نام ادب پارسی همین بس که الماس بی بدیل و درخشانی چون حافظ بر گردنش جاویدان است.

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1389/08/07  |
 داستان کوتاه (امتداد . . .) - نشریه تجدد - پاییز 89

سعید ذاکرین

. . . همه جا سیاه بود و تاریک، انگار تو خلاء  بودم.  اینُ زمانی فهمیدم که چشمامُ  باز کردم. سرمُ به هر طرفی که می چرخوندم هیچ چیزی نظرمُ جلب نمی کرد شاید کور شده بودم، کم کم تونستم خودمُ جمع و جور کنم به سختی بلند شدم. دردی رو تو عضلاتم حس کردم انگار بعد از 100 سال از خواب بیدار شدم. بدنم گرفته و خشک بود فقط نگاه می کردم، نگاه می کردم تا شاید چیزی ببینم نمی دونستم دارم به کجا می رم. چند قدمیُ  به سختی برداشتم تا اینکه تونستم خودمُ متعادل کنم و درست راه برم. بعد از چند دقیقه یه جاده دیدم، یه جاده که تو اون تاریکی، تنها خط کشی های سفیدش به چشم می خورد بالاخره اون نشونه ای رو که باید می دیدم دیدم، زمانی که تو توی یه سیاهی مطلق غوطه وری، دیدن خط کشی های سفید مثل وقتیه که  تو  توی  یه  بیابون گم بشی و از تشنگی تا سر حد مرگ بری  و  یه  دفعه یه برکه پر از آب ببینی. خط کشی ها  ممتد  نبودند بـیـن هـر خـط سفـید کـه حـدوداً یک متر طول داشت فکر کنـم یـه فـاصـلـه 30  سانتی تا خط دیگه بود .

راه می رفتمُ اون خط کشی رو دنبال می کردم تنها صدایی که می شد شنید صدای قدم هام بود. بالای سرمُ  نگاه کردم حتی یه ستاره هم نبود هیچی نبود شک دارم که آسمونییَم بوده باشه، حتی یه ستاره، عجیب ترین چیزی بود که توی زندگیم دیده بودم و کمی هم ترسناک، من تا اون موقع چیزای عجیب و ترسناک زیاد دیده بودم، اما این با همشون فرق داشت .

فکرشُ بکنید توی یه جاده که همه چیز یا سیاهه یا سفید، تنها باشی. اونقدر تنها که صدای قدم هات، تو رو عاصی کنهُ مجبور باشی کفشتم دربیاری تا صدای پاهات آزارت نده، به آسمون نگاه کنی و هیچی نبینی، به اطرافت نگاه کنی هیچی نبینی، فقط یه جاده باشه با خط کشی های سفید، اونقدر تاریک باشه که  روبروتُ  نبینی تـنـها چیزی که می بینی  هـمـون خط های سـفـیـده  هـمـون خط کشی هاست که به تو امید می ده که شاید مقصدی هم باشه. سکوت محض، می ترسی حرف بزنی فکرشُ بکن، اصلاً می خوای فکرشُ هم نکن. من اونجا  فقط  راه  می رفتم.  نمی دونستم می خوام به چی برسم اصلاً نمی دونستم مقصدی هم هست یا نه. کفش هایی که از پام در اُورده بودم آزارم می داد چون دستامُ مشغول خودش کرده بود. انداختمشون، نمی دونم کجا افتاد ولی دیگه دیده نشدن، تنها چیزی که دیده می شد اون خط های سفیدی بود که ممتد هم نبود. اگر اون خط هام نا پدید می شد دیگه نمی دونستم باید چه کار کنم. داشتم دیوونه می شدم تا اون موقع سکوت کرده بودم و می ترسیدم حرف بزنم، ولی دل و به دریا زدم و حرف زدم اما . . . هیچ صدایی از من در نمی اومد و فقط لبام می جنیبد. دیگه واقعاً دیوونه شده بودم می خواستم گریه کنم، داد بزنم اما هیچ صدایی . . .

خدایا باید چکار کنم، دیگه خسته شده بودم. تنها کاری که می تونستم بکنم فکر بود و راه رفتن. می رفتم و فکر می کردم، به گذشته به آینده اما هر چه به مقصد فکر می کـردم  بـه  نـتـیـجه ای نمی رسیدم اصلاً  نمی دونستم برای چی دارم می رم اصلاً چطور وارد این برزخ شده بودم؟ نه تشنه می شدم نه گرسنه فقط ترسیده بودم، رفتم و رفتم و رفتم و  . . .

یه نور آره یه نور اونحا بود که یه دفعه از پشت اون همه سیاهی مطلق نمایان شد. خوشحالم کرد، اما ترسیدم، با خودم فکر کردم شاید اینجا بهتر از این راه بی پایان باشه، شاید مقصد همین جا باشه اما شک، همه وجودمُ فرا گرفته بود، نکنه این هم یه راه بی پایان دیگه باشه که دارم واردش می شم اما مجبور بودم برم و رفتم . . .  توی نور دیگه از سیاهی مطلق و خط کشی های سفید خبری نبود. فقط نور بود، نور غلیظ آنقدر شدت داشت که چشمام سوخت، به اجبار بستمشون، اخم کردم و گونه هام رو بالا انداختم. از شدت نور چشمامُ جمع کردمُ به هم فشردم!  سرم گیج رفت. فکر کنم مردم، اما تو همون حین که هیچی نمی فهمیدم یه صدایی اومد صدای بلندی بود "بیدار شو! چرا خوابیدی بیدار شو عوضی! اینجا دیگه آخر خطه، حیوون کثیف بیدار شو" چشمامُ آروم باز کردم، خیلی ترسیده بودم دیگه نه از سیاهی مطلق خبری بود نه از خط کشی های سفید، نه از نور غلیظ که چشمام رو آزار بده. اونجا فقط یک افسر پلیس بود که نور چراغ مطالعه رو انداخته بود تو چشمامُ   فـریـاد می زد "پاشو آشغال، دیگه داره وقتش می رسه، پاشو برو دعا بخون از خدا بخواه که گناهاتُ ببخشه، پاشو برو که چوبه دار منتظرته!" یادم اومد که در حین بازجویی چیزی خورد به سرم و منُ بی هوش کردُ من وارد اون دنیای عجیب شدم.

اینُ  زمانی می نویسم که احتمالاً یک ساعت دیگه اعدام می شم. چه سکوت عجیبی بود توی اون جاده، کاشکی بهشت همون جا باشه .

                                                                                                                                                               (یک زندانی محکوم به اعدام)

این نامه، برگه های مچاله شده ای در جیب وی بود که مأمور سردخانه به هنگام آماده کردن جنازه برای تحویل به خانواده اش یافت.

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1389/08/07  |
 رسانه ملی یا رسانه حزبی؟ - نشریه تجدد - پاییز 89

علی لطفی

از بدو خلقت انسان، وی همواره در تلاش برای برقراری ارتباط با دنیای اطراف خود  بوده است. بشر از دیرباز انواع و اقسام رسانه های ارتباطی نوشتاری، دیداری و شنیداری را تجربه کرده است و تا جایی پیش آمده که "مک لوهان" در کتاب خویش می نویسد: فناوری گوتنبرگ، باعث انفجار در جامعه شد و افراد را از هم دور ساخت، اما عصر الکترونیک و رسانه باعث نزدیکی شد و دنیا را در یک "دهکده جهانی" به دور هم جمع کرد. وی همچنین رسانه را به عنوان عصاره تمدن معرفی می کند. امروزه با پیشرفت چشم گیر علم الکترونیک، شاهد ابزار قدرتمندی هستیم که سهم کسانی که آن را بهتر درک کرده اند در استفاده بهینه از آن بیشتر است.

این مقدمه ای بود کوتاه برای ورود به بحث اصلی. ما در این مقاله با تاریخچه و چگونگی شکل گیری رسانه کاری نداریم، بلکه می خواهیم نحوه استفاده دنیا از رسانه را با نحوه استفاده خودمان از این ابزار عظیم فرهنگی مقایسه کرده و ریشه مشکلاتی که عمداً و یا سهواً بر سر راه رسانه ملی قرار گرفته است را پیدا کنیم.

ذکر این نکته لازم است که این مقاله به طور اختصاصی درباره سازمان صدا و سیما و نقد های وارده بر آن می باشد و از دو بُعد هنری و سیاسی به آن توجه شده است. در ادامه متن، مقصود از واژه رسانه همان سازمان مذکور می باشد.

صدا و سیما دانشگاه است

همین جمله امام (ره) کافیست تا از اهمیت بالای این ابزار فرهنگی آگاه شویم. ابزاری که نباید از آن فقط برای پر کردن اوقات فراغت و سرگرمی استفاده کرد. به نظر می رسد تمام دنیا این حقیقت را درک کرده اند، اما واقعاً ما در راستای رسیدن به این هدف والای امام چه کرده ایم؟

اگر بخواهیم صدا و سیمای ایران را دانشگاهی فرض کنیم، باید آن را دانشگاهی خصوصی تصور کنیم که به محلی برای نهادینه ساختن افکار و اهداف گروهی خاص مبدل گشته، نه به یک دانشگاه عمومی که وظیفه اش خدمت به همه اقشار جامعه بدون سوء نیت و طرفداری از گروهی خاص می باشد. عنوانی که برای این مقاله در نظر گرفته شده در واقع سؤال مهمی است که پس از نقدوبررسی جهات مختلف این رسانه، به سؤال مذکور پاسخ خواهیم داد. مهمترین مشکلی که رسانه ما از آن رنج می برد عدم وجود یک سیاستگذاری کلی می باشد. به همین سبب مشاهده می کنیم که صدا و سیما، خود را به رسانه ای حداقلی تقلیل داده است. هر وقت تغییر و تحولاتی در کشور رخ می دهد، این امر به صدا و سیما نیز سرایت کرده و افرادی که از حد اقل تخصص و توانایی بی بهره اند بر سر کار گذاشته می شوند. این مدیریت ژله ای باعث بی ثباتی می گردد. البته قابل ذکر است که این نوع مدیریت و عدم وجود یک برنامه بلند مدت سازنده فقط به صدا و سیما مربوط نمی شود، بلکه ما در تمامی زمینه های سـیـاسـی، ، اقتصادی و . . .در این زمینه ید طولایی داریـم و این نـوع سیاستگذاری جزء لاینفک زندگی ما شده است. در حال حاضر صدا و سیمای ما تبدیل به ساختمان متروکی شده که صاحب ندارد، بلکه هر چند وقت یکبار گروهی می آیند، مدتی در آن سپری می کنند و وقتی اهدافشان را در آن پیاده و نظرات شخصی خود را بر آن تحمیل کردند، آن را  به  حـال  خـود  رهـا می سازند و می روند. صدا و سیما باید مستقل باشد و در عین حال، از حمایت دولت وقت خود نیز برخوردار گردد، زیرا این رسانه یکی از عوامل اصلی هویت سازی ملی است، اما عملاً صدا و سیما وظیفه اصلی خود را انجام نداده و فقط تبدیل به بازیچه و ابزاری برای رسیدن بعضی احزاب به اهداف خود گشته است. عدالت رسانه ای چیزی است که به دست فراموشی سپرده شده. رسانه ملی باید ملی باشد، نه اینکه تبدیل به رسانه بعضی از مناطق تهران گردد. اگر چند ساعت در تهران برق قطع شود تا چند روز در مورد آن بحث می کنند، اما اینکه بعضی از روستاهای کـشـور  اصلاً  برق  ندارند  هیچ  اهمیتی  ندارد.  این بی عدالتی در رابطه با جریانات سیاسی نیز وجود دارد.امروزه احزاب و اقشار مختلف سیاسی تمایل دارند افکار خود را از طریق رسانه ترویج و اشاعه نمایند. اگر این کار درست است و به اصل استقلال و بی طرف بودن رسانه اعتقاد داریم پس همه باید به یک اندازه و عادلانه حرف بزنند. اگر هم غلط است پس هیچکدام نباید حرف بزنند. حزبی شدن صدا و سیما امری است خلاف شرع و قانون.

اینک طی چند عنوان به طور مجزا و مفصل به بررسی اوضاع و احوال این رسانه می پردازیم.

روند تولید برنامه در صدا و سیما

در مرحله نخست باید به ساختار صدا و سیما اشاره کرد. با گسترش شبکه های ملی و استانی شاهد به وجود آمدن سمت های مدیریتی و مشاغل زیادی شده ایم که بعضاً با مسئولیت های متداخل و موازی فعالیت می کنند که این امر باعث تعدد مراکز تصمیم گیری و تضعیف برنامه ریزی صحیح برای  برنامه  سازی  شده است. جدای از ساختار، یکی از بزرگترین نقدهایی که به این رسانه وارد می باشد، نقد فرهنگی است. بدین معنا که فرهنگ مصرفی به شدت در حال تبلیـغ اسـت. چه از طریق کثرت آگهی ها و چه از طریق سریال ها و فیلم هایی که با مؤلفه های زندگی اقتصادی و فرهنگی ایرانی و اسلامی ناسازگار است.

اکثر تهیه کنندگان برای ساخت فیلم های خود، مناطق بالای شهر و ساختمان های مجلل را انتخاب می کنند و این موضوع را در نظر نمی گیرند که نمایش تجمل، مردم را به حسرت می اندازد. برای مثال، برنامه های آشپزی در لوکس ترین و مجهزترین آشپزخانه ها تهیه می شود، در صورتی که اگر سَری به برنامه های تهیه شده توسط کشورهایی همچون هند و پاکستان و . . . بزنید مـشـاهده می کنید که از اجاق های کهنه و قدیمی نیز استفاده می کنند. نه برای اینکه امکانات ندارند، بلکه برای به وجود آمدن هر چه بیشتر حس همزاد پنداری بیننده، دست به این کار می زنند.

آگهی های تبلیغاتی، خود یکی از مشکل ساز ترین عوامل در امر القای فرهنگ غلط محسوب می شود که این، مستقیماً به دولت بر می گردد. در ابتدای انقلاب همه هزینه های صدا و سیما را دولت پرداخت می کرد و رسانه نیازی به جذب آگهی های تبلیغاتی نداشت، اما در طول دو برنامه توسعه دوم و سوم، سهم دولت در پرداخت هزینه ها کاهش یافت. تا جایی که در حال حاضر طبق تحقیقات انجام شده حدود 19% از کل برنامه های صدا و سیما را تبلیغات گرفته که این آمار با احتساب زیرنویس ها به عدد 23% می رسد و همچنین در زمان های خاص (مسابقات جام جهانی، المپیک، برنامه های پر مخاطب و . . . ) این آمار، عدد 28% را به ما نشان می دهد.  حال در این بین، جای تبلیغات فرهنگی خالی است. تبلیغات صدا و سیما خلاصه شده در خوردن و پوشیدن و سرمایه گذاری سود آور در بانک. در کجای دنیا بانک ها مشکلات نقدینگی خود را این طور از طریق رسانه گروهی به مردم خود تحمیل می کنند؟ همچنین صدا و سیما مسئولیت خطیری درباره رابطه مردم و مسئولین دارد.این رسانه باید واسطه ای باشد برای انتقال انتقادات مردم به مسئولین و انتقال برنامه ها،توجیهات و نظرات آنها به مردم.اما در این زمینه فقط شاهد ساخت برنامه هایی کلیشه ای و تکراری هستیم که مسئولین با عوام فریبی سعی دارند از خود رفع مسئولیت کنند. برنامه هایی که حتی خود تولید کنندگان آن نیز حاضر به مشاهده آن نیستند.

در حال حاضر برای تولید و پخش یک برنامه،از ابتدای پیشنهاد آن به یکی از شبکه ها،بیش از چهار مرحله کمیته و شورای برآورد و ارزیابی در تولید و پخش طی می شود.یکی از عوامل کندی و پایین آمدن کیفیت برنامه ها، همین تعدد مراجع تصمیم گیری و مراحل تصویب یک برنامه است.

این امر سبب کاهش سرعت و شهامت مدیران و تقلیل مسئولیت پذیری و خلاقیت آنان و در نتیجه اجتناب از ورود به بسیاری از مباحث ضروری اجتماعی،سیاسی،اقتصادی،فرهنگی روز و باز ماندن از رسالت رسانه ای می شود.

ضرغامی در گفت و گویی با ایسنا اعلام کرده است : «هیچکدام از شبکه های ماهواره ای برای جمهوری اسلامی ایران، نه تهدید بوده اند و نه هستند و نه خواهند بود.»،چه تهدیدی بالاتر از نابودی فرهنگ و هنر ایرانی؟ شاید از بعد سیاسی تهدید محسوب نشود ولی آیا دین گریزی تهدید نیست؟ تمدن زدایی تهدید محسوب نمی شود؟

رسانه های بیگانه پیش از اینکه امنیت سیاسی ما را هدف قرار گرفته باشند،کمر به نابودی ریشه و اصالت ما بسته اند.آنها خوب می دانند که از طریق فرهنگی خیلی راحت تر می توان یک کشور را از پای در آورد.شما اگر جلوی پایتان را نگاه می کنید،آنها چندین سال جلوتر را می نگرند.

مدیران صدا و سیما سالهاست که نتوانسته اند از این ابزار قدرتمند به شکل صحیح استفاده کنند.

میلیاردها دلار برای از بین رفتن فرهنگ و تمدن و اسلام ناب ایرانی که برایش خون ها داده ایم هزینه می شود،آن وقت هوشمندانه ترین سیاستی که در قبال این تهدیدها به کار گرفته می شود پخش چند سخنرانی مذهبی و تشویق مردم برای راهپیمایی و دادن شعار علیه استکبار جهانی وهمچنین ساخت صدها برنامه برای پاسخ دادن به سوالات شرعی مردم است.یعنی واقعا مهمترین دغدغه و بزرگترین مشکل روز مردم جامعه فقط ابهام در مسائل شرعی است؟

البته شاید رسانه می خواهد با هزینه نکردن و عدم تولید برنامه،فرهنگ قناعت را تبلیغ کند!

ما امروز که شاهد جنگ رسانه ای هفتاد و دو ملت هستیم،باید بیش از پیش صدای اسلام و آرمان های انقلاب را به گوش جهانیان برسانیم.حال آنکه صدا و سیما در نشان دادن چهره واقعی انقلاب اسلامی به جوانان کشور خودمان نیز عاجز مانده است!

اسلام از زمان به وجود آمدنش، همواره با هنر قرین بوده است.در طول این سال ها مبلغان دینی همواره برای نیل به اهداف خود از وسیله ای به نام هنر استفاده کرده اند.حال که به این همه تکنولوژی و امکانات دست پیدا کرده ایم بر ما چه شده که دین ما این همه از هنرمان فاصله گرفته است؟

صدا و سیما هرگز نتوانسته آموزه های دینی را با ظرافت،هوش و ذکاوت به طور غیر مستقیم به مخاطب نشان دهد.بلکه فقط به چند برنامه خشک و پیام های مستقیم بسنده کرده است.

متاسفانه امروز در رسانه، شاهد انحراف و به حاشیه کشیده شدن اسلام هستیم.اوج اسلام گرایی در صدا و سیما را باید در سجاده نماز پیرزنی و یا سفره افطار خانواده ای جست و جو کرد.

در مورد نشان دادن ماهیت واقعی دفاع مقدس و زندگی شهدا که دیگر نمی توان هیچ حرفی زد.

همه دنیا به سبب تبلیغات منفی علیه ایران،ما را تروریست می خوانند،آنوقت برنامه های صدا و سیما هنوز در روز آزادسازی خرمشهر گیر کرده و درجا می زند. این رسانه چگونه می خواهد با صرف نشان دادن تصاویری از عملیات ها و جنگ و خونریزی در جبهه ها فرهنگ شهادت را به نسل جدید القا کند؟

ما برای دفاع از حـیثیت رو به زوال خود، چـه تـدابیری انـدیـشـیـده ایم؟ این رسانه به جای نشان دادن زندگی فردی یک شهید،چقدر تلاش کرده تا به بررسی زندگی اجتماعی  وی  در  دانشگاه، جـامـعـه و  . . .  بپردازد؟

صدا و سیما با نشان دادن تصاویری وارونه و غلط، ارزش هایی  که  ما  باید  به آن ها  افتخار کنیم را به سوژه ای برای  تـمـسـخر دیگران و مایه تاسف خودمان تبدیل کرده است. وظیفه رسانه این است که روایات را به طور جدید بیان کند.رسانه ما باید  امـروزی بـاشـد تـا بـتـوانـد بـرای هـزاران سـؤال بـی جـوابـی کـه مخاطبان نسل جدید در ذهن دارند پاسخی ارائه دهد.

برنامه هایی  که  تولید  و  پخش  می شوند، اصـلاً نمی توانند نیاز طیف های مختلف جامعه را پاسخگو باشند. نـمودار  بـرنـامـه سـازی  مـا  روی  یــک خط فکری واحد حرکت می کند و هیچگاه برای پا گذاشتن در عرصه های جدید و متفاوت، تلاشی صـورت نـگرفـتـه  و  این  سـیـر نزولی، هـمـچـنـان ادامه دارد.

معضلی به نام سریال سازی وطنی

با توجه به اهمیت تولید سریال و علاقه و توجه بیشتر مخاطبان رسانه  به این موضوع،در بین دیگر برنامه های صدا و سیما، برآن  شـدیـم تـا دربـاره  مـشکلات آن به طور اختصاصی در بخشی جداگانه بحث کنیم.

دهه 80 را می توان  دهه  تـوسـعـه  صـدا و سـیمـا در  امر  سـریال سـازی دانست، امـا فـقـط  از  لـحـاظ  کمی. اگر سریال های چند سال اخیر را با سریال های دهه 70 که از آن به عنوان دوران طلایی سریال سازی یاد می کنند مقایسه کنید، به سادگی مـتـوجه  سقوط  خـواهـیـد شد. در حـال حـاضـر بـه نـدرت مـی توان سریالی را یافت که مخاطب، با اشتیاق و رضایت تمام  پای  تلویزیون  بنشیند  و از اولین قسـمت تا انتهای آن را دنبال کند.دیگر کسی وقتش را برای دیدن سریال  تـنـظـیـم نـمی کند بلکه از روی بی کاری و ناچـاری گـاه گاهی  سری به شبکه های صدا  و  سیما  می زند  و  امید  دارد که این بار  مـجـبـور  نـبـاشـد بعد از گذشت چند دقیقه از  سـریـال، تلویزیون  را  خـاموش  و  وسیله  دیـگری  را بـرای پـر کـردن اوقـات فـراغـتـش انتخاب کند!

سریال ها  در  دو  دهه  60  و 70  دقیقاً با سطح سواد و فرهنگ مخاطبان خود هم تراز بودند،اما امروز که شاهد بالا رفتن سواد رسانه ای  نسل  جدید هستیم و توقع مخاطبان،به ویژه جوانان از طریق  مشاهده سریال های  خارجی  که  این  روز ها با پیشرفت  قابل  ملاحـظـه ای  تـولیـد  و  پـخـش  می شوند بالا  رفته است،هیچ تدبیری  اندیشیده  نمی شود  غـیـر  از  سرعت  دادن  به  روند تولید  سـریـال هـایـی کـه حـتی از داشتن یکسری حداقل ها برای  جـذب  مـخـاطـب  نـیـز  محروم هستند.

مدیران شبکه های مختلف صدا و سیما قصد  دارند  بـه  هر نحوی که شده  با  دیگر  شبـکـه هـای خـارجی  و  ماهواره ای رقابت کنند

توسعه کمی، صرفاً هیچ نتیجه ای غیر از پایین آمدن میزان تلاش فکری و مطالعاتی تولید کنندگان و تنزل سطح کیفی سریال ها ندارد.با نگاهی گذرا به سریال های اخیر به راحتی در می یابیم که تا چه حد،لزوم توجه به تعدادی از ارزش ها و هنجارها نادیده گرفته شده است.

ساده انگاری در ساخت برنامه ها، آفتی است که به سرعت در حال گسترش می باشد.

یک سریال ایده آل، سریالی است که یا بار محتوایی و قدرت پیام رسانی آن بالا،ویا از لحاظ تکنیکی و فنی، حرفی برای گفتن داشته باشد.جای این دو عنصر مهم، در سریال سازی ما خالیست و تولید کنندگان به دلیل وجود مدیریت غلط و زیرساخت های ضعیف در رسانه نتوانسته اند از این دو بهره بگیرند.ابتدا به مشکلات محتوایی سریال های ایرانی می پردازیم :

رسانه های گروهی در عصر حاضر قدرت زیادی برای الگوسازی دارند.حال در این میان، نقش فیلم ها و سریال های تلویزیونی بسیار مهم تر است.تولید کنندگانی که صرفا برای دیده شدن و کسب درآمد، دست به ساخت سریال می زنند و هیچ هدفی برای ترویج یک فرهنگ و فکر صحیح در جامعه ندارند به مخاطب خویش خیانت بزرگی می کنند.رفتار و گفتار هر شخصیت داستانی می تواند به راحتی تاثیر مستقیم بر روی مخاطبان،مخصوصا نوجوانان و جوانان بگذارد.

امروزه شاهد فیلمنامه های سخیفی هستیم که با کمترین صرف هزینه و وقت نگاشته می شود.کارگردان ها حساسیت زیادی برای چگونگی بیان دیالوگ از طرف یک بازیگر به خرج می دهند، اما کمترین توجه را هم به محتوای دیالوگ ها ندارند. دلیل این امر، عدم وجود تعامل لازم بین کارگردان و نویسنده می باشد.

نکات آموزشی  و  پیام های  اخلاقی  به  صورت  وارونه  منعکس می شوند.نویسنده برای رسیدن به یک مفهوم ذهنی از کنار خیلی مسائل به راحتی عبور می کند،بدون آنکه متوجه تاثیرگذاری منفی بر ذهن مخاطب باشد.به دلیل عدم تخصص و یا عدم تمرکز، شاهد آن هـسـتـیـم که روند داستان،  بعد  از  گـذشت چـنـد قـسـمـت بـه حـاشـیـه  کـشـیده  شـده  و  بیـنـنـده  را  آزار می دهد.حتی متأسـفـانـه  در  بـعضی مواقع فضای داستان به سمت نوعی ابتذال رفته و کاملا به  یک  پدیده ضد ارزش تبدیل می شود. شاید در ابتدا هدف داستان، ارائه یکسری مقدمات برای رسیدن به یک راه حل باشد، اما عملاً   این  هدف  اسیر کج اندیشی هایی شده و در نتیجه به برهم خوردن  نظم  ذهنی  مـخاطب منتهی می گردد.

از ابتدای سریال انواع و اقسام راه کارها برای کلاهبرداری و دروغ و ارتباط با جنس مخالف و استفاده از مواد مخدر و فرار از خانه و هزاران فعل مـنـفـی  دیـگـر آمـوزش داده می شود آن  وقـت می خواهند در آخرین سکانس سریال نشان دهند که این کارها آخروعاقبت ندارد.حال تصور کنید بیننده قسمت آخر سریال را نبیند! آیا جز این است که او یاد می گیرد چگونه با ترفندهای نشان داده شده در فیلم،کار خود  را  پیش  ببرد  و  همین  سریال را  بـهـانـه ای  قـرار  دهد برای سرپوش گذاشتن روی  اشتباهات خویش؟

در این میان،تنها پیام اخلاقی که در تمام سریال ها وجود دارد ترویج فرهنگ بستن کمربند ایمنی در اتومبیل است!

درست است که مسائل مذکور جزء واقعیت های زندگی به شمار می رود،اما سازندگان تا کی می خواهند راحت ترین راه ممکن را برای ساخت سریال های خود انتخاب کنند؟

تا کی می خواهند واقعیت های جامعه را به شکلی کاملا تصنعی به تصویر بکشند؟

اصلا مردم چه گناهی کردند که در طول روز باید شاهد واقعیت های جامعه در خیابان ها باشند و شب هم که برای استراحت به خانه می روند، همان وقایع را در تلویزیون مشاهده کنند.

انگار تولید کنندگان، هنوز فرق بین سریال و مستند را درک نکرده اند! سریال،  مـسـتـنـد نیست که ما در آن  فـقــط واقعیت ها را مشاهده کنیم. اخـبـار نیست که ما در یک نقطه ای از  شهر بنشینیم و شاهد نوع جدیدی  از  زنـدگی  در نقطه ای دیگر باشیم.

بجز چند نمونه انگشت شمار،اگر قسمت هایی از وسط سریال های ایرانی را جدا کنیم،عملا چیزی غیر از نکات منفی و غیر اخلاقی مشاهده نمی شود.

تفاوت بین مستند و سریال این است که اولی فقط باید مسئله طرح کند،اما دومی باید غیر از طرح مسئله به حل آن نیز بپردازد.

سریالی که جنبه تخریبی آن بیش از سازندگی اش باشد مناسب یک بیننده ایرانی نیست. وجود بیش از حد تضادها و تناقض ها نیز از دیگر مشکلات سریال های ماست.

شخصیت های داستان در جایی مانند اندیشمندان بزرگ، تصمیم گرفته و عمل می کنند و در جایی دیگر مثل یک کودکِ فریب خورده تن به اشتباه داده و اعمال دور از انتظاری از خود نشان می دهند.به تازگی مشاهده می کنیم که می خواهند فرهنگ نماز خواندن را در بین جوانان تقویت کنند و به همین منظور صحنه هایی از نماز خواندن  بازیگران  را  نـشـان  می دهند، اما متاسفانه  رفتارهای  همان  بازیگر  را  در  مواجهه با سطحی ترین مسائل  پـیـش آمـده  در  داسـتـان،  آنـقـدر سـطحـی انـگارنه  به  تـصـویـر می کشند که گمان می رود  نـمـاز خـوانـدش هم از  روی  اجبار  بوده  است، نه از  روی شـنـاخـت  و مـعـرفـت.

دو عنصر" خشونت " و" بدبختی " جزء لاینفک سریال های ایرانی شده است.

به ندرت می توان سریالی را یافت که قسمت هایی از آن در اورژانس و کلانتری گرفته نشده باشـد. الـبـتـه بـه جـز سـریال "یوسف پیامبر" که در آن زمان، اورژانس وجود نداشت! در عوض هیچ خبری از سینما و تاترو شهر بازی و . . . در سریال ها نیست. آیا تمام واقعیت های زندگی را باید روی تخت بیمارستان و سلول انفرادی جستجو کرد؟ موضوعاتی که برای فیلمنامه در نظر می گیرند نیز بسیار خسته کننده و تکراری گردیده.

تمام موضوعات سریال های ما خلاصه شده در یک مادر گمشده،پدر فراری ،دختر روانی،پسر عاشق و . . .

نکته قابل تامل این است که در نشان دادن واقعیت ها فقط موضوعاتی را انتخاب می کنند که اصولا مشکل پیش آمده در آن یا معلول کم کاری های خانواده می باشد و یا به رفقای ناباب برمی گردد و از طرح مشکلاتی که علت آن حاکمیت می باشد معذور هستند.خانواده ها و خود افراد، همیشه به عنوان مقصران اصلی شناخته شده و در عوض، حکومت به شکل فرشته نجات ظاهر می شود و این مشکلات را با دستان گره گشای خود حل می کند!

شاید این سوال مطرح گردد که آیا تمام سریال های خوب و جذاب دنیا حاوی نکات ارزشمند اخلاقی هستند؟ قطعا این گونه نیست.ما در زمره سریال های پر مخاطب، شاهد نمونه هایی هستیم که نه تنها هیچ پیام اخلاقی خاصی به مخاطب ارائه نمی دهند بلکه دارای بار محتوایی منفی نیز می باشند.اما تولید کننده از لحاظ ساختار فنی، آنقدر حرفه ای عمل می کند که مخاطب جذب سریال می شود.در حال حاضر مشکلات فنی سریال های ما بسیار مشهودتر از فقر محتوایی آنهاست.

بحث در مورد مشکلات ساختاری و فنی، بسیار مفصل و تخصصی می باشد که ما به دلیل محدودیت، فقط به ذکر چند نکته ضروری بسنده می کنیم.

بزرگترین مشکل سریال های ایرانی، مصنوعی بودن صحنه ها و سکانس هاست.نحوه جابجایی دوربین و حرکت افراد، بسـیـار خـشـک و آزاردهـنـده انجام می شود، حال بماند کـه در بـرخـی از صـحـنـه ها شما می توانید بوم صدا را در بالای سر بازیگر مشاهده کنید! صحنه ها بیش از حـد، تحت  کـنـتـرل  قـرار می گیرند، به گونه ای که بازیگر، آزادی عمل کمی برای اظهار توانایی های خود پیدا می کند.

خطوط پیش بینی شده برای حرکت بازیگران در صحنه کاملا مشهود است و دلیل این امر بسته بودن بیش از حد کادر دوربین می باشد.

نور پردازی،میزانسن، دکوپاژ و . . . بسیار اغراق آمیز می باشند.صحنه ها آنقدر بسته هستند که نمی توان بیش از دو یا سه بازیگر را به راحتی در آن کنترل کرد.

استفاده بیش از حد از صحنه های ساختمانی و رو آوردن به تشریفات و تجملات،راه ساده ای برای زیبا سازی تصاویر شده است.

سریال هایی که با القای فرهنگ اشرافیگری و نشان دادن بیش از حد تجملات می خواهند سرگرم کننده ظاهر شوند، توفیقی نمی یابند.این گونه سریال ها مناسب جوامعی هستند که فاصله طبقاتی مردم از زمین تا آسمان نباشد.یک چنین سریالی در کشور ما،برای قشر پایین جامعه فیلمی تخیلی،برای قشر متوسط جامعه فیلمی اسطوره ای و برای قشر بالای جامعه مستندی تکراری به شمار می رود که هیچگاه راه به سوی رضایت مخاطب نمی برد.

در سریال سازی ما عنصر غافلگیری تقریبا صفر است.تمام الگوها از پیش تعیین شده اند.آدم های خوب و بد از اول قصه مشخص می شوند.حال در ادامه،آدم های خوب تا  آخر  داسـتـان خوب می مانند و آدم های بد نیز یا به صراط مستقیم هدایت شده و یا به سرنوشت «اصحاب النار هم فیها خالدون» دچار می گردند.

در اکثر سریال های ما بار فیلم بر دوش یک یا دو شخصیت اول فیلم گذاشته  می شود  و  در  نتیجه  تعادل بین بازیگران از بین می رود.مخاطب نیز برای انتخاب شخصیت دلخواه خود، دچار محدودیت می گردد.یکی از امتیازات سریال های خارجی بر قراری تعادل بین بازیگران می باشد.در نتیجه شما می توانید با هر سلیقه و نگرشی که دارید،شخصیت دلخواه خود را از بین بازیگران پیدا کنید و خصوصیات مورد علاقه خود را در آن بیابید.

تا وقتی که مخاطب با شخصیت های فیلم انس نگیرد،ممکن نیست با شادی آنان شاد و با اندوهشان غمگین شود.

اگر روند سریال با درگیری ذهنی مخاطب همراه نباشد او هیچگاه نمی تواند فیلم را با میل و لذت دنبال کند.

یکی دیگر از دلایل کامیابی سریال های خارجی این است که سازندگان آنها خوب می دانند که چه چیز، مخاطب را  به  وجد می آورد. مثلا بر خلاف سریال های ما که در آن،نقش اول فیلم همواره تا آخر سریال حضور دارد،آنها شخصیت اول قصه را فدای غیر قابل پیش بینی بودن می کنند.زیرا این تغییرات ناگهانی داستان است که بیننده را جذب می کند.

عنصر سرعت نیز جزء عناصر نایاب در سریال های  ما به شمار می رود.برای مثال سرعت تکلم و عکس العمل بازیگران،از سرعت عمل مردم عادی کمتر است.صحنه ها با آرامشی تصنعی همراه است.اتفاقات به کندی رخ داده و حل می شوند.تعداد سکانس ها کم و در مقابل تعداد پلان ها زیاد می باشد.این امر باعث نمایش بیش از حد یک تصویر و در نهایت،خستگی بیننده می شود.یک سریال موفق، سریالی است که بیننده را از طریق افزایش تعداد سکانس ها وارد صحنه ها و تصاویر گوناگون کند، که متأسفانه این

امر در سریال سازی ما نادیده گرفته می شود. بخشی از مشکلات مذکور،معلول عدم تخصص وتوانایی لازم تولید کنندگان می باشد.

بخشی دیگر نیز بر می گردد به کمبود وقت و سرمایه.تولید کنندگان می خواهند به هر طریق ممکن سریال را تمام کنند و آن را به پخش شبکه های صدا و سیما برسانند.

این امر در خصوص سریال های مناسبتی کاملا مشهود است.تقریبا از اوایل دهه 80 تولید و پخش سریال در ماه مبارک رمضان و ایام نوروز مرسوم گردید.تولیدات در آن اوایل قابل قبول تر بودند، اما اخیرا مشاهده می کنیم که صدا و سیما، برنامه و تدبیر خاصی برای ساخت سریال های مناسبتی ندارد، بلکه همان سریالی را پخش می کند که از بین سازندگان، زودتر ارائه گردیده است. پر واضح است که این عجله کاری باعث نادیده گرفتن بسیاری از مشکلات و به قول معروف سرهم کردن سریال ها می شود. به نظر می رسد که صدا و سیما رغبتی برای حل مشکلات مذکور نداشته و قصد دارد به سمت خرید و پخش هر چه بیشتر سریال های خارجی قدم بر دارد.البته در شرایط فعلی، این بهترین کار است.حد اقل در این صورت، بجای تاسف خوردن می توانیم به توانایی های ارزشمند هنرمندان عرصه دوبله در کشورمان افتخار کنیم. در حال حاضر، مستند راز بقا را می توان به عنوان بهترین برنامه موجود در صدا و سیما انتخاب کرد.زیرا نه آن را سانسور می کنند،نه اغراق آمیز است و نه با پخش آن به شعور مخاطب توهین می شود.

آخرین  نکته ای  که در خصوص پایین آمدن کیفیت سریال ها می توان به آن اشاره کرد،عدم نظارت صحیح کنترل کنندگان بر سریال ها می باشد.

در حال حاضر کنترل کنندگان فقط خطوط قرمز را چک می کنند و کاری به کار این مشکلات و ضعف ها ندارند.البته تخصصی هم در این زمینه ندارند که بخواهند این گونه نکات را یاد آوری و اصلاح کنند.اعمال نظر آنان فقط بر می گردد به حوزه های سیاسی امنیتی.همین که یک سریال کاری به سیاست و حقایق در پس پرده نداشته باشد کفایت می کند.حال اینکه این سریال سازنده باشد یا نباشد،جذاب باشد یا نباشد،مخاطب از دیدن آن راضی باشد یا نباشد،اینها مسائلی بس پیش پا افتاده است که ما نیز باید به خاطر  تـوجـه به  این  مسائل و متذکر شدن آنها استغفار کنیم!

سانسور در صدا و سیما

مسئله سانسور در صدا و سیما یکی از داغ ترین و چالش برانگیزترین مسائل روز ماست.اصولاً چرا باید بعضی از اخبار و برنامه ها سانسور شوند؟

آیا سانسور کردن در بعضی از مواقع مفید می باشد؟واگر اینطور است،حدود سانسور کردن تا کجاست و چه کسانی درباره میزان و نحوه سانسور برنامه ها تصمیم می گیرند؟

امروزه نهادهایی در راس سازمان  صدا  و  سیما  وجود  دارند  و در  تلاش اند  که  در این  رسانه  از  دامن  زدن  به  اخـتـلافات و خـدشـه دار  کـردن وحـدت جـامـعـه  پـرهـیـز شود. این موضوع در جای خود درست، ولی این امر به تنها اصل حاکم بر رسانه تبدیل شده است.

در حال حاضر افرادی از این اصل برای خود، سپری ساخته اند و در پشت آن به جای حمایت، در واقع به مردم خیانت می کنند و باعث شده که هر انتقاد و اعتراضی را مغایر با این اصل بدانند و به بهانه حفظ وحدت جامعه آن را رد کنند.

سیما امروزه رویکردی مخدر گونه پیدا کرده است. بدترین جلوه این نوع رویکرد را می توان در ایام اعتراضات پس از انتخابات پیدا کرد،که صدا و سیما به جای شفاف سازی، با پخش برنامه هایی همچون فوتبال و مستند و فیلم های خارجی، سعی در منحرف ساختن اذهان عموم داشت.چرا که در آن ایام، نهادهای نظارتی مربوطه صلاح می دیدند که رسانه به عنوان مخدر ظاهر شود،نه مبین.

در حال حاضر پر بیننده ترین برنامه های صدا و سیما برنامه های طنزی هستند که دقیقاً به عنوان مخدر مورد استفاده قرار می گیرند.برنامه های ورزشی نیز همین استفاده را برای رسانه دارند.اگر دو  تیم  فوتبال در نقطه ای از این مملکت با یکدیگر بازی کنند،اخبار کامل آن را در چندین بخش خبری به اطـلاع  مردم می رسانند و آن را  از  جـهـات  مـخـتـلـف بررسی می کنند، اما هیچگاه خبری از این همه مشکلات اقتصادی و فرهنگی و سیاسی و . . . و ارائـه راه حـل برای آن ها نیست.

رسانه باید مشخص کند که جایگاهش در تعالی افراد جامعه کجاست؟اینکه این صحنه پنالتی بود مهمتر است یا فقر و استضعاف فکری و فرهنگی تماشاچیان همان مسابقه؟

صدا و سیما حتی در نشان دادن سیره علمی و عملی بسیاری از بزرگان نیز، میلی رفتار می کند.برای مثال اخیرا شاهد آن هستیم که به خواسته بعضی ها، سخنان امام(ره) گلچین می شود.آیا واقعا امام در طول سخنرانی های خود فقط در باره تقوا و نابودی دشمنان و استکبار جهانی صحبت کرده است؟ آیا هیچگاه در باره سرمایه داران با ثروت های هنگفت بادآورده مدیران نالایق،خائنین به ملت و متحجرین صحبت نکرده است؟ امام (ره) این سخنان را فرموده اند تا به گوش نسل های آینده برسد،نه اینکه به عنوان خاطرات شخصی در صدا و سیما بایگانی شود.

واقعا چه بر سر ساز و کار صدا و سیما آمده است که از پخش بعضی از فرمایشات بنیانگذار جمهوری اسلامی نیز در هراسند؟

مشکل دیگری که شاهد آن هستیم، غیبت رسانه از اغلب مباحث و موضوعات  فرهنگی  روز است. این امر  نیز  مـعـلـول  مـحـدودیـت هـای بی شـمـار  صدا  و سیما و احـتـیـاط بیش از حد آن است.رسالت رسانه ای ایجاب می کند که در امر اطلاع رسانی به روز،بی طرف،واقع گرا و واقع نما عمل شود.سانسور یعنی اینکه چشم بر روی بخشی از حقیقت جامعه ببندیم و آن مشکل نـهـادیـنـه  و  بـه  یـک  مـعـضل ریشه دار تبدیل گردد.

سانسور کردن، معلول ناتوانی های حاکمیت، در قبال مشکل موجود و در  نتیجه  پاک  کردن  صـورت مسئله است.علت دیگر سانسور نیز می تواند نقش داشـتـن  خـود  حاکمیت  در  پیـدایـش  مـعـضـلات جـامعـه بـاشـد   که  از  این  طـریـق  مـی خـواهـد  به کار خـود ادامه داده و مشکل مذکور را  بـدون  حـل بـاقـی گـذارد. از  ایـن رو  صـدا و سیما  از  پـخـش  آثار  مـسـتـنـدی چون فـقـر  و  فـحشـا  کـه  از  تـولـیـدات  داخـلـی  می بـاشد  نیز  خـود داری می کند.

اینجاست که اعتبار رسانه از بین می رود و باعث بی اعتمادی مردم نسبت به حکومت می شود.حال، آیا این فرد ایرانی که خود را وارث فرهنگ و تمدن جهانی می داند،حق ندارد به دلیل این فریب خوردن، به رسانه های بیگانه تمایل پیدا کند؟ آیا حق ندارد برای کـشـف واقـعـیـت دست به دامان اینترنت و ماهواره شود؟ بـدیـن سـان، رسانه ای که خود را حامی بر قراری وحدت و  نـظـم عـمـومـی جامــعــه مـعـرفـی مـی کند در واقـع به دشـمـنان  خـود  بـرای  بـر هـم   زدن ایـن وحـدت کـمـک، مـی کـند.

کلام آخر

در نهایت باید  گفت  که  ایـن وضـع بـی سـرو سـامان رسانه، قبل از هر چیز معلول حزب گرایی می باشد.تمام کم کاری هایی  که در زمینه تولید برنامه و سریال سازی ذکر شد و همچنین همه مـشـکـلات، اعــم  از  فــنـی  و سـاخـتـاری و . . .  کــه صــدا و سـیما  با  آن  سر و کـار دارد  بر مـی گـردد  به  یـک بعدی  کـردن  رســانـه  و  مـلاحـظات  و  نـظارت هـای صـرفـاً سـیاسی.

حزبی شدن رسانه سبب گردیـده  تـا  افرادی کـه  بـهـره ای از هنر و فرهنگ نبرده اند زمـام امـور  را  به دسـت  گـیرند و  با خـط و مـشـی های نـاشـیانه،  رسانه گروهی را به این سمت و سوی تاسف بار  سوق  دهند. در  شـرایط حساس فعلی به جای آنکه دولت روز به روز حمایت مالی و معنوی خود را از رسانه بیشتر کند،آن را با ممیزی های فراوان  تـنـها  گـذاشته است.امروزه صدا و سیما در حال استثمار شدن است.یعنی نه استقلال دارد و نه حمایت می شود .ایـن نـوع رسـانـه در هیچ  جای  دنیا نظیر ندارد. صدا و سیـمـا بـه حـزبـی خـدمـت می کـنـد کـه  حتی مورد حمایت آن نیز  قرار نمی گیرد. آن  چـه  کـه مورد  رضایت  امام (ره)  در اوایل انقلاب  بود  این است که دولت  پـول دهـد تـا رسـانـه به مردم  خـدمت کـند، امـا حـال می بـیـنـیم که مردم پول می دهـنـد تـا رسـانـه بـه دولـت خدمت کند!

طـبـق اصـل یـکـصـد و هفتاد و پنج قانون اساسی در صدا و سـیـما آزادی بیان و نشر افکار  با  رعـایـت  مـوازیـن اسـلامـی و مصالح کشور باید تامین گردد،  امـا امـروزه گـروهـی  مــصـالـح کـشـور  را  در واقـع،  مـصـالح  خـود  مـعـنـی کـرده اند  و  از  صدا  و سـیـمـا  بـه  عـنـوان  تـریـبـونـی بـرای تـحمـیل  افــکـار شــخـصـی  خـود  بــر  مـردم استفاده می کنند.

گـفتـه هـا و راهکارهای امام(ره) در خصوص هدایت صدا و سیما در واقع بخشی از  آرمان های او بوده است که متاسفانه این هدف نیز همچون اهداف دیگرش به دست فراموشی سپرده شده است.

در  آخر  اگر بخواهیم رسانه را به آیینه ای تشبیه کنیم، رسانه ما آیینه ای است که گرد جبهه گیری و عوام فریبی و فرهنگ زدایی بر روی آن نقش بسته است.

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1389/08/07  |
 در پی خانه دوست . . . - نشریه تجدد - پاییز 89

میلاد دارایی

در شماره پیشین به بررسی موج نوی سینمای ایران پرداخته شد و در کنار آن، وضعیت سینمای ایران در اواخر دهه 40 و دهه 50 نیز به طور گذرا بازگو شد.

نوشتار کنونی، نگاهی به سینمای ایران در دهه 60 خواهد بود که از دو بخش تشکیل می شود: "رویکردها" و "فیلم های شاخص".

***

الف : رویکردها

همان گونه که در نوشته "موج نوی سینمای ایران" (مندرج در شماره پیشین) اشاره شد، در سال های پایانی دهه 50 که انقلاب به پیروزی رسید، به دلیل اوضاع ناآرام حاکم بر کشور و هم چنین توجه مسئولان به مسائل اساسی تر زندگی مردم، سینما مورد غفلت واقع شد. از سوی دیگر، اختلاف دیدگاه هایی که پیرامون سینما و ماهیت آن وجود داشت،آن را به محل مناقشه تبدیل نموده بود. هرچند امام (ره) در یکی از سخنرانی های خود، اعلام نمود: "ما با سینما مخالف نیستیم، با فحشا مخالفیم".

به همین دلیل برخی از منتقدان، فاصله سال های 58 تا 62 را که سینما رونق چندانی نداشت و بسیاری از سینماها به نمایش نسخه های سانسور شده فیلم های پیش از انقلاب می پرداختند،"دوره برزخی سینمای ایران" می نامند. در این سال ها، برخی از کارگردانانی که پیش از انقلاب در ردیف سازندگان آثار مبتذل و سخیف قرار داشتند، از آشفتگی موجود، نهایت سود را بردند و به یک باره به ساخت آثار انقلابی و اعتقادی روی آوردند.

با آغاز جنگ تحمیلی در سال 1359، مشکلات کشور فزونی یافت و توجه به مسائل فرهنگی کم رنگ تر شد.

اما توجه جدی به سینما به عنوان یک هنر ارزش مند، عملا از سال 1362 آغاز شد؛ هنگامی که با تشکیل کابینه مهندس موسوی،"فخرالدین انوار" به عنوان معاون سینمایی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی برگزیده شد، هرچند او نخستین فردی نبود که در رأس امور سینمایی کشور قرار می گرفت، زیرا پیش ازاو "محمد علی نجفی" مسئول امور سینمایی کشور بود. در همین سال(1362) نهادی به نام "بنیاد فارابی" به ریاست "سید محمد بهشتی" تشکیل شد که پیش از انقلاب با نام "بنگاه فارابی" فعالیت می کرد.

در اساس نامه این بنیاد، فارابی به عنوان چنین نهادی تعریف شده است :" بنیاد سینمایی فارابی سازمانی است غیردولتی و غیرانتفاعی که تحت نظارت وزارت ارشاد اسلامی به عنوان یکی از   بـازوهای  اجرایی  سیـاست‌ها  و  جهت‌گیری‌های  فرهنگی امور سینمایی کشور اداره می‌شود."

این بنیاد برای پیشرفت سینمای ایران، دو عامل را در نظرگرفت : 1- دگرگونی و سازماندهی دوباره صنعت سینما که شامل واحدهای خدماتی، وسایل و تجهیزات و مواد خام بود تا به لحاظ تکنیکی، سینمای ایران را ارتقاء دهد . 2- وجه نیروی انسانی، که علاوه بر هدایت اذهان هنرمندان سینمای گذشته، لازم بود راه ورود نیروهای قبلی و جدید به عرصه نوین سینمایی باز شود. (برگرفته از سایت رسمی بنیاد فارابی)

هم چنین یک سال پیش از تشکیل معاونت سینمایی و بنیاد فارابی، نخستی جشنواره سینمایی رسمی و بین المللی پس از انقلاب با نام "جشنواره فجر" آغاز به کار نمود. در این دوره اگرچه چند فیلم شاخص هم چون مرگ یزدگرد (بهرام بیضایی) و حاجی واشنگتن (علی حاتمی) حضور داشتند، اما به دلایل نامعلوم، هیچ فیلمی به عنوان فیلم برتر برگزیده نشد. در کنار بنیاد فارابی- که با گذشت زمان به نهادی قدرت مند در عرصه سینمایی کشور تبدیل شده بود- ، واحد سینمایی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان نیز یکی دیگر از نهادهای تأثیرگذار در عرصه سینمای دهه 60 بود که بسیاری از فیلم های برتر این دهه هم چون "باشو،غریبه ی کوچک"، "دونده" و "خانه دوست کجاست؟ "، محصول آن بودند. در سال 62، آیین نامه ای توسط هیأت دولت به تصویب رسید که در آن برخی نکاتی را که باید در یک فیلم به کار برود، بیان شد :"سودمند بودن فیلم برای جامعه، پرهیز از توهین به ادیان رسمی کشور، عدم جانب داری از قدرت های بزرگ،  مـثل آمـریـکا  و  شوروی،  آمـوزنده بودن فیلم و . . ." ( ". . . در حضور سینما"- احمد طالبی نژاد. صص 48 و 49). یکی از سیاست هایی که بنیاد فارابی در این سال ها درپیش گرفت، سیاست "گروه بندی" فیلم ها بود،  به  این ترتیب که بر حسب ارزش های هنری، فیلم ها به 4 گروه الف، ب، ج، د تقسیم می شدند و برای فیلم های هر گروه نسبت به گروه پیشین، برتری هایی در نحوه نمایش، مدت زمان نمایش و قیمت بلیت در نظرگرفته می شد.

از دیگر رویکردهای بنیاد فارابی در این سال ها، دورکردن فضای سینما از نظام ستاره سالاری پیش از انقلاب بود، چرا که تصور  می شد  حاکمیت  ستاره ها بر سینما، نظامی مربوط به سینمای مغضوب رژیم پیشین است.

هم چنین بنیاد، با شرایطی مناسب، به فیلم سازانی که قصد ساخت آثار هنرمندانه و قابل اعتنا داشتند، وام اعطا می کرد تا آن ها بتوانند به دور از فشارهای تهیه کنندگان، فیلم مورد نظر خود را بسازند. مجموعه رویکردهایی که تا بدین جا به آن ها پرداخته شد، تعدادی ازعواملی بودند که موجب بالندگی سینمای ایران در دهه 60 شدند. برنامه ریزی اصولی مسئولان آن دوره- به ویژه "سید محمد بهشتی"- سبب شد که بسیاری از دست اندرکاران سینمای ایران، هم چنان از آن دوره به عنوان یکی از آرمانی ترین دوران کاری خود یاد کنند.

ب : فیلم های شاخص

در دهه 60، می توان چند جریان شاخص را در میان فیلم های تولید شده بازشناخت.

1-فیلم های عرفانی: شاید نام دهه 60 بیش از هر گونه ای از سینما، با "سینمای عرفانی" (سینمای عارفانه روشنفکری) گره خورده است، از آن روی که سایر گونه های فیلم این سال ها، در دهه های بعد نیز تکرار شدند، اما سینمای عارفانه و فیلم های عرفانی، بیش تر مختص این دهه بودند. آن سال ها، هنگامه روی آوردن بسیاری از جوانان و روشنفکران ایرانی به عرفان، به مثابه عنصری سعادت آور و آرامش بخش بود و شعرهای سهراب سپهری و آثار کارلوس کاستاندا -به عنوان نماد این گونه از عرفان- بیش از هر زمان دیگری خواننده داشت، از سوی دیگر نهادهای دولتی نیز از این رویکرد استقبال می کردند و اتفاقاً فیلم نامه فیلمی را که آغازگر این جریان بود،"سید محمد بهشتی" به نگارش درآورد. عموماً آغاز این نوع فیلم ها را به  "آن سوی مه"  (منوچهر  عسکری نسب-1364) نسبت می دهند (از جمله "مجید اسلامی" در  نوشته " پر از  طراوت  تکرار" در کـتـاب مـفـاهیم نـقـد فـیـلـم ) .  از دیـگر  فـیـلـم هـای   سرشناس   این  نـوع   سـینـمـا می توان " نار  و  نی" (ســعــیـد ابراهیمی فر) و "  پر سـتـار شـب" ( محمد علی  نجفی )  را نام برد.

2-فیلم های جنگی: دهه 60 برای افرادی که خاطرات آن هنگام را به یاد می آورند، بیش از هرچیز دیگری مترادف با رویدادی به نام "جنگ" است، جنگی خانمان سوز که تمامی ابعاد زندگی مردم را تحت تاثیر قرار داده بود."ابوالفضل جلیلی" یکی از کارگردانان مطرح سینمای ایران، سال ها بعد در دفترچه راهنمای جشنواره"فوکویاما"ی ژاپن، پیرامون این جنگ، این گونه نوشت: "...این جنگ، جنگی بود که بیش از آن که به جسم مان آسیب برساند، روح مان را آزرده کرد. هر روزه رادیو، تلویزیون و روزنامه هـا  پـیـام هـایـی  از  [جنس]   "خون"  و  "جنگ" می فرستادند". (against the wind , Hamidreza Sadr-page 366). بنابراین طبیعی بود که بخشی از فیلم های تولید شده در این سال ها به سینمای جنگی مربوط باشد. این فیلم ها را در یک نگاه کلی می توان به دو دسته تقسیم نمود: گروه نخست آثاری بودند که به نبردهای جبهه یا جنبه های فیزیکی جنگ می پرداختند، آثاری هم چون "عقاب ها" (ساموئل خاچیکیان-1364) که در آن زمان رکورد فروش سینمای ایران را شکست و توانست به فروش15666419 تومان دست یابد و یا "کانی مانگا(سیف اله داد-1366) که رکورددار مدت زمان اکران در تاریخ سینمای ایران است. دسته دیگر آثار جنگی این دهه، فیلم هایی بودند که بیش تر به حال و هوای معنوی حاکم بر جبهه ها می پرداختند. از فیلم های این دسته می توان به آثاری هم چون "دیار عاشقان" (حسن کاربخش راوری-1362)، "دیده بان" (ابراهیم حاتمی کیا-1367) اشاره کرد.

3-فیلم های انقلابی: در دهه 60، هنوز زمان چندانی از انقلاب سال 57 نگذشته بود. از سوی دیگر، کشور درگیر جنگی تمام عیار بود و این دو رخ داد، فرصت خوبی را در اختیار فیلم سازان قرار داده بود. در بخش پیشین به فیلم های جنگی پرداخته شد، اما در این دهه تعداد زیادی فیلم با موضوع انقلاب نیز ساخته شدند. اگرچه در دو سال آغازین پیروزی انقلاب، فیلم های بسیاری با موضوع شورش و انقلاب ساخته شدند، اما موج ساخت این گونه آثار در دهه 60 نیز ادامه یافت، آثاری که عمده آن ها بیش از آن که با هنر و ارزش سینمایی آمیخته باشند، با نوعی شور انقلابی خام همراه بودند و بیشینه آن ها،آثاری درخور اعتنا نبودند."عصیان گران" (جهانگیر جهانگیری-1360) و "دست شیطان" (حسین زندباف-1360) از جمله این آثارند.

4-فیلم های حادثه ای(اکشن) : شاید آغاز ساخت فیلم های حادثه ای این دهه با "نقطه ضعف" (محمدرضا اعلامی-1362) بود که به فیلمی پرفروش تبدیل شد. پس از این فیلم می توان از "تاراج" (ایرج قادری-1364) نام برد که آغاز شهرت "جمشید هاشم پور" به عنوان بازیگر آثار اکشن بود. او در سال های بعد و به ویژه در دهه70 -که اوج محبوبیت این گونه فیلم ها بود- در انبوهی از آثار حادثه ای بازی کرد و حضورش در هر فیلمی می توانست ضامن فروش آن -به ویژه در شهرستان ها- باشد." ترن"و "یوزپلنگ" از سایر آثار اکشن این دهه بودند، آثاری که بیش تر آن ها به گیشه چشم دوخته بودند و بسیاری از آن ها کم مایه و فاقد ارزش های هنری بودند. البته باید این نکته را افزود که بسیاری از آثار اکشن دهه ی 60 را می توان در زیرمجموعه فیلم های جنگی و انقلابی قرار داد، زیرا موضوع بسیاری از آن ها به انقلاب 1357 یا جنگ تحمیلی مربوط بود. برای مثال موضوع هردو فیلم ترن و یوزپلنگ به انقلاب مربوط است. بنابراین این گونه آثار را می توان از نظر ژانر : حادثه ای(اکشن) محسوب کرد و از جنبه ی موضوع : جنگی یا انقلابی.

این 4 دسته را می توان دربرگیرنده عمده آثار تولیدشده در دهه 60 دانست، هرچند  می توان  به  این  فهرست  فیلم های  کودک نوجوان (شهر موش ها-گلنار- دزد عروسک ها- پاتال و آرزوهای کوچک . . .)و یا ملودرام ها (گل های داوودی، مترسک. . .) را نیز افزود.

اما بسیاری از فیلم های برتر دهه60 در هیچ یک از فهرست های یادشده جای نمی گیرند. فیلم های شاخص دهه 60 مانند دهه های گذشته، فیلم هایی بودند که فیلم سازان برجسته این دوران، به دور از جریان های اصلی حاکم بر سینما ساختند و از این رو موفقیت این فیلم ها بیش از هر عامل دیگر، به دانش و توانایی سازندگانشان بازمی گردد.

فیلم سازانی را که در دهه60 به فعالیت پرداختند، می توان به دو دسته تقسیم کرد. نخست کارگردانانی بودند که در سینمای پیش از انقلاب نیز سابقه ساخت فیلم داشتند، افرادی هم چون بهرام بیضایی، عباس کیارستمی، ناصر تقوایی، داریوش مهرجویی، مسعود کیمیایی، امیر نادری... .

دسته دیگر، فیلم سازان مستعدی بودند که در این دهه ظهور یافتند و به امیدهای تازه سینمای ایران مبدل شدند. کیانوش عیاری، رخشان بنی اعتماد، خسرو سینایی، ابراهیم حاتمی کیا، محسن مخملباف . . . از این گروه بودند.

در نوشته پیشین که به موج نوی سینمای ایران اختصاص داشت، فیلم های تولید شده در سال های 48 تا 57 به صورت سال به سال مورد بررسی قرار گرفت، اما در نوشته کنونی، فیلم های برتر این دهه بر حسب سازندگان آن ها مورد بررسی قرار خواهند گرفت.

موفق ترین فیلم ساز این دهه، "عباس کیارستمی" است که بین سال های 1360 تا 1363، 4 فیلم ساخت : به  تـرتـیـب  یا بدون  ترتیب، همسرایان، همشهری، اولی ها. اما در سال 1365، او اثر به یاد ماندنی خود ؛"خانه ی دوست کجاست؟" را ساخت. این فیلم در سالی که به واسطه ی ساخت هم زمان چند فیلم برجسته، یکی از استثنایی ترین سال های  سـینـمـای  ایران بود،به عنوان بهترین فیلم پنجمین جشنواره فجر برگزیده شد .خانه دوست کجاست، سرآغاز شهرت جهانی کیارستمی نیز بود و جایزه یوزپلنگ برنزی جشنواره ی لوکارنو، جایزه کلیسای جهانی و جایزه ی منتتقدین بین الملل همین جشنواره را نیز برای او به ارمغان آورد. فیلم با الهام از شعری از سهراب سپهری ساخته شد- چنان که نام آن نیز برگرفته از همین شعر است- و شکل تکامل یافته تر سبک خودویژه کیارستمی را به نمایش گذاشت؛ تلاش مبتنی بر نزدیک کردن هرچه بیش تر سینما به واقعیت های روزمره و ثبت کنش های به ظاهر بی اهـمـیـت،  گــفــتـارهـای   تـکـرار  شـونـده  و   سکانس های بعضاً طولانی. کیارستمی دو سال بعد در سال 67، "مشق شب" را ساخت که مستند گونه ای درباره شیوه های آموزشی و رفتار خانواده ها با دانش آموزان در ایران بود و از مجموعه ای از گفت و گوها با چند دانش آموز یک مدرسه تشکیل شده بود.

واپسین فیلم او در دهه ی 60، "کلوزآپ، نمای نزدیک" بود که در سال 1369 و بر اساس یک داستان واقعی ساخته شد؛ داستان مردی به نام "حسین سبزیان" که خود را به عنوان "محسن مخملباف" معرفی کرده بود. نکته جالب درباره این فیلم، این است که صحنه های فیلم  بازسازی شده لحظات واقعی این رخ داد است که بر اساس گفته های خود سبزیان و اطرافیانش ساخته شده است و تمامی کسانی که در فیلم حضور دارند، در واقع در نقش خود جلوی دوربین رفته اند. (برای نمونه خود سبزیان و مخملباف که نقش های خود را در فیلم ایفا کرده اند ). این فیلم نیز جایزه هیأت داوران جشنواره فجر را به خود اختصاص داد و از جشنواره های ریمینی و دانکرک نیز جوایزی به دست آورد و نیز از سوی بسیاری از منتقدان به عنوان یکی از تأثیرگذارترین فیلم های تاریخ سینما برگزیده شد.

از دیگر فیلم سازان سرشناس پیش از انقلاب که در دهه 60 نیز به ساخت فیلم ادامه داد، "بهرام بیضایی" بود. او در سال 1361 فیلم ناکام "مرگ یزدگرد" را ساخت که پیش از آن، نمایشش را نیز به روی صحنه برده بود. اثر ارزش مند بیضایی به دلیل قوانین جدید سینما درباره حجاب و نیز مشکلات شخصی برخی مدیران با او، هم چون بسیاری دیگر از فیلم هایش حق نمایش نیافت و به سرنوشت تلخی دچار شد.

بیضایی سپس "باشو، غریبه کوچک" را در سال 1364 ساخت که بسیاری، آن را بهترین فیلم او تا به امروز می دانند، اثری

گران مایه  در  ستایش  برابری  و  برادری انسان ها و در نکوهش جنگ و پیامدهای ویران گر آن. فیلم، هم چنین عرصه هنرنمایی "سوسن تسلیمی" به عنوان بازیگر اصلی فیلم بود. در حالی که کشور درگیر جنگ بود و طبق نگاه رسمی، فیلم ها وظیفه تبلیغ جنگ و تقویت روحیه ی رزمندگان را داشتند، ساخت اثری در نکوهش جنگ، گناهی نابخشودنی محسوب می شد و همین موضوع سبب شد فیلم بیضایی نیز چندین سال در توقیف به سر ببرد و سرانجام در سال 68 به نمایش درآمد(البته در آن زمان مشکل دیگر فیلم را،"حضور بیش از حد شخصیت زن" دانسته بودند!). فیلم بعدی او؛ "شاید وقتی دیگر" در سال 1366 ساخته شد، فیلمی که هم چون بسیاری از آثار دیگربیضایی، بازتابنده دغدغه هویت یابی او بود. بیضایی برای ساخت این فیلم با مشکل چندانی رو به رو نشد، زیرا یکی از مسئولان بیان کرده بود که بهتر است بیضایی این فیلم را بسازد، چرا که فیلم ضعیفی است و موجب  شـکـسـتـن  اسـطـوره  بـیـضـایـی  خـواهــد  شــد (به نقل از کتاب  " غـریـبـه  بزرگ"- محمد عبدی).  فیلم  ساخته  شد  و  البته  هـم چـون   آثـار  پیشـین  بیضایی  فیلم  موفقی  بود،   اما  باز  هم  به  برخی   صحنه های  آن  خرده گرفتند، برای نمونه  عبور  یـک  مـادر  با  کـودکـش  از  خـیـابان،  نـمـاد  افرادی دانسته شد  که  فرزندانـشـان  را  از کشور  خارج  می کنند.

وقتی دیگر واپسین فیلم بیضایی در دهه60 بود و هم چنین پایان کار "سوسن تسلیمی" (بازیگر4 فیلم بازپسین بیضایی) در سینمای ایران بود که در سال 67 به خارج از کشور مهاجرت کرد.

نکته مهم پیرامون این سه فیلم بیضایی- و بیش تر آثار او- نقش مؤثر زنان در فیلم های اوست. در حالی که پس از انقلاب و با اعمال محدودیت هایی در مورد پوشش زنان و نوع روابط آنان با مردان در فیلم ها، بسیاری از کارگردانان چاره را در حذف زنان از فیلم هایشان و یا کم رنگ کردن نقش آنان دیدند، اما در تمامی فیلم های پس از انقلاب بیضایی، زنان نقش اصلی فیلم ها را به عهده داشته اند.

داریوش مهرجویی، دیگر کارگردان مهم سینمای ایران، در این دهه 4 فیلم ساخت : سفر به سرزمین رمبو(1362)، اجاره نشین ها(1366)، شیرک(1367)، و هامون(1369).

سفر به سرزمین رمبو فیلمی درباره "آرتور رمبو" شاعر بزرگ فرانسوی بود که تهیه کننده آن، شبکه 3 تلویزیون فرانسه بود."مارتین دیودونه" درباره این فیلم می نویسد :" مهرجويي بر موضوع فيلم كاملاً مسلط است. ما فرانسوي ها می پنداشتیم كه درباره "رمبو" همه چيز گفته شده و هر كاري انجام شده، اما نگاه مهرجويي عكس اين مسئله را ثابت مي‌كند".

اما اجاره نشین ها یک کمدی متفاوت بود که هم چون بسیاری از فیلم های برجسته دهه60، گرفتار سوء تفاهم ها و به دنبال آن، مشکل نمایش شد. برخی مسئولان پنداشته بودند مجتمع نیمه مخروبه فیلم- که در پایان فیلم کاملاً ویران می شود- ، نمادی از ایران است!

با این حال و با گذشت سال ها، می توان با اطمینان گفت که اجاره نشین ها یکی از بهترین کمدی های سینمای ایران است.

شیرک فیلم چندان مهمی در کارنامه مهرجویی محسوب نمی شود، اما اثر سپسین او ؛ "هامون" به یکی از محبوب ترین فیلم های تاریخ سینمای ایران تبدیل شد که سخن گفتن از آن در این مجال اندک حق مطلب را در این باره ادا نمی کند.

هامون داستان سرگشتگی مردی به نام "حمید هامون"-با بازی خسرو شکیبایی- را روایت می کرد که به نماد سرگشتگی و درماندگی یک نسل مبدل شد.هامون، سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی و بهترین فیلم نامه جشنواره فجر را از آن خود ساخت و ساختمان روایی نوین آن نیز مورد توجه منتقدان قرار گرفت. در این میان، بازی استثنایی خسرو شکیبایی-که سیمرغ بلورین جشنواره را برای او به همراه داشت- نیز به یکی از فرازهای تاریخ بازیگری سینمای ایران تبدیل شد.

مهرجویی در نوشتن فیلم نامه هامون به صورت غیرمستقیم از چند منبع متعدد استفاده کرد : رمان "هرتسوگ" سال بلو، بوف کور "صداق هدایت"، زندگی نامه "سورن کی یر کگور" (فیلسوف و متکلم دانمارکی) و فیلم بزرگ "فدریکو فللینی" ؛ 5/8. با وجود اقبالی که هامون با آن رو به رو شد، عده ای نیز به شدت از آن انتقاد کردند.

شهرام جعفری نژاد نوشت :" همه  ما  می دانیم  که  ایـن  روزها در ولایت  ما ، بازار  تخطئه روشنفکری چقدر داغ است (تا جایی که روشنفکر  بودن  کم کم  دارد  به  یک  جرم  تـبدیـل می شود!) . . .

حالا چرا معرفت و دانایی در فیلمی از داریوش  مهرجویی باید این قدر خوار و خفیف شمرده شود که ایشان درصدد زدودن آن (به مدد تبلیغ زندگی راحت و لمپن واری که ظاهراً وکیل هامون در فیلم، نماینده آن است) بربیایند، علامت سؤال بزرگ خود من هم هست". سید مرتضی آوینی به بهانه فیلم، جامعه روشنفکران را زیر سؤال برد و این گونه نوشت : "از عجایب مشایخ طریقت روشنفکری یکی هم آن است که می توانند چیزهای متناقض را با هم جمع کنند(!) و البته این دیگر جمع نیست، تفریق است و همان طور که گفتم، وقتی باطن عرفان را از دین تفریق کنیم، چیزی که بر جای می ماند یک جور مذهب خانقاهی است که با چلوی چرب و چیلی و کباب برگ و سیگار وینستون و کنیاک سه ستاره و "دن خوان" و جی.دی سالینجر و "تفسیر عتیق نیشابوری" و امام زاده ابراهیم و تار و تنبور و . . . حتی ریش(!) جمع می شود. این همان "کپسول ژنریک عرفانی" است که آقای مهرجویی یا هامون از ترس و لرز شریعت سنتی و روضه خوانی و قربانی کردن و خون و کفن و "حسین حسین" . . . بدان پناه می آورد". و مسعود فراستی در نقدی پر حجم، به انتقاد از تمامی جنبه های فیلم پرداخت : "عرفان این جناب، ملغمه ای است از عرفان سرخ پوستی "دون خوان"، کاستاندا، بودایسم، هندوییسم و "ذن و هنر نگهداری از موتورسیکلت" که سفری "ایزی رایدر"ی است به دور آمریکا و به قول علی جونی، برای  مزاج  هامـون  خـوب  است!   به  اضافه

 جلد قصص قرآن و تذکره الاولیاء. عجب مـعجـونـی!  فقط D.L.S. کم دارد . . . .

فیلم هامون ظاهراً انتقادی است بر گذشته برخی از روشنفکران بی هویت دیروز، اما انتقادی است بسیاری سطحی و حتـی  دروغـین".

 با این وجود هامون هم چنان فیلم محبوب بسیاری از علاقه مندان به سینما در ایران است (مانی حقیقی چند سال پیش مستندی را با نام "هامون بازها" در این باره ساخت).

دیگر فیلم ساز مهم سینمای پیش از انقلاب ؛ "مسعود کیمیایی"، در دهه 60 نیز هم چون گذشته پرکار بود. او در این مدت، 5 فیلم ساخت : خط قرمز(1361)، تیغ و ابریشم (1364)، سرب (1367)، دندان مار(1368) و گروهبان(1369). خط قرمز- که بر اساس فیلم نامه ای از بهرام بیضایی ساخته شد- هیچ گاه اجازه نمایش نیافت. تیغ  و ابریشم نیز که فیلمی حادثه ای محسوب می شود، گرفتار  سانـسـورهـای  فراوانی  شد (کیمیایی در جایی بیان کرده  است  که  30   دقـیـقـه  از  ایـن فیلم  سانسور  شده  است!) و نتوانست  خـاطــره  فیلم های  خوب  کـیـمـیـایی  را  در  اذهان زنده کند.

فیلم بعدی او، سرب، اثر قابل توجه تری بود که به مسائل مربوط به یهودیان می پرداخت.

اما "دندان مار" احتمالاً بهترین فیلم او در این دهه بود، فیلمی که به پیامدهای ویران گرجنگ ، می پرداخت و گروهبان نیز، فیلم کاملاً متوسطی بود.

"امیر نادری" نیز در این دهه دو فیلم مهم ساخت : دونده(1363) و آب، باد، خاک(1364)، که در پیوستگی موضوعی با  یک  دیگر

 قرار دارند. هردو فیلم روایت گر داستان یک کودک جنوبی تنها بودند  و  جـوایـز  بـسـیـاری  را  بـرای  نـادری  به  ارمغان آوردند.

نادری چند سال بعد، از ایران مهاجرت کرد و هم اکنون ساکن آمریکاست.

"علی حاتمی" نیز "در این سال ها 4 فیلم ساخت: حاجی واشنگتن -که توقیف شد- ،کمال الملک (اثری درباره زندگی نقاش بزرگ دوره ی قاجار)، فیلم نه چندان مهم جعفرخان از فرنگ برگشته، و مادر؛فیلمی که احتمالاً نام آشناترین فیلم حاتمی در میان مخاطبان عام است و آن را تنها فیلم حاتمی می دانند که به بازگو کردن رخ دادهای تاریخی نمی پردازد.

و اما گزیده کارترین فیلم ساز موج نوی سینمای ایران؛ "ناصر تقوایی" در سال 1365 یکی از بهترین آثار خود؛ "ناخدا خورشید" را ساخت. فیلم هم چون بسیاری از آثار تقوایی یک اقتباس ادبی بود و منبع این اقتباس، رمان مشهور "داشتن و نداشتن" ارنست همینگوی بود. داریوش ارجمند و سعید پور صمیمی- که هر دو نخستین اثر سینمایی خود را در ناخدا خورشید تجربه کرده بودند- در جشنواره فجر همان سال، به عنوان بهترین بازیگران نقش اول و دوم برگزیده شدند.

تقوایی دیگر اثرش؛ "ای ایران" را در سال 69 ساخت. فیلم، کمدی هجوگونه ای بود که اکبر عبدی نقش نخست آن را بازی می کرد و البته یکی از اندک فیلم های تقوایی است که منتقدان اقبال چندانی نسبت به آن نشان ندادند. تا بدین جا به فیلم سازان مهمی پرداخته شد که پیش از انقلاب نیز سابقه فیلم سازی داشتند. در بخش پیش رو، فیلم های کارگردانانی مورد برر سی قرار خواهد گرفت که پس از انقلاب به فیلم سازی روی آوردند.

مهم ترین کارگردانی که پس از انقلاب ظهور کرد، "محسن مخملباف" است. مهم بودن او تنها به فیلم هایش بازنمی گردد، زیرا مخملباف بیش از آن که یک فیلم ساز باشد، یک "پدیده" منحصر به فرد بود و فیلم هایش تنها نمایش گر بخشی از این منحصر به فرد بودن هستند.

مخملباف جوانی پرشور و انقلابی بود که پیش از انقلاب به دلیل اقدام به خلع سلاح یک پاسبان،  چـند  سال  به  زندان  افـتـاده  بود و حالا به دنبال یافتن الگـویی ویـژه برای  هنر  اسلامی  بود  و سـیـنـما را راهـی منـاسب بـرای بـیـان بـاورهـای دیـنـی  و  ایـدئولوژیک اش یافته بود. هـمـان گـونه  که  گـفـته  شـد،  فیلم های او تنها یک وجه از پدیده ای به نام مخملباف را به نمایش می گذارنـد،  یـکـی  از  وجـوه دیگر او، گـفـت  و  گوهای تـنـد و آتـشـیـن اش عـلـیـه فـیـلـم سازان بزرگ سینمای ایـران  بود.  او  در   یـک  گـفـت و گوی 5  ساعته  با  مـجـلـه سـروش، به بیش تر فیلم سازان مطرح سینمای ایران تاخت و بیان کرد حاضر نیست با بسیاری از آن ها در یک لانگ شات (نمای دور) بایستد.

او فیلم سازی را در سال  1361 با فیلم "توبه نصوح" آغاز کرد و دو فیلم بعدی اش؛ "دو چشم بی سو" و "استعاذه" را در سال 1362 و سپس "بایکوت" را در سال 1364 ساخت.

هر چهار فیلم نخست او آثاری بودند که معمولاً از آن ها به عنوان فیلم های دوره کاری اول او نام می برند؛ آثاری که در پی نمایش مفاهیم مذهبی و ماورایی بودند، اما به شکلی خام دستانه و شعاری این کار را انجام داده بودند (البته بایکوت نسبت به سه فیلم دیگر، اثر قابل اعتناتری ست و می توان آن را از نظر تکنیکی از سه فیلم دیگر متمایز کرد).

او سپس "بای سیکل ران" را در همان سال 64 ساخت که در آن، لایه هایی از نقد سیاسی هم وجود داشت.

"دستفروش"(1365)  رسـماً

 آغاز دوره  نوینی  را  نوید می داد، فیلم هم از نظر محتوایی، هم از نظر ساختاری-که شامل سه بخش(اپیزود) می شد- متفاوت از دیگر آثار مخملباف بود.

او با "عروسی خوبان" آشکارا تغییر مواضعش را اعلام کرد، جدای از فیلم و تصویری که از سرمایه داری تازه به دوران رسیده ی شوم زمانه خود نشان می دهد، این جمله مخملباف در سال ساخت فیلم، خود روشن گر مسائل بسیاری ست : "آثارم حکم دوستان خوب گذشته ای  را  دارند  که  امروز  دشمنم شده اند". عروسی خوبان سبب شد یکی از نویسندگان مجله سروش از این فیلم به عنوان "آغاز یک پایان" نام ببرد و مخملباف را فیلم سازی پایان یافته بنامد.

اما پر سر و صداترین فیلم مخملباف در این دهه،"نوبت عاشقی" بود که در سال 1369 در ترکیه ساخت و در جشنواره فجر همان سال آشوبی به پا کرد. مخملباف در این فیلم با نگاهی نسبی گرایانه به مفهوم عشق پرداخت و به طرح پرسش هایش پیرامون حقوق زن و مرد و عدالت پرداخت و این تابوشکنی ها به مذاق بسیاری خوش نیامد. سید مرتضی آوینی (با نام مستعار "فرهاد گلزار") نوشت: "خوب، حالا با اطمینان می توان گفت که دور مخملباف به پایان رسیده است. دوری که به اعتقاد من هرگز آغاز نشد. فیلم "دستفروش" نشان می داد که مخملباف اشتباه رفته است، اشتباهی بی بازگشت و دیگر فیلم ساز نخواهد شد. . . نوبت عاشقی و شب های زاینده رود از لحاظ ساختار سینمایی به اولین کارهای دانشجویان بی استعداد سینما شبیه هستند و بنابراین اصلاً نباید درباره آن ها به عنوان فیلم سخن گفت . . . ". مهدی نصیری (سردبیر وقت روزنامه کیهان) نیز به این فیلم و "شب های زاینده رود" حمله کرد و مخملباف در پاسخ او با اشاره به آیه ای از قرآن، نصیری را "جاهل" خواند. با این وجود فیلم با حمایت برخی از چهره های سرشناس حوزه اندیشه هم چون دکتر سروش رو به رو شد : "بنده صریحا از نوبت عاشقی حمایت کرده ام..." دیگر فیلمی که او  در  همین  سال ساخت، "شب های زایـنـده  رود" بـود  که این فیلم   هـم  در  جشنواره همان سال به نمایش درآمد و  با  واکنش های  گـونـاگـونی  رو به رو   شد. 

فیلم نگاه  تلخ  مخملباف  نسبت  به  مردم را آشکار می ساخت و داستان یک استاد مردم شناسی را روایت می کرد که در تصادفی، توانایی راه رفتن را از دست می دهد و به دلیل بی توجهی مردم نسبت به او در هنگام تصادف، به مردم بدبین می شود و از تدریس در دانشگاه هم کناره می گیرد. هرچند این تمامی داستان فیلم نیست، اما به خوبی می توان خاطرات تلخ مخملباف از مردم در هنگام دستگیری اش را، در این صحنه ها بازیافت : "مردم فریاد می کشیدند دزد را بگیر، پاسبونو کشتن، بانکو زدن و من برای شناساندن خود، هم به آن ها شعارهای سیاسی می دادم تا بدانند دزد نیستم و شعارهای مذهبی می دادم تا بدانند کمونیست نیستم . . . خلاصه ماجرا : دو قهرمان خلق به دست مردم با همکاری ساواک و پلیس دستگیر و تحویل زندان داده شدند".

این دو فیلم-که هرگز نمایش داده نشدند- پایان کار مخملباف در دهه ی 60 بودند.

الیته مخملباف در دهه 70 به ساخت فیلم ادامه داد و هر فیلمش هیاهوی تازه در میان موافقان و مخالفانش به راه می انداخت.

از دیگر فیلم سازان مهم این دهه، رخشان بنی اعتماد است که می توان او را بانوی فیلم سازی سینمای ایران دانست.

او نخستین فیلم بلندش را با نام "خارج از محدوده" در آستانه 30  سالگی

 و درسال 1366ساخت.

 دو فیلم دیگری که او در این دهه ساخت، زرد قناری (1367) و پول خارجی (1368) بودند. نگاه اجتماعی فیلم ساز-که با تلخی همراه بود- و تعهد او نسبت به روی دادهای اجتماعی از عواملی بود که موجب شد بنی اعتماد مورد توجه قرار بگیرد، هرچند فیلم بعدی او؛ نرگس-که در سال 1370  ساخت- ،  جـایـزه بهترین کارگردانی  جشنواره  فجر  را برای او به ارمغان آورد و نام او را بیش از پیش بر سر زبان ها انداخت.

"کیانوش عیاری" دیگر فیلم ساز مهم این دهه بود که کارش را با ساخت تنوره دیو(1364)آغاز کرد -که لوح زرین بهترین کارگردانی جشنواره فجر را از آن او کرد- و با فیلم درخشان شبح کژدم (1365) به شهرت رسید.

آن سوی آتش (1366)، دیگر فیلم ستایش شده او بود که باز هم لوح زرین بهترین کارگردانی جشنواره فجر را برای او به ارمغان آورد.

فیلم بعدی او یک کمدی اجتماعی به نام "روز باشکوه" بود که به فیلم پرفروشی تبدیل شد.

سبک رئالیستی او سبکی متفاوت است که برخلاف سبک  رئالیستی  کیارستمی،  بیش تر  به  سمت  نوعی ناتورالیسم حرکت می کند. "خسرو سینایی" که کار خود را با "زنده باد" (1358) آغاز کرده بود، در 1362 "هیولای درون" را ساخت که لوح زرین بهترین کارگردانی از دومین جشنواره فجر را برای او به همراه داشت. مرثیه گمشده (1362)، یار در خانه و(1366) و در کوچه های عشق(1369) فیلم های بعدی سینایی بودند. دیگر فیلم ساز مهم دهه 60،"ابوالفضل جلیلی" بود که کارش را با میلاد(1363) آغاز کرده بود، سال بعد، "بهار" را ساخت و در سال 65، فیلم مشهورش؛ "گال" را ساخت. گال در بخش سینمای کودک و نوجوان جشنواره فیلم فجر،جایزه بهترین کارگردانی را برای جلیلی به ارمغان آورد و در جشنواره های جهانی زیادی نیز شرکت کرد و در جشنواره کودکان "اوبرویلیه" فرانسه نیز به عنوان بهترین فیلم برگزیده شد. "ابراهیم حاتمی کیا" نیز که کارش را با ساخت فیلم های کوتاه آغاز کرده بود، نخستین فیلم بلندش با نام هویت را در سال  65 ساخت. دیده بان(1367) اثر بعدی او بود که جایزه ویژه هیات داوران جشنواره فجر را برای او به همراه داشت. مهاجر(1368) نیز جایزه بهترین فیلم و فیلم نامه را از آن او ساخت. هرسه فیلم او در حوزه سینمای جنگ جای می گیرند. او در دهه 70 و 80 نیز در کنار "رسول ملاقلی پور" به عنوان مهم ترین فیلم سازان سینمای جنگ مطرح بودند. ملاقلی پور نیز که کارگردان پرکاری بود، در دهه ی 60، شش فیلم ساخت : نینوا، بلمی به سوی ساحل، پرواز در شب، افق، پاتال و آرزوهای کوچک، و مجنون را کارگردانی کرد که در این میان پرواز در شب به عنوان بهترین فیلم جشنواره پنجم فجر برگزیده شد. البته اوج شکوفایی ملاقلی پور در دهه 70 و با آثاری چون سفر به چزابه، هیوا و نسل سوخته بود. از سایر فیلم های مهم دهه 60 می توان به "مادیان" (علی ژکان-1364) اشاره کرد. مادیان فیلمی است که به دشواری های زندگی زنی که شوهر خود را از دست داده است، می پردازد. ناهید موسوی در مقاله ای اشاره می کند که مادیان یکی از بهترین و مهم ترین فیلم هایی است که در مورد زندگی زنان ایرانی ساخته شده است. یکی دیگر از فیلم های مهم دهه 60 که در پایان این دهه ساخته شد،"پرده آخر" است. کارگردان این فیلم، "واروژ کریم مسیحی" بود که سابقه دستیاری بهرام بیضایی را در کارنامه خود داشت. فیلم، اثر درخشان و پیچیده ای بود که ساختار آن متأثر از آثار بیضایی بود. فیلم در جشنواره فجر در 15 رشته نامزد دریافت جایزه شد و در 10 رشته موفق به کسب جایزه شد که تا به امروز یک رکورد محسوب می شود. از میان سایر فیلم های مهم دهه 60 می توان به مردی که زیاد می دانست (یداله صمدی-1363)، طلسم(داریوش فرهنگ-1365)، جاده های سرد(مسعود جعفری جوزانی-1364)،شیر سنگی(مسعود جعفری جوزانی-1365)  اشاره کرد.

 آن چه به  رشته تحریر درآمد، تاریخچه ای از سینمای دهه 60 ایران بود. دهه ای که بسیاری آن را دوره طلایی سینمای ایران می نامند؛ دهه ساخت بسیاری از ستودنی ترین آثار سینمای ایران، آثاری که حاصل به یادآوردن آن ها، تنها حسرتی دریغ اندود است، حسرت برای سینمایی که می توانست در یک دوره جشنواره، هم زمان، خانه دوست کجاست، ناخدا خورشید، اجاره نشین ها و شبح کژدم راداشته باشدواکنون به سختی می توان درمیان فیلم های جشنواره اش، فیلمی را به عنوان اثر برگزیده انتخاب کرد.

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1389/08/07  |
 انحطاط سینمای طنز سینمای ایران - نشریه تجدد - پاییز 89

ابراهیم قاسمی

روميان خود را مبتكر طنز به عنوان يك نوع ادبي مي‌دانستند، كوين تليان منتقد رومي گفته است "طنز تماماً مال ماست".

البته هدف او در اين جا، آن گونه طنزنويسي به عنوان يك نوع ادبي است كه در ادبيات لاتيني با نويسنده‌اي به نام لوسيليوس شروع شد و با شاعران بزرگي چون هراس، جونال و پرسيوس به خود رسيد، نه طنز به طور كلي و به صورت يك نوع ادبي كه در ادبيات يوناني به وفور يافت مي‌شد و نمونه بارز آن كمیدي هاي اريستفان مي‌باشد.

طنز به صورتي كه در روم به وجود آمد، بر خلاف حماسه، موضوع شعر زندگي بزرگان و قهرمانان نيست، بلكه انعكاس زندگي روزمره مردم است كه به طرز واقع بينانه‌اي ترسيم مي‌شود. طنز واژه ای عربی است و در واژه به معنای مسخره کردن، طعنه زدن، عیب کردن، سخن به رموز گفتن و به استهزا از کسی سخن گفتن است. معادل انگلیسی طنز satire است که از satira در لاتین گرفته شده که از ریشه satyros یونانی است. satira نام ظرفی پر از میوه های متنوع بود که به یکی از رب النوع زراعت هدیه داده شده بود که معنای لغوی ان «غذای کامل» یا «آمیخته ای از هرچیز» بود.

طَنز، هنری است که عدم تناسبات در عرصه‌های مختلف اجتماعی را که در ظاهر متناسب به‌ نظر می‌رسند، نشان می‌دهد و این خود سبب خنده می‌شود

در ادبیات، طنز به نوع خاصی از آثار منظوم یا منثور ادبی گـفته می شود که اشتباهات یا جنبه های نامطلوب رفتار بشری، فسادهای اجتماعی و سـیـاسـی یا حتی تفکرات فلسفی را به شیوه ای خنده دار به چالش می کشد.

در تعریف طنز آمده است: «اثری ادبی که با استفاده از بذله، برعکس کردن، خشم و نقیضه، ضعف ها و تعلیمات اجتماعی جوامع بشری را به نقد می کشد.»

جان درایدن در مقاله «هنر طنز» ظرافت طنز را به جدا کردن سر از بدن با حرکت تند و سریع شمشیر تشبیه می کند، طوری که دوباره در جای خود قرار گیرد.

برخي صاحب‌نظران به وجود سه‌گونه طنز لفظي، نمايشي و موقعيت طنزآميز در دوره معاصر اشاره كرده‌اند. برخي نيز انواع طنز را در دسته‌هاي طنز اجتماعي، ژورناليستي، سياسي، فلسفي، طنز مبتني بر فرهنگ مردم، طنز روانكاوانه و طنز سياه تعريف كرده‌اند. اشكال اصلي اين نوع تقسيم‌بندي، بي‌توجهي به منظرهاي طبقه‌بندي است. زيرا با اين تقسيم‌بندي نمي‌توان طنز ژورناليستي را از طنز اجتماعي بازشناخت و يا تفاوت‌هاي طنز اجتماعي و طنز سياه به درستي معلوم نيست.

پس بي‌راه نيست اگر بگوييم، بهترين تقسيم‌بندي براي طنز، تقسيم‌بندي آن از منظرهاي مختلف است، زيرا طنز را مي‌توان با توجه به موضوع، قالب، نحوه بيان و شيوه ارائه مضمون و درونمايه و هدف طبقه‌بندي كرد. همچنين طنز مي‌تواند با توجه به سن مخاطبان نيز تقسيم بندي شود.

طنز را مي‌توان از ديدگاه موضوع به شش نوع زير تقسيم كرد:

1 . طنز اجتماعي 2 .  طنز سياسي 3 .  طنز تاريـخـي 4. طنز مذهبي و عارفانه  5 . طنز فلسفي  6 . طنز تلفيقي چون طنز سياسي ـ اجتماعي و . . . 

طنز را از منظر قالب مي‌توان به دو دسته كلي طنز زباني و طنز تصويري تقسيم كرد. طنز زباني خود به دو دسته نظم و نثر تقسيم مي‌شود. آثار طنزي كه در قالب نظم ارائه شده‌اند، بيشتر از قالب‌هاي قصيده، قطعه، رباعي، ترجيح‌بند، تركيب‌بند، مثنوي و گاه غزل سود جسته‌اند و طنز در قالب نثر نيز از داستان كوتاه، رمان، نمايشنامه، فيلمنامه، كاريكاتور و مسافرت خيالي، داستان حيوانات، تمثيل، كلمات قصار و كم تر و حكايات بهره گرفته است.

در ادبیات کلاسیک فارسی، طنز در میان آثار نویسـنـدگان  دوره های  مختلف  به  اشکال  گوناگون وجود داشت. در صدر این افراد، عبید زاکانی پدر هنر طنز در ادبیات فارسی است. عطار نیشابوری نیز در الهی نامه جنبه هایی از طنز دارد.

نححوه بيان يك طنز نيز ممكن است با استفاده از اغراق و مبالغه، تضاد، تناقض، تمثيل، وارونه‌نمايي و . . .  باشد و بالاخره طنز را براساس محتوا و مضمون نيز مي‌توان به دو دسته طنز تلخ يا سياه و طنز شيرين يا سفيد تقسيم كرد. در طنز سياه جنبه خنده‌انگيزي طنز كمتر از نيش آن است. ولي در طنز شيرين، بذله‌گويي و شوخ‌طبعي بر تفكر و تعمق طنز برتري دارد. طنز سياه چيزي‌ست كه در شعر خيام و در جاهايي در شعر حافظ، البته به صورتي رندانه‌تر، وجود دارد. اما نمونه‌‌ اساسي طنز سياه، مبتني بر نفي است.

طنز از نظر شيوه عرضه نيز به صورت زير طبقه‌بندي مي‌شود:

1 .  طنز نوشتاري 2 . طنز شنيداري 3 . طنز ديداري (مثل پانتوميم 4 .  طنز تصویری 5 . طنز ديداري و شنيداري

اما پس از بررسی اجمالی تعریف و انواع طنز از دیدگاه های گوناگون، در این مقاله خواستار آنیم که جایگاه این مقوله مهم فرهنگی را در عرصه سینمای امروز بیابیم.

از زمان پیدایش سینما تا به امروز همواره، بخش متعهد سینما گران در پی عرضه مفاهیم اساسی و بنیادین در زندگی بشر بوده اند. بخشی از این مفاهـیـم  در  حیطه  مـسـائل سیاسی ـ  اجتماعی می گنجند. از این رو سینماگر متعهد، سعی در عرضه این گونه مسائل داشته است، اما به علت  محدودیت های بی شمار از جانب نهادهای مرتبط با حاکمیت هیچ گاه آن طورکه بایدوشاید نتوانستند به این امر دست یابند از این رو بخش عمده انتقادها در وادی طنز و کنایه مطرح گردید. شاید این روند در عرصه سینما، نمونه کوچکی از مفهوم گسترده طنز باشد، زیرا ما در مفهوم حقیقی طنز هم به تعریض سخن گفتن را مشاهده می کینم. در واقع طنز در ماهیت خود، باید لبخندی تلخ برای مخاطب خود به همراه داشته باشد که اگر چنین نشود از رسالت حقیقی خود دور مانده است.

در عرصه سینما هم، همین طور است. به نحوی که ایجاد محدودیت باید مولد آثار فاخر طنز باشد، اما در کشور ما حکایت به نحوی دیگر است.

سینمای امروز ایران، ـ که در واقع باید محل ترویج اندیشه های یک ملت باشد ـ ، به علت دولتی بودن صرف، از ارائه آثار انتقادی کاملاً تهی است. این انسداد سیاسی تا آن جا است که حتی طرح کوچک ترین نقدی مساوی با توقیف است. به همین دلیل نه تنها در آثار جدی سینمایی، آثار منتقدانه اجازه تولید ندارند، بلکه این فضا به آثار طنز هم کشیده شده است. و اگر اثری  از  این  دست  ساخته گردد با هزار و یک اتهام، توقیف می شود.  این  فضا، فضای سیاسی ـ اجتماعی قالب بر  عرصه سینمایی بود، اما به علت استمرار در محدودیت و عدم عرضه مفاهیم حقیقی بر مردم، سطح نگرش توده به میزان قابل توجهی تقلیل می یابد و در بعد فرهنگی جامعه، ما درگیر مسئه ای به نام فقر فرهنگی می شویم. هنگامی که در اجتماعی فقر فرهنگی ریشه دواند، انتظار مردم در مسیری انحرافی پیش می رود و از سینما تنها عرضه فیلم (فارغ از مفهوم و تنها از حیث کمیت) و از طنز آن نیز تنها خندان باقی می ماند که این روند یک نوع ابتذال فرهنگی در عرصه سینما را به دنبال خواهد داشت. از آن جایی که بسیاری از تهیه کنندگان ما نیز، با اندیشه های اقتصادی، به فکر کسب سود اقـتـصـادی اند، سـعـی در تأمین خواسته توده می کنند و فقط به فکر فروش گیشه ها هستند. آن ها علل پر فروش بودن آثار طنز خود را بررسی می کنند، و مــشـاهــده می کنند که جز استفاده از بازیگران مطرح، آن هم تنها برای ظاهر شاخص شان یا میزان استعداد ایشان در جریان عوام گرایی، عامل دیگری وجود ندارد پس جریان کلیشه شدن بازیگران هم پدید می آید چون در سینمای ایران تجربه نشان داده که، اگر یک کارگردان مطرح سینما،  فیلمنامه ای با رگه هایی از طنز را دستمایه کار خود قرار داهد و از بازیگران مطرحی هم استفاده کند، این فیلم نه تنها از فروش بسیار خوبی برخوردار خواهد شد، بلکه باعث خوشحالی مسوولین امر هم خواهد شد، زیرا آن ها می توانند ادعا کنند که مخاطب سینمای ما در دوره ریاست ما به میزان قابل توجهی بالا بوده است و این را برای خود یک افتخار تلقی کنند.

عامل دیگری که سبب بالا رفتن اسقبال توده می شود، شکاندن خط قرمزهای اخلاقی است.

با قبول این نکته که داشتن یک سینمای کاملاً پاستوریزه (آنچه که در ابتدای انقلاب مشاهده می شد)، بسیار کسالت آور و خسته کننده است، اما به هر حال باید گفتار و کردار ارئه شده از جانب فیلم، به نوعی باشد که، گستاخی محسوب نشود.

اما  به  سبب همان نفع اقتصادی بسیار بالا، عناصری که در دستگاه های دولتی نفوذ قابل ملاحضه ای داشتند، برخی از خطوط قرمز عرفی را شکستند و توانستند باز هم توده عموم را با خود همراه کنند. استدلال آن ها آن بود که بـا ایـن نـگـرش ما می توانیم فضایی باز در سینما پدید بیاوریم در حالی که آن ها تعبیرشان از فضای باز تنها لودگی محض بود نه طرح مسائل بندیادین. یکی دیگر از مشکلات، فقدان فیلم سازان با تجربه در این عرصه است. به طوری که فیلم سازان این گونه طنزها با ساختن یک یا دو اثر کوتاه، اقدام به ساخت فیلم بلند می کنند و از آن جا که ترس از شکست در  کار  خود  دارند،  پس  بهترین  راه را ساخت فیلم هایی است که با بهره جویی از بازیگران مطرح، موضوعات سخیف و  . . . تنها  قصد خندادن دارند، فارغ از این  که  این خنداندن با مفهوم  است  یا  خیر.  مسئله  دیگر  سینمای طنز ما، استفاده از موضع های بسیار کلیشه و دست چندم است. این معضل بیشتر در فـیـلم هایی دیده می شود که از جانب بخش خصوصی ارائه  می شود. موضـوعـاتـی چـون  ازدواج، سـرقت و . . .

از سویی دیگرنمی توان وجود برخی کارگردانان و تهیه کنندگان جسور را که رسالت حـقیـقـی خـود را شناخته اند و سعی در ساخت آثار طنز فاخر دارند را نادیده انگاشت. آن ها در این فضای بسته تلاش می کنند تا با ایجاد مجرایی کوچک مفهوم مورد خواسته خود را مطرح سازنند از  این  رو  مـا هـر چند سـال  یـک بـار، شـاهـد چند اثر خوب سینمایی در عرصه طنز هستیم. دراین جای کار بد نیست که، روند کاری چندتن ازکارگردانان  سینمای طنزایران را بررسی کنیم:

داریوش مهرجویی : اجاره نشین ها ساخته تحسین برانگیز داریوش مهرجویی از ماندگار ترین فیلم های طنز تاریخ سینما ماست. داستان این فیلم در خانه‌ای می گذرد که وارث یا وارثانش معلوم نیست و عده‌ای مستأجر دارد. خانه نیازمند تعمیرات اساسی است ولی بی توجهی عباس آقا، مباشر که قصد تصاحب خانه را دارد، باعث می‌شود تا به رغم تلاش های دیگر ساکنان، کار از کار بگذرد و خانه بر ساکنانش فروریزد .عزت الله انتظامی، اکبر عبدی، حسین سرشار، حمیده خیرآبادی، رضا رویگری، ایرج راد، سیاوش تهمورث، فریماه فرجامی، منوچهر حامدی و فردوس کاویانی بازیگران این فیلم طنز هستند که در سال ۶۵ ساخته شد و برنده یک جایزه از جشنواره پنجم فجر و شش نامزدی از همین جشنواره شد. نزدیک به بیست سال بعد داریوش مهرجویی کمدی موفق دیگری را به کار نامه خود اضافه کرد . مهمان مامان یک فیلم کمدی خانوادگی بود که درسال ۸۲ ساخته شد . این فیلم بر اساس کتاب هوشنگ مرادی کرمانی تولید شده است. از فیلم در زمان اکران عمومی استقبال خوبی شد و در بیست و دومین جشنواره فجر جوایزی دریافت کرد. این فیلم هجدهمین فیلم بلند داریوش مهرجویی در مدت ۳۵ سال فعالیت سینمایی او بود .

کمال تبریزی : کمال تبریزی سازنده بهترین وجنجالی ترین فیلم های کمدی سینمای ایران است که به نوعی اولین کمدی ها را در حوزه هایی ساخته که کمتر کسی جرأت و تیزهوشی ساخت این فیلم دراین حوزه ها را داشته است. لیلی با من است درحوزه دفاع مقدس، مارمولک در ارتباط با رو حانیون و پاداش درارتباط با حج و فیلم همیشه پای یک زن در میان است که از فضایی فانتزی اجتماعی برخوردار است.

محسن مخملباف : ناصرالدین شاه آکتور سینما (با عنوان فرعی روزی روزگاری سینما) در سال ۱۳۷۰ توسط محسن مخملباف ساخته شد. فیلم در بستری طنز، تاریخ سینمای ایران را روایت  می‌کند . این   فیلم در دهمین جشنواره فجر درسال ۷۰ کاندیدای بهترین فیلم و بهتریـن  کـارگـردانی  شـد.  عـزت الله  انـتـظـامی، مهدی هاشمی، محمد علی کشاورز، فاطمه معتمدآریا، ماهایا پطروسیان، داریوش ارجمند، مرتـضی احـمدی، پروانه معصومی و محرم زینال زاده بازیگران این فیلم بودند. هنرپیشه فیلم دیگری به کارگردانی محسن مخملباف است. در این فیلم اکبر عبدی در نقش بازیگر فیلمهای کمدی سینما ظاهر شده و بخشی از چالش های درونی زندگی وی در فیلم طنز  تلخی به تصویرکشیده شده اسـت. اکبرعبدی و فاطمه معتمد آریا  بازیگران  اصلی این فیلم هستند.

تهمینه میلانی : تهمینه میلانی ازدیگر کارگردانهای مطرح سینمای ایران است که در کار نامه خود دوفیلم طنز پرفروش و پر تماشاگر و با بازیگران مطرح دارد. او در سال ۱۳۷۰ فیلم مطرح دیگه چه خبر را کار گردانی کرد که از فیلم های پر تماشاگر و بحث برانگیز این کارگردان در آن زمان محسوب می شد. ماهایا پطروسیان، جهانگیر الماسی، پروین سلیمانی و دانیال حکیمی بازیگران مطرح این فیلم بودند. ۱۴سال بعد یعنی در سال ۸۴ میلانی فیلم آتش بس را با بازی محمد رضا گلزار و مهناز افشار ساخت که اولین فیلم میلیاردی سینمای ایران محسوب می شود .

بهروز افخمی: بهروز افخمی نیز در کارنامه خود فیلم پرفروش و موفق روز فرشته را با بازی عزت الله انتظامی واکبر عبدی دارد. او امسال فیلم سن پطرزبورگ را تولید کرده که امیدهای بسیاری به موفقیت این فیلم است .

ید الله صمدی : یدالله صمدی را به نوعی می توان رکورددار ساخت فیلم های کمدی موفق دانست. او از سال گذشته فیلم کمدی کلانتری غیرانتفاعی را برای نمایش در سیـــنـماها  آماده می کند. فیلمی که امیر جعفری و مهران رجبی و مرتضی احمدی بازیگران اصلی آن هستند . او از اولین فیلمش مـردی کـه زیـاد می دانست که در سال ۶۳ تولید شد ساخت فیلم کمدی را آغاز کرد و بعدها و در سال ۱۳۶۹ و ساخت فیلم های آپارتمان شماره ۱۳و  دو نـفـر  و  نـصـفی،  فیلم های کـمـدی را  در  کارنامه خود پررنگ تر کرد صـمـدی  در  سـال ۷۶ فـیـلم کـمـدی  مـتـفـاوت معجزه  خـنـده  را سـاخـت کـه در زمـان خود مهجور واقع شد.

سمان مقدم و پریسا بخت آور : اما در دهه هشتاد فیلمسازانی چون سامان مقدم وپریسا بخت آور با ساخت آثار تحسین برانگیز و مهمی چون مکس ودایره زنگی، امیدها را برای احیای  سینمای طـنـز بـا کـیـفـیت احیاء کردند که هر  کدام  از  این  فیلم ها  کـه اتفاقاً از مضامین بحث برانگیز سیاسی ـ اجتماعی برخوردار بودند تماشاگـران بسیاری را به سینما کشاندند.

مسعود دهنمکی : بر خلاف کارگردانان پیشین که تا حد بسیاری در کار خود موفق بودند، مسعود دهنمکی دقیقاً یکی از همان افرادی است که با استفاده از مافیای قدرت پا به عرصه سینما گذاشت. وی با ساخت فیلم های اخراجی ها توانست رکورد گیشه را بشکند، اما این رکورد شکنی به علت خروج از خط قرمزهایی بود که تنها دهنمکی و امثال آن قدرت شکاندنش را داشتند وگرنه این فیلم بر طبق نظر تمام منتقدان هیچ گونه ارزش فنی نداشت. از سویی دیگر دهنمکی با این فیلم دقیقاً ارزش های ملی  یک کشور را به بازی گرفـت در حـالی کـه هـنـوز جـانبازان و خانواده شهدای آن جنگ زنده اند.

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1389/08/07  |
 سرنوشت غم بار هویت ایرانی - نشریه تجدد - پاییز 89

میلاد دارایی

یکی از خبرهایی که چندی پیش در بسیاری از سایت های خبری و غیر خـبـری  دیده شد، گفته های  رییس  جمهور  در  همایش روز خبرنگار  بود،  مراسـمی که "علیرضا افتخاری" نیز به عنوان خواننده در آن حضور داشت. آن گونه که این سایت ها نقل کرده اند، رئیس جمهور در سخنرانی خود، ضمن سپاس گزاری از افتخاری به دلیل  آن چه ایشان "مواضع اصولی"  آقای  افـتـخـاری  نامیده اند، این  سـخـنـان  را  به  زبـان  آورده اند :" پس از انتخابات، عده ای که آرزوهای خود را نقش بر آب می دیدند دست به آشوب زدند. یکی از این آشوب طلبان، فردی بود که ادعا می کند در موسیقی و آواز سنتی بی رقیب است،  حال  آن که نظر سنجی های دولت نشان می دهد که تعداد طرفداران استاد  افـتخـاری،  ده ها  بـرابـر  بـیشـتـر از  ایشان است. . .".

 منظور رئیس جمهوری از آن فرد، استاد محمدرضا شجریان است.  اگرچـه  پـیـرامون صحت این  خبر  تردید وجود دارد،اما ـ در صـورت  صحـت آن ـ  اشـاره  به  چند  نکته  خالی از لطف نیست :

1- نکته نخست آن است که اصولاً دولت چرا باید به انجام چنین نظرسنجی ای اقدام کند؟ و دیگر آن که این نظرسنجی چگونه و به چه روشی انجام شده است؟

2- نمی توان به نتایج یک نظرخواهی که افراد محدودی را دربرمی گیرد و تمامی نظرات را بازتاب نـمی دهـد، اعتنای چندانی کرد.

3- در این گفته ها بیان شده است که استاد شجریان ادعای بی رقیب بودن در "آواز سنتی" را دارند. لازم به توضیح است که ایشان با واژه سنت-که گویی به یک پسوند همیشگی برای این نوع موسیقی مبدل شده است-  مـخـالف اند  و  در  یکی از گـفـت  و  گـوهایشـان  نیز  تأکید  کرده  بودند که :"اصالت آری، سـنـت، نـه! بنابراین این نوع مـوسیـقـی را باید مـوسـیقـی ایرانی نامید.

درباره علیرضا افتخاری نیز باید گفت آن چه در سال های اخیر از وی دیده شده است، دوری از موسیقی ایرانی و حرکت به سوی نوعی موسیقی پاپ است.

5- خود آقای افتخاری در گفت و گویی با مجله "ایران دخت"، ایـن گـونـه پـیـرامون اسـتاد شجریان سخن گفته است: " والله به هر کسی که بگویید، همین کلمه و همین نام را می‌برد. من صدای استاد شجریان را هم می‌پسندم و هم گوش می‌کنم. هم صدایش را دوست دارم و هم شخصیتش را دوست دارم. این را هم بگویم که آدم با معرفتی است. چون من از سال ۶۰ ایشان را می‌شناسم. از سال ۶۰ که توی تهران، در خانه‌ هیچ‌کس به‌روی من باز نبود ـ حتی اصـفـهـانی‌هایی که مقیم مرکز بودند و در تهران زندگی می‌کـردند ـ تنها کسی که در خانه‌اش به‌روی من باز بود، محمدرضا شجریان بود. عشق من از همان‌جا درگرفت؛ وگرنه من اصلاً نمی‌خواستم خواننده بشوم. اصلاً نمی‌خواستم بیایم تهران. این‌ها در اثر تشویـق‌های  محمدرضا  شجریان بود. این هم که می‌بینید من گاهی آواز نمی‌خوانم، می‌بینم شجریان می‌خواند و خوب هم می‌خواند. من شجریان را خـیلی دوست دارم و خیلی خوشحالم کـه خواننده‌ای بین اساتید هست به‌ نام محمدرضا شجریان".

6-اگر بتوان این فرض محال را پذیرفت که طرفداران جناب افتخاری از طرفداران استاد شجریان بیش ترند، این نکته را نیز باید پذیرفت که محبوب تر بودن همواره مترادف با هنرمند تر بودن نیست. نمونه آشکار آن "اخراجی های 1 و2" و "چارچنگولی" و همانندهای آن ها هستند که لقب پرفروش ترین فیلم های تاریخ سینمای ایران را به خود اختصاص داده اند. اما آیا این فیلم ها-و سایر فیلم های کم ارزش سینمای  ما- جایی در میان بهترین های تاریخ سینمای ایران دارند؟

خبر سوم : سایت خبری تابناک،روز 25 مرداد ماه خبر جالبی را منتشر کرد؛"تهیه گزارش خبرنگاران صدا و سیما از مجلس با این مضمون که نظر نمایندگان مجلس درباره عدم پخش "ربنا"ی استاد شجریان از صدا و سیما در ماه مبارک رمضان چیست؟".

دراین میان آن چه جلب نظر می کند، از یک سو دلیل این اقدام خبرنگاران است و از سویی دیگر پاسخ های نمایندگان است.به این جملات دقت کنید : "صدای یک چوب خشک از صدای شجریان بهتر است" ! "من حالم از شنیدن ربنای این. . . به هم می خورد. واقعاً جای تأسف بود که ما سر سفره افطار مجبور بودیم صدای ربنای کسی را بشنویم که. . . و حالت مشمئز کننده ای به من دست می دهد وقتی، صدای او را می شنوم".(بخش های نامناسب این گفته ها نقطه چین شده اند).

این ها گفته های نمایندگان مجلس درباره "ربنا"ی استاد شجریان هستند. تصور می کنم هرگونه توضیحی پیرامون این جملات و نوع ادبیات به کار رفته در آن ها، کار بیهوده ای است؛ اما به راستی چرا هریک از ما به خود اجازه می دهیم در حوزه ای که هیچ گونه تخصصی در آن نداریم، اظهارنظر کنیم؟ آیا باید به همه چیز-حتی هنر- از دریچه سیاست نگریست؟ آیا اگر دو سال پیش هم درباره "ربنا"ی استاد شجریان از همین آقایان سئوال می شد، پاسخ هایشان به همین ترتیب بود؟

البته جایگاه هنری استاد شجریان بر همگان آشکار است و چنین اظهارنظرهای غیرکارشناسانه ای نمی تواند لطمه ای به این جایگاه بلندمرتبه وارد آورد. هدف این نوشته نیز دفاع از همین جایگاه هنری سترگ است.

پایان نوشت : این میزان حمله به هویت ایرانی و گذشته ایران زمین، امری است درک ناپذیر؛ از یک سو صحبت های آقای مطهری پیرامون رستم، اسفندیار، آرش. . . و از دیگرسو این سخنان غریب، پیرامون استاد شجریان ؛ نماد آن چه "موسیقی ایرانی" می خوانیمش.

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1389/08/07  |
 تلخند - نشریه تجدد - پاییز 89

یاد داشت هایی از احمدرضا اسعدی نژاد

لایحه حمایت از چندین خانواده !!!

از اونجایی که چند وقته بحث لایحه حمایت از احتمالاً خانواده ! مطرح است، من فکر می کنم اصلاً هر چی از خانواده های بیشتری حمایت بشه، بهتره ! اون کجا که آدم سه، چهار تا خانواده رو حمایت کنه و اون کجا که یک خانواده رو حمایت کنه ! تازه  اینجوری صوابشم بیشتره ! از قدیم گفتن : هر که همسرش بیشتر، صوابش بیشتر ! اصلاً از وقتی حرف تصویب این لایحه پیش آمده و از اونجایی که هر آن کس که دندان دهد، نان دهد، من تصمیم گرفتم، دو، سه تا خانواده تشکیل بدم و هر وقت هم که دندانی رو که داده، درد گرفت، از قدیم گفتن باید، کند و انداخت دور ! پس یه لطفی کنید، بی زحمت این طلاق رو هم ثبت نکنین. اینجوری دیگه حسابی از خانواده حمایت کردین !  از وقتی که این سیم کارتای اعتباری اومد، من گفتم  اعتباری های دیگه ای هم در راهه و ازدواجم از اون مقوله هست ! از شما چه پنهون که من می خواهم چند تا موقتی ام  بگیرم.  سیم  کارت رو نمی گم، همسرو می گم ! اینجوری هزینش هم کمتره ! هر چند هیچ کدومش صورت خوشی نداره !

من می گم بیاین این دائمشم ثبت نکنین دیگه، شاید یه روز خواستیم طلاق بدیم. اصلاً چه معنی داره همه کارای ما ثبت بشه ؟ ! چه کاریه یه بار ازدواج رو ثبت کنیم که بعدشم مجبور بشویم زبونم لال، گلاب به روتون، روم به دیوار، یک روزی هم طلاقش رو ثبت کنیم ؟ ! فقط یک خواهش کوچولوی دیگه ام دارم و اون اینه که این ازدواج های دوم به بعد رو که گفتین منوط به اجازه دادگاه باشه رو بردارین، بجاش بذارین منوط به اجازه شوهر باشه ! اینطوری دیگه  وقت  دادگاه رو هم نمی گیریم و از اطاله دادرسی هم خلاص می شویم. آخه دادگاه چکار به ازدواج دوم ما داره ؟ ! تو رو خدا اینقدر برای ما محدودیت ایجاد نکنید ! از اونجایی که من، ته عدالتم و اصل بر اینه مگر اینکه خلافش ثابت بشه ! ، کی می خواهد بگوید  من  عدالت  ندارم ؟  اصلاً  برای ازدواج دو چیز مهمه : 1 : پول ـ  که همه دارن !  ـ  2 : عدالت که اونم همه دارن . پس اصلاً دیگه مشکلی باقی نمی مونه !

در بیان اوضاع و احوال دانشکده (4)

آمده بودم دانشگاه که کارهای فارغ التحصیلی ام را انجام بدهم ، خیلی الاف شدم، ولی ارزشش را داشت، درعوض کلی سوجه داغ پیدا کردم که خواندنش خالی از لطف هم نیست!

اول از همه، دوستای قدیمی و جدیدی و عباس و . . . را دیدم که سالیان سال است در حال ثبت نام اند و در پناه امدادهای غیبی برای ترم بیست و اندیم ثبت نام می کنند! ولی نمی دانم چرا واحدهای پاس شده شان با تعداد ترم هایشان برابری می کند ؟!

هر دفعه که میام دانشگاه یه سوجه جدید پیدا می کنم. ما که بدمون نمی یاد سوجه هامون زیاد بشه. مثلاً این دفعه، بخاطر عملیات پیچیده گرفتن پرینت انتخاب واحد مجبور شدم یه سه، چهار روزی بیام و بروم. از آنجا که ثبت نام اینترنتیه! و اصلاً نیازی نیست به دانشگاه مراجعه شود. ما که سه، چهار بار می رویم و از قضا می بینیم همه دانشجویان هم همان سه ، چهار بار دارن  میان ، یک دفعه با اخلاق خوش ورزشکاری و قربون صدقه های بی دریغ مسئولین ثبت نام مواجه می گردیم که تشنه راه انداختن کار دانشجویانند  و  هـمواره ایـن بـیـت را زمزمه می کنند که:

آب کم جو ، تشنگی آور بدست         تا الاف کنی ملت را از بالا و پست

به خاطر همین تشنگی است که ظهر ها فقط یکی دوساعت صرف استراحت و غذا می کنند . البته ما که می رویم پیک نیک زودتر از این حرفا برمی گردیم.

اصلاً این حرفا چیه من میزنم ؟! اون یکی دو ساعت که اون داخل هستند ، یا مشغول عبادتند یا انجام کار ما . حالت سومی هم متصور نیست و بقیه اش را فقط در فکر مهرورزی به دانشجویان عزیزند . بخاطر همین مهرورزی هاست که ما سه ، چهار روز، کارای ثبت نام اینترنیمون ! طول می کشد . روز دوم که میرویم که بالاخره پرینت بگیریم  در ادامه پذیرایی های فوق الذکر ، با چوب و لنگه کفش و ... می افتند دنبالمون .

روز ثبت نام نمیدونم چه جوریه که آدم از مسئولین آشپزخانه یونی هم در حد رئیس حساب می برد ! اونم شمارو کاملاً زیر دست خودش حساب میکنه و به خودش اجازه میده چهارتا لیچاردم بارت کنه ! شما هم که خودتو مستحق شنیدن این فرمایشات گرانقدر میدونی ، آخر کلی تشکر می کنی ، حالا کاری نداریم که توی ذهنت چیز دیگری می گذرد و حرفای دیگه ای میزنی. ما هر وقت که می رویم به ساختمان روبرو ، می بینیم با سال های قبل تفاوت زیادی نکرده جزاین که بعضی از مسئولین کمی فربه تر شده و انقدری که فقط از در نمی توانند عبور کنند . شاید به همین دلیل است که دیگر افتخار به فیض رسیدن از حضور عده ای از کارمندان سابق را نداریم . چرا که به دلایل فوق الذکر احتمالاً یک فضای باز برایشان در نظر گرفته اند که دیگر مشکل عبور و مرور نداشته باشند ! وضع سایر کارمندان هم بد نیست . فکر می کنم با این فشار کاری  و کار مفید 12 ساعت ، البته در 12 ماه ! بقیه کارمندان هم از سال بعد به ماساژور هم نیاز پیدا کنند.

راست میگن که سایت دانشگاه، فقط بعضی مواقع خرابه . چون برای هر دانشجو فقط چند دقیقه ( = 60 دقیقه = تمام وقت ثبت نام ) کار نمی کند . بعد هم که ما به عنوان مدعی می رویم تا واحدهایی را که نتوانستیم یا سایت راه نداده را برداریم ، ناگهان جای مدعی و مدعی علیه عوض می شود . اینجور وقت هاست که تازه می فهمم که چرا انقدر دکتر پوراستاد تاکید می کردند که ممکن است در دعوا، بارها جای مدعی و مدعی علیه عوض شود !

آن وقت می گویند که در دانشکده حقوق به آدم چیزعملی یاد نمی دهند . خب برای یاد گرفتن امورعملی اصلاً نیازی به دادگاه رفتن نیست . کافیست تا یک ترم بخواهید ثبت نام اینترنتی کنید ! یا اینکه بخواهید فارغ التحصیل بشوید . که در حد رفتن به دیوان عالی کشور و فرجام خواهی و اعاده دادرسی و اعتراض و جلب ثالث، کار عملی یاد می گیرید . می گین نه؟ امتحان کنید! روز ثبت نام یا فارغ التحصیلی، چیزی که بیشتر از همه با آن مواجه می شوید ، قرار عدم استماع یا قرار امتناع از رسیدگی یا قرار عدم صلاحیت است، چرا که هر کجا بروید یا کسی حرف شما را استماع نمی کند یا از رسیدگی به کارتان امتناع می کند و یا می گوید بروید اتاق بغلی، چون من صالح نیستم .بغلی هم به بغلیش می گوید :

- بغلی بگیر !  - چیو بگیرم ؟  - یه پرونده رو !  - چیکارش کنم؟!  - بده بغلی . . .

   قرار ارجاع امر به کارشناسی هم اگر صادر بشود کاملاً سرکاریه، چون اگه بری اونجا برات قرار گوشمالی و قرار لنگه کفش و ... صادر می کنند . مگراینکه از دکتر،یک دستور موقت مبنی بر انجام کارت طبق مقررات بگیری که این دفعه خانم رو محکوم کنی . اگر هم موفق به انجام این کار نشوی ، قرار موقوفی تعقیب صادر می شود ، یعنی برو پی کارت ! حالا انصافاً این کارا از دادگاه رفتن کمتره ؟ !

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1389/08/07  |
 
 
بالا