مجموعه مقالات نویسندگان
 سرمقاله : بهار شکوه انسان است - نشریه تجدد - فروردین 1390

مهرشاد ایمانی

ترانه ها، غزل ها، شراره ها، گلبن ها، قدم قدم در میانه راه سبز می شوند. سودای آیینی دگر دارند. سودای شهسواری بر درختان پُر بار.

نغمه ها، آوازها، از عشق سخن دارند. طالع اندیشه آن ها بر کامیابی جهان است. امروز مهاجران به دیار شکوفه های امید رهسپار شده اند.

امروز بهار است . . .

امروز بهار است و بهار انقلاب خدا است. بهار انقلاب نفس های بی نفس است که اکنون بر خویشتن خویش صور  قیام  سر  داده اند.  بهار شکوه  پیمان  دو  صد باره  طبیعت  است  و  گویا بهار خیزش  سِحرگونه  جهان نا امید  است  که سالیان در انبوه اندوه زخمه های سرما، در ازدیاد ظلمات خزان، بر خود تاخته  و  باخته های گذشتگان را به عزلت رانده و  پر عشق فریاد تجدد سر می دهد. بهار  شِکوِه  را  بر عَدَم  می بَرد  و  سور  را بر شاخه های خویش  آویخته   می کند  و  در  نهان  خانۀ دلِ آسمان،  به  یاد  عزیزانش،  به  یاد شهیدانش  غم  را  پنهان  تا در آستانه رویش نوباوگان خویش، اشک را به آب حیات بدل کند که قطره قطره،  ذره  ذره  به  تمثال دَم خداوندی،  نوازش دهد  شکفتن  جوانه ها  را. آری اشک زنده می کند قیام ها را.

بهار سرباز خداوندی ایست که در صف قیام سبز پیکران، بر سیاهی سرما تاخته تا گَستی خدانشینان را از میان بَرد و از میان برَد ستم ها، جورها، نشان ها و نام ها را که روان پلشت دیو رویان، غربت عالم آورده بود.

صبا   به  تهنـیت  پـیـر  مِی  فروش  آمـد

که موسم طرب و عیش و ناز  و نوش آمد

هوا مسیح نفس  گشت و باده  نافه  گشای

درخت سبز شد و مرغ  در  خروش آمد(1)

و دیگر خروش  بهار، خروش  روبهان  نیست که  چون بر رنگ عـشـق ساز زند، به هنگامۀ جلوس، با سرمای ظلمات زمسـتان ها به پیش آیـد. اکنون زمان درنـگ، از بـرای عشاق گشته است. اکنون عرصه عرصۀ  نور  است، که چون نور پـای برطرب کوبد، زیبندگی  علم  جـانشین جهل گردد.

اکنون نوید نویدِ ساز انسان است. بهار تجلی انسان است. انسان فتوای حقیقت الله است.

و دیگر بنای ما غزارت از آرمان هایمان نیست. بنایمان تاب آوردن بر غوایل ظلمانی نیست.  شاید اکنون مجالی دگر باشد. شاید اکنون گمانی دگر باشد.

گفتم بهار اصلاح است. اصلاح گیتی از  جانب  او.  گفتم مالک آدمیان، جهانیان، کائنات و ممکنات، همواره  در  پی اصلاح است.

 گفت : فانی رونده باشد و عشق  پاینده  که  چون  قیام سبزه سبزه های را دیدم، بوی عطر یاسمین ها را  شنیدم  و صدای بلبلان مست را چشیدم، بر قلب و عقل استوار گشتم کـه جاودان است بهار اگر چشمانمان  باز  و  گوش هایمان  آرمان خواه باشد.

بهار شکوه انسان است.

بهار جلوه الله است.

وگر عشق را، حقیقت را، نور را از آن ستانیم، بی خرد در میانه بهار، در زمستان نشسته ایم.

کاش که ما مـستمعان طبیعت باشیم، که چون برق تغییر از چشمان خدا، در ابتدای  فروردین  جاری  شـود،  بر خود آییم و  آیینه های  زنگار  زده  خویش  را  جـلا داده  که  خدا هم خـواستار تغییر است.

خدا هم از تاریکی  و  غمِ  شب های  تار  خـزان  غمین است و رنجور. خدا هم همسو با اصلاح است و خدا هم عاشق عشق مه پیکران حقیقت خواه است.

بهار انقلاب انسان است.

1 . شعر از حافظ

 

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1390/01/26  |
 انگار انقلاب واگیر دارد ! - نشریه تجدد - فروردین 1390

محمد حضرتی

دومینوی انقلاب ها به سرعت در حال ریزش است و تمام دنیا در حال تماشای ریختن خانه ها  و  اجزای  این  دومینو می باشند. حرکت دومینو همیشه با کوچک ترین تلنگر آغاز و برای فروپاشی بقیه اجزای سازنده آن نیاز به حرکتی نیست. با ریزش اولین خانه به سرعت خانه های بعدی هم ریخته خواهد شد و آن قدر این حرکت ادامه پیدا خواهد کرد تا در نقطه پایانی و خانه آخر.

با ریختن آن خانه یا جزء آخر، حرکت زیبای یک دومینو به پایان می رسد.

رژیم های اقتدارگرایی که سالیان دراز به راحتی و بدون دغدغه، قدرتی بی رقیب بـرای خود ایجاد کرده بـودنـد،  امروز لحظه شماری  می کنند  تا  آوار  سنگین انقلاب های واگیردار به آن جا نیز سرایت کند. امروز دیکتاتورها تنها هستند و امروز  پایان  رویای  شـیرین  آن ها است. دیکتاتورهایی که امروز آخرین نفس های خود را می کشند.

در چند مدت اخیر بسیاری از رهبران کشورهای عربی در حال افزایش حقوق کارمندان و بازکردن نسبی فضای سیاسی و اجتماعی کشورهای  خود  بوده اند  تا شاید از تسری این موج اعتراضات به کشورهای تحت حکومت شان جلوگیری کنند، اما به نظر اندکی دیر شده است!

امروز این اصلاحات جزیی خواسته مردم خروشان نیست و این توده در حال انفجار که سال ها سکوت کرده بودند و سال ها به حکومت شان فرصت داده بودند، صـبرشان لـبـریـز شـده و مطالبات شان نسبت به روزهای اول بسـیـار  گسترده تـر   و  عمـیق تـر شده است و این طبیعت هر روند اعتراضی سرکوب شده است.

اصلاحات، در حکومت ضامن بقای آن است. اصلاحاتی که روشنفکران و دلسوزان این جوامع گفتند و شنیده نشد. در حالی که اگر نهادهای مدنی و احزاب سیاسی به صورت قانون مند اجازه فعالیت می داشتند، نه تنها خطری از حیث قیام های مردمی توده متوجه حاکمیت های کشورها نبود، بلکه به عنوان قوه ای در جهت تحکیم اقتدار ملی ایشان در سطح بین المللی و ایضاً ثبات و آرامش داخلی می توانست نقش اساسی و بنیادین ایفا نماید.

اگر چه شروع این حرکت ها و اعتراضات در تونس رخ داد، اما حرکت مردم مصر را می توان به عنوان حرکتی که هم توانست رهبری تمام اعتراضات منطقه را در دست بگیرد و هم توانست به این اعتراضات وسعت ببخشد، به عنوان نقطه عطف این انقلاب ها دانست.

مصر به عنوان  رهبر   بالقوه  جهان  عرب  و  با پیشینه  تاریخی و با نفوذ و قدرتی که در اعراب دارد،  سال ها  به  علت  داشـتـن حـکـومـتی وابسته و دیکتاتور  و  مواضع  ننگین  و  خفت بارش  در  قـبـال اسراییل،  هـرگـز  تـوان قـد عـلـم کردن، هدایـت  و  رهـبـری  تـوده های اعراب را  نـداشـت، اما امـروز  مصر به  پـاخاست و دنـیـای  عـرب  هـم به پاخاست.  مصر  بـه عنوان  یکی  از  مهم ترین  مـتحدان امریکا و اسراییل در منطقه در  صورتی که بتوانـد  از  روزهای سخت انقلاب، دولت سالم  و  مستقلی را بیرون بیاورد،  مطمئناً  بزرگ ترین  خطر  برای امریکا و  اسراییل خواهد  بود.  پـیـروزی مصر  یعنی  پیروزی جهان اسلام و یقیناً  کشورهای  عربی که به دنبال مصر به ابراز مطالبات خود  پرداخته اند،  بعد  از  پیروزی مصر ساکت  نخواهند نشست و این یعنی از دست  دادن  خاورمیانه  برای  امریکا و متحدانش.

زیرا  تشکیل  حکومت های  مشروع  و  مـتـولد شده از بطن مردم و بدون دخالت بیگانه در کشورهای  مسلمان  عربی،  قـطعاً حمـایـت از فلسطین، دیگر  کشور  عرب  را  در  پی دارد  و بعید است  انقلابی  را  که  اخوان المسلمین  به عنوان  یکی  از ارکان اصلی این حرکت و مهم ترین جنبش سازمان یافته مصر هدایت کرده است، از فرزند خود یعنی حماس؛ اخوان فلسطین حمایت نکند. همان طور که شروع کار اخوان المسلمین با مبارزات و تشویق علیه استعمار انگلیس بود، امروز هم که شروعی  جدید  برای  اخوانی ها می باشد، باز هم حرکتی را آغاز کرده اند که نهایتاً بـه قـطـع دسـتـان  استعمارگـر  خارجی می انجامد.  بـاتـوجه به قدرت و تأثیرگذاری اخوان المسلمین به تمام حرکت ها و جنبش های اسلامی  سراسر  دنیا، بسیاری از تحلیل گران، حرکت ها و جنبش های اسلام گرایی عدالت و توسعه، حزب عمل اسلامی اردن و حتی حرکت انقلاب اسلامی ایران را  نیز متأثر و الهام  گرفته  از  اخوان و هماهنگ با آن  می دانند. بـنابـراین با  قدرت  گـرفتن اخـوان  و  جمع شدن تمام جنبش های اسلام گرا حول این جنبش، اولاً بااتحاد جهان اسلام آرزوی دیرینه ای که بسیاری از مسلمانانی چون سیدالجمال الدین اسدآبادی و  امام   خمینی (ره)  داشته  به  واقعیت  بدل  خواهد شد و فصل جدیدی   در   جهان  پدید  خواهد آمد.  فصل  جدید که پیش تر در  مقاله ای  به  آن  اشاره  کرده  بودم. (1)  فـصـلـی که  مبارزه  با  نابرابری و ظلم ها و جنایات آشکار جهانی و تبعیض ها، مقصد بعدی آن خواهد بود و شروع آن مسئله فلسطین خواهد بود. ثانیاً  به نظر، با پتانسیلی که برای مصر و اخوان پیش بینی می شود و از آن جایی که اکثریت جهان اسلام را اعراب تشکیل می دهند، با رهبری مصر بر جهان عرب و اتحاد جهان عرب، جایگاه ایران به عنوان رهبر فعلی کشورهای مسلمان و سردمدار مخالفت  با سیاست های اسراییل و امریکا، متزلزل خواهد شد.

مصر نقش و جایگاه ایران را به مراتب پر رنگ تر و با مخاطبان بیشتری بازی خواهد کرد. جهان مسلمانی که اکثریت آن ها سنی و عرب هستند به نظر تمایل بیشتری دارند تا اخوان و مصر را به عنوان رهبر خود معرفی کنند. پس به نظر، ایران باید با دقت و البته حمایت همه جانبه از حرکت های مردمی، به دنبال تعریفی دقیق تر و مطمئن تر از جایگاه خود و نقش خود از جهان اسلام باشد. به نظر اگرچه مطمئناً تغییر و تحولات منطقه به ضرر اسراییل و امریکا خواهد شد، اما در مورد پیروزی ایران از این تحولات اخیر در نظر بسیاری جای تردید است.

ثالثاً درگیری ها و جریانات اخیر 25 بهمن در مواضع و نقش تعیین کننده ایران، اثرات جبران ناپذیر داشته و خواهد داشت.

یقیناً کشوری که می خواهد داعیه هدایت جهان اسلام را با وجود رقبای جدید داشته باشد، کشوری که بخواهد الهام بخش کشورهای انقلاب یافته مستقل مسلمان باشد، باید از وضعیت مطلوب داخلی بهره ببرد. قطعاً وضعیت نابسامان داخلی، فرصت طلایی و حساس ایران را که سال های سال در رسیدن به آن تلاش کرده است، فرسنگ ها از ما دور خواهد کرد.

و رابعاً ؛ باید یادآور شد و این جمله را چند بار تکرار کرد  و گفت . . .   انگار انقلاب واگیر دارد

و ایـن انـقلاب های واگـیـردار  هـشداری است  برای تمام حکومت های اقتدارگرا.

1 . سازمان ملل واقعتی تلخ، نشریه تجدد، شماره سوم ، پاییز 89

 

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1390/01/26  |
 خوانشی بر جرم سیاسی - نشریه تجدد - فروردین 1390

افسانه عابدی

شاید بتوان  عدم  تعریف جرم سیاسی توسط  اکثر دولـت ها را بی تمایلی آنان در مقید و محدود کردن خود به اعطاءامتیازاتی برای مجرمینی که پایه و قدرت آنان را هدف قرار داده اند، دانست. اهمیت تعریف جرم سیاسی، بهره مندی این مجرمین از امتیازات خاص از قبیل : نپوشیدن لباس زندان، عدم بازداشت موقت، حق استفاده مستمر از وسایل ارتباطی و جمعی، نگهداری در بند جدا از زندانیان معمولی، عدم محرومیت از حقوق اجتماعی، حضور هیأت منصفه، نتراشیدن موی سر، عدم شمول احکام تکرار جرم و . . . می باشد. چراکه مجرمین سیاسی با نیت شرافت مندانه و میهن پرستانه، با هدف مبارزه با بی عدالتی، ظلم، استبداد و . . . به نفع مصالح عامه و جهت اصلاح شرایط، بدون در نظر داشتن منافع شخصی، دست به عمل مجرمانه می زنند.(1)

در واقع باید به رسمیت شناختن جرم سیاسی در ایران را تحولی عظیم تلقی نمود. در واقع این مهم با ورود دموکراسی به ایران، یعنی زمانی که نهضت مشروطه در ایران مورد قبول واقع شد، در متمم قانون اساسی به تصویب رسید.

اصل 79 متمم قانون اساسی چنین مقرر داشته «در موارد تقصیرات سیاسی و مطبوعات، هیأت منصفین در محاکم خواهند بود» که البته این اصل در زمان حاکمیت مشروطه به اجراء در نیامد.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی جرم سیاسی به تبعیت از اصل 79 متمم قانون اساسی، در اصل 168 قانون اساسی مصوب 1358 پیش بینی شده است. (2)

لکن تعریف جرم سیاسی را بر عهده قانون عادی نهاده که متأسفانه علی رغم چنین تصریحی قانون ما سال ها با چنین ابهامی که جرم سیاسی چه تعریفی دارد رو به رو بوده است.

اعمال صورت گرفته در تعریف جرم سیاسی، علی رغم اهمیتی است که واضعان این اصل برای ضرورت تعریف جرم سیاسی قائل بوده اند. البته این به آن معنا نیست که در این مدت هیچ تلاشی برای ارائه تعریفی از جرم سیاسی صورت نگرفته. لکن این اقدامات و تلاش ها با درهای بسته مواجه شده و راه به جایی نبرده است.

می توان اولین اقدام در ارائه تعریف جرم سیاسی را مربوط به اوایل پیروزی انقلاب دانست. دکتر آخوندی در مصاحبه با مجله شهروند امروز چنین اظهار داشتند : «در اوایل انقلاب، شورای عالی قضایی تصمیم گرفت جرم سیاسی تعریف و آیین محاکمات آن تدوین شود. تصادفاً این وظیفه به من واگذار شد. بعد از چند هفته مطالعه زمانی که طرح اولیه را ارائه کردم و تعریفی از جرم سیاسی بیان نمودم، تصمیم آقایان بر این  شد  که  این  تعریف از جرم سیاسی شامل اعمال گروهک ها هم می شود. این در دورانی بود که مبارزه با گروهک ها به اوج خود رسیده بود و گفته شد که اگر منظور از جرم سیاسی این است که با مرتکبان این گونه جرایم با ملایمت رفتار شود و هیأت منصفه ای بزهکار بودن و یا نبودن این نوع متهمان را تعیین کند فعلاً نیاز نیست و دست نگه داشته شود»(3)

بعد از لزوم ارایه، چنین تعریفی به دست فراموشی سپرده شد و این فراموشی تا دولت هفتم و هشتم ادامه داشت.

در این دوره ریاست قوه قضاییه از چهار مرجع درخواست تهیه لایحه جرم سیاسی را نمود. این چهار مرجع عبارت بودند از : وزارت اطلاعات، وزارت کشور، قوه قضاییه و کمسیون حقوق بشر اسلامی که  در نهایت، لایحه وزارت خارجه به مجلس رفت. لایحه مزبور با تغییراتی در مجلس به تصویب رسید، اما با مخالفت شورای نگهبان رو به رو شد.

هم چنین مجلس شورای اسلامی در دوره ششم در تاریخ 8/3/1380 طرح جرم سیاسی را در سه فصل و 23 ماده تصویب نمود.

در نهایت این طرح دو بار، بین مجلس و شورای نگهبان رفت و برگشت داده شد  که  شورای  نگهبان در مرحله اول، هجده ایراد و  بار  دوم،  چهار  ایراد به این مصوبه وارد کرد و بالاخره نیز به مجمع  تشخیص مصلحت  نظام  فرستاد.  بعد از آن رییس قوه قضاییه، بر اساس برنامه چهارم توسعه  در  نامه ای  به  رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام خواست تا مصوبه مجلس ششم بررسی نگردد و منتظر  قوه  قضاییه شدند. که هم اکنون این مرجع در این راستا  ماده 4 لایحه مجازات اسلامی را  به  مصادیق جرم سیاسی اختصاص داده است. ماده ای که به عنوان آخرین  اقدام در تعریـف جـرم سـیـاسی انـتـقتادات زیادی را  به  دنبال خود  داشتـه اسـت.  اما  پیش  از  بررسی  آن  اشاره ای  خواهیم  داشت  به  اصل  168 قانون اساسی.

علنی بودن

اصل 165 قاون اساسی مقرر می دارد : «محاکمات علنی  انجام  می شود. حضور افراد بلامانع است  مگـر آن که به تشخیص دادگاه علنی بودن آن منافی عفت عمومی یا نظم عمومی باشد» و در اصل 168 مقنن بر ویژگی علنی بودن محاکم سیاسی و مطبوعاتی تأکید نموده و شرط حضور هیأت منصفه را نیز به آن اضافه می نماید. این تأکید و تأخر اصل 168 بیانگر آن است که این گـونـه مـحـاکـم بدون تردید باید به صورت  علنی  برگزار  شـود و استثنائات  مـذکـور  در  اصل 165،  در  این  محاکم موضوعیت ندارد.

آیت الله بهشتی (نایب رییس) در مجلس خبرگان اول، در خصوص علنی بودن جرایم سیاسی عنوان نمودند : «خود این که مجرم سیاسی و مطبوعاتی علناً محاکمه شود جلوی بسیاری از مفاسد و مضیقه ها را می گیرد. بنابراین اگر بخواهند این را دست بزنند و بگویند هر وقت خلاف نظام تشخیص دادند سری انجام بدهند، واقعاً مثل این است که این اصل را ما اصلاً نداشته باشیم»(4)

با توجه به مطالب فوق، این گونه استنباط می شود که علنی برگزار شدن این محاکم در هیچ شرایطی تعطیل پذیر نیست.

حضور هیأت منصفه

هیأت منصفه در واقع، نماینده افکار عمومی و آحاد مختلف مردم در جامعه است و رأی نهایی قاضی با توجه به نظر هیآت منصفه انشاء می گردد، چرا که قاضی خود وابسته به دولت است و  ملزم به رعایت مصالح حکومتی است و از آن جا  که  مجرم سیاسی علیه حکومت اقدام نموده قاضی وابسته  به  آن  نمی تواند  قضاوت بی طرفانه ای  داشته باشد.  آیت الله  مکارم  شیـرازی  در مجلس خبرگان اول به عنوان موافق با حضور هیأت منصفه و در جواب به نظر مخالف اظهار داشتند : «. . . محتوایش در فقه ما آمده است که یک عده از اهل علم در محضر قاضی باشند تا جلوی اشتباهات قاضی را بگیرند و به او در تشخیص  جرم  کمک  کنند.  بنابراین، این ریشه در فقه اسلامی  دارد  و  یک  مسئله  مترقی  است . . . »(5)

همان طور که ملاحظه گردید در زمان پیش نویس قانون اساسی در مجلس خبرگان اول، طراحان قانون که غالباً از مبارزان انقلاب، علما و روحانیون کشور بودند، همگی با مفهوم "جرم سیاسی" این اصل را  در  پشتیبانی  مجرمین  به  تصویب  رسـانـدند تا  هم چون  ادوارگذشته، مجازات ها، پنهان، به دور  از  حضور  افکار  عمومی  و  بودن  رعایت  هیچ گونه  تشریفات  قـانون  صـورت نـگـیـرد  و  حقوق چـنـین  افـرادی  در  خـفـا  پایمال نگردد.

حال اشاره ای به ماده 4 لایحه قانون مجازات اسلامی :

بر اساس ماده 4 ، هر یک از اعمال زیر چنان چه با قصد مخالفت با نظام جمهوری اسلامی ایران صورت گیرد و متضمن خشونت نباشد جرم سیاسی محسوب و مرتکب به حبس از شش ماه تا دو سال یا اجبار به اقامت در محل معین یا منع از اقامت در محل معین از دو تا سه سال و محرومیت از حقوق اجتماعی به مدت پنچ سال محکوم خواهد شد.

یک) فعالیت های تبلیغی مؤثر علیه نظام

دو) برگزاری اجتماعات یا راهپیمایی های غیر قانونی

سه) نشر اکاذیب یا تشویش اذهان عمومی از طریق سخن رانی در مجامع عمومی، انتشار در رسانه ها، توزیع اوراق چاپی یا حامل های داده (دیتا) و امکان آن.

چهار) تشکیل یا اداره جمعیت غیر قانونی یا همکاری مؤثر با آن ها.

پنج) تلاش برای ایجاد یا تشدید اختلاف بین مردم در زمینه های دینی، مذهبی، فرهنگی و نژادی.

ـ تبصره یک :

چنان چه جرم سیاسی همراه با یکی از جرایم دیگر ارتکاب یابد، مرتکب به مجازات اشدّ محکوم خواهد شد.

ـ تبصره دو :

صرف انتقاد از نظام سیاسی یا اصول قانون اساسی یا اعتراض به عملکرد مسئولان کشور یا دستگاه های اجرایی با بیان عقیده در ارتباط با امور سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و نظایر آن جرم محسوب نمی شود.

در ماده بیان گردیده است که هر یک از اعمال زیر چنان چه با "قصد مخالف" . . . حال با توجه به تبصره 2 این ماده، دامنه این مخالفت تا کجا مد نظر است؟

در ادامه این ماده بیان می دارد "متضمن خشونت" نباشد، لکن این که چه اعمالی مصادیق این خشونت می باشد نیز مشخص نشده است. این ابهام در کلمات و استفاده از واژه های مبهم در تدوین قانون، می تواند توسط قاضی مورد تفسیرهای مختلف قرار گیرد چرا که تشخیص این که  چه  عـمـلـی با "قصد مخالف" صورت می گیرد  و  "متضمن خـشونت" است  با  قـاضـی  مـی باشد و اسـتـفـاده  از  چـنـین تعابیری  زمینه   اعمال نظر را فراهم می آورد.

در ادامه در تعیین مجازات، آن چه  قابل  توجه  است،  پیش بینی "محرومیت  از  حقوق اجتماعی به مدت پنج سال" می باشد که به نظر می رسد وضع چنین مجازاتی بدون  توجه به موقعیت خاص و جایگاه متفاوت مجرم سیاسی نسبت به مجرمین عادی است و با فلسفه آن مخالف است.

بند 1 -  فعالیت های تبلیغی مؤثر علیه نظام

در این بند نیز با ابهام مواجه می شویم، این که منظور از واژه "مؤثر" چیست؟ آیا معیاری برای قاضی در مؤثر دانستن این فعالیت ها وجود دارد؟ و یا قاضی مختار است بنابر نظر خود "مؤثر بودن" را تشخیص دهد؟

بند 2 -  برگزاری اجتماعات یا راه پیمایی های غیر قانونی

آن چه قابل توجه است، این است که این بند در مقابل اصل 27 قانون  اساسی،  جرم  انگاری  نموده.(6)  این ماده، اصل 27 را  که درفصل سوم، تحت عنوان حقوق ملت آمده و آزادی مصرحی که در تشکیل اجتماعات و راه پیمایی ها در نظر گرفته است را نادیده گرفته و خلاف آن را وضع نموده و این در حالی است که قانون عادی باید در چهارچوب  قانون اساسی حرکت کند، در غیر این صورت بی اعتبار خواهد بود و قابلیت اعمال را نخواهد داشت.

بند 3 -  نشر اکاذیب یا تشویش اذهان عمومی، از طریق سخن رانی در مجامع عمومی

انتشار در رسانه ها، توزیع اوراق چاپی یا حامل های داده (دیتا) و امثال آن. آن چه در این بند باید بدان اشاره کرد ماده 698 قانون جزا است. در این ماده نشر اکاذیب به قصد تشویش اذهان عمومی تلقی گردیده است. مسئله قابل توجه، جرم انگاری مجدد در این بند به شکل دیگری است به این معنا که نشر اکاذیب یا تشویش اذهان عمومی به طریق مذکور جرم است و صرف نشر  اکاذیب  بدون  تشویش اذهان عمومی جرم انگاری شده است و هم چنین "تشویش اذهان عمومی" منوط به نشر  اکاذیب  بوده،  بلکه  با  طرق یاد شده در این بند، محقق می شود و این که چه عملی "تشویش"محسوب می شود و احراز آن توسط قاضی  بر  اساس چه معیاری است، معلوم نیست!

بند 4 - تشکیل یا اداره جمعیت غیر قانونی یا  همکاری مؤثر با آن ها

این بند نیز بر خلاف اصل 26 قاون اساسی است.(7) همان  طور  که  در  بند 2 نیز گفته شد قانون عادی نمی تواند بر خلاف و خارج از چهارچوب قانون اساسی، حرکت کند. هم چنین که در اصل 9 قانون اساسی آمده : « . . . هیچ مقامی حق ندارد به نام حفظ استقلال و تمامیت ارضی کشور آزادی های مشروع را هرچند با وضع قوانین و مقررات، سلب کند»

بند 5 - تلاش برای ایجاد یا تشدید اختلاف بین مردم  در زمینه های  دینی،  مذهبی،  فرهنگی، نژادی

در این بند نیز مصادیق و  منظور  از "تلاش" مشخص نیست، این که این تلاش بر چه عملی اطلاق می شود؟

ـ تبصره 1

چنان چه جرم سیاسی همراه با یکی از جرایم دیگر ارتکاب یابد، مرتکب به مجازات اشد محکوم خواهد شد. در مورد این تبصره، معیار برخورداری مجرم سیاسی از امتیازات خاص، در نظر گرفته نشده است و بنابر نظر دکتر محمد آخوندی، این ماده یعنی : برای مجرمین سیاسی نه تنها احترام قائل نیستیم، بلکه آن را  از علل مشدده جرم می دانیم و نباید از جرم سیاسی این برداشت ها را داشته باشیم.

ـ تبصره 2

صرف نظر از نظام سیاسی یا اصول قانون اساسی یا اعتراض به عملکرد مسئولان کشور یا دستگاه های اجرایی، با بیان عقیده در ارتباط با امور سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و نظایر آن جرم محسوب نمی شود. در نهایت انتقاد بر تبصره 2 آن است که مطابق اصل برائت و اصل قانونی بودن جرایم و مجازات ها، هیچ عمـلـی  جرم  محـسوب  نمی شود  مگر  اینکه به آن تصریح شده باشـد.  بنابراین  آن چه  قانون گذار  انجام  می دهد، جرم انگاری و احـصاء  جـرایـم  است  و  نـه احصاء اعمالی که جرم تلقی نمی گردد.

و در آخر باید توجه داشت که این ماده به چگونگی تشکیل این محاکمات و حضور هیأت منصفه اشاره ندارد.

بنابر موارد یاد شده، شایسته است ماده مذکور، مورد تجدید نظر واقع شود و در تدوین قانونی در جهت تعریف جرم سیاسی و یا تعیین مصادیق آن از نظر حقوق دانان و کارشناسان بهره مندی به عمل آید.

1 ـ ماده 35 کنفرانس بین المللی وحدت حقوق جزایی جرم سیاسی را این گونه تعریف می کند : «جرم سیاسی به جرمی اطلاق می شود که در برخورد با تشکیلات و طرز اداره کشور و با انگیزه خیرخواهانه و اصلاح طلبانه ارتکاب می شود»

2 ـ اصل 168 : «رسیدگی به جرائم سیاسی و مطبوعاتی علنی است و با حضور  هیأت  منصفه  در  محاکم دادگستری صورت می گیرد. نحوه انتخاب، شرایط، اختیارات هیأت منصفه و تعریف جرم سیاسی را قانون بر اساس موازین اسلامی معین می کند»

3 ـ این اصل علی رغم عدم تعریف جرم سیاسی، دو امتیاز علنی بودن و حضور هیأت منصفه را در راستای محاکمه مجرمین سیاسی پیش بینی نموده است.

4 ـ

http://magiran.com/npviw.asp/D=1640118

5 ـ

http://dadserani.ir/newver/maghalat.aspp?newscode

841215

6 ـ اصل 27 قانون اساسی : «تشکیل اجتماعات و راه پیمایی ها بدون سلاح به شرط آن که مخل مبانی اسلام نباشد آزاد است»

7 ـ اصل 26 قانون اساسی : «احزاب، انجمن های سیاسی و صنفی و انجمن های اسلامی با اقلیت های شناخته شده آزادند، مشروط به این که اصول استقلال، آزادی، وحدت ملی، موازین اسلامی و اساس جمهوری اسلامی را نقض نکنند. هیچ کس را نمی توان از شرکت در آن ها منع کرد و یا به شرکت در یکی از آن ها مجبور ساخت»

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1390/01/26  |
 جامعه دانشگاهی لحن خویش را می طلبد - نشریه تجدد - فروردین 1390

تجدد

نشریه دانشجویی "تجدد" در این مدت که قریب به سه سال از فعالیتش می گذرد، همواره در صدد آن بوده تا بتواند در درجه نخست، حقیقت موجود در جامعه خویش را بدون هیچ گونه تعصب و تزید بیان نماید و در درجه دیگر، مجالی آزاد برای رساندن صدای دانشجویان دانشکده حقوق به مسوولان امر باشد.

از این رو در شرایط کنونی که در کمال تأسف رفتارهای نامناسب برخی از اساتید و کارمندان دانشکده رو به وفور می نهد، تجدد بر خود لازم دانست تا نسبت به این امر تذکری شایان توجه ارایه نماید. برخورد زننده برخی از اساتید با دانشجویان، گواه آن است که شأن جامعه آموزشی ما تا کجا افول نموده است و ایضاً لحن شرم آور برخی کارمندان بخش اداری ـ که شاید سطح تحصیلات ایشان از بسیاری دانشجویان پایین تر باشد ـ  بسیار  دردآور  است. این در حالی است که بسیاری از اساتید دانشکده جزو نخبه ترین و فهیم ترین اساتید کشور هستند، اما این امر از  اهمیت  نقص  موجود  به  هیچ  عنوان نمی کاهد. در صورت ایفای چنین عملکردی از جانب کارمندان امر در قبال دانشجویان که به فرموده حضرت امام (ره) سازندگان انقلاب اسلامی اند، تجدد بر خود لازم می داند که در فصول مختلف، چه به شکل اطلاعیه و چه در نشریه آتی از کارمندانی که شأن خویش را حفظ نمی کنند نام ببرد، چنان چه در این شماره نیز بدون درج نام، در بخش طنز نشریه (تلخند) اشاره ای کوتاه و گذرا به این مهم شده است.

باشد که روند ما همواره در جهت تکامل شخصیت اجتماعی و احترام متقابل به یکدیگر باشد و شخصیت خویش را به آنی، با لفظی ناصواب خدشه دار نکنیم.

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1390/01/26  |
 دادسرای فرهنگ و رسانه

احمدرضا اسعدی نژاد

اقدام  اخیر  دسـتـگـاه  قـضایی  کشور  مبنی  بر  تأسیس دادسرای فرهنگ و رسانه با انتقاد هایی  همراه گردیده است، چرا که نفس تشکیل دادسرا برای اصحاب فرهنگ و رسانه امـر پـسنـدیده ای  به  نظر  نمی رسد  و  موجب ایجاد  محدودیت  در  این  عرصه می گردد.

 اصولاً در تمام کشورهای دموکراتیک، برخورد با رسانه ها به سان مجرم نیست، چرا که این قبیل افراد مرتکب سرقت و کلاهبرداری نشده اند تا در دادسرا به اتهام آن ها رسیدگی شود. بلکه برخورد با این قبیل اشخاص باید همراه با ملایمت و گفت و گو و نهایتاً تذکر باشد. اقدام اخیر موجب ایجاد فضای محدود در عرصه فرهنگ و رسانه می گردد، مخصوصاً این که رسیدگی به جرائم شبکه های اجتماعی نیز در دستور کار این دادسرا قرار گرفته است. تخصصی کردن رسیدگی در کشورهای توسعه یافته همواره به عنوان امری مثبت تلـقـی می گردد، اما در کشورهای در حال توسعه این امر موجب نظارت بیشتر حاکمیت است و معمولاً در این کشورها تخصصی کردن دادگاه ها تجربه مثبتی نبوده، چرا که رأی صادره از این دادگاه ها معمولاً با آن چه خواست حاکمیت است، مغایرتی نخواهد داشت. مشکلی که وجود دارد این است که متأسفانه در این گونه کشورها به جای حل مشکلات و جرم شـناسـی  و  از  بین  بردن  دلایل  و  اسباب ارتکاب جرم، بیشتر به مجازات توجه می گردد. تا زمانی که این تفکر غالب باشد، نه تنها مشکلات حل نمی شود بلکه موجب تشدید آن نیز خواهد شد. اما بار دیگر سؤالی که مطرح می گردد این است که در این بین و در تصمیمات مهم حقوقی که اخذ می گردد، نقش کانون وکلا چیست؟! این نقش آن قدری است که به نظر می رسد نبود آن نیز چندان محسوس نخواهد بود. به نظر می رسد کانون، نه در تقویت و نه در تضعیف این دادسرا نقشی ایفا نخواهد کرد.

 

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1390/01/26  |
 کانون وکلا و تصمیمات خلق الساعه - نشریه تجدد - فروردین 1390

احمدرضا اسعدی نژاد

با تصمیم  غـیـر  منتظره  اخیر  اتحادیه  سراسری کانون های وکلا ؛  اسکودا، مبنی بر اجباری شدن کارت پایان  خدمت  برای آقایان جهت شرکت  در  آزمون  وکالت سال90،  طیف  عظیمی  از داوطلبان مرد  از شرکت  در  آزمون  وکالت مـحـروم خـواهند  شـد.  به  نظر  می رسد تصمیم اخیر بدون توجه به واقعیات موجود در  جامـعـه،  خصوصاً مـیـل  به  ادامه  تحصیل  و  اشتغال  در  آقایان در سنین 23 به بالا اتخاذ گردیده است. به طور مثال یک جوان 24 ساله اگر مایل به ادامه تحصیل باشد، ممکن است تا 30 سالگی بیکار یا حداقل محروم از وکالت باقی بماند، این در حالی است که خانم ها در سن 23 سالگی نیز می توانند به امر کارآموزی وکالت بپردازند و این امر مسلماً تبعیضی نا به جا خواهد بود. در این جا آقایان بر سر دو راهی اشتغال یا ادامه تحصیل قرار خواهند گرفت، چراکه اگر اولی را انتخاب کنند (آن هم بعد از سپری کردن مدت خدمت سربازی) از ادامه تحصیل باز خواهند ماند و اگر تصمیم اخیر را بگیرند، به این زودی ها نباید فکر وکالت را در سر بپرورانند. هم چنین با فاصله ای که بین سال های تحصیل در دانشکده و شرکت در آزمون وجود خواهد داشت، مسلماً آقایان متضرر خواهند گردید. به نظر می رسد با افزایش اصطکاک اسکودا با کانون وکلای مرکز، دود این آتش در چشم کسی جز داوطلبان آزمون وکالت، مخصوصاً آقایان نخواهد رفت. کسانی که تمام عشق و زندگی و امید و آینده آن ها قبولی در آزمون وکالت بود، آزمونی که دیگر به این زودی ها شانس شرکت در آن را نخواهند داشت و بایستی فعلاً تا چند سال آینده سودای وکالت در سر نپرورانند، آن هم اگر تا آن زمان قانونی وضع نگردد و آن ها را با بهانه ای دیگر از شرکت درآزمون محروم نکند. لازم به ذکر است کانون وکلای مرکز علی رغم تلاش های فراوان و تبلیغات گسترده، تا کنون توان چندانی برای متقاعد کردن اسکودا جهت انصراف از تصمیم خود نداشته است. حال همه نگاه ها متوجه افرادی است که توسط مخالفین و یا همان وکلای سنتی هیات مدیره، از آن ها تحت عنوان «دانشگاهی» یاد می شود. حال همه منتظرند ببینند تا این 5 عضو از 12 عضو هیات مدیره که می توان آن ها را «متحدین تهران مرکز» نامید آیا می توانند موجد تغییراتی در وضع کنونی کانون باشند ؟ بایستی دید که آیا دکتر علی نجفی توانا که او را باید قهرمان جریان تهران مرکز دانست، توانایی برای برآورده کردن خواسته های بی حد و حصر جامعه دانشگاهی و بازیابی استقلال رو به اضمحلال کانون را دارد؟ شاید برخی تصور می کردند زمانی که ایشان با 3817 رأی، بیشترین آراء را به خود اختصاص داد، پایانی بود بر حکومت غیردانشگاهی ها بر کانون، اما این پایان راه نبود و اعضای سنتی توانسته بودند هم چنان 7 کرسی از 12 کرسی را به خود اختصاص دهند. به نظر می رسد جدال جنجال برانگیز بین این دو طیف کاملاً متضاد هم چنان ادامه خواهد داشت. باید دید که آیا وکلا در پایان این دوره به هیأت مدیره جدید، خصوصاً متحدین تهران مرکز نمره قبولی خواهند داد یا خیر؟ و آیا متحدین تهران مرکز که خود را پرچمدار مبارزه با فساد در کانون می دانند، می توانند به شعار های خود جامه عمل بپوشانند؟ و آیا اقدامات آن ها هم هم چون بنرهای تبریک شان بزرگ خواهد بود؟!

در نهایت باید گفت : تغییر پیاپی قانون در هر سطحی که باشد ثبات حقوق مردم را به طور جدی با مخاطره روبرو می سازد خصوصاً این که این قانون گذاری توسط نهادهایی غیر از نهاد های معمول صورت پذیرد. به نظر می رسد باید سازوکاری ایجاد گردد تا حتی الامکان از اتخاذ تصمیمات خلق الساعه جلوگیری به عمل آید.

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1390/01/26  |
 جامعه شناسی یک انقلاب - نشریه تجدد - فروریدن 1390

امیر حسین نوربخش

یکی از مهم ترین عوامل تحول تاریخی جوامع در عصر مدرن، انقلابات هستند. چنان چه "لنین" ؛ رهبر انقلابی شوروی گفته بود : «انقلاب ها لوکوموتیوهای تاریخ اند». علمای علم سیاست می گویند، انقلاب زمانی تحقق پیدا می کند که شرایط اجتماعی برای شکل گیری گونه ای از انتقال قدرت فراهم آمده باشد، زیرا که قدرت هم چون "ژانوس"(1) پرنده افسانه ای مرغ همایونی نیست که همواره دو شکل دارد از یک طرف نظم و ثبات را به همراه دارد و از سویی دیگر خشونت و آشوب . . . ! اما آیا انقلاب، تنها شامل فرآیند انتقال قدرت است یا شقوق دیگری هم دارد؟ به طور مشخص، هر انقلابی پیام های سیاسی و فرهنگی مشخصی برای جامعه مدرن بشری دارد که در جای خود قابل بحث و تأمل است و صرف نظر از این که چه در تأثیری در روند دگرگونی سیاسی در جامعه پیرامون خود دارد، تأثیرات عمده ای هم به تاریخ و فرهنگ جامعه بشری می گذارد. موضوع بحث ما انقلاب اسلامی است که در سال 1979 میلادی رخ داد و منشاء آثار فراوان در منطقه استراتژیک خاورمیانه و حوزه مهم کشورهای تولید کننده نفت گردید. سعی ما بر این است که در این مقال از بُعدی جامعه شناختی به بررسی و تحلیل ابعاد انقلاب ایران بپردازیم.

1.کارگران : طبقه زحمت کشان پس از سال ها فقر و مشقت، تبلور رویاهای خود را در انقلاب سفید شاه و اصلاحات ارضی می دید. اصلاحاتی که به انقلاب "شاه و مردم" معروف شد، اما رفته رفته تولیدات کشاورزی در مناطق روستایی، بسیار پایین آمد و دهقانان روستاها را به امید سکونت و زندگی در شهرها ترک نمودند و عمدتاً در مشاغل پست و دست فروشی مجبور به امرار معاش شدند. در واقع جامعه ایران هنوز به آن معنا صنعتی هم نشده بود که بتواند نیروی کار را در آغوش بگیرد. بنابراین اندک اندک نارضایتی هایی در میان کارگران رخ داد، اما به دلیل عدم حضور سندیکاها و احزاب مستقل، ناکام می ماند  و  سرکوب می شد. در واقع در این شرایط تنها کارگران بخشی از صنایع سنگین و مادر چون صنعت نفت و ایران ناسیونال (ایران خودرو فعلی) از شرایط کار خویش رضایت داشتند که البته کارگران این دو بخش هم در آستانه انقلاب اعتصاب سراسری کردند و دست از کار کشیدند تا حکومت مرکزی کاملاً فلج شد.

2. روحانیت :  روحانیت در تمام سه جنبش اصلاحی صد ساله اخیر (مشروطه، ملی شدن صنعت نفت، انقلاب اسلامی) نقش محسوس و حتی تعیین کننده داشته است به طوری که به عنوان یک طبقه مستقل، قابل بحث و مطرح می باشند. پس از رحلت آیت الله بروجردی و فقدان محسوس مرجعیت  واحد که محل رجوع  مقلدان ایشان  قرار  بگیرد،  نوبت  به  نهضت  سیاسی  و  پانزده خرداد رسید که به رهبری  زعیمی روحانی یعنی امام خمینی (ره) صورت گرفت. پس از آن کاست روحانیت بسیار منزوی و فعالیتش به حوزه ها و مساجد محدود شده بود. میشل فوکو، فیلسوف پست مدرن، با استقبال از انقلاب ایران آن را روح جهان بی روح خواند. . . ! وی پس از دیدار با امام خمینی (ره) در پاریس، مشکل جامعه سیاسی مدرن را «بحران سیاسیـت غـیـر دینی» نامید که بعدها در مقاله ای با همین نام از وی به چاپ رسید. زعامت روحانـیـت بـر انـقـلاب ایـران کـه در شـخصـیت امام خمینی (ره) نمود بارزی یافته باعث وجد و هیجان جهان مدرن شده بود که صد البته در جامعه ایران سابقه داشت. البته پیش تر از آن در کشورهای آمریکای لاتین هم، چنین جنبشی به راه افتاده بود که «الهیات رهایی بخش» نام گرفت، کشیش های مسیحی در کشورهای آمریکای جنوبی همدست با جنبش های چپ گرا به مخالفت با حکومت های حامی امپریالیسم از  تـریـبـون  کلیساها پرداختند که تا آن زمان کاملاً بی سابقه بود. هم چنین فردی به نام «مالکمیکس»(2) رهبری جنبش مسلمانان سیاه آمریکا را بر عهده گرفت که کنار جنبش های دیگر ترقی خواه برای حقوق مدنی برابر دارای آثار فراوان در میان سیاهان دیگر کشورها نیز گردید. البته روحانیت در ایران برای گشودن راه خود کار آسانی نداشت بلکه می بایست ابتدا آن بخشی از روحانیت درباری و سنتی که مخالف دخالت روحانیون در سیاست بودند را کنار می زد.

3. روشنفکران : یکی از پایه های هر انقلاب را کاست روشنفکران تشکیل می دهند. آنان با تغذیه از آبشخورهای فکری ملل دیگر، سعی در رهبری فکری و حتی معنوی حرکت های اجتماعی در کشورهای خویش دارند. در انقلاب اسلامی هم نقش آن دسته از روشنـفـکـران چپ انقلابی و مسلمانان بسیار حائز اهمیت است. هم چنین پیوند تاریخی آنان با روحانیت هرگز از یاد مورخان و مفسران نخواهد رفت، پیوندی که از نهضت ملی شدن صنعت نفت و در پی اختلافات دکتر مصدق با آیت الله کاشانی بسیار آسیب دیده و ملتهب شده بود. در این میان، نقش دو تن از جمله زنده یاد دکتر علی شریعتی و نیز جلال آل احمد بسیار بارز است. شریعتی توانست با دل سپردگی خود به باورهای مذهبی و بازخوانی گزاره های  دینی  چون :  شـهادت،  ایـمان،  نـمـاز و . . . در آموزه های انقلابی حرکت فکری و  فرهنگی ایجاد کند. دکتر شریعتی بر اساس تئوری ماکس وبر که بر خلاف مارکس دین را نه تنها افیون توده ها نمی دانست بلکه به نقش آگاهی بخش و الهام دهنده آنان در تحریک توده ها برای اصلاحات اجتماعی و سیاسی باور داشت. وی معتقد بود که دین یک عامل بسیار بالقوه برای حرکت های اجتماعی و سیاسی است، البته شریعتی در این نظر با دیگر روشنفکران جهان سوم از جمله فرانتس فانون، اختلاف اساسی داشت. فانون؛ روشنفکر انقلابی الجزایر، سوسیالیسم انقلابی را تنها عامل باروری متحرکات انقلابی می دانست و دین را از جمله مظاهر تحقق و استمرار حاکمیت سرمایه داری می دانست . . . ! که سبب تقویت روحیه تحجر  در  مـیـان  تـوده های به پا خواسته می شود !  هـم چـنـیـن  جلال آل احمد هم  بـه  عـنـوان نویسنده ای که از جناح چپ گرایان توده ای، به روشنفکران پیوسته است، نقش بسیار قابل تأملی دارد. مهم ترین اثر چاپ شده جلال در  ایـن زمینه "غرب زدگی" است. وی در این کتاب اندیشه بازگشت به خویشتن را که پیش تر از جانب اقبال لاهوری، گاندی و نهرو مطرح شده بود، بیان می کند. و تکیه بر فرهنگ و مذهب ملی را عامل اصلی برای نجات کشورهای جهان سوم و مسلمانان، از دست  استبداد و اسـتـعـمار می داند. جلال آل احمد بر دار  شدن جنازه مرحوم شیخ فضل الله  نوری  را  سرآغازی برای  حاکمیت  فرهنگ غربی بر ادبیات سیاسی ایران می دانست  کـه  جنبش های پس از مشروطیت را هم تحت الشعاع قرار داد.

نتیجه گیری : سه طبقه مطرح روشنفکران، کارگران و روحانیت سبب پویایی موتور محرک انقلاب به سمت پیروزی آن شدند. البته هرگز نباید از نظر دور داشت که انقلاب اسلامی ایران بدون دو عامل غیر طبقاتی هرگز پیروز نمی شد. اول رهبری بی شائبه امام خمینی (ره) که سبب وحدت تمامی گروه های مذهبی و غیر مذهبی شد و تا مدت ها پس از پیروزی  انقلاب هم ادامه داشت و دوم نقش توده های متعدد و بدون شکل  مردم،  که در راه و هدفی واحد به پا خاسته  بودند.  در  واقـع  انقلاب  اسلامی ایران متعلق به طبقه ای خاص نبود که انقلاب را متعلق به خود بداند و بتوان با تحلیل تعلقات مخصوص آن طبقه اهداف انقلاب را به راحتی  شناخت،  بلکه  اجتماع   بسیاری   از  گـروه ها  و کـاست های اجتماعی بود که مطالبات واحدی از رژیم سیاسی وقت داشتند.

منابع و مأخذ :

 1. اصول علم سیاست : مونیس دوژه (ترجمه ابوالفضل قاضی شریعت پناهی) 2.دین، جامعه، دولت : ماکس وبر 3. ایرانیان چه رویایی در سر دارند؟ میشل فوکو 4. دوزخیان روی زمین : فرانتس فانون (ترجمه دکتر علی شریعتی) 5. پیرامون انقلاب اسلامی :  مرتضی مطهری انقلاب ایران  در  دو حرکت.

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1390/01/26  |
 یک سویه گرایی و پیدایش تهاجم فرهنگی - نشریه تجدد - فروردین 1390

مهرشاد ایمانی

قدرت اجتماعی هموراه مفهومی است که در برابر قدرت سیاسی قرار می گیرد. بدین معنا که در تقابل نقش حاکمیت و جامعه، هنگامی که اوامر و نواهی از جانب ایشان به امری رایج و متداول بدل شود، قوه اجتماعی به طرق گوناگون در پی یافتن راهی برای رهایی از موقعیت خویش خواهد بود.

این موقعیت گاه به توسط مردم یک جامعه و گاه از طریق یافتن مفاهیمی نوین از جانب مجالی دیگر همانند رسانه های دیداری، گفتاری و شنیداری کشورهای غیر فراهم می شود.

از این رو مجلد پیش رو، نگاهی کوتاه و گذرا به اوضاع مذکور و علل پیدایی آن در کشور ایران دارد. موقعیتی که از جانب حاکمیت  بر جامعه تحمیل گردید و ایضاً واکنش های بسیاری از جانب مردم به دنبال داشت.

ترویج اندیشه ای واحد و القائات یک سویه و مداوم از جانب حاکمیت و بسته شدن تمامی مجاری سیاسی، اجتماعی و فرهنگی در رسانه همگانی، سبب سوق دادن جامعه به سمت رسانه هایی گردید که به طور نسبی دارای فضایی بازتر و صادقانه تر از نگاه ایشان بودند. رسانه هایی که گرچه هدف و نیتی خاص را دنبال می کنند، اما رسیدن به هدف مذکور، سبب جعل و تحریف واقعیات و تحلیل های نامربوط نمی گردد.

در مقابل این رسانه ها، رسانه داخلی، به خصوص در چند مدت اخیر، با افکار انتزاعی خویش در صدد انکار واقیعات موجود در جامعه پرداخت. واقعیاتی که با حیات و سرنوشت مردمان سرزمین اش گره در گره است. اما ایجاد فضایی که تنها، اغراض و امیال گروهی خاص، از یک جبهه سیاسی را برآورده نماید، باعث قدرت گرفتن مجاری دیگر می شود.

از سویی، حاکمیت برای رفع اتهام مذکور، همواره این عدم اعتماد جامعه را به واژه تهاجم فرهنگی نسبت می دهد،  درحالی که این موضوع  محل  اختلاف عظیمی است، زیرا  همان  طور که می دانیم، هنگامی تهاجم فرهنگی صورت می پذیرد که انتقال معانی بدون رضایت باشد، در حالی که به نظر می رسد حداقل از جانب مردم ایران، مفاهیمِ عرصه غرب، با میل ذاتی مورد پذیرش واقع می گردد.

از سویی، تهاجم فرهنگی هنگامی محقق می شود که کشوری ارزش های خود را با استفاده از  قدرت  فائقه  بر  نظامی  تحمیل کند. در صورتی که جامعه اخیر ما، به علت تنگناهای داخلی و اِعمال اقتدار نامطلوب از جانب حاکمیت به مرحله ای از نارضایتی رسیده است که دیگر توان و یارای تحمل اندیشه های مطلق حاکمیت خویش را ندارد. پس قدرت فائقه ای نیز از جانب کشورهای غرب وجود نداشته است.

در حقیقت تهاجم فرهنگی هنگامی رخ می دهد که کشوری خود زمینه تهاجم را ایجاد نماید، در صورتی که به علل مطروحه ما خود زمینه پیدایش نفوذ ایشان را مهیا می نماییم.

با پذیرش آن که رسانه های غرب به مراتب بیش از رسانه های داخلی به بازگو نمودن حقایق می پردازند، اما به هر روی نفوذ رسانه های بیگانه که در واقع سیاست و منافع کشور خود را دنبال می نمایند، قطعاً برای ما مفید فایده نخواهند بود، زیرا همان طور که تاریخ بر ما گواه است، بیگانگان همواره درصدد سوءاستفاده  از  اعتماد  ما،  برای  نیل  به  اهداف خویش بوده اند.

پس اگر بپذیریم که بیگانگان خیرخواه جامعه ما نیستند، باید به دنبال علت نفوذ آن ها بود. همان طور که در پیش اشاره شد، یکی از علل، واقع گریزی حاکمیت ما است. حاکمیتی که چون پدر باید دلسوزانه در صدد رفع مشکلات باشد، نه در مقام انکار. اما برخی رفتارها و سیاست های نادرست داخلی ما، زمینه را به برای نفوذ غرب مهیا می کند.

1 . نفی و کنار نهادن منتقدان و دلسوزان :

هموراه برای هر نظامی مخالفانی وجود دارد. این اصلی است انکار ناپذیر. حال اگر دولتی تمامی منتقدان و دلسوزانی که پایبند به اصول کلی نظام خویش اند را از عرصه حذف و اقدام به تحقیر و تضیف آن ها نماید و با افترا و توهین به آنان سعی کند تا هرچه بیشتر به عزلت روند، قطعاً جای خالی ایشان را منتقدانی پر خواهند کرد که براندازان حقیقی اند. به طور مثال، اگر شبکه ای مستقل در  کشور  وجود  داشت  که  به  نقد منصفانه اوضاع داخلی می پرداخت و می توانست جلب اعتماد مردم نماید، قطعاً مجال نقد در اختیار رسانه های کشورهای انگلیس و امریکا داده نمی شد.

از سویی با حذف شخصیت های دلسوز نظام، شخصیت هایی به عنوان راهبر جامعه مطرح می شوند که بی شک از حیث صلاحیت سیاسی، در جایگاه مطلوب نظام نیستند.

2 . قانون گریزی و سلب اعتماد ملی :

هنگامی که قانون گریزی به امری عادی بدل شود و عادت به گریز از قانون در محیط سیاسی باب شود، مردم اعتماد خویش را نسبت به گفتار و کردار مسوولین از دست می دهند و این عاملی بزرگ در جهت اعتماد به رسانه های بیگانه می باشد.

3 . بنیادگرایی و یک سویه گرایی مطلق :

بنیادگرایی و یک سویه گرایی حاکمیت، بزرگ ترین عامل شکاف و هم چنین نفوذ غرب است. این امر نه تنها در عرصه رسانه، بلکه در تمامی مسایل مهم کشور آفتی در اقتدار ملی ما است، زیرا هرگاه دولتی سعی و اصرار بر مبانی مطلق خویش نماید و از سویی تنها، سخنگوی یک جناح خاص از یک حزب باشد، در ابتدا با انتقاد و سپس با مخالفت های اساسی و در نهایت با دل زدگی اجتماع مواجه خواهد شد.

بنیادگرایی علتی بر اقتدارگرایی است. یعنی اگر نظامی واپسگرا تنها به اندیشه های صِرف خود بیندیشد، قطعاً برای نیل به آن ها دست به هر اقدامی می زند و هنگامی که برای تحکیم افکار خود، شئون اجتماعی و انسانی را رعایت نکند، اولین قدم جامعه روی آوردن به بیگانگان است و مسلم است که به مراتب اولی مخالفت ها به حدی خواهد رسید که نتایج تلخی برای نظام به بار می آورد.

به هر روی اگر حاکمیتی نتواند سخنگوی تمام ملت خود باشد و اگر با جریانی انحصار طلب با جامعه مواجه گردد و به جای استفاده از ابزار نقد برای تحکیم جایگاه ملی خود، از تهدید و اِعمال فشار و زور استفاده نماید، نخواهد توانست که اقتدار مثبت داخلی و خارجی خود را حفظ کند و در سرزمینی که دل زدگی و عدم اطمینان نسبت به حاکمیت پدید آید قطعاً جامعه به سمت مجالی فرای مرزها خواهد رفت که تبعات بسیاری برای جامعه به بار خواهد آور و بی شک اولین مسوول این تبعات، کسانی هستند که عرصه داخلی را تنگ نموده اند.

 

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1390/01/26  |
 بررسی گسترش تشیع در عصر صفویان - نشریه تجدد - فروردین 1390

شهره سید زاده مطلق

دوران حکومت  صفوی  یکی  از  مهم ترین ادوار تاریخی ایران محسوب می شود . زیرا این حکومت پس از حمله اعراب به ایران و با گذشت 8 قرن توانـسـت  یک  حکومت مستقل ایرانی را ایجاد کند و هم چنین  با  رسمی کردن تشیع در ایران باعث شد که این کشور از لحاظ سیاسی و  مذهبی خود را در بین قدرت های سنی مذهب و مطرح آن زمان، یعنی  ازبکان در شرق و عثمانیان در غرب قدرتمند و مهم جلوه دهد، اما  آن چه  باعث نگارش این مقاله شد بررسی رسمی کردن مذهب  شـیـعـه  در  ایران عصر صفوی می باشد و  این  که  صفویان چگونه توانستند مذهب  فرقه ای را  به  یک  مذهب رسمی  در  سراسر  ایران زمین تبدیل کنند.

آغاز پیدایش تشیع در ایران :

با  یک  نگاه  گذرا به تاریخ ایران  معلوم  می شود که نفوذ تشیع  در  ایران  یک دفعه  و  خیلی  زود  گذر  اتـفـاق  نـیفتاده و شاهد یک  سیر  کـامـلاً تـدریـجـی  در  طـی  قـرون  تاریخی  هستیم.

عـوامل  پـیـدایش و گسترش مکتب تشیع در ایران بسیار است که هر کدام باید در  جای  خود  بررسی  شود،  اما  در  یـک نگاه  گـذرا  مـی تـوان نفوذ تشیع در ایران را به مراحل ذیل خلاصه کرد.

مرحله اول : در میان موالی ایران در عراق

مرحله دوم : نـفـوذ  تشـیع در  بـعضی از مناطق مرکزی ایران هم چون قم.

مرحله سوم : توسعه گرایشات شیعی با روی کار آمدن عباسیان.

مرحله چهارم : فتح طبرستان به دست علویان زیدی.

مرحله پنجم : برپایی حکومت آل بویه.

مرحله ششم : پس از حمله مغول.

مرحله هفتم : روی کار آمدن دولت صفوی  (تاریخ تشیع در ایران از آغاز تا قرن 7 هجری ، رسول جعفریان ،ص 11)

ریشه تاریخی علاقه ایرانیان به تشیع را باید در همان اوایل  اسلام جستجو کرد. ارادت ایرانیان نسبت به جانشین پیامبر و حمایت از او در همان دهه های نخستین اسلام،  جریان های مذهبی و سیاسی خاصی را به وجود آورد  و  بـاعث  تأثیرگذاری بـر تاریخ سیاسی ایران شد،  زیرا  تـشـیع  در  دوران خاصی از تاریخ  یعنی زمان حکومت عباسیان و نفوذ ایرانیان در حکومت های  اسلامی به علل خاص سیاسی در ایران  گـسترش یافت  و  تـقـسیم آن به شعب  مخـتلف نیز دلایل تاریـخـی  ویژه ای داشته  است.

نفوذ تشیع  در  ایران  با مخالفـت ایرانیان نسبت به حکام و دستگاه های  دولـتی از اواسط قرن 3 هجری آغاز شد و به دست رهبران نهضت های شیعی مذهب مثل کیسانیه، زیدیه، اسماعیلیه و . . . به وجود آمد که هرکدام از آن ها سلسله هایی را تشکیل دادند و بر ایـران حـکـومـت کـردند. از طرفی وجود متفکرانی هم چون ابن بابویه،  شـیـخ مفید، شیخ طوسی و طبرسی در ترویج افکار  تـشیع  بی تأثیر نبوده است.

هم چنین خاندان آل بویه (447- 324 ه . ق) که از شیعیان زیدیه بودند و  قلمروشان از غرب ایران تا بغداد بود با تسلط بر خلفای عباسی و محروم کردن آنان از قدرت سیاسی از مـروجان اولیه تشیع در ایران محسوب می شوند و در دربار آن ها علمای شیعی مذهب دارای احترام و مقبولیت بودند. 

در دوره غزنویان و سلجوقیان که یک حکومت متعصب سنی مذهب در  رأس  امور  قرار گرفت، شیعیان به شدت مورد تعقیب و آزار  بودند  و  حتی در طول این دوران  گـاهی  آرامگاه های مقدس شیعیان مـورد بی احترامی و غارت  قرار می گرفت. این عوامل سبب شد که شیعیان  خود  را  مخفی  کرده و به اصل تقیه رو بیاورند و باعث شد که قیام حسن صباح تحت عنوان شیعیان اسماعیلیه  و  به  عنوان یک خطر جدی برای حکومت سلاجقه شکل بگیرد، اما  در نهایت این گروه از شیعیان توسط عمال حـکومـتـی سرکوب شدند و نتوانستند آن گونه که شایسته است به ترویج  عقاید خود بـپردازند. (دین  و  مذهـب  در عصر  صـفـوی، مریم میراحمدی، ص 14)

با حمله مغول  به  ایران،  چون مغولان، دین و آیین ویژه ای نداشتند  و  پـیـروان  مـذاهب   مـخـتلف  بـه  یک  چشم  دیده می شدند، در نتیجه شیعه و سنی دارای  سـرنـوشـتـی مشابه شدند. بـرخـی از تـاريخ‌نـگاران  بر  این امر معقتدند که حمله مغول، اگرچه  رويدادی  زيان‌بار  برای  قلمرو اسلام و ایران بود، اما در  نهایت به سست کردن شالوده قدرت خلافت اسلامی و نفوذ آن در ايران انجاميد و راه را برای نيروگرفتن و ظهور حکومت  شيـعی صـفـوی  در  ايـران گـشـود  و در نتيجه، يورش ويران‌گر مغول به ايران منجر به ارمـغـانی گران‌بها برای تشيع شد، زیرا بدون حمله مغول، دست يابی شـيـعيان به قدرت در ايران، از نظر تاريخی، امـری  دشـوار  و  حـتـی مـحال به چشم می‌آمد.

شیعه در آغاز دوره ایلخانی، بسیار ضعیف بود، ولی به آرامی رو به گسترش نهاد که در این میان، علما نقش برجسته ای بر عهده داشتند.

از جمله علمایی که برای ترویج مذهب تشیع به ایران آمدند و مورد استقبال ایلخانان مغول قرار گـرفـتـنـد،  عـلامه جمـال الدین حسن حلی (726 ـ 648) و پسرش بودند. عـلامه حـلی  از مشهورترین دانشمندان شیعی دوازده  امـامـی و از شاگردان خواجه نصیرالدین طوسی محسوب می شد. (مـهـاجرت علمای شـیـعـه  از  جـبـل  عـامل به ایران در عصر صفوی، ص 31) كتاب فقهي او «السرائه»  نام  دارد  کـه  شــامل   آراء  و  نـظريات فـقـهي –  سياسي وی  در  خـصوص حـکومت شـیعـیان می باشد. نخستین پادشاه مغولی که تحت تأثیر عقاید وی قرار گرفت  و  اسلام   را   پـذیـرفـت،   و  در  نـهـایـت  مذهب اثنی عشری را  بـرگـزیـد  الـجـایـتـو  بود  کـه دستـور  داد  به  نـام دوازده  امام  سـکـه  ضـرب کـنـند،  اما پس از مرگ وی، دوباره تشیع در ایران به دلیل عدم گرایش شـاهـان مـغـول رو به ضعـف نـهاد. (تاریخ سیـاسی اجـتـماعی ایران - از مرگ تیـمور  تا  مرگ شـاه عـبـاس -  ابـوالقاسم طاهری، صـص 156 و 157).

در  دوره  تــیمـوریـان نـیز شاهد  تـوجه به شیعیان آل علی هستیم هم چنین در منطقه خراسان شاهد نـهـضـتـی شیعی و تـشـکـیل  سـلسـله سـربداران (783ـ737) هستیم. ایـن سلسله پیش از  صـفـویـه اعـتـباری ویـژه داشت و مخالفت آنان با سنیان به عنوان دفاع از مذهب شیعـه  و  تلاش در انتشار این آیین با عنوان  مـریـد  و  مـرادی  و  دعوت فرقه­ای تـلـقی میشد. از این  رو،  آنان  را  مـی تـوان  پـیشگامان حرکت فـرزنـدان  شـیـخ  صفی  الدین اردبیلی دانست  کـه  بر اساس دو جریان فکری تشیع و تصوف، نهضتی شیعی را  تـشـکـیـل دادند.

شکل گیری دومان صفوی :

در  میان  نهضت های شیعی ایران، نهضت صفویه به علت موقعیت مذهبی - سیاسی خاصی که کسب کرد اهمیت دارد. این نهضت  مـوفـق  بـه ایـجـاد  نـوعـی تـمـرکـز  و  وحدت مذهبی شد.

خاندان صفوی که بدعت گذار حکومتی معنوی - دنیوی بودند در زمان مغولان در شرق آذربایجان زندگی می کردند و از احترام خاصی نیز برخوردار بودند .

شیخ صفی در دوران ایلخانان در زمان سلطان محمد خدابنده به اوج شهرت و قدرت روحانی خود رسیده بود . پس از صفی فرزندانش جانشین پدر شدند و پیشوایی صوفیان را برعهده گرفتند. تا اینکه نوبت به شیخ جنید ( پدر شاه اسماعیل ) رسید وی پس از تکیه بر مسند پیشوایی صفویان به فکر پادشاهی افتاد. اقدامات  نظامی او موجب هراس جهان  شـاه  آق  قویونلو (حاکم وقت)  و  تـبـعـید  او  و  خـاندانش  به  خارج  از  اردبیل شد. جنید  به  سـمت آسـیـای صغیر یعنی دیاربکر حرکت کرد و برای اولین بار، عنوان سلطان  بر  خـود نـهـاد  و در حمله به منطقه چرکس ها در جنگ با امیر خلیل شیروان شاه کشته شد  و  فـرزنـدش  حـیدر جانشین وی شد، اما به سرنوشتی همانند  پدر  دچـار  شـد و در جنگ با چرکس ها کشته شد. (تاریخ سیاسی اجتماعی ایران، ابـوالـقـاسم طاهری، صص2-163)

تا  عـهد  شـیخ حـیـدر  تـمامی  طـرفـداران  صـفـویه را صوفی می نامیدند. این واژه از دوران شیخ صفی الدین رواج گرفته بود. در واقع صوفی  به  مـردان  پاکـدامنی کـه از خلق بریده  و  به عزلت  و  ریاضت می روند  گـفته می شد،  اما در طی دوران شـیـخ  حـیـدر  تا زمان اسماعیل،  صوفی به طرفداران صفوی اطلاق می شد . از  میان  طایـفـه های مختلفی که  در  آغاز  کار  به دور جـنید  و  پس  از  آن  حیدر (برادر اسماعیل)  و  اسمـاعـیل از طریق ارادت و هم بستگی جمع شدند می توان به  خاندان های  رومـلـو، شاملو، تـکـلو اشـاره کرد  که  از  سایـر قبایلی بودند که در پیروزی های بعدی صفویان در زیر پرچم اسماعیل نقش اساسی داشتند . زیرا  آنان با ارادتی  که  به  خاندان علی و پرچم داری نهضت شیعه امامی داشتند ، جان دادن در  راه  پـیروزی  خدا و  فرمان  بـرداری  از اوامر مرشد کامل ( شاه اسماعیل) را مقدس ترین وظیفه  خود می دانستند. (ایران در عصر صفوی ،راجر سیوری، ترجمه کامبیز عزیزی، صـفحه 27)  

در مورد شاه اسماعیل به عنوان  بـنیان گذار دولت صفـوی  باید به این نکته توجه داشت که اسماعیل پس از  ترک  دیاربکر راهی ایران شد و مـدتی پـنـهانی در  اردبیل زیست و سپس برای امنیت بیشتر به لاهیجان رفت.  او  در  زمان  اقامت  در  لاهیـجان به مدت پنج سال، را تحت حضانت «کیا میرزاعلی»، حـاکم وقت، که خود را منسوب به آل علی می دانست و شیعه بود، سپری کرد. وی نیز «شمس الدین لاهیجی» از علمای دینی سرزمین خود را برای تربیت اسماعیل گمارد. لاهیجی به اسماعیل فارسى، عربى، قرآن، مبانى و اصول شیعه امامیه را فرا داد. (احسن التواریخ، ص 9؛ جهانگشاى خاقان، ص 64 - 67). وجـود چـنین عالمی در کنـار  وی  مسلماً   نـقـش  بـه سزایی در تـربـیـت افـکـار مذهبی شاه اسماعـیـل  داشت. هم چنین وی  اولین کسی بود که به مقام «صدری» رسید . . .

این مقام عالی ترین مـقـام  مـذهـبـی  در  قـلمرو ایـران بود. شـمـس الـدیـن لاهیجی بعدها نیز حضانت  شاهزادگان دربار را نیز بر عهده داشت. نگاهی به سابقه شمس الدین نشـان مـی دهـد  کـه وی قطعا شیعه بوده.او از مریدان سیـد  محمد نوربخش بود - سید محمد نوربخش به همراه محمد بن فلام مهدی از شاگردان فقیه معروف شیعه «احمد بن فهد الحلی» بودند - در حقیقت مذهب نیاکان اسماعیل هر چه بوده، در خاستگاه شیعی خود وی هیچ تردیدی نیست. در مدت سکونت شاه اسماعیل در لاهیجان، وی زیر نظر هفت تن از بزرگان صوفى لاهیجان فنون رزم آموخت (جهانشگاى خاقان، ص57). بدین ترتیب اسماعیل از یک سو تحت تأثیر فرهنگ صوفیانه خانقاه شـیـخ صـفی بـود  و  از سـوی دیـگـر  احـتمالاً  در  گـیـلان  با  بـرخی آموزه های ایران باستان و تشیع امامی آشنا شده و  مـجموعه این آموزه ها او را برای بدل شدن به یک حاکم مقتدر، فرمانده نظامی  و  پـیـشـوای مذهبی آماده ساخت.

از طرفی  در  آغاز  قرن  دهم هجری (907 هـ.ق/1501 میلادی) و هنگام روی کار آمدن دولت صفوی و قیام اسماعیل،  ایران، واحد سیاسی یک پارچه ای نبود و از ایالتها و بخش های مـستقل تشکیل می شد  کـه هر کدام  امـیری جـداگـانه داشت. با روی کار آمدن اسماعیل اول در اوضاع پر هرج و مرج جانشینـان  یعقوب قراقویونلو (الوند میرزا و سلطان  مراد)، وی با کمک هفت تن از مریدان وفادار شیخ حیدر-  پدرش-  به نام های  حـسین بیـگ لله، دده  بیگ طالش، خادم بـیگ خلیفه، رسـتم بیگ و بیرام بـیـگ قـرامانی، الیاس بیگ ایـغور اوغلی، قـراپـیر  بیگ  قاجار، مـوجبات  قیام  خود  را  فراهم کرد.

با ورود مجدد اسماعیل به اردبیل جهت لشکر کشی و  کشورگشایی، به دلیل  آن که  مردم  اردبیل  از  دیرباز  به خاندان صفوی ارادت می ورزیدند،  کم تر  کسی  در  آن  شهر به مخالفت  با  صفـویان  برخاست، بنابراین فتح اردبیل به آسانی میسر شد. با پراکنده شدن خبر قیام  اسماعیل  در ایران، گروه زیادی از قبایل شیعی ترک زبان که از دوستداران و مریدان صفویان بودند از مناطق دیاربکر و شام، آناتولی و کـرانه های دریای خـزر رو  به اردبـیـل نهادند؛  و بـه خـدمت  شاه  جوان در آمدند. پس از مدتی اسماعیل و سپاهیانش بر الوند میرزا در منطقه شرور غلبه یافته و در سال 907 ه.ق  در تبریز رسماً سلسله صفویان را  تأسـیـس  و  بـر تـخت سـلـطنت تکیه زد. در زمانی که شاه اسماعیل قیام خود را آغاز کرد، مردم ایران بیشتر سنی شافعی و حنفی بوده اند و تعداد  شـیـعـه بـسـیار کم و آن هم از فرقه های زیدی و اسماعیلی بوده است و شیعیان 12 امامی فقط در قم، سبزوار، اردستان، شهر ری و روستاهای ساوه بودند.

ورود اسماعیل به تبریز، منجر بـه خـواندن خطبه به نام شیـعـیان  دوازده امـامـی و ضرب سـکـه به نام آنـان شـد. به گفته نویسنده عـالـم آرای عـباسی "بـه دارالـسـطـنه تـبـریز رسـیده، بر تخـت سلطنت پادشاهانه تمکن یـافت،  مذهب حق اثنی عشر علیهم السلام ظهور یافت. فراز منبر بـه خـطـبـه امامیه و القاب سامیه زینت پذیر گشته وجوه و نانیر به کـلـمه طـیـبه لا اله الا الله و محمد رسـول الله و علی ولی الله و اسم سامی آن برگزیـده گشت." (عالم آرای عباسی، اسکندر بیگ مـنـشـی، ص28)

امـا خـوانـدن  خـطـبـه تنها در اردبـیـل به دلیل آن که مردم این خـطه دوستدار این خاندان بودند، آسان بود، ولی  ورود آنان به نقاطی چون تبریز که  ساکنانش  سـنـیـان مـتـعـصـبی بـودند، بـسـیار  مـشـکـل آفـریـن بـود  و  حـتـی فرماندهان قزلبـاش معتـقد بودند که خوانـدن خطبه به دلیل شورش مردم بسیار خـطرنـاک  و  زود هـنـگـام است، امـا شـاه  جـوان  مـخـالـف گـفـتـه های سـران قـزلـبـاش بود.

در نـهـایت اسماعیل به همراه فرماندهانش در طی نقشه ای از قبل تعیین شده در یک روز جمعه به مـسجد جامع تبریز رفتند، شاه دسـتـور داد مولانا احمد اردبیلی که یکی از اکابر شیعه بود به منبر رفته  و  خـطـبـه بخواند. بعد از خواندن خطبه شاه شمشیر بلند کرد و گفت : "مردم تبرا کنند" آوازه بیش باد و  کم  مباد بلند شد و هر کس که در آن روز  تبرا  نکرد  کشته  شـد. (عـالم آرای شاه اسماعیل، ص 146) از اقدامات اسماعیل این بود که  گروهی به نام تبـرائیان را اجیر  کرد  تا  در  کوی و برزن های تبریز به حرکت درآیند با صدای بلند خلفای راشدین و تمامی سنیان و دشمنان دوازده  امام را ناسزا گویند. هم چنین تمام فرماندهان لشکر و سپاهیان اسماعیل می بایست در ابتدا تبرا کرده و سپس مذهـب اثنی عشری  را  برگزیند. حتی والی گری  مـنـاطـق  هم  به  شـیـعیان  اثنی عـشـری واگذار می شد. پس از آن قزلباشان به دسـتـور  شـاه نـامه به اطراف فرسـتـادند که اگر هر کدام  از  حـاکـمـان  مـحـلی شـیعه  شـوند و خطبه و سکه او را بزنند با آن ها کاری ندارند و در همان  مـنـطـقـه  به  حـاکـمـیـت خـود  ادامـه می دهند، ولی در غـیر ایـن صـورت بـایـد مـنـطـقه را ترک کـنـند. (عالم آرای صفوی، صفحه 64 و  65)  کـسـانـی کـه مخالف دین شیعـه بـودنـد  به  نزد سلطان مـراد   آق قویونلو  نـامـه   مـی نوشتند یا کسـی را می فرستادند  که  ما  به نام تو خطبه و سکه می زنیم. نوع برخورد حاکمان محلی سنی مذهب،  باعث  به وجود آمدن مـخـالـفـت  و  سرکشی در سطح منطقه می شد و صفویان برای  رسـیدن  بـه هدف خود مجبور به سرکوبی مخالفان خود می شدند. هم چنـیـن شـاه جـوان، کـلـیـه وظایـف اداری و کشوری را به ایرانیانی سپرد که در اعتقادشان به تشیع جای شک و شبـهـه  نـبـود و بسیاری از آنان پیشینه طولانی در کارهای دیوانی داشتند. نامدارترین این رجال عبارت بودند از: امیر زکریا تبریزی، محمود خان دیلمی، قاضی شمس الدین لاهیجانی، امیر نجم رشتی، امیـر نـجـم  ثـانی،  می رسید شریـف شیرازی و  شمس الدین اصفهانی.( لب التواریخ، ص ۳۹۴)

نـکـتـه  مـهـمی  کـه  با  اعـلام حـکـومت شیعه توسط شاه اسماعیل در تبریز  مورد  تـوجـه تاریخ نگاران قرار می گیرد، رسمی شدن مذهب شیعه در ایران  است. در این باره تاریخ نگاران عثمانی و نیز بسیاری  از  نویسندگان اروپایی با تکیه بر منابع  عـثـمـانـی  چـنـین  وانمود کرده اند که شاه اسماعیل  صفوی با زور و  تهدید و حتی کشتن عده ای، مـذهـب شیعه  را  رسمیت داده است و این افترایی بزرگ در حق حکومت شاه اسماعیل صفوی است. به دلیل آن که شاه اسماعیل با برخورداری از  هـزاران  نـیـروی  جـان بـر کف شیعه عزم نمود کـه ایـران  را متـحد سـازد. ابـتـدا  سـلطان مـراد؛ حـاکم عـراق  عجم، - که پسر سلطان یعقـوب آق قویونلو بود- را شکست داد و سلطان مراد  بـه شـیـراز  گـریـخـت. شـاه اسماعیل او را تعقیب نمود  و  او  از ترس بـه بـغداد گریخت و شاه اسماعـیـل  بدون  جـنـگ،  شـیـراز را تصرف نمود و از آن جا به قم رفت. سپس بر حسین کیای  چلاوی، حاکم سمنان و فیروزکوه، پس از جـنـگی سخت غلبه کرد. و نهایتا یزد و ابرقو را که در اختیار محـمدکره بـود، تـصرف کـرد و از شهری به شهری رفت و حکام محلی را برانداخت و یا تابع خود نمود. آنگاه در سال 914 ه.ق عازم عراق عرب شد و بغداد و نجف را نیز آزاد نمود. بدین ترتیب او در مدت هفت سال، تمام ایران بزرگ به جز برخی نواحی نظیر خراسان و ارمنستان را تصرف نمود و  حکومتی  واحد  و  مستقل را در آن برقرار ساخت و  به  عنوان پادشاه  ایران  شـنـاخـتـه  شد. البته بدون تردید، شمشیر قزلـبـاشـان  شـیعه که بیشترشان از آناتولی به ایران آمده بودند بی تأثیر نبود. هم چنین در این فاصله نیز جای تردید نیست که فرمانروایی دویست و سی ساله صفویان، ساختارهای دولتی و دیوانی ماندگاری را درایران بنا نهاد که همه دولت های بعدی برآن ها تکیه داشتند. با آغاز حکومت اسماعیل در ایران، شیعیان امامیه پس از سالها از تقیه خارج شدند. آنان معتقد بودند که اسماعیل از جانب خدا خروج کرده که مذهب به حق ائمه اثنی عشری را رواج دهد .طبعاً پذیرش مذهب جدید در نظر اکثریت مردم  و  به  ویژه علمای سنی در حکم بدعت بود  و آنان را خشمگین  می ساخت؛   و هم چنین مقاومت آنان در برابر شیعه شدن بدون خون ریزی صورت نپذیرفت.

با قوت گرفتن دولت صفوی، بسیاری از دولتهای مـحـلی از قدرت افتادند  و  تنها حکومت هایـی که می توانستند با تأیید شاهان صفوی به موجودیت خود ادامه دهند که رنگ مذهبی داشته و حکام آن در شمار سادات بودند.  عمر  این  حکومت های محلی چندان زیاد نبود. در عـیـن حال در ابتدای سلطنت شاه اسماعیل  شاهد بوجود آمدن هسته اصلی برخی نهضت های مذهبی مخالف با حکومت  صفوی هستیم؛ که در برابر اقدام دولت صفوی در رسمی کردن مذهب تشیع در ایران، اعتراضهای مذهبی گوناگونی رخ داد. از جمله این اعتراض ها، اعتراض کردهای یزیدی مذهب در بین النهرین و نواحی غرب ایران، نهضت مشعشعیان (که صوفی مسلک و علی اللهی بودند)، نهضت نقطویان، جنبش گیلان و جنبش  تبریز  بود، اما با وجود گستردگی نهضت های مخالف تشیع، مذهب شیعه در  عهد  صفـوی  روز  به  روز در ایران گسترش یافت.

سیاست مذهبی صفویان :

نهضت صفویان به علت موقعیت مذهبی خاصی که داشت دارای اهمیت فوق العاده ای می باشد، زیرا صفویان با رسمی کردن تشیع در ایران به نوعی باعث تمرکز و وحدت مذهبی شدند. این دوره از نظر رشد و توسعه اندیشه های مذهبی یکی از فعالترین دوره های تاریخ ایران است. وقتی شاه اسماعیل، شیعه اثنی عشری را مذهب رسمی ایران اعلام کرد، در ایران کتابی یافت نمی شد که قوانین حکومتی شیعه در آن نوشته شده باشد. به او گفتند یگانه کتاب در این باره را «ابن المطهر الحلی» نوشته و نام آن « قواعد الاسلام » است. لذا از روی این کتاب، اولین رسوم و قواعد شیعه در زمان شاه اسماعیل به نگارش در آمد و در ایران متداول شد، اما بازهم شاه اسماعیل به دلیل نیاز جامعه به آگاهی از اصول و قوانین تشیع، به ایجاد مراکز مذهبی و انتشار کتاب دست زد. در پی این کار، پايه‌گذاران سلسله صفوی کوشيدند تشيع را از مذهب يک فرقه، به تشيعی دولت‌بنياد بدل کنند؛ آن‌هم در  دورانی که شمار فراوانی از عالمان شيعی در جبل عامل (در جنوب لبنان امروزی  و آن هنگام در شام) به همراه خانواده خود از شام به عراق، مکه، هند و ايران مهاجرت می‌کردند. اين عالمان در دربار و ديوان عثمانی که زير سلطه مذهب تسنن بود کار و شغلی نمی‌يافتند و فقاهت  شيعی  آنان  خريداری  نداشت  و حتی برای اقامه  حدود  شـرعـی  و  اجـرای احـکـام فـقـهی بـر حسب فـقـه  شـيعـه، در روستـاها  و  شـهـرهای منـطـقه جـبـل عـامل، آزادی کامل نداشتند و از کارگزاران حکومت عثمانی در بلاد خود خرسند نبودند.  در  پی  دعـوت دربـار صـفوی از فـقـهای  شـیعی مذهب، آنان به ایران آمدند و ترجمه کتابهای مذهبی از عربـی بـه فـارسـی  را  در  دسـتـور کار خود قرار دادنـد. (تاریخ  سـیـاسـی  و  اجـتـمـاعی، ابوالقاسم طاهری، ص178)  با جای گیری  مذهب شیعه در ساختار دولت، کلام و فقه به نقطه اوج خود رسید ، فلسفه و حکمت طرد گشته و از محبوبیت ساقط شد .در دوران صفوی روحانیون و فقهای شیعه برای اولین بار در ساختار دولت توانائی تاثیرگذاری پیدا کردند . در این میان فرصت و فضا برای توسعه آموزش و فعالیت روحانیون در ایران نیز فراهم گشت. همچنین به رغم رسمیت بخشیدن به تشیع دوازده امامی، کمبود فقیه و مدارس شیعی درایران به پایه ای بود  که  در  دوران  شـاه طهماسب اول، روحانی عربِ جبل عامل  لـبـنـان،  مـحـقـق  کـرکـی  را  به  ایـران  آورند  و  او  به  عنوان  نخستین شیخ الاسلام شیعی مـذهـب در ایران شنـاختتـه شد  و  پـس از او  نیز  ایـن مـقـام به شیخ بهایی، کـه  او  نیز  از جبل عامل لبنان  بـه ایـران  آمـده بود رسید.

از  طـرفی  اميران قزلباش که بعد از شخـص شاه از مـهم ترین و  قدرتمندترین  ارکان حکومت بودند از دستيابی فقيهان به مناصب حکومتی استقبال می‌کردند، زیرا آنان می خواستند دست  اشراف و دبـيران  ايرانی را  که در این دوران  «صدر» خوانده می‌شدند، از ساختار سياسی کوتاه کنند. در پايان سده دهم هجری مجتـهدان جـبل عامل در دربار صـفويان مقرب شدند و در ديوان مقام و منزلت رسمی يافتند. آن ها  به حکومت صفويه مشروعيت بخشيدند، با  اشراف زمين‌دار متحد شدند و  در  طـبـقـه فرادست جامعه جای گـرفـتـند و راه اقتدار اجـتـماعی خود و نفوذ در توده مردم را هموار کردند. تشيع عصر صفوی گرچه با مهاجرت مجتهدان  شيعه جبل عامل شکل گرفت ولی با عناصر سراسر  ایران د‌رآميخت و رنگ و بويی يک‌ سره ايرانی يافت.

در  اوایل  عـهــد صـفـوی،  عـلـمـای مـذهبی، والاترین مقام را در دربار صفوی دارا بودند . در عهد شاه اسـمـاعـیل اول، امیر سید شیرازی (صدر دربار)  یـکی از پیشگامان ترویج مذهب تشیع محسوب می شد. همچنین غالباً در اکثر مواقع فرمان های دربار، تنها با تأیید  علما قابل اجرا بود. (عالم آرای عباسی، اسکندر بیک ترکمان، ج1، ص155) از  مـعـروف ترین و تأثـیـر گذار ترین عالمان عهد  صفـوی مـی تـوان  بـه افراد ذیـل اشـاره کرد :

محقق ثانی یا محقق کرکی صاحب کتاب فقهي معروف جامع المقاصد ، شيخ ابراهيم قطيفي از شاگردان محقق کرکي و در زمان شاه تهماسب که غیاث الدین منصور بن صدرالحکما نیز هم عصر وی بوده است ، زین الدین عاملی  ملقب  به  شهید  ثانی  که هيچ گاه به ايران نيامد و به حکومت صفويان روي نياورد، ولي نظريات فقهي و سياسي وي به تثبيت حکومت شيعي صفوي مدد رساند (دولت و حکومت در اسلام، لمبتون، ص 429)، شیخ بهایی که در فقه، سياست، رياضيات، نجوم، معماري و پزشکي شهره روزگار بود و در اين موضوعات، قريب صد کتاب از وي باقي مانده است. او هم چنين  شـاگـردان  مـعروفي هم چون ملا محسن فيض کاشاني و ملا صدراي شيرازي تربيت کرد و در زمان شاه عباس کبير،  به مـقـام شـيـخ الاسـلامـي کـشـور دست يافت.

شيخ بهايي همانند شهيد ثاني، به کمک و همياري نخستين حکومت فراگير شيعه همت گماشت. هدف شيخ از کمک به دولت صفويه، هدايت و ارشاد آن بود (دين و مذهب در عصر صفويه ، مريم مير احمدي، ص71) میر محمد باقر داماد، معروف به میرداماد، صدرالمتالهین معروف به ملاصدرا، محمدتقی مجلسی از دیگر علمای برجسته عهد شاه عباس صفوی بودند و ملامحسن فیض کاشانی در دوره شاه عباس دوم. محمدباقر مجلسی در عهد شاه سلیمان و صاحب کتاب معروف «بحارالانوار»، از ديگر علماي اسلامي است که نظريات و عملکردش در تحکيم و تثبيت دولت شيعي صفوي مؤثر افتاد. علامه مجلسي در روزگاري مي زيست که کشور ايران و مذهب شيعه در معرض خطر جدي خارجي (مانند عثماني ها، ازبک ها، روس ها و انگليسي ها) و خطر انحراف داخلي (مانند مبلغان مسيحي، ظلم و فساد شاه و درباريان، صوفيان و بت پرستان) قرار داشت. بنابراين، او مقام شيخ الاسلامي و سپس عالي ترين مقام دولتي ومذهبي - ملاباشي - را در سن 53 سالگي پذيرفت تا ميهن و مذهبش را از خطرات برهاند . از اين رو، در مراسم تاج گذاري سلطان حسين صفوي به جاي درخواست هديه، از وي خواسـت «فرماني صادر  کند و نوشيدن مسکرات، جنگ ميان فرقه ها و . . . را نهي فرمايد» (دولت و حکومت در اسلام، لمبتون، ص 443)

یکی از بارزترین نمونه ها  جهت  بررسی  این  سلسله نقش سـیاسی مـذهب مـی باشد.  سیـاست مـذهبی صـفـویان نسبت به نوسانات که در طول عصر صفوی طی کرده، به سه دوره تقسیم می شود :

1 ـ دوره شروع : عـهدی که با سیاست خاص مذهبی شاه اسماعیل یکم آغاز می شود و به همراه خود  برخی از نوآوری ها و تغییرات را ایجاد می کند که با کمک قزلباش و علمای شیعی میسر می شود

2 ـ دوره اوج : عهدی که مذهب و روحانـیون مـذهبـی از اقتداری خاص برخوردار بـودند  و  شاه  اسماعیل یکم بدعت گذار  آن  بود و در طول سلطنت شاه تـهـمـاسب  یکم استمرار  می یابد و  سال هایی  از عـصـر  شـاه  عـبـاس  را  نـیز در بر می گیرد.

3 ـ دوره افول : عهدی که از اواسط سلطنت شاه عباس شروع و کنار گذاشتن بسیاری از روحانیون و خدمت مقامات آنان و نیز دگرگونی تشکیلات نظامی صفوی را در پی دارد. (دین  و  مذهب در عصر صفوی ، مریم میر احمدی،  صفحه 49 و 50)

نتیجه گیری :

اسماعیل یکم موسس سلسله صفوی به عنوان رهبر طریقت صوفیه  به  قدرت  رسید.  شیوه  کشورداری  شاه  اسـماعـیـل  و  تـرویج مـذهـب  شـیـعـه  مـانع  از  تـجـزیـه  یا تقسیم احتمالی  ایـران آشـوب زده مـیـان  دو  قـدرت بـزرگ  آن  زمان عـثمـانی ها  و  ازبک ها   شـد. وی  بـرای تـعدیل سـیاست های افراطی سـران قزلباش، صوفیان و مریدان حیدری، علمای ایرانی و نیز جبل عامل، کوفه و بحرین را به تدوین کتابهای فقهی در زمینه شیعه جعفری دعوت کرد (ایران در روزگار شاه اسماعیل و شاه طهماسب، ص126) در دوره او جنبه سیاسی حکومت بر جنبه مذهبی آن قوت داشت و ارکان مذهبی با وجود همه تعصبات  اسماعیل  در  آغاز  سـلطتنش تابع ارگان های سیاسی بود و مقام صدر در واقع نماینده شاه در ارگان های مذهبی بشمار می رفت. با آمدن علمای شیعه به ایران، عصر صفوی به دوره احیای آثار علمی شیعه تبدیل شد. پس از چندین قرن دوری مردم ایران از تشیع یا در انزوا و تقیه بودن شیعیان، با کوشش دولت صفوی و علمای شیعه، این مذهب دوباره در  ایران  جان  تازه گرفت. بدین گونه می توان  گـفـت پـیشرفت تـشـیع  در  ایران  مـرهـون  پـیـروی  شـاهان  صفوی  از عـلـمـای  شـیـعه  است. یکی دیگر از عوامل گسترش تشیع در ایران عهد صفوی، آمدن شیعیان از آناتولی (ترکیه عثمانی) به ایران بود. هنگامی که شاه اسماعیل، تشکیل دولت شیعی را در ایران اعلام کرد، بسیاری از شیعیانی که در قلمرو حکومت  عثمانی  زیر فشار و شکنجه بودند، برای حفظ جان خود به ایران آمدند. در نتیجه، این عوامل به گسترش شیعه در عهد صفوی انجامید که در میان همه آنها، نقش روحانیت شیعه برجسته تر است.

اما در یک نگاه کلی از دوره صفویان ، اهمیت  دادن  دولت به تشیع  و  توجه  ویژه اش  به  علمای  شیعی  مذهب  و  حمایـتـش  از  عـلـمای  مـذهـبـی  باعـث  شـد  که  به  تدریـج  عـلـما  در  امور  اجـتـماعی و سیاسی مملکت موثر واقع شوند و این تأثیر و  نفوذ  در  دوره  تهماسب  یکم  و  شاه  سلطان  حسین به اوج خود رسید. تشویق سلاطین صفوی به رونق فلسفه، فقه و تشیع، مرجعیت علما، مشروعیت دولت را تقویت کرد. در واقع نوعی رابطه بین قدرت مذهبی و قدرت دنـیـوی  پدید آمد که یکی از نتایج آن اداره برخی از تشـکـیلات مانند امور قضایی، اوقاف و امور مالکیت توسط روحانیان بود. که این مقامات عالی روحانی در  دربار صفوی عبارت بود از : صدر، شیخ الاسلام، قاضی و  قاضی  عسگر. (تذکره الملوک، ص4)

صفويان  که  در  اواخر  قرن  دهم  هجری در ايران برآمدند و تا بيش از دو سده بر اين سرزمين  حکم  راندند، از لحاظ سیاسی و مذهبی نقـطه  عـطـفی  چـشم‌گير  در  تـاريـخ   ايران ارزيـابـی مـی‌شـوند. چـرا کـه تـوانـستـنـد بـا رسـمـی  کردن  مذهب تشيع در ايران ، آن را وارد نهاد سياسی و اجتماعی کنند و از شکل یک مذهب عقيدتی محض بيرون بياورند. هم چنین در عصر صفوی، تشيع توده‌ای و بی‌مرکز  به  تشـيـعـی زير کنترل روحانيت و تحت ولايت فقها بـدل شد،  آن  هم  فقيهانی  که  از جبل عامل و پس از مهاجرت به  ايران  در  دربار  صفويان مقرب  شدند و در ديوان، مقام و منزلت  رسمی  يافتند و به حکومت صفويه  مشروعيت بخشيدند.

منابع و ماخذ :

1 ـ اسکندر بیگ منشی ؛ عالم آرای عباسی ، ج1 ، بی جا ، بی تا .

2 ـ جعفریان، رسول ؛ تاریخ تشیع در ایران از آغاز تا قرن 7 هجری، چاپ اول، تهران ، انتشارات مرکز نشر، سال 1368.

3 ـ جهانگشای خاقان ( تاریخ شاه اسماعیل )، اسلام آباد ، چاپ الله دتّا مضطر،  سال 1364 .

4 ـ خواندمير، امير محمود؛ ايران در روزگار شاه اسماعيل و شاه طهماسب صفوي، چاپ اول ، بی جا، سال1370 .

5 ـ روملو، حسن بيگ؛ احسن التواريخ، تصحيح دكتر عبدالحسين نوايي، بی جا، انتشارات بابك، سال 1357 .

6 ـ سیوری ، راجر ؛ ایران در عصر صفوی ، ترجمه کامبیز عزیزی ، چاپ نهم ، تهران ، انتشارات امیر کبیر ، سال 1380.

7 ـ طاهری ، ابوالقاسم ؛ تاریخ سیاسی و اجتماعی

ایران ( از مرگ تیمور تا مرگ شاه عباس ) انتشارات علمی و فرهنگی ، سال 1384.

8 ـ لمبتون ، آن .کی . اس ؛ دولت و حکومت در اسلام، چاپ سوم ، تهران ، انتشارات شفیعی ، سال 1385 .

9 ـ مولف : گمنام ، عالم آرای شاه اسماعیل ، با مقدمه و تصحیح اصغر منتظر صاحب ،انتشارات ترجمه و نشر کتاب ،سال 1349.

10 ـ میر احمدی ، مریم ؛ دین و مذهب در عصر صفوی ،چاپ اول ،  انتشارات امیر کبیر ، سال 1363.

11 ـ مینورسکی ، سازمان اداری حکومت صفوی با تعلیقات مینورسکی بر تذکره الملوک ، به کوشش دکتر سید محمد دبیر سیاقی ، ترجمه مسعود رجب نیا، انتشارات امیر کبیر ، سال 1368.

12 ـ مولف گمنام ؛ عالم آرای صفوی ، شکری ، یدالله ، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران ، سال 1350.

13 ـ منفرد فرهانی، مهدی؛ مهاجرت علمای شیعه از جبل عامل به ایران در عصر صفوی، تهران، انتشارات امیر کبیر، سال 1375

14 ـ یحیی بن عبدالطیف قزوینی، لب التواریخ، به کوشش میر هاشم محدث، انتشارات آثار و مفاخر فرهنگی، سال 1386.

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1390/01/26  |
 در باب انقلاب کبیر فرانسه - نشریه تجدد فروردین 1390

سید علیرضا علیزاده طباطبایی

دگردیسی های عمیق اجتماعات بشری، گاه باعث ایجاد مبداءهای بنیادیـن در تـئوری و   ایـضاً  عملکرد  کشورها و ملت ها می شود. انقلاب کبیر فرانسه (1789-1799) نیز همواره در تاریخ نهضت های مردمی به عنوان مبدائی تاریخ ساز مطرح بوده است. این انقلاب دوره ای از دگرگونی های اجتماعی سیاسی در تاریخ فرانسه و اروپا را پدید آورد. ویژگی اساسی این دگرگونی، استقرار موفقیت آمیز وحدت ملی از طریق انهدام رژیم ارباب – رعیتی و مراتب ممتاز فئودالی بود. این انقلاب، یکی از چند انقلاب  مادر  در  طول  تاریخ جهان است که پس از فراز و نشیب های بسیار، منجر به تغییر نظام سلطنتی به جمهوری در فرانسه و ایجاد پیامدهای عمیق در کل اروپا شد.

پس از انقلاب در ساختار حکومتی فرانسه، که پیش از آن سلطنتی با امتیاز فئودالی برای طبقه اشراف و روحانیون کاتولیک بود، تغییرات بنیادی در شکل های مبتنی بر اصول روشنگری، ملی گرایی دموکراسی و شهروندی پدید آمد. با این حال این تغییرات  با  آشفتگی های خشونت آمیزی شامل اعدام ها، سرکوب های در طی دوران حکم رانی وحشت و جنگ های انقلابی فرانسه همراه بود. وقایع بعدی که می شود آن ها را به انقلاب فرانسه ربط داد شامل : جنگ های ناپلئونی و بازگرداندن رژیم سلطنتی و دو انقلاب دیگر که فرانسه امروزی را شکل داد.

برخی معتقد هستند که اولین جرقه انقلاب، یورش به باستیل بود و در آن زمان نیز مردم هنوز به براندازی سلطنت فکر نمی کردند، و برخی آغاز آن را ماه مه 1789 میلادی می دانند و پایان آن را 1795 یا 1799 می دانند. و برخی سال 1804 که ناپلئون اعلام امپراتوری نمود و گاهی تمام دوره ناپلئون را تا 1815 نیز در جزء انقلاب فرانسه می آورند، ولی اغلب، آغاز عصر ناپلئون را پایان دوره انقلاب می شمارند.

توکویل، از اندیشمندان هم عصر انقلاب، معتقد است که با وجود آن همه تلاش برای وقوع انقلاب، نتیجه کار دموکراسی نبود. شاید به همین دلیل است که وی بر خلاف بسیاری، سال 1789 (شروع انقلاب) را سال پایان انقلاب می داند. با این حال به نظر بسیاری، انقلاب با سقوط زندان باستیل در سال 1789 آغاز شد. شاه، لویی شانزدهم، در سال 1793 اعدام شد و سرانجام، در سال 1799 هنگامی که ناپلئون بناپارت به قدرت رسید، انقلاب پایان یافت. پس از ناپلئون دوباره نظام جمهوری جایگزین شد تا این که ناپلئون سوم (برادرزاده ناپلئون) کودتا نمود و امپراتوری دیگری به راه انداخت. پس از آن جمهوری های متعدد شکل گرفت. بدین ترتیب در کم تر از یک قرن، بر سر فرانسه به اشکال مختلفی، مانند جمهوری، دیکتاتوری، سلطنت مشروطه، و دو امپراتوری متفاوت حکم فرمایی شد و تا به امروز که فرانسه جمهوری پنجم خود را تجربه می کند.

نگاهی کوتاه به اوضاع فرانسه پیش از انقلاب

فرانسه قرن 18 با 26 میلیون نفر جمعیت از سه طبقه مجزا تشکیل شده بود : اشراف، کلیسا و مردم عادی.

طبقه اشراف حدود 300 هزار نفر جمعیت داشتند و صاحب مشاغل و عناوین عالی بودند. البته اشراف اصیل که به خانواده قدیمی، نسب می بردند، بیش از چند هزار نفر نفر جمعیت نداشتند که اغلب ساکن پاریس یا دربار ورسای بودند. ایشان توسط دانش روز آن زمان (شجره شناسی) و از طرف پادشاه تأیید شده و بالاترین درآمد را در اختیار داشتند که قسمتی از آن به صورت مستمری از خزانه پرداخت می شد. دیگر اشراف که می توان از آن ها به نام نجبا یاد کرد، القاب خود را به روش های مختلف از نظام سلطنتی خریداری کرده و با درآمدی از املاک اجدادی، خدمت در درجات بالای ارتش و تجارت، عمده زندگی خود را می گذراندند. رسوم فئودالی در این طبقه استمرار داشت. آنان قصرهایی در املاک خود ساخته و صاحب دارایی رعایا، سهمی از محصول سالیانه، مجوز شکار و بهره برداری از منابع طبیعی و حق قضاوت در محدوده خود بودند. اشراف به دلیل تحصیلات و آشنایی با علوم روز، قرار گرفتن در جریان اقدامات استعماری فرانسه قرن 18 که به  سراسر  جهان  دست  اندازی می کرد و همین طور تفاوت هایی در سطح درآمد، از طبقات بسیار پر تحرک آن روز به شمار می آمد.

مردم عادی 98 درصد جمعیت را تشکیل می دادند. این طبقه خود از دو سطح ساخته شده بودند. شهرنشینان که شامل بازرگانان، بانک داران اولیه، صاحبان صنایع خرد و مشاغل مشابه می شود و سطح آخر شامل کشاورزان، کارگران و کسانی که در عمق فقر نه به فکر انقلاب بودند و نه حضوری در آن داشتند.  از سال 1788 میلادی، مشکلات اقتصادی و کمبود مواد غذایی آغاز شد. قیمت گندم 50 درصد افزایش یافت. مدتی قبل دولت فرانسه بودجه خود را برای کمک به استقلال طلبان آمریکا و در جنگ با رقیب قدیمی خود؛ دولت انگلیس از دست داده بود. این هزینه بدون اینکه سود قابل توجهی داشته باشد، خزانه را خالی کرد. لویی شانزدهم تلاش کرد مخارج را از طریق افزایش مالیات اشراف جبران کند ولی اشراف که صاحب گروه ها و انجمن های بسیار بودند، حاضر به ترک منافع خود نشدند. با افزیش  سطح کِش مَکش ها تصمیم گرفته شد که این مشکل از راه ایجاد مجلس طبقاتی حل شود. این مجلس تاریخچه ای در قرن 14 داشت و از نمایندگان سه طبقه اجتماع تشکیل می شد که هر گروه از نمایندگان، مجموعاً یک حق رأی در آن داشتند. لوئی با انگیزه تضعیف طبقات بالا به نمایندگان مردمی دو حق رأی اعطاء کرد و مجلس در سال 1789 تشکیل شد. از 1139 نماینده آن 291 نفر از کلیسا، 270 نفر از اشراف و 578 از مردم عادی بودند. علاوه بر این که تعدادی از نمایندگان کلیسا از جمله کشیشان عادی و برخی از نمایندگان اشراف، صاحب افکاری متفاوت با روحیه سنتی طبقه خود بودند. مجلس تشکیل شد، ولی به علت نداشتن تجربیات قبلی مرتباً به مشکل برخورد می کرد. بی اعتنایی طبقات بالا به نمایندگان مردم تا جایی پیش رفت که از ورود آن ها به ساختمان اصلی ممانعت کردند. نمایندگان مردم که اغلب از سطوح بالای طبقه خود بودند و با روحیه اشرافی آشنایی داشتند، به مقاومت در برابر این برخورد ادامه دادند و مسأله از موضوع بودجه و مالیات به نوعی مخاصمه منحرف شد. به دستور لویی چند هنگ نظامی در پاریس موضع گرفتند و فضای حکومت نظامی ایجاد شد. این امر باعث افزایش تشنج عمومی شد، زیرا برخی از این سربازان آلمانی و سوییسی بودند که احتمال می رفت به مردم حمله کنند. شایعه تیراندازی سربازان آلمانی به سوی فرانسویان کافی بود که مردم  برای  دفاع  از  خود  به  اسلحه  خانه ای حمله کرده و تفنگ هایی  بدون باروت به دست  آورند.  قلعه  (باستیل) با هفت زندانی  و 110 نگهبان  انبار  باروت بود.  جمعیت  به  سوی  قلعه حرکت کرد و انقلاب با فتح باستیل جرقه خورد.

ـ زمینه های شکل گیری انقلاب فرانسه :

مورخین درباره طبیعت سیاسی ـ اقتصادی ـ اجتماعی فرانسه اختلاف نظر دارند. تفسیر های متداول مارکسیستی مانند تفسیر ژرژ لوفور این انقلاب را نتیجه برخورد بین طبقه اشرافی فئودالی و اعضای سرمایه گرایی طبقه متوسط جامعه دانسته اند. بعضی از تاریخ دانان استدلال می کنند که طبقه اشرافی قدیمی حکومت پیشین، در برابر اتحادی از اعضای طبقه متوسط جامعه و روستاییان آزرده و حقوق گیران شهری تسلیم شدند. با این حال تفسیری دیگر ادعا می کند که انقلاب،نتیجه از کنترل خارج شدن حرکت های اصلاحی گوناگون اشرافی و مربوط به قشر متوسط جامعه بوده است. مطابق این نظریه، این حرکت ها هم زمان با حرکت های مردمی حقوق گیران جدید شهری و روستاییان ایالت نشین بودند، اما هر گونه اتحاد در بین اقشار، تصادفی و اتفاقی بوده است. اما بسیاری از تاریخ دانان بسیاری از خصوصیات حکومت پیشین را از دلایل انقلاب دانسته اند.

دلایل اقتصادی :

ـ لوئی پانزدهم، جنگ های بسیاری کرده بود که فرانسه را به نزدیکی ورشکستگی رسانده بود و لویی شانزدهم در زمان انقلاب آمریکایی از مستعمره نشین ها حمایت کرده بود که وضع بد مالی حکومت را بدتر کرده بود و بدهی ملی را بالا برده بود. صدمات اجتماعی حاصل  از  جنگ، شامل بدهی سنگین جنگ با شکست های نظامی سلطنت و کمبود خدمات برای سربازان از جنگ برگشته بدتر شد.

ـ داشتن سیستم اقتصادی بی کفایت و منسوخ که قدرت اداره بدهی ملی فرانسه را نداشت که هم نتیجه و هم عامل تشدید کننده آن سیستم مالیاتی ناتوان فرانسه بود. رعیت می بایست 55 درصد  عایداتش را بابت مالیات مستقیم به شاه می داد. نتیجه این که دهقانان یک پنجم عایدات خود را مالک می شدند.

ـ کلیسای کاتولیک، بزرگ ترین ملک دار کشور، بر محصولات، مالیاتی به نام دیمه وضع کرده بود. دیمه در حالی که شدت افزایش مالیات دولت را کم تر کرده بود، گرفتاری فقیرترین مردم را که روزانه با سوء تغذیه دست به گریبان بودند، بیشتر کرده بود.

ـ فقر عمومی : در طول قرن 18 و به ویژه در سال ها و دهه های پایانی آن، فقر عمومی رو به گسترش بود. در کتاب تاریخ انقلاب فرانسه آمده است که مزد واقعی که نیمی برای نان و به طور کلی دو سوم آن برای غذا صرف می شد، در طول این قرن، دائماً کاهش می یافت. در حالی که در همین زمان دست مزدها 17 درصد افزایش یافت و این بدان معنا است که مزد حقیقی در طول مدت پنجاه سال به طور متوسط 24 درصد کاهش پذیرفته بود. آمار بی کاری زیاد و قیمت بالای نان که باعث می شد مقدار بیشتری پول برای غذا خرج شود و به دیگر زمینه های اقتصادی نرسد. قحطی و سوءتغذیه گسترده که احتمال مرگ و مریضی را بیشتر می کرد. به طور کلی، فقر عمومی به علاوه فساد محصول، در اثر باد و باران و این که سال های 1788 و 1789 سال های کم محصولی بودند، و زمستان  سخت  سال  1789 افراد  را  برای شورش تحریک می نمود.

ـ نبود بازرگانی داخلی و موانع زیاد گمرکی.

ـ تجمل فوق العاده در دربار : در اطراف شاه حدود 17 هزار نفر عنوان  درباری  و  با تجملات فوق العاده، زندگی می کردند. حدود 16 هزار نفر از ایشان، خدمات شخصی شاه و خانواده اش را به عهده داشتند. به جز شاه و ملکه و فرزندان شان، برادران و خواهران، عمه ها، خاله ها، پسرعموها و دختر عموهای شاه نیز از این خدمات برخوردار می شدند. عده کثیری نیز در دربار وجود داشتند که شغل ثابتی نداشتند و از دربار انعام و مستمری می گرفتند یا منتظر دریافت مشاغل دیوانی بودند. تجمل فوق العاده دربار، نتیجه ای جز خالی شدن خزانه و فقر دربر نداشت.

ـ مالیات های سنگین : رعایا و مزرعه داران تنگ دست می بایست مالیات های سنگینی پرداخت می کردند و کارگرانی که در شهر ها زندگی می کردند نیز همانند آنان در فقر و فلاکت می زیستند. اشراف زادگان و کشیشان، مالیات اندکی پرداخت کرده و اغلب، یا کار نمی کردند و یا بسیار کم کار می کردند. در سال 1788 افزایش قیمت مواد غذایی بر اثر برداشت اندک محصولات کشاورزی، بسیاری از مردم را ناتوان از پرداخت مالیاتشان نموده بود.

دلایل اجتماعی و سیاسی :

ـ خشم بر حکومت استبداد سلطنتی.

ـ خشم طبقه حرفه ای و بازرگان بر امتیازات و تسلط اشرافان در زندگی روزمره، در حالی که با زندگی هم طبقات خود در بریتانیای کبیر و هلند آشنا بودند.

ـ خشم کشاورزان، حقوق گیران و طبقه متوسط بر امتیازات ارباب وار و سنتی اشرافان.

ـ خشم بر امتیازات روحانیون و آرزوی آزادی ادیان مختلف.

ـ آرزوی آزادی و ایجاد جمهوریت.

ـ خشم مردم بر شاه به دلیل اخراج جاکس نکلر و ترگت، مشاوران اقتصادی که عموماً به عنوان نمایندگان مردم دیده می شدند.

دلایل نظامی :

به موازات حوادثی که در قرن هجدهم اتفاق می افتاد، بیشتر و بیشتر واضح می شد که پادشاهی فرانسه بر اثر شکست های پی در پی قادر نخواهد بود که موقعیت جهانی خود را حفظ کند. پیروزی هایی در جنگ برای حفظ غرور فرانسه در صحنه بین المللی، علاوه بر حفظ تجارت دریایی خود، امری ضروری بود. ولی تحقق این امر در شرایط آن زمان ورای امکانات و قدرت فرانسه بود. درگیری فرانسه در دریا و زمین و در دو جنگ مهم، منافع و ذخایر کشور را در حد اعلاء تحت فشار و کمبود قرار داد و تجارت مستعمرات حیاتی فرانسه توسط نیروی دریایی انگلیس مختل شده بود. در نتیجه ارتش فرانسه در زمان بحران قبل از انقلاب، نه تنها در اثر جنگ ها و شکست های پی در پی کاملاً ضعیف و مختل شده بود بلکه، با توجه به وابستگی طبقاتی آن ها که با تغییر و تحول موافق و متمایل بودند، حمایت خود را از پادشاه  فرانسه  سلب کرده بود.

رهبری :

به طور  کلی  رهبران  انقلاب  بورژوازی  فرانسه،  که تنها در جست و جوی برابری بیشتر برای طبقات متوسط جامعه بودند، از پایگاهی اجتماعی برخوردار بودند که به پایگاه اجتماعی پیروانشان نزدیک تر است. رهبران انقلاب فرانسه صرفاً با قدرت انحصاری،  به طبقه ممتاز حمله می کردند. کرین برینتون به این نتیجه رسیده است که رهبران انقلاب فرانسه از جمله مارا بابوف از طبقه متوسط برخاسته بودند و اساساً از همان پایگاه اجتماعی که آن ها را حمایت می کردند، بعضی از اعضای طبقه اشرافی فرانسه، که به انقلاب ملحق شدند از جمله : دارورلئان، میرابو و لافایت استثناء بودند. در انقلاب فرانسه کادر رهبری شناخته شده و منسجم با برنامه ریزی منظم، که رهبری مردم را بر عهده داشته باشد وجود نداشت، بلکه حوادث و بحران های دوران انقلاب، موجبات حرکت مردم را در جهت واژگونی نظام فراهم کرده بود و رهبران در حقیقت در بسیاری از موارد دنباله رو بودند و تسلیم حوادث و اتفاقات می شدند. همان طور که کرین برینتون می گوید : «رهبران انقلاب فرانسه احتمالاً چند درجه ای روی مسیر حوادث تأثیر گذارده اند» شاید بتوان گاربیل میرابو را اولین رهبر انقلاب فرانسه نامید. این اشراف زاده فرانسوی در اعتراض به پادشاه وقت در مجلس تحصن کرد. جمهوری خواهان به رهبری لافایت و مشروطه خواهان به رهبری دوک اور لئان، برادر زاده شاه، کسانی بودند که حوادث اصلی انقلاب را پیش از 1789 رقم زدند.

طبقه متوسط پس از 1789 تا قتل لویی در تحولات، نقش مؤثر داشتند. اغلب رهبران فرانسه در درگیری های منجر به قتل لویی و پس از آن به دست یکدیگر به قتل رسیدند. سرانجام در سال 1799 ناپلئون بناپارت، قدرت را ازآن خود کرد و با سرکوب رقیبان بر اریکه قدرت نشست.

نقش عوامل خارجی در انقلاب فرانسه

نویسندگان زیادی بر این باورند که اثرات انقلاب امریکا (1776) بر وقوع انقلاب فرانسه گسترده بوده است. اروپایی ها و از جمله فرانسویان، از راه های مختلف، مانند مطبوعات، بحث های محافل ماسونی، تبلیغات امریکایی ها مثل فرانکلین؛ وزیرمختار امریکا در فرانسه و جفرسون و هزاران نفر دیگر و گزارش های سربازان اعزامی به هنگام بازگشت از امریکا، با انقلاب فوق آشنا شدند. به نظر می رسد انقلاب امریکا بیشتر در زمینه گسترش روحیه انقلابی در فرانسه نقش داشته است. وقایع این دوران خصوصاً انقلاب امریکا، مردم فرانسه را به تفکر در مورد شیوه اداره کشور خودشان واداشت. بسیاری از مردم، خواستار آزادی بیشتر از حکومت مطلقه پادشاه بودند.

درباره نقش سایر عوامل خارجی در انقلاب فرانسه نیز مطالب زیادی نوشته شده و به خصوص به نقش انگلیس ها اشاره شده است. انگلیسی ها از گذشته با فرانسوی ها رقابت می کردند و شرکت فرانسه در جنگ استقلال امریکا این امر را تقویت کرده است.

حمایت قدرت های بزرگ از حکومت پیشین :

در زمان وقوع انقلاب فرانسه رقابت شدید سیاسی، اقتصادی و نظامی بین قطب های قدرت اروپایی در جریان بود، از این روی انگلیس،از بحران داخلی فرانسه که منجر به تضعیف قدرت سیاسی آن می شد، خشنود بود.

روسیه نیز در کنار اتریش، سرگرم تجزیه لهستان بود و تضعیف لویی شانزدهم را در راستای منافع خود می دید. بنابراین نه تنها کسی از پادشاه فرانسه در برابر انقلاب پشتیبانی نکرد، بلکه همسایگان تا حدودی زمینه فعالیت انقلابیون را فراهم آوردند.

ایدوئولوژی :

محور اصلی انقلاب فرانسه را می توان اعتراض به حاکمیت مطلق  پادشاهان ظالم مورد حمایت کلیسا دانست. گسترش اندیشه های لیبرالیستی دکارت مبنی بر آزادی خواهی و مبارزه با هر گونه محدودیت برای مردم، باعث شد که لیبرالیسم به ایدئولوژی اصلی انقلاب فرانسه تبدیل شود. البته مردم عادی ارتباط و آشنایی چندانی با این عقاید نداشتند.

پس از انقلاب فرانسه این اندیشه ها بنای مدرنیته را در اروپا بنیان نهاد که دین را از عرصه اداره امور جامعه کنار نهاد.

تغییر نیروها در انقلاب فرانسه

ـ مسئله میانه رو ها ( ژیروندن ها) : کرین برینتون معتقد است در انقلاب فرانسه ابتدا میانه روها ماشین قدرت را در دست گرفتند. میانه روها در میان جبهه مخالف دولت پیشین، ثروتمند تر و شناخته شده تر و بلندپایه تر بودند و تنها از ایشان انتظار می رفت که دولت را از دست  رژیم  پیشین  بگیرند. میانه روها پس از به قدرت رسیدن هماهنگی و انضباط حزبی کم تری از آن چه در زمان قرار گرفتن در  جبهه  مخالف  از  آنان انتظار می رفت، از خود نشان دادند. آن ها با وظیفه دشوار اصلاح نهادهای موجود و با ایجاد یک نهاد نوین رو به رو شده بودند و  در  عین  حال می بایست از کارهای عادی حکومت کردن نیز غافل نباشند. اینان هم چنین با دشمنان مصلح رو به رو شدند و به زودی خود را در یک جنگ خارجی یا داخلی، یا هر دوی آن ها، درگیر یافتند. آن ها گروه نیرومند و نافرمانی از ریشه گرایان و تندرو ها را در برابر خویش یافتند که پیوسته می گفتند : «میانه روها می کوشند تا انقلاب را متوقف سازند و به سازش کشانند» و سرانجام میانه روها شکست خوردند و پس از شکست به تبعید رفتند، به زندان افتادند و یا با چوبه دار و گیوتین رو به رو شدند.

تندروها به جای آن ها قدرت را در دست گرفتند. میانه روها در فرانسه در ایجاد قانون اساسی و آغاز کردن رژیم نوین موفق شده بودند، اما جنگ میان فرانسه و قدرت های اروپای مرکزی، یعنی روسیه و اتریش آغاز گشت  و  فرانسه  مورد  هجوم  قرار  گرفت و پاریس تهدید شد. در میان این آشوب  سیاسی  عمومی، ریشه گرایان فعال و به خوبی سازمان یافته، با حمله معروفی که در دهم اوت سال 1792 به کاخ تویلری در پاریس کردند، سلطنت را برانداختند.

به قدرت رسیدن تندروها (ژاکوبن ها) و سرانجام انقلاب فرانسه

نبرد میان میانه رو ها و تندروها که تقریباً از سرنگونی شگفت انگیز رژیم پیشین آغاز می شود، با  یک  رشته  رویدادهای هیجان انگیز مشخص می گردد : جنگ های خیابانی، تصرف دارایی های دیگران به زور، بحث های داغ تقریبا همه گیر، سرکوب های تدارک دیده شده و رشته پیوسته ای از تبلیغات شورش انگیز. تندروها انحصار خویش را بر سازمان هایی که معمولاً از طریق  یک  رشته  درگیری  انجام  می گیرد،  به  دست آورند. انضباط،یگانه اندیشی و تمرکز اقتدار که نشانه  فرمانروایی تند روهای پیروز است، نخست در گروه های انقلابی حکومت غیر قانونی شکل گرفتند. کم شمار بودن تنـدروها  یکی از سرچشمه های نیروی آنان است. آن ها پیروزی بر میانه روها را از راه شرکت توده ها به دست نیاوردند، بلکه همه این پیروزی ها به وسیله یک هیأت کوچک، منضبط، اصولی و متعصب فراهم شدند. سرانجام باید گفت که تندروها با چنان سرسپردگی  و  یگانگی از رهبران شان پیروی می کنند که هرگز در میانه روها نمی توان یافت.

پس از پیروزیِ تندروها، میانه روها از مجلس کنوانسیون اخراج شدند. هنگامی که کنوانسیون تحت سلطه تندروها قرار گرفت، دو کمیته انتخاب گردید. "کمیته نجات ملی" و "کمیته امنیت عمومی".

به این کمیته ها قدرتی نامحدود اعطاء گردید، یه خصوص کمیته نجات ملی سریعاً به قدرتی مخوف تبدیل گشت. این کمیته، مجلس را بازیچه دست خود قرار داده بود تا از طریق آن قوانین ظالمانه خویش را به تصویب رساند. کنوانسیون 1793 قانون مبهمی به نام "قانون مظنونات" را به تصویب رساند که طبق آن هرکس که مورد  سوءظن  قرار  می گرفت،  تحت تعقیب واقع می شد، در حقیقت هیچ کس مصون از این قاعده نبود، زیرا  با  پذیرش  اصل  امکان،  همه می توانستند مورد سوءظن حاکمیت باشند. بعدها این دوره زمانی، دوره ترور یا عصر وحشت نام گرفت.

در عصر وحشت بیست و دو تن از میانه رو های انقلابی در دادگاه های انقلاب، محاکمه و اعدام شدند و بسیاری از دیگر افراد انقلابی نیز، یکی پس از دیگری، به تیغه گیوتین سپرده شدند. از جمله آنان باید به "آنان دانتون"؛ رهبر انقلابی و قهرمان دفاع از حقوق طبقات فقیر اشاره نمود. از دیگر محکومین "لاوازیۀ" شیمی دان بود. مجموعه قربانیان کمیته نجات ملی، در حدود چهل هزار نفر برآورد شده است که یقیناً برای انقلابی نوپا که خود را  مبادی  فرهنگ  آزاداندیشی می دانست، این کشتار نقطه ای تاریک در تاریخ اش به شمار می رود. پس از پیروزی انقلاب، تغییراتی اساسی به خصوص در دو عرصه مذهبی و فرهنگی رخ داد. بر پايه شعارهاي انقلابيونِ فرانسه «آزادي، برابري و مساوات»، اعطاي امتيازات ويژه به كليسا و روحانيونِ كاتوليك قابل  توجيه  و  تفسير نبود. از نقطه  نظر  سياسي  نيز واكنش بسيار تند واتيكان   و هم چنين ساير دولت هاي  اروپـايي  كه  خود  را  مذهبي قلمداد مي كردند نسبت به انقلاب فرانسه، به جدايي هرچه بيشتر اين كشور با نظام هاي سنتي سياسي و مذهبي اروپا انجاميد. اين امر بر چگونگي نگرش قانون گذاران جديد فرانسه با مفاهيمي چون مذهب و نقش كليسا در جامعه، تأثير قابل توجهي برجاي گذاشت. انقلابيون فرانسه با تأكيد بر ضرورت آزادي شهروندان و مقابله با  حركت هاي  استبدادي  و در نفی سلطه کلیسای كاتوليك بر كشور، در ماده دهم اعلامیه معروف 26 اوت سال  1789م  خود  تأكيد كردند :  «هيچ شخصي از اين پس به دليل بيان نقطه نظرات خود از جمله اعتقادات مذهبي نمي تواند مورد مؤاخذه قرار گيرد». در عمل نيز آزادي هاي مذهبي از سوي  حاكمان  جديد  فرانسه  مورد  تأكيد  قرار گرفت و در قوانين سال هاي 1790 و 1791م به تدريج موقعيت شهروندي و حقوق برابر يهوديان مهاجر به رسميت شناخته شد، اين درحالي بود  كه  بنابر قانون  مصوب  سال 1789م مجلس انقلابي پروتستان هاي  فرانسوي، حقوق كامل شهروندي خود را هم سان با اكثريت كاتوليك هاي كشور تحصيل كرده بودند.

در آغاز پيروزي انقلاب فرانسه، حاكمان جديد تمامي امتيازات و حقوق ويژه  روحانيون  را  به  حال  تعليق درآوردند و حتي در پاره اي از موارد اقدام به مصادره اموال كليسا و كشيش هاي متنفذ كردند. در اين دوره، علاوه بر تصويب قانوني درمورد پرداخت نكردن حقوق به روحانيون در مجلس انقلابي فرانسه، تعرض به روحانيون و قتل شماري از آنان در برخي از نقاط اين كشور به وقوع پيوست كه درنتيجه، برخي از مقام هاي كليسا ناگزير به مهاجرت به ديگر كشورهاي اروپايي شدند. در فوريه سال 1790م انقلابيون فرانسوي قانون  محدود  ساختن  اقدامات كليسا در حوزه تعليمات مذهبي و امور  خيريه  را  به  تصويب رساندند، اما اين قانون دو سال  بعد  با  مصوبه ديگر مجلس كنوانسيون فرانسه ملغي شد و در برابر آن كشيشان  و  اسقف ها،  موظف به اداي سوگند احترام به قوانين به منظور كسب اجازه  فعاليت هاي مذهبي خود شدند.

روحانيون  فرانسوي  مخالف اين قانون از سوي مقام هاي دولتي از سمت هاي خود  خلع  شدند.  در  سپـتـامـبـر   سال 1792م هم زمان با اعلام رسمي حكومت جمهوري در  فـرانـسـه، حقوق روحانيون همانند ديگر شهروندان  اين  كـشـور به رسميت شناخته شد و برخي محدوديت ها در فعاليت هاي مذهبي آنان با شرط وفاداري به جمهوري  مرتفع  گرديد.  قوانين جمهوري نوپاي فرانسه درعين حال  نخستين اقدامات رسمي لاييسيته ازجمله كاتوليك زدايي از اين كشور  را  دربرداشت.  اعـلام  آزادي  فـعاليت گروه هاي مختلف مذهبي و فقدان رجحان اعتقادي و مذهبي گروهي خاص در كشور، منع پرداخت حقوق و مزايا و امكانات  دولتي به روحانيون و نظارت مؤثر دولت بر فعاليت كليسا و امور  مذهبي  به  منظور پاسداشت قوانين جمهوري ازجمله اقدامات دولتمردان جديد  فرانسه  از دهه 1790م به بعد بود.

اما برخی نتایج در حوزه فرهنگی :

پس از انقلاب، با پیدایش مفاهیمی نوین چون، آزادی بیان و عقیده، آزادی مطبوعات، آزادی اجتماعات و . . . معنا و روشی نوین در کشور فرانسه پدیدار گشت. روشی که پس از آن بسیاری از کشورها سعی نمودند تا به اقتباس از آن، حاکمیت خویش  را آن چنان بنا کنند.

اما در آخر باید اشاره کرد که با وجود برخی از انحرافات پس از پیروزی انقلاب کبیر فرانسه، اما این انقلاب تحولی عظیم در ساختارهای اندیشه های ملت ها و دولت های  پس  از  خود ایجاد نمود. دگـرگونی  که  سـردمـدارانش جامعه روشنفکر و دگراندیش بودند.

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1390/01/26  |
 نقدی بر مبانی فلسفی سکولاریسم - نشریه تجدد - فروردین 1390

پیمان صالحی

در شماره پیشین، در قسم فقه و اندیشه، سردبیر محترم نشریه مقاله ای در باب مبانی فلسفه سیاسی و اعتقادی کمونیسم و علل سوق این جریان فکری به سمت ایدئولوژیک شدن، با قیاسی مناسب در باب اسلام گرایی انحرافی به سرانجام رساندند که به حق گفتاری منصفانه، دقیق و  مستحکم  بود.   مقاله مذکور، من را برآن داشت تا قدری نیز  در  باب اندیشه لیبرال سخنی  به  میان آید تا بتوان مبانی این اندیشه رایج ـ  حداقل  در  صده  اخیر ـ  را در  حد  مـجـال این  نشریه  به  مخاطبان  عزیز عرضه داریم :

ليبراليسم‌

ليبراليسم‌ يكي‌ از مكاتب‌ پرنفوذ فلسفي‌ غرب‌ است‌. اين‌ مكتب‌ در سه‌ زمينه‌ فلسفي، سياسي‌ و اقتصادي‌ اصول‌ و مباني‌ خود را ارایه‌ داده‌ است. در زمينه‌ سياسي،‌ طرفدار آزادي هاي‌ فردي‌ و اجتماعي‌ است‌ و در زمينه‌ مسايل‌ اقتصادي‌ نيز به‌ كم‌ كردن‌ نقش‌ و قدرت‌ دولت‌ اعتقاد دارد. از نظر فكري‌ نيز بر اين‌ اعتقاد است‌ كه‌ اگر امور جهان‌ بر روال‌ طبيعي‌ خود قرارگيرد، مشكلات‌ بشري‌ حل‌ خواهد شد. اگر نظم‌ طبيعي‌ جامعه‌ را بر هم‌ نزنيم‌ و بگذاريم‌ كه‌ افراد طبق‌ خواسته‌هاي‌ خود عمل‌ كنند، هم‌ برابري‌ در جامعه‌ ايجاد خواهد شد و هم‌ برادري. دخالت‌ افراد يا دولت ها در جريان‌ امور، موجب‌ از هم‌ گسيختگي‌ نظم‌ اقتصادي‌ و سياسي‌ جامعه‌ مي‌شود. اين‌ مكتب‌ در قرن‌ هفدهم،‌ هم زمان‌ با پيدايش‌ سرمايه‌داري‌ شكل‌ گرفت. پيروان‌ آن‌ طرفدار حق‌ انباشت‌ سرمايه‌ و اموال‌ شخصي‌ بودند. نخستين‌ متفكران‌ ليبرال‌ بر اين‌ اعتقاد بودند كه‌ عموم‌ مردم‌ مي‌توانند راه‌ سعادت‌ و خوشبختي‌ خود را انتخاب‌ كنند و نيازي‌ به‌ وجود سلسله‌ مراتبي‌ جایگاه ها و افراد‌ نيست‌ تا براي‌ مردم‌، تكليف‌ تعيين‌ كنند.

ليبراليسم‌ در طول‌ تاريخ، همواره‌ با موانع‌ آزادي هاي‌ فردي‌، نظير نفي‌ فرديت، تعصبات‌ مذهبي، قدرت‌ مطلقه‌ و محروميت‌ افراد از حق‌ رأي‌ مبارزه‌ كرده‌ است. از نظر اين‌ مكتب،‌ انسان ها مساوي‌ خلق‌ شده‌اند و در وجود آن ها حقوقي‌ خاص‌ به‌ وديعه‌ نهاده‌ شده‌ كه‌ از آن‌ جمله‌ است : حق‌ حيات، حق‌ آزادي، حق‌ انتخاب‌ راه‌ زندگي. ليبرال ها طرفدار جامعه‌ مدني‌ هستند.، يعني‌ جامعه‌اي‌ كه‌ افراد بتوانند آزادانه‌ به‌ كارهاي‌ اقتصادي‌ و فعاليت هاي‌ سياسي‌ بپردازند و دولت‌ كمتر در امور آن ها دخالت‌ كند و هر كس‌ در مسايل‌ مذهبي‌ خود آزادانه‌ پيرو وجدان‌ خويش‌ باشد و هيچ‌ عقيده‌اي‌ بر آن ها تحميل‌ نشود. در ليبراليسم‌ چرخش هاي‌ چندي‌ پديد آمده‌ است، به‌ طوري‌ كه‌ ليبراليسم‌ جديد را از ليبراليسم‌ كلاسيك‌ جدا مي‌سازد. به زعم‌ ليبرال هاي‌ جديد، پيشينيان‌ به‌ غلط‌ تصور مي‌كردند كه‌ اگر  همه  افراد  آزادانه‌  دست‌  به‌ فعاليت هاي‌ اقتصادي‌ بزنند و دولت‌ دخالتي‌ نكند براثر رقابت‌ در جامعه‌ تعادل‌ ايجاد خواهد شد. نابرابري هاي‌ ناشي‌ از رشد سرمايه‌داري‌ نشان‌ داد كه‌ حاكميت‌ سرمايه‌ دشمن‌ آزادي‌ افراد محروم‌ است. به‌ گمان‌ برخي‌ از ليبرال هاي‌ معاصر، رفاه‌ اقتصادي‌ خود، شكلي‌ از آزادي‌ است و برای برقراری  عدالت  و به  هنگام ضرورت‌ بايد آزادي ها را محدود ساخت. ليبرال هاي‌ كلاسيك، دولت‌ خودكامه‌ را بزرگ ترين‌ تهديد براي‌ آزادي هاي‌ فردي‌ مي‌دانستند، اما ليبرال هاي‌ جديد دولتي‌ را كه‌ در امور اقتصادي‌ و اجتماعي‌ كمتر دخالت‌ داشته‌ باشد را مانع‌ تحقق‌ آزادي‌ و حقوق‌ اجتماعي‌ افراد مي‌دانند. درباره‌ برخي‌ از مفاهيم‌ اين‌ مكتب‌، اختلاف‌ نظرهاي‌ بسيار وجود دارد. چنان كه‌ رابرت‌ اكلشالRobert Eccleshall  در اين‌ باره‌ مي‌گويد: «آيا اكنون‌ كلمه‌ ليبرال‌، بيان ‌كننده چيزي‌ بيش‌ از تمايل‌ به‌ حرمت‌ قايل‌ شدن‌ براي‌ آزادي هاي‌ فردي‌ است؟ آن چه‌ روشن‌ است‌ اين‌ است‌ كه‌ آزادي،‌ يكي‌ از آن‌ مفاهيم‌ مبهمي‌ است‌ كه‌ هم‌ درباره‌ تعريف‌ آن‌ و هم‌ شرايط‌ اجتماعي‌ تأمين‌كننده‌ آن‌ اختلاف ‌نظر است. پس‌ اين‌ ادعا كه‌ تعهد به‌ آزادي‌ هسته‌ ليبراليسم‌ است‌ براي‌ شناسايي‌ هويت‌ متمايز اين‌ مكتب‌ فكري‌ كافي‌ نيست. از نظر تحليلي، اين‌ شناخت‌ ارزش‌ بيشتري‌ دارد كه‌ ليبراليسم، با اذعان‌ به‌ اولويت‌ آزادي، به‌ نحوي‌ قابل‌ ملاحظه‌ ای يك‌ مكتب‌ فكري‌ برابري‌ خواه‌ است».1 به‌ ليبراليسم‌ از ديدگاه‌هاي‌ گوناگون‌ مي‌توان‌ پرداخت‌ كه‌ ما در اين‌ مقاله‌ به‌ نقد و بررسي‌ اصول‌ و مباني‌ فكري‌ و فلسفي‌ آن‌ مي‌پردازيم.

معرفت‌ شناسي‌ ليبراليسم‌

در بحث‌ از ليبراليسم‌ در ابتدا بايد به‌ بررسي‌ مسئله‌ شناخت‌ از ديدگاه‌ اين‌ مكتب‌ پرداخت. اولين‌ مسئله‌اي‌ هم‌ كه‌ در‌ شناخت‌ مطرح‌ است‌، ابزار شناخت‌ است. ما واقعيات‌ عالم‌ را براساس‌ ابزارهاي‌ خود مي‌شناسيم. هر مكتبي‌ هم‌ با ابزاري‌ كه‌ ارایه‌ مي‌دهد قلمرو شناخت‌شناسي‌ خود را مشخص‌ مي‌كند. بعضي‌ از فيلسوفان‌ كه‌ آغازگر ليبراليسم‌ بوده‌اند، نظير جان‌لاك‌ که مهم ترين‌ ابزار شناسايي‌ را حس‌ دانسته‌اند. يعني‌ معتقد به‌ اصالت‌ حس‌Empirism  بوده‌اند. در اصالت‌ حس‌ نيز اين‌ مسئله‌ مطرح‌ است‌ كه‌ ما فقط‌ اموري‌ را مي‌توانيم‌ شناسايي‌ كنيم‌ كه‌ با حواس‌ ما قابل‌ ادراك‌ باشد. چيزي‌ كه‌ خارج‌ از ادراكات‌  حسي‌ ما باشد  قابل شناسايي‌ نيست. برخي‌ از فيلسوفان‌ نيز گفته‌اند كه‌ موضع‌ ما در برابر امور ماوراي‌ حس‌ لاادري‌گري‌ است. يعني‌ آن ها را نه‌ اثبات‌ مي‌كنيم‌ و نه‌ نفي، چرا كه‌ ابزار اثبات‌ يا نفي‌ آن ها را در دست‌ نداريم. براي‌ مثال‌ بر مبناي‌ اصالت‌ حس‌، نه‌ مي‌توان‌ اثبات‌ كرد كه‌ روح‌ مجرد وجود دارد و نه‌ مي‌توان‌ روح‌ مجرد را نفي‌ كرد. برخي‌ از فيلسوفان‌ نيز طرفدار اصالت‌ عقل‌ Ratiaonalism هستند، يعني‌ هر آن چه‌ را كه‌ عقل‌ ما درك‌ كند مي‌پذيريم‌ و هر آن چه‌ را كه‌ عقل‌ ما درك‌ نكند نفي‌ مي‌كنيم. ما فقط‌ در دايره‌ عقل‌ خود به‌ اثبات‌ و نفي‌ حقايق‌ عالم‌ مي‌پردازيم. ابزار شناسايي‌ ما عقل‌ است. انسان‌ بايد براساس‌ عقل‌ خود، اهداف‌ و راه‌ رسيدن‌ به‌ آن ها را جستجو كند. عمل‌ انسان‌ بايد براساس‌ عقل‌ باشد. يعني‌ شناسايي‌ عقلي،‌ ملاك‌ دريافت‌ بايد ها و نبايد هاي‌ انساني‌ است. جرمي‌ بنتام‌ به‌ عنوان‌ يكي‌ از متفكران‌ ليبرال، معتقد است‌ كه‌ يكي‌ از انگيزه‌ها و محركات‌ رفتار انـسان، تمنيات‌ و خواهش هاي‌ اوست. اين‌ خواهش ها و تمنيات‌ طبق‌ انسان‌شناسي‌ بنتام‌، خودخواهانه‌ است.

در واقع‌ انسان‌ از يك طرف‌ عقل‌ و انديشه‌ دارد كه‌ بايد براساس‌ آن‌ عمل‌ كند و از طرف‌ ديگر تمنيات‌ و خواهش هاي‌ خود خواهانه‌  دارد.برخي‌ از متفكران‌ ليبرال‌ گفته‌اند كه‌ عقل، خدمتكار خواهش هاي‌ انسان‌ است. ديويد هيوم‌Daivid Humme  معتقد است‌ كه‌ عقل،‌ برده‌ خواسته‌ها و خواهش هاي‌ انساني‌ است. يعني عقل‌ ابزاري‌ است‌ كه‌ تمنيات‌ و خواهش هاي‌ انسان‌ بر آن‌ استيلا پيدا مي‌كند و عقل‌ هم‌ مي‌تواند ميان‌ خواهش ها و تمنيات‌ ما ارتباط‌ برقرار سازد و راه‌ ارضاي‌ آن ها را نشان‌ دهد. عقل‌ چراغ‌ راهنما است، اما اين‌ چراغ‌ راهنما در همه‌ اوضاع‌ و احوال‌ نمي‌تواند به‌ فعاليت‌ بپردازد. اين‌  هم‌  كه ‌ متفكران‌  ليبرال‌  گفته‌اند، عقل‌ انسان‌، اسير هوا و هوس هاي‌ نفساني‌ قرار مي‌گيرد، مطلب‌ درستي‌ است. يعني‌ عقل‌ انسان‌ با موانعي‌ رو به رو مي‌شود كه‌ نمي‌گذارد تا آن‌ به‌ وظيفه‌ خود عمل‌ كند. آيا همه‌ انسان هايي‌ كه‌ مرتكب‌ جرم‌ مي‌شوند مشكل‌  عقلاني‌  دارند؟! يعني‌ عقل‌ آن ها ناقص‌ است‌ يا با وجود آن كه‌ عقل‌ آن ها سالم‌ است‌،تحت‌تأثير عواملي‌ قرارمي‌گيرند و مرتكب‌ جرم‌ و جنايت‌ مي‌شوند. اگر بنا است‌ كه‌ عقل‌ به‌ وظيفه‌ خود عمل‌ كند بايد موانعي‌ كه‌ بر سر راه‌ او قرارمي‌گيرد از ميان‌ برود و يكي‌ از اين‌ موانع‌ اميال‌ نفساني‌ انسان‌ است. مكتب‌ ليبراليسم‌ نمي‌تواند اين‌ موانع‌ را از سر راه‌ عقل‌ بردارد، چرا كه‌ در ليبراليسم‌ انسان‌،تابع‌ اميال‌ و خواسته‌هاي‌ خودخواهانه‌اش‌ مي‌باشد. مكتبي‌ كه‌ استعدادها و انگيزه‌هاي‌ متعالي‌ را در انسان‌ مطرح‌ نمي‌كند، تا چه‌ رسد به‌ آن كه‌ در صدد به‌ فعليت‌ رساندن‌ آن ها باشد، نمي‌تواند موانع‌ عقل‌ را از ميان‌ بردارد. مكتبي‌ مي‌تواند از عقل‌ بهره‌برداري‌ دقيق‌ كند كه‌ انسان‌ را درست‌ تفسير كند و به‌ انسان‌ نشان‌ دهد كه‌ از چه‌ راه‌ و مسيري‌ حركت‌ كند تا موانع‌ را از سر راه‌ عقل‌ بردارد. در ليبراليسم‌ همه‌ چيز را بايد آزمود. هيچ‌چيز را نبايد از پيش‌ پذيرفت. هر چيزي‌ قابل‌ تجربه‌ يا تجزيه‌ و تحليل‌ عقلاني‌ است. هر نظريه‌اي‌ را با آزمون‌ مي‌توان‌ پذيرفت. آزمون ها نيز حقيقت‌ مطلق‌ و  هميشگي‌  را به‌ ماارائه‌ نمي‌دهند.اين كه‌ كانت‌ مي‌گفت‌ همه‌ چيز را باید نقادی کرد، مرادش اين‌ بود كه‌ به‌ نقد دين‌ نيز بايد پرداخت. همان‌گونه‌ كه‌ خود نيز، اين‌ كار را انجام‌ داد و دين‌ را از عرصه‌ عقل‌ نظري‌، محترمانه‌ به‌ جايگاه‌ عقل‌ عملي‌ كشاند و باب‌ استدلال‌ و برهان‌ را بر ديانت‌ بست‌ و سرانجام‌ عقلانيت‌ را از دين‌ گرفت. اين‌ اشكال‌ نيز در بحث‌ از شناخت‌ شناسي‌ ليبراليسم‌ مطرح‌ است‌ كه‌ اين‌ مكتب‌، به‌ مهم ترين‌ ابزار شناخت‌ يعني‌ وحي‌ توجه‌ نمي‌كند. ما معتقد به‌ سه‌ ابزار شناسايي‌ هستيم :

1 . حواس 2 . عقل 3 . وحی

بشر با عقل‌ خود نمي‌تواند يك‌ سلسله‌ حقايق‌ را ادراك‌ كند. اولاً‌ بشر با عقل‌ خود نمي‌تواند هدف‌ نهايي‌ خلقت‌ را دريابد و ثانياً‌ نمي‌تواند راه‌ رسيدن‌ به‌ اين‌ هدف‌ را با عقل‌ خود درك‌ كند. هرچند برخي‌ از فيلسوفان،‌ براساس‌ عقل‌ خود مي‌توانند هدف‌ نهايي‌ خلقت‌ را دريابند، اما عموم‌ مردم‌ بر اساس‌ عقل‌ خود نمي‌توانند هدف‌ نهايي‌ خلقت‌ را درك‌ كنند. از اين ها گذشته‌ ميان‌ فيلسوفان‌ نيز اختلاف‌نظر وجود دارد و اگر بنا باشد كه‌ مردم‌ از فيلسوفان‌ پيروي‌ كنند انديشه‌هاي‌ كدام‌ فيلسوف‌ را الگوي‌ خود قراردهند. برخي‌ از همين‌ فيلسوفان‌ نيز به‌ بي‌هدفي‌ حيات‌ نظر داده‌اند و ادعاي‌ پوچ گرايي‌ در هستي‌ را مطرح كرده‌اند. در مورد اين كه‌ بشر از كجا آمده؟ به‌ كجا مي‌رود؟ چه‌ بايد بكند؟ بشر با مشكلات‌ بسياري‌ رو به رو است. از جمله‌ آن كه‌ اولاً‌، عقل‌ بشر خطا و اشتباه‌ مي‌كند. همان‌طور كه‌ در طول‌ تاريخ‌ تفكر، فيلسوفان‌ بر اثر خطاي‌ عقل‌، اختلاف هاي‌ بسيار با يكديگر داشته‌اند. براي‌ مثال‌ اگر از افلاطون‌ سؤ‌ال‌ شود كه‌ با چه‌ ابزاري‌ «نظرية‌ مُثُل» را مطرح‌ مي‌كنيد خواهد گفت : عقل. اگر از ارسطو سؤ‌ال‌ كنيد كه‌ براساس‌ چه‌ ابزاري‌ مثل‌ افلاطوني‌ را رد مي‌كنيد خواهد گفت : عقل، اگر هم‌ از فارابي‌ سؤ‌ال‌ شود كه‌ براساس‌ چه‌ ابزاري‌ نظريه‌ اين‌ دو فيلسوف‌ را جمع‌ مي‌كنيد خواهد گفت: عقل. درست‌ است‌ كه‌ سرانجام‌ عقل‌ خطاي‌ خود را درمي‌يابد، ولي‌ گاه‌ شناخت‌ اين‌ خطا، نيازمند زمان‌ طولاني‌ است‌ و در نتیجه  فـلسـفه‌ خلقت‌، انـسان ها را با مشكلات‌ بسيار رو به رو مي‌سازد، چرا كه‌ به‌ انسان ها نمي‌توان‌ گفت‌ كه‌ هيچ‌ كاري‌ را انجام‌ ندهيد تا فيلسوفان‌ به‌ توافق‌ برسند و دستورالعمل ها و تكليف ها را براي‌ نيل‌ به‌ كمال‌ ارایه‌ دهند. انساني‌ كه‌ هفتاد يا هشتاد سال‌ عمر مي‌كند بايد در اين‌ فاصله‌ زماني،‌ خود را به‌ قله‌ كمال‌ برساند و اگر راه‌ رسيدن‌ به‌ كمال‌ را نشناسد مسلماً‌ به‌ كمال‌ نخواهد رسيد.

از همين‌ جا است‌ كه‌ مي‌گوييم‌ خداوند از راه‌ لطف‌ با ابزار وحي‌ راه‌هاي‌ نيل‌ به‌ كمال‌ را در اختيار انسان ها مي‌گذارد تا با التزام‌ به‌ آن ها به‌ كمال‌ برسند. پس‌ خطاي‌ عقل‌، ايجاب‌ مي‌كند كه‌ به‌ ابزار وحي‌ اعتقاد داشته‌ باشيم. نه‌ تنها خطاي‌ عقل،‌ كه‌ محدوديت‌ عقل‌ نـيـز ايجاب‌ مي‌كند كه‌ چنين‌ ابزاري‌ وجود داشته‌ باشد. پس‌ از آن كه‌ ثابت‌ كرديم‌ كه‌ حيات‌ بشر پس‌ از مرگ‌ ادامه‌ پيدا مي‌كند و انسان‌  در  عالم‌  رستاخيز به‌ حيات‌ خود ادامه‌ خواهد داد و هر آن چه‌ را كه‌ انسان‌ در اين‌ جهان‌ انجام‌ دهد نتيجه‌اش‌ را در آن جا دريافت‌ خواهد كرد؛ اين‌ مسئله‌ مطرح‌ مي‌شود كه‌ انسان‌ بايد در اين‌ عالم‌ به‌ گونه‌اي‌ عمل‌ كند كه‌ در عالم‌ آخرت‌، آثار مثبت‌ آن‌ را ببيند. حال‌ با توجه‌ به‌ اين كه‌ عقل‌ بشر نمي‌تواند حيات‌ اخروي‌ را درك‌ كند چگونه‌ مي‌تواند دريابد كه‌ انجام‌ چه‌ اعمالي‌ در ظرف‌ دنيا آثار مثبت‌ اخروي‌ خواهد داشت. بشر با عقل‌ خود فقط‌ مي‌تواند حيات‌  اخروي‌  را  اثبات‌  كند،  اما  نمي‌تواند  چگونگي حیات اخروی را درک کند تا چه رسد به آن که بداند چه عملی را باید برای حيات‌ اخروي‌ِ سعادتمندانه‌ انجام‌ دهد. از همين‌ جا است‌ كه‌ مي‌گوييم‌ خداوند با ابزار وحي، دستورات‌ الهي‌ را در اختيار انسان ها مي‌گذارد تا با التزام‌ به‌ آنها در حيات‌ دنيا، از سعادت‌ دنيوي‌ و اخروي‌ برخوردار شوند. خلاصه‌ آن كه‌ عدم‌ پذيرش‌ وحي‌ و التزام‌ به‌ آن‌ از جانب‌ متفكران‌ ليبرال‌ يكي‌ از اشكالات‌ مهم‌ اين‌ مكتب‌ است. علاوه‌ بر اين ها يك‌ مكتب‌ ايده‌آل‌، مكتبي‌ است‌ كه‌ بتواند كاري‌ كند تا بشر آن چه‌ را كه‌ درك‌ مي‌كند عمل‌ نماید. ممكن‌ است‌ بشر با عقل‌ خود به‌ شناخت‌ حقايقي‌ نايل‌ شود ولي‌ به‌ آن ها التزام‌ نداشته‌ باشد. در مكتب‌ ليبراليسم،‌ ضمانت‌ اجرايي‌ وجود ندارد تا بشر آن چه‌ را كه‌ با عقل‌ خود درك‌ مي‌كند محقق‌ سازد. چون‌ مكتب‌ ليبراليزم‌ وحي‌ را كنار مي‌گذارد با مشكلات‌ بسيار رو به رو مي‌شود كه‌ يكي‌ از آن ها «علم‌زدگي» است. فرانسيس‌ بيكن‌ مي‌گويد كه‌ علم‌ مساوي‌ است‌ با توانايي‌ و قدرت و اگوست‌ كنت‌ نيز مي‌گويد مذهب‌ آيندگان‌، علم‌ خواهد بود. وقتي‌ كه‌ وحي‌ كنار گذاشته‌ شد بشر ناگزير شد تا جانشيني‌ براي‌ آن‌ پيدا كند كه‌ بسياري‌ از طرفداران‌ مكتب‌ ليبراليسم‌ علم‌ را جايگزين‌ آن‌ كردند. در غرب‌ كساني‌ مانند فرويد ادعا كردند كه‌ علم‌ بايد جانشين‌ خدا و مذهب‌ باشد. علم‌ بايد جايگزين‌ وحي‌ شود. از نظر وي‌ اعتقادات‌ مذهبي‌ يك‌ سلسله‌ پندارها و اوهام‌ هستند كه‌ قابل‌ اثبات‌ علمي‌ نمي‌باشند و بايد آن ها را كنار زد و به‌ جاي‌ خداپرستي‌ علم‌پرستي‌ را مطرح‌ كرد. تصوري‌ كه‌ فرويد از خدا و مذهب‌ دارد تصور غلطي‌ است‌ و خود اين‌ تصور جزء اوهام‌ است. برتراند راسل‌ نيز از فيلسوفان‌ ليبرال‌ است‌ كه‌ در كتاب‌ جهان‌بيني‌ علمي‌ خود، علم‌پرستي‌ را مطرح‌ مي‌كند و از مدينه فاضله‌اي‌ به‌ نام‌ جامعه علمي‌ سخن‌ مي‌گويد. در اين‌ مدينه‌ فاضله‌ همه‌ چيز براساس‌ علم‌ است. حكومت، تعليم‌ و تربيت، توليد مثل، كنترل‌ جمعيت‌ و روابط‌ اجتماعي‌ همه‌ بر مبناي‌ علم‌ و دانش‌ شكل‌ مي‌پذيرند. از نظر راسل‌ به‌ كمك‌ قوانين‌ «مندل» و جنين‌شناسي‌ تجربي، مي‌توان‌ گياهان‌ و جانوران‌ جديد را به‌ وجود آورد. به‌ ياري‌ تكنيك‌ و علومي‌ چون‌ روان‌شناسي‌ و اقتصاد مي‌توان‌ جوامعي‌ مصنوعي‌ را به‌ وجود آورد. به‌ كمك‌ علم‌ مي‌توان‌ طبيعت‌ را شناخت‌ و آن‌ را به‌ تـسخير خود درآورد. علم‌ به‌ بشر كمك‌ مي‌كند تا آسيب هايي‌ را كه‌ بر طبيعت‌ وارد ساخته‌ جبران‌ نمايد. علم‌ مي‌تواند راه هاي‌ مبارزه‌ با بسياري‌ از بدبختي هاي‌ بشر را نشان‌ دهد، اما اين كه‌ انسان‌ بخواهد در مسير كمال‌ گام‌ بردارد ديگر از عهده‌ علم‌ برنمي‌آيد. علم‌ نمي‌تواند كاري‌ كند كه‌ بشر با خودخواهي هاي‌ خود مبارزه‌ كند. از همين‌ جا است‌ كه‌ مي‌گوييم‌ چون‌ مكتب‌ ليبراليسم‌ در شناخت‌شناسي‌ و حتي‌ انسان‌شناسي‌ خود دچار اشكال‌ است، لذا نمي‌تواند مشكلات‌ بشري‌ را حل‌  كند. يكي‌  از   شعارهاي‌  معروف‌  ليبراليسـم‌  در معرفت‌شناسي‌ اين‌ عبارت‌ است‌ كه‌ «اي‌ انسان‌ جرأت‌ دانستن‌ داشته‌ باش» هر چند اين‌ عبارت‌ مربوط‌ به‌ عصر روشنگري‌ است، اما ليبرال ها از آن‌ استفاده‌ بسيار كردند. اين كه‌ بشريت‌ بايد در طلب‌ دانستن‌ باشد مطلب‌ بي‌ اشكالي‌ است، اما ليبرال ها چيزي‌ مافوق‌ اين‌ را مي‌گفتند، به‌ اين‌ معنا كه‌ تنها مرجع‌ براي‌ معرفت‌بشري، عقل‌ است‌ و بشر نبايد هيچ‌ مرجعي‌ را جز عقل‌ بپذيرد. البته‌ اگر متفكران‌ ليبرال‌ اين‌ مطلب‌ را بيان‌ كردند به‌ جهت‌ اشكالاتي‌ بود كه‌ تاريخ‌ تفكر غرب،‌ با آن‌ رو به رو شده‌ بود. مي‌دانيم‌ كه‌ تاريخ‌ غرب‌ با مسيحيت‌ درآميخته‌ است و اين‌ آميختگي‌ نيز با مسيحيت‌ واقعي‌ يعني‌ وحي‌ تحريف‌ ناشده‌ نبوده‌ است‌، بلكه‌ در طول‌ قرن هاي‌ بسيار، معرفت‌ شناسي‌ كشيشان،‌ به‌ عنوان‌ معرفت‌ حقيقي‌ به‌ وحي‌ حاكميت‌ داشته‌ است. تنها مرجعي‌ كه‌ سخن‌ از شريعت‌ و فهم‌ ما نسبت‌ به‌ آن ها اظهار نظر مي‌كرد، ارباب‌ كليسا بود. در كنار كشيشان، ارسطو نيز قرن ها حاكميت‌ فكري‌ داشت. به‌ بـيـان‌  ديگر،  كتاب‌  مقدس،‌ تحريف‌ شده‌ و انديشه‌هاي‌ ارسطو مهم ترين‌ مرجع‌ فكر و انديشه‌ شناخته‌ مي‌شد. براي‌ آشنايي‌ بيشتر با جريان‌ فكري‌ آن‌ روزگار، ماجرايي‌ را از زبان‌ فرانسيس‌ بيكن‌ نقل‌ مي‌كنيم: «در سال‌ 1432 در يكي‌ از حوزه‌هاي‌ علمي‌ در مورد تعداد دندان هاي‌ اسب‌ بحث‌ و مشاجره‌ مي‌شود. آثار دانشمندان‌ گذشته‌ را ورق‌ مي‌زنند، ولي‌ به‌ پاسخ‌ نمي‌رسند. پس‌ از چهارده‌ روز تحقيق، دانش پژوهي‌ اظهار مي‌دارد كه‌ به‌ دهان‌ اسبي‌ نگاه‌ كنند و تعداد دندان هاي‌ او را بشمرند. اين‌ پيشنهاد، كفرآميز تلقي‌ مي‌شود و گوينده‌ مستوجب‌ تنبيه‌ شديد می گردد. عاقبت‌ پس‌ از چند روز بحث‌ و جدال‌، آن‌ مركز علمي‌ نظر مي‌دهد كه‌ چون‌ در مكتب‌ قدما به‌ اين‌ مطلب‌ اشاره‌ نشده، لذا مشكل‌، غيرقابل‌ حل‌ اعلام‌ مي‌شود» در چنين‌ فضاي‌ فكري‌، متفكران‌ غرب‌ اين‌ نكته‌ را مطرح‌ كردند كه‌ بشر بايد تنها عقل‌ خود را مرجع‌ تفكر و انديشه‌ خود بداند. اگر يك‌ سلسله‌ افراط گري ها در عالم‌ غرب‌ پيدا نمي‌شد. هيچ‌گاه‌ متفكران‌ اين‌ مسئله‌ را مطرح‌ نمي‌كردند كه‌ انسان‌ فقط‌ عقل‌ را مرجع‌ و داور خويش‌ بداند. اگر آن‌ متفكران‌ با اصل‌ وحي‌ رو به رو بودند - نه‌ وحي‌ تحريف‌ شده‌، يعني‌ كتاب‌ مقدس‌ - زمينه‌ براي‌ پيدايش‌ چنين‌ انديشه‌هايي‌ پيدا نمي‌شد. در اين‌ صورت‌ بود كه‌ متفكران‌ درمي‌يافتند كه‌ ميان‌ وحي‌ و عقل‌ تقابل‌ وجود ندارد، بلكه‌ اين‌ دو مكمل‌ يكديگرند و هر يك‌ رسالتي‌ خاص‌ در جهت‌ هدايت‌ بشر دارند.

اومانيسم‌

يكي‌ از مهم ترين‌ پايه‌هاي‌ فكري‌ ليبراليسم، اومانيسم‌ Humanism  است. اومانيسم‌ را برخي‌ به‌ معناي‌ اصالت‌ انسان‌ گرفته‌اند كه‌ درست‌ نيست‌ و بهتر است‌ آن‌ را به‌ انسان‌ مداري‌ يا انسان‌ محوري‌ و انسان ‌مركزي‌ تعبير كرد. در اومانيسم،‌ محورِ همه امور انسان‌ است، اما در اديان‌ الهي‌، محور همه‌ امور خداست. منشاء و غايت‌ هستي‌ خدا است. «انا لله‌ و انا اليه‌ راجعون». ما همه‌ از او هستيم‌ و به‌ سوي‌ او حركت‌ مي‌كنيم. به‌ تعبير مرتضی مطهري‌، انسان‌ و جهان‌ هم‌ خصلت‌ از اويي‌ دارند و هم‌ خصلت‌ به‌ سوي‌ او. در اديان‌ الهي‌ نه‌ تنها خدا مبداء و منشاء امور و غايت‌ همه‌ موجودات‌ است، بلكه‌ خدا داير مدار امور است. خدا مبداء همه بايد و نبايدها است. هرگونه‌ فرمان‌ و تكليفي‌ از جانب‌ خداست. «ان‌الحكم‌الالله».انسان‌ بايد آن‌ گونه‌ عمل‌ كند كه‌ خدا فرمان‌ داده‌ است. اطاعت‌ از خدا بايد محور همه فعاليت هاي‌ انسان‌ باشد.

هدايت‌ الهي‌ نيز شامل‌ حال‌ همه‌ انسان ها شده‌ و برنامه‌هاي‌ تكاملي‌ را به‌ وسيله‌ انبياء در اختيار انسان ها گذارده‌ است. در اديان‌ الهي، انسان‌ مورد بي‌اعتنايي‌ قرارنمي‌گيرد. اديان‌ الهي‌ ارزش‌ و مقام‌ انسان‌ را ناديده‌ نمي‌گيرند و فقط‌ با نگرش‌ الهي‌ است‌ كه‌ مي‌توان‌ براي‌ انسان ها اصالت‌ و ارزش‌ قايل‌ شد، چرا كه‌ فقط‌ در مكاتب‌ الهي‌ است‌ كه‌ اولاً‌ انسان‌ درست‌ تفسير مي‌شود و ثانياً‌ راههاي‌ نيل‌ به‌ كمال‌ براي‌ او مطرح‌ مي‌گردد. اساساً‌ مكتبي‌ كه‌ از تعالي‌ و كمال‌ انسان‌ سخن‌ مي‌گويد، مي‌تواند از اصالت‌ انسان‌ سخن‌ بگويد. اگر مكتبي‌ نتواند انسان‌ را درست‌ تفسير كند و رابطه‌ او را با خود و خدا و جهان‌ ديگر مشخص‌ كند، نمي‌تواند از اصالت‌ انسان‌ سخن‌ بگويد. آن‌ تصوري‌ كه‌ در مسيحيت‌ تحريف‌ شده‌ نسبت‌ به‌ انسان‌ وجود داشت‌ موجب‌ شد تا متفكران‌ ليبرال‌ به‌ اديان‌ الهي‌ بي‌اعتنا شوند و اومانيسم‌ را مطرح‌ كنند. در مسيحيت‌ تحريف‌ شده،‌ انسان‌ ذاتاً‌ گناه كار است‌ و پيامبر بزرگي‌ چون عيسي(ع)، جهت‌ رفع‌ گناهان‌ انسان ها، خدا شد. مسيحيت‌ آدم(ع) را خطاكار مي‌داند. يعني‌ حضرت‌ آدم (ع) مرتكب‌ گناهي‌ شد كه‌ آن‌ گناه‌ به‌ اولاد او انتقال‌ پيدا كرد، تا جايي‌ كه‌ عيسي‌ با مصلوب‌ شدن‌ خود، گناه‌ ذاتي‌ انسان ها را از ميان‌ برد. اين‌ گونه‌ تصورات‌ در مورد انسان،‌ از عوامل‌ پيدايش‌ اومانيسم‌ است.

اومانيست ها نيز فقط‌ به‌ كتاب‌ تحريف‌ شده مسيحيت‌ توجه‌ داشتند، نه‌ كتاب‌ آسماني‌ تحريف‌ ناشده‌اي‌ چون‌ قرآن‌. مشاهده قرآن نشان‌ مي‌دهد كه‌ اين‌ كتاب‌ آسماني‌، بينش‌ عميقي‌ نسبت‌ به‌ انسان‌ دارد و مجموعه‌اي‌ از مسايل‌ را در مورد انسان‌ مطرح‌ كرده‌ كه‌ هيچ‌ مكتبي‌ تاكنون‌ مطرح‌ نكرده‌ است. در قرون‌ وسطي، فيلسوفان‌ مسيحي‌ به‌ گونه‌اي‌ انسان‌ را تفسير مي‌كردند كه‌ خدا، محور تمامی امور تلقي‌ می گردد، اما پس‌ از پيدايش‌ رنسانس، انسان،‌ محور امور و مبناي‌ همه‌ بايد و نبايدها قرار مي‌گيرد. يعني‌ انسان‌، قانون گذار تلقي‌ مي‌شود و براي‌ خود و ديگران‌ تكليف‌ تعيين‌ مي‌كند. با پيدايش‌ اومانيسم، وحي‌ كنار گذارده‌ مي‌شود. البته‌ مراد اين‌ نيست‌ كه‌ همه‌ فيلسوفان‌ ليبرال،‌ ماده‌گرا و بي‌خدا هستند. بسياري‌ از آن ها به‌ خدا اعتقاد دارند، اما خدايي‌ را كه‌ مطرح‌ مي‌كنند دايرمدار امور و محور حيات‌ انسان‌ نيست. اين‌ خدا مبناي‌ بايدها و نبايدها و قانون گذار تلقي‌ نمي‌شود. عقل‌ انسان‌ ملاك‌ است‌ و هر چه‌ را كه‌ عقل‌ بگويد درست‌ است. حتي‌ برخي‌ از فيلسوفان‌ ليبرال‌ گفته‌اند كه‌ «عقل‌ جمعي»، ملاك‌ و معيار است. عقل‌ يك‌ فرد، اشتباه‌ مي‌كند، اما عقل‌ جمعي‌ خطاناپذير است. در واقع‌ عقل‌ جمعي‌ جاي گزين‌ وحي‌ مي‌شود. يعني‌ اصالت‌ وحي‌ كنار مي‌رود و اصالت‌ رأي‌ مطرح‌ مي‌شود. رأي‌ بشر ملاك‌ است‌ نه‌ وحي‌ الهي. پس‌ مسئله‌ اين‌ نيست‌ كه‌ بگوييم‌ آن ها اعتقاد به‌ خدا دارند. مسئله‌ مهم‌ اين‌ است‌ كه‌ آيا ايمان‌ و اطاعت‌ از خدا هم‌ مطرح‌ است‌ يا نه؟

انسان شناسی

در بحث‌ از انسان‌شناسي‌، مكتب‌ ليبراليسم‌ بر دو نكته‌ تأكيد دارد. يكي‌ بحث‌ اصالت‌ فرد است‌ و ديگري‌ ماهيت‌ انسان. در اين‌ مكتب‌، فرد اصالت‌ دارد. مي‌دانيم‌ كه‌ همواره‌ اين‌ سؤ‌ال‌ مطرح‌ است‌ كه‌ آيا فرد اصالت‌ دارد يا جامعه؟ ليبراليسم‌ بر فردگرايي‌ تأكيد دارد. يعني‌ در همه‌ جريان ها و امور، فرد نقش‌ عمده‌ را دارد و در ابتدا بايد به‌ حق‌ و حقوق‌ فرد توجه‌ كرد و سپس‌ به‌ حقوق‌ اجتماع. به‌ بيان‌ ديگر فرد بر جامعه  ‌ تقدم‌  دارد. طرفداران اصالت جامعه‌ معتقدند كه‌ وقتي‌ افراد دور يكديگر جمع‌ مي‌شوند هويت‌ خاصي‌ پيدا مي‌كنند. يعني‌ جامعه‌ ماهيتي‌ دارد كه‌ غير از ماهيت‌ افراد است. و اصالت‌ هم‌ با تك‌ تك‌ افراد نيست، بلكه‌ ازآن‌ هويت‌ جمعي‌ است. مكتب‌ ليبراليسم‌ معتقد است‌ كه‌ اصالت،‌ با تك‌ تك‌ افراد است‌ نه‌ آن‌ جمعي‌ كه‌ نامش‌ اجتماع‌ است. اگر افراد به‌ دور هم‌ جمع‌ مي‌شوند و نهاد جامعه‌ را تشكيل‌ مي‌دهند اين‌ نهاد بايد مقاصد افراد را تأمين‌ كند. دولت‌ هم‌ بايد تأمين‌كننده‌ منافع‌ و حقوق‌ افراد باشد. در اين‌ مكتب‌ موجود انساني‌ به‌ صورت‌ مجزا از جهان‌ و حتي‌ افراد ديگر در نظر گرفته‌ مي‌شود و به‌ جهان‌ و اجتماع‌ نيز بايد به‌ عنوان‌ ظروفي‌ براي‌ تحقق‌ فرد انساني‌ نگريست. در ليبراليسم‌ بر روي‌ مميزات‌ فرد تكيه‌ مي‌شود تا وجوه‌ اشتراك‌ وي‌ با افراد ديگر. گويي‌ انسانيت‌ در هر فردی به‌ نحوي‌ خاص‌ تحقق‌ مي‌يابد.

هم چنين‌ نبايد جامعه‌اي‌ را ايده‌آل‌ فرض‌ كرد و افراد را براي‌ تحقق‌ آن‌ ملزم‌ ساخت. در مورد ماهيت‌ انسان‌ نيز ليبراليسم‌ ديدگاه‌ خاصي‌ دارد برخي‌ از متفكران‌ اين‌ مكتب‌ مانند بنتام‌ انسان‌ را يك‌ موجود فعال‌ مي‌دانند نه‌ انفعالي. برخي‌ از طرفداران‌ اصالت‌ جامعه،‌ انسان‌ را به‌ گونه‌اي‌ مطرح‌ مي‌كنند كه‌ جنبه‌ انفعالي‌ پيدا مي‌كند. براي‌ مثال‌ از ديدگاه‌ اميل‌ دوركيم‌، انسان،‌ موجودي‌ است‌ كه‌ جامعه‌ سازنده‌ اوست. از نظر وي‌ وقتي‌ افراد گرد يكديگر جمع‌ مي‌شوند و زندگي‌ اجتماعي‌ را تشكيل‌ مي‌دهند، براثر روابط‌ با يكديگر ميان شان‌ يك‌ روح‌ يا وجدان‌ جمعي‌ حاكم‌ مي‌شود كه‌ همين‌ وجدان‌ جمعي‌ به‌ اعمال‌ و رفتار آن ها شكل‌ مناسبي‌ مي‌بخشد. اميل‌ دوركيم‌ بسياري‌ از ابعاد انسان‌ را جزو كيفيات‌ اجتماعي‌ به‌ شمار مي‌آورد. به‌ طور مثال‌، اموري‌ مانند دقت، يادگيري، قضاوت‌ و استدلال، امور اخلاقي،  احساسات‌ مذهبي‌  و  گرايش هاي‌  زيبا جويانه‌ انسان‌ و . . . را معلول‌ اجتماع‌ می داند. از نظر مكتب‌ ليبراليسم،‌ انسان‌ موجودي‌ فعال‌ است‌ نه‌ انفعالي، موجودي‌ است‌ كه‌ اميال‌ و تمنياتي‌ دارد. اين‌ اميال‌ و خواسته‌ها، انرژي هاي‌ طبيعي‌ او را تشكيل‌ مي‌دهند. اين‌ اميال‌، از عوامل‌ محرك‌ انسان‌ به‌ شمار مي‌روند و توماس‌ هابز كه‌ از پيروان‌ اين‌ مكتب‌ است‌ زندگي‌ انسان‌ را چيزي‌ جز حركت‌ نمي‌داند. از نظر وي‌ انسان‌ موجودي‌ است‌ كه‌ آرزو دارد و اگر انسان‌ آرزو نداشته‌ باشد مي‌ميرد.

ديلهلم‌ فون‌ هومبولت‌ (1835 1767 -) كه‌ از طرفداران‌ ليبراليسم‌ است، درباره انسان‌شناسي‌ اين‌ مكتب‌ چنين‌ مي‌گويد: «خرد، وضعي جز اين‌ را براي‌ بشر نمي‌خواهد كه‌ در آن‌ هر فرد، در فرديت‌ كامل‌ خويش، از آزادي‌ مطلق‌ براي‌ خود پروري‌ برخوردار باشد، وضعي‌ كه‌ در آن‌ طبيعت‌ نيز دست‌ نخورده‌ برجاي‌ بماند و تنها از اعمالي‌ كه‌ خود فرد بنابر اراده آزاد و متناسب‌ با دامنه‌ نيازها و غريزه‌هايش‌ انجام‌ مي‌دهد، تأثير  بپذيرد،  وضعي‌  كه‌  در  آن‌  فرد  تنها  با  حدود اختیارت و حقوقش محدود مي‌شود.» اينكه‌ انسان‌ اميال‌ و خواسته‌هايي‌ دارد مورد توجه‌ همه مكاتب‌ انسان‌شناسي‌ است. آن چه‌ كه‌ مورد اختلاف‌ است‌ تفسير اين‌ اميال‌ است. از نظر بنتام‌ و برخي‌ از متفكران‌ ليبرال‌ اميال‌ و خواسته‌هاي‌ انسان، خودخواهانه‌ است. از نظر برخي‌ از مكاتب‌ همه اميال‌ انسان‌ خودخواهانه نیست، بلکه انسان‌ اميال‌ ديگرخواهانه‌ يا نوع خواهانه‌ هم‌ دارد.

آزادي‌

يكي‌ از مهم ترين‌ اصول‌ ليبراليسم‌ مسئله‌ آزادي‌ است. اين‌ اصل‌ محور همه‌ انديشه‌هاي‌ ليبرال ها است. اگر ليبراليسم‌ به‌ عنوان‌ يك‌ مكتب‌ در چند قرن‌ اخير تأثير گذار بوده‌ بيشتر به‌ خاطر همين‌ اصل‌ است. ليبرال ها آزادي‌ را به‌ عنوان‌ مهم ترين‌ ارزش‌ در حيات‌ فردي‌ و اجتماعي‌ انسان ها تلقي‌ مي‌كنند. ليبرال ها بر آزادي هاي‌ فردي‌ انسان‌ تأكيد بسيار دارند و اگر هم‌ به‌ آزادي هاي‌ سياسي‌ و اقتصادي‌ مي‌پردازند بيشتر به‌ همين‌ منظور بوده‌ است. براي‌ مثال‌ در بحث‌  آزادي هاي‌  اقتصادي‌  بر  اين ‌ اعتقادند  كه‌  دولت‌  در فعاليت هاي‌ اقتصادي‌ مردم‌، نبايد دخالت‌ كند. بسياري‌ از ليبرال ها بر حقوق‌ فطري‌ و طبيعي‌ بشر تأكيد دارند. از نظر آن ها مبناي‌ يك‌ سلسله‌ حقوق‌ را بايد در نهاد بشر جستجو كرد. در ذات‌ بشر گرايش‌ به‌ اموري‌ چون‌ آزادي، عدالت‌جويي، حق‌ مالكيت، وفاي‌ به‌ عهد وجود دارد. در جامعه‌ بايد تدابيري‌ انديشيد تا اين‌ حقوق‌ حفظ‌ شود. براي‌ متفكران‌ ليبرال، آزادي‌ يك‌ حق‌ طبيعي‌ است‌ كه‌ مقدم‌ بر جامعه‌ است‌ و بايد محترم‌ شمرده‌ شود. حفظ‌ آزادي هاي‌ مردم‌، در چارچوب‌ نهادهاي‌ اجتماعي‌ تحقق‌ مي‌پذيرد. قدرت‌ سياسي‌ كه‌ ناشي‌ از خود مردم‌ است‌ بايد ضامن‌ اجراي‌ حقوق‌ افراد باشد. به‌ بيان‌ ديگر افراد با قرارداد يا توافق‌ ضمني‌ منشاء قدرت‌ در جامعه‌ سياسي‌ مي‌شوند و جامعه‌ مدني‌ را تشكيل‌ مي‌دهند. جامعه‌ مدني‌ در برابر حالت‌ طبيعي‌ بشر قراردارد. از نظر متفكراني‌ مانند هابز، حالت‌ اوليه‌ و طبيعي‌ بشر، دوره هرج‌ و مرج‌ و پايمال‌ شدن‌ حقوق‌ افراد بوده‌ است. انسان ها به‌ مرور زمان‌ متوجه‌ مي‌شوند كه‌ با قرارداد اجتماعي‌ و ايجاد يك‌ قدرت‌ سياسي‌ مي‌توانند كلیه‌ حقوق‌ طبيعي‌ خود را به‌ دست‌ آورند. از نظر وي‌ دولت‌ بايد داراي‌ قدرت‌ نامحدود باشد تا بتواند براي‌ حفظ‌ جان‌ و مال‌ و آزادي هاي‌ مردم‌، اقدامات‌ لازم‌ را انجام‌ دهد. در مقابل‌ هابز، ديدگاه‌ جان‌ لاك‌ و ژان‌ژاك‌ روسو قرار دارد كه‌ حالت‌ طبيعي‌ بشر را دوره‌ آشفتگي‌ و غيرقابل‌ تحمل‌ نمي‌دانند تا بشر به‌ خاطر گريز از آن‌ ناگزير شود حقوق‌ و آزادي هاي‌ طبيعي‌ خود را به‌ جامعه‌ سياسي‌ واگذار كند. از نظر جان‌ لاك‌ حالت‌ طبيعي‌ بشر، دوره‌اي‌ بوده‌ كه‌ افراد از آزادي‌ طبيعي‌ و برابري‌ بهره‌مند بودند و همه انسان ها هماهنگ‌ با قوانين‌ طبيعي‌ زندگي‌ مي‌كردند. حالت‌ طبيعي‌ بشر از نظر لاك‌ حالت‌ صلح‌ و همكاري‌ است، برخلاف‌ نظر هابز كه‌ حالت‌ جنگ‌ و نزاع‌ مي‌داند. اشكال‌ حالت‌ طبيعي‌ اين‌ است‌ كه‌ فاقد ضمانت‌ اجرايي‌ است‌ و هر كس‌ به‌ تنهايي‌ به‌ احقاق‌ حقوق‌ طبيعي‌ خود مي‌پردازد، در حالي‌ كه‌ در حالت‌ اجتماعي، اين‌ نهاد سياسي‌ است‌ كه‌ ضامن‌ اجراي‌ حقوق‌ افراد است. از نظر لاك‌ براي‌ حفظ‌ حقوق‌ افراد بايد قراردادهاي‌ اجتماعي‌ را پذيرفت‌ ولي‌ اين‌ به‌ معناي‌ قدرت‌ مطلقه‌ دولت‌ نيست. اگر قدرت‌ دولت‌ نامحدود باشد آزادي‌ افراد از ميان خواهد رفت. اينكه‌ بشر بخشي‌ از آزاديهاي‌ خود را به‌ جامعه‌ وا مي‌گذارد  نه ‌ به ‌ خاطر  حقوق‌  و  آزادي هاي‌ فردی، به خاطر حفظ آن ها است.

ژان‌ژاك‌ روسو نيز به‌ عنوان‌ يك‌ متفكر ليبرال‌ به‌ بحث‌ از آزادي‌ و ساير حقوق‌ طبيعي‌ افراد مي‌پردازد. روسو در آغاز رساله‌ «قرارداد اجتماعي» مي‌گويد: «انسان‌ با وجودي‌ كه‌ آزاد متولد مي‌شود در همه‌ جاي‌ دنيا در قيد اسارت‌ به‌ سرمي‌برد.» روسو بر اين‌ اعتقاد است‌ كه‌ قرارداد اجتماعي‌ بايد به‌ گونه‌اي‌ وضع‌ شود كه‌ آزادي‌ بشر همواره‌ حفظ‌ شود و اين‌ امر نيز تنها از راه‌ استقرار حكومت‌ مطلقه قانون‌ امكان پذير است. اگر افراد، تابع‌ اراده عمومي‌ جامعه‌ باشند آزادي هايشان‌ حفظ‌ خواهد شد. اما اکنون بهتر است قدری با تعریف آزادی آشنا شویم.

تعريف‌ آزادي

براي‌ آزادي‌ تعاريف‌ بسيار ذكر شده‌ است. به‌ گفته‌ آيزايا برلين‌ دويست‌ تعريف‌ تاكنون‌ مطرح‌ شده‌ است. وجه‌ اشتراك‌ بسياري‌ از تعاريف‌ ذكر شده‌ عدم‌ موانع‌ بر سر راه‌ انتخاب هاي‌ انسان‌ است. آيزايا برلين‌ در تعريف‌ آزادي‌ مي‌گويد : «من‌ آزادي‌ را عبارت‌ از فقدان‌ موانع‌ در راه‌ تحقق‌ آرزوهاي‌ انسان‌ دانسته‌ام» در جاي‌ ديگر آزادي‌ را به‌ معناي‌ عدم‌ مداخله‌ ديگران‌ در كارهاي‌ فرد مي‌داند : «آزادي‌ شخصي‌ عبارت‌ از، سعي‌ در جلوگيري‌ از مداخله‌ و بهره‌كشي‌ و اسارت‌ به‌ وسيله‌ ديگران؛ ديگراني‌ كه‌ هدف هاي‌ خاص‌ خود را دنبال‌ مي‌كنند» ناتواني هاي‌ آدمي‌ مغاير با آزادي‌ انسان‌ نيست. اين كه‌ فردي‌ نمي‌تواند بالا بپرد يا شخصي‌ به‌ علت‌ كوري‌ قادر به‌ خواندن‌ نيست‌ يا معضلات‌ فلسفه‌ هگل‌ را همه‌ نمي‌توانند درك‌ كنند نشانه‌ عدم‌ آزادي‌ نيست. هنگامي‌ آدمي‌ از آزادي‌ برخوردار نيست‌ كه‌ ديگري‌ او را از وصول‌ به‌ خواسته‌ها و آرزوهايش‌ باز دارد. ليبرال ها آزادي‌ را براي‌ اين‌ مي‌خواهند كه‌ آدمي‌ به‌ هر نحوي‌ كه‌ دوست‌ دارد زندگي‌ كند. هيچ‌كس‌ نيز حق‌ ندارد كه‌ براي‌ خواسته‌هاي‌ فرد تهديدي‌ را ايجاد كند. به‌ گفته‌ آيزايا برلين: «دفاع‌ از آزادي‌ عبارت‌ است‌ از، جلوگيري‌ از مداخلات‌ غير. تهديد آدمي‌ براي‌ آن كه‌ به‌ نوعي‌ زندگاني‌ كه‌ به‌ دل خواه‌ خود برنگزيده‌ است‌ تمكين‌ نمايد. تمام‌ درها را جز يكي‌ به‌ روي‌ او بستن‌ - اگرچه‌ اين‌ عمل‌ آينده‌ درخشاني‌ را براي‌ او نويد دهد و اگر چه‌ انگيزه‌ كساني‌ كه‌ چنين‌ وضعي‌ را فراهم‌ مي‌آورند، خير و مقرون‌ به‌ حسن‌ نيت‌ باشد. گناهي‌ در برابر اين‌ حقيقت‌ به‌ شمار مي‌رود كه‌ او يك‌ انسان‌ است‌ و حق‌ دارد به‌ نحوي‌ كه‌ خود مي‌خواهد زندگي‌ كند. اين‌ است‌ آزادي‌ در معنايي‌ كه‌ ليبرال ها در عصر جديد، از زمان‌ اراسموس‌ (بلكه‌ به‌ قول‌ برخي از عهد اوكام) تاكنون‌ منظور داشته‌اند.» اين كه‌ انسان‌ بايد خود، نحوه‌ زندگي‌ خويش‌ را انتخاب‌ كند، سخن‌ حقي‌ است، اما آيا انسان‌ بايد در مسير كمال‌ خود دست‌ به‌ انتخاب‌ بزند يا در هر مسيري‌ كه‌ دوست‌ داشت‌ گام‌ بردارد؟ از نظر ليبرال ها اگر انسان‌ به‌ سوي‌ هدف‌ خاصي‌ كه‌ مورد نظر مصلحان‌ اجتماعي‌ است‌ سوق‌ داده‌ شود، به‌ صورت‌ شي‌اي‌ بي‌اراده‌ درخواهد آمد. در واقع‌ براي‌ ليبرال ها فرقي‌ نمي‌كند كه‌ آيا انسان ها راه‌كمال‌ را طي‌ كنند يا در راه‌ ديگري، چرا كه‌ يك‌ راه‌ خاص‌ براي‌ همه‌ وجود ندارد. هر فردي‌ خود بايد راه‌ خويش‌ را انتخاب‌ كند. در اديان‌ الهي‌ انسانها فقط‌ با يك‌ صراط‌ مستقيم مي‌توانند به‌ كمال‌ برسند و نبايد آن ها را براي‌ حركت‌ در صراط‌ مستقيم‌ مجبور ساخت. يعني‌ انتخاب‌ راه‌ كمال،‌ امري‌ كاملاً‌ اختياري‌ است، ولي‌ بايد زمينه‌هايي‌ را  فراهم‌ آورد  تا  انسان  ها با  اختيار خويش‌ راه‌كمال‌ را انتخاب‌ كنند.

لزوم آزادی

ليبرال ها براي‌ ضرورت‌ آزادي‌ دلايلي‌ را ذكر كرده‌اند. اين‌ دلايل‌ از زمان‌ استوارت‌ ميل‌ تا آيزايابرلين‌ همواره‌ مورد توجه‌ بوده‌ است.

اين‌ دلايل‌ عبارتند از :

1 .  آزادي‌ در ذات‌ آدمي‌ است. يعني‌ طبيعت‌ انسان‌ جوياي‌ آزادي‌ است.‌ به‌ گفته‌ برلين‌ آزادي‌ گوهر آدمي‌ است. انسان‌ موجودي‌ است‌ كه‌ در طلب‌ آزادي‌ است. آزادي‌ از لوازم‌ انسانيت‌ انسان‌ است. آيزايابرلين‌ مي‌گويد : «اما در مورد آدميزاد، و تنها در مورد او، مدعي‌ هستيم‌ كه‌ طبيعت‌ آدمي‌ جوياي‌ آزادي‌ است. با وجود اين كه‌ مي‌دانيم‌  در  طول‌ مدت‌ حيات‌ بشري، فقط‌ شمار اندكي‌ از آدميان‌ در طلب‌  آزادي‌  برخاسته‌اند و اكثريت‌ عظيم،‌ علاقه ‌ زيادي‌  به‌ آزادي‌ نشان‌ نداده‌ است»

2 .  كشف‌ حقيقت‌ با آزادي‌ در ارتباط‌ است. جان‌ استوارت‌ ميل‌ معتقد است‌ كه‌ حقيقت‌ از طريق‌ بحث‌ آزاد، تحقق‌ پيدا مي‌كند. اگر ديدگاه‌هاي‌ مختلفي‌ وجود داشته‌ باشد كه‌ ميان‌ آن ها تلاقي‌ ايجاد شود بهتر مي‌توان‌ به‌ حقيقت‌ دسترسي‌ پيدا كرد. در شرايطي‌ كه‌ انديشه‌ها با يكديگر برخورد كنند و افراد بتوانند در فضايي‌ باز با يكديگر به‌ بحث‌ و گفت و گو بپردازند حقيقت‌ كشف‌ خواهد شد. در يك‌ محيط‌ استبدادي‌ شناخت‌ بسياري‌ از حقايق‌ با مشكلات‌ بسيار روبرو خواهد شد.

3 .  خلاقيت‌ و ابتكار آدمي‌ با آزادي‌ تحقق‌ پيدا مي‌كند. به‌ بيان‌ ديگر اگر آزادي‌ وجود نداشته‌ باشد شخصيت‌ خلاق‌ انسان ها رشد پيدا نخواهد كرد. در يك‌ فضاي‌ آزاد است‌ كه‌ علم‌ و دانش‌ رشد پيدا مي‌كند. البته‌ برخي‌ از محققان‌ غربي‌ گفته‌اند كه‌ همواره‌ ميان‌ آزادي‌ و خلاقيت‌ رابطه‌ مستقيمي‌ وجود ندارد. اينان‌ دوره‌ حاكميت‌ تزاريسم‌ در روسيه‌ را مثال‌ مي‌زنند كه‌ در آن‌ ادبيات ‌ و  موسيقي‌ رشد به سزايي‌ پيدا كرد و شخصيت هاي‌ بزرگي‌ پا به‌ عرصه‌ وجود گذاردند. البته‌ مراد اين‌ محققان‌ نفي‌ آزادي‌ نيست، بلكه‌ اين‌ نكته‌ را گوش زد مي‌كنند كه‌ خلاقيت‌ به‌ مجموعه‌اي‌ از عوامل‌ بستگي‌ دارد كه‌ يكي‌ از آن ها آزادي‌ است. در فضاي‌ اختناق‌ بسياري‌ از استعدادهاي‌ آدمي‌ از رشد و شكوفايي‌ بازمي‌ماند، در حالي‌ كه‌ در فضاي‌ آزاد، انديشه‌ها و ابتكارات‌ آدمي‌ رشد پيدا مي‌كند.

4 .  شرافت‌ انساني‌ نيز در محيطي‌ آزاد تحقق‌ پيدا مي‌كند. در فضايي‌ كه‌ انسان ها آزادانه‌ به‌ كار و فعاليت‌ مي‌پردازند و كسي‌ مانع‌ آن ها نمي‌باشد، شرافت‌ انساني‌ معنا پيدا مي‌كند. در يك‌ محيط‌ اختناق‌ زده‌ كه‌ آزادي‌ انسان ها سلب‌ مي‌شود، افراد احساس‌ حقارت‌ مي‌كنند. در جامعه‌اي‌ كه‌ آزادي هاي‌ سياسي‌ و اجتماعي‌ وجود ندارد شرافت‌ انسان ها آسيب‌پذير مي‌شود. در يك‌ محيط‌ استبدادي‌ كه‌ افراد احساس‌ مي‌كنند آلت‌ دست‌ قدرت هاي‌ حاكم‌ قرارگرفته‌اند و همه‌  عوامل‌  و  رفتار آن ها تحت‌ نظارت‌ و كنترل‌ است‌، احساس‌ بي‌هويتي‌ و خواري‌ مي‌كنند.  چون‌  در  يك‌  جامعه ‌ آزاد، افراد ابزار تحقق‌ اهداف‌ دولت ها قرار نمي‌گيرند و در  بسياري‌  از  فـعـاليت هاي‌ اجتماعي‌  شركت‌  مي‌كنند  احساس‌ امنيت‌ و شخصيت‌ پيدا مي‌كنند. از نظر استوارت‌ ميل‌ هرگونه‌ اقتدارگرايـي‌ بـا شرافت‌ انساني‌ منافات‌ دارد.

اما باید دانست که آزادي‌ افراد مطلق‌ نيست. يعني‌ نمي‌توان‌ براي‌ هر فردي‌ آزادي‌ نامحدود قايل‌ شد، چرا كه‌ در اين‌ صورت‌ تلاقي‌ ميان‌ آزادي‌ افراد پيش‌ خواهد آمد و آزادي‌ همه‌ يا برخي‌ با خطر مواجه‌ خواهد شد. از آن جا كه‌ زندگي‌ افراد انساني‌ به‌ يكديگر وابسته‌ است‌ تفكيك‌ مرز ميان‌ آزادي‌ فرد يا مصالح‌ ديگران‌ كار چندان‌ ساده‌اي‌ نيست. در مواردي‌، آزادي‌ گروهي‌ مساوي‌ است‌ با نفي‌ آزادي‌ يا حتي‌ نفي‌ حيات‌ ديگران. گاه‌ آزادي‌ برخي‌ از اشخاص،‌ موجب‌ ايجاد محدوديت‌ براي‌ ديگران‌ مي‌شود. از نظر ليبرال ها محدوده‌ آزادي،‌ عدم‌ تزاحم‌ با آزادي‌ ديگران‌ است. در واقع آزادي‌ در ارتباط‌ با اصول‌ و ارزش هاي‌ ديگر، محدود مي‌شود. عدالت‌ اجتماعي، امنيت‌ و نظم‌ عمومي‌ از جمله‌ اصولي‌ هستند كه‌ بي‌ارتباط‌ با آزادي‌ نيستند و اگر آزادي‌ با اين‌ امور تلاقي‌ پيدا كند بايد محدود شود. در يك‌ نظام‌ اجتماعي‌ سالم،‌ بايد تلاش‌ كرد تا آزادي‌ با اين‌ اصول‌ و ارزش ها هماهنگ‌ شود و يكي‌ به‌ خاطر ديگري‌ كنار زده‌ نشود. به‌ گفته‌ برلين‌ : «بعضي‌ از صورت هاي‌ آزادي‌ بايد محدود شود تا براي‌  ديگر  هدف هاي‌ انساني‌ فضايي‌ باز شود»

اختلاف‌ ما با ليبرال ها بر سر همين‌ هدف هاي‌ نهايي‌ است. آن ها آرزوها و خواسته‌هاي‌ انساني‌ و يا حداكثر نظم‌ و امنيت‌ اجتماعي‌ را هدف‌ تلقي‌ مي‌كنند، اما ما هدف‌ نهايي‌ حيات‌ را ملاك‌ قرار داده‌  و  معتقديم‌ كه‌ آزادي‌ بايد در ذيل آن معنا و مفهوم‌  پيدا كند.

به هر روی، نظام لیبرال پس از گذشت چند قرن از حیات خود، اکنون در جامعه جهانی، دچار مشکلات بسیاری است، زیرا پذیرش اصالت فردی، به طور اعم، باعث از هم گسیختگی های اجتماعی و فرهنگی بسیار می شود و گویا اکنون لیبرالیسم مطلق هم ، همانند دیگر اندیشه های  ایدئولوژیک  دچار زوال گشته است  به  هـمـین سـبب است که بسیاری از کشورهای توسعه یافته ای که  حداقل های اصول دموکراسی  را  پذیرفته  و  اجرا  می کنند، به سوی نظام های سوسیال – دموکرات  گرایش  دارند  تا نظام لیبرال.

این مجال، تنها بررسی بخشی از مشکلات فکری و سیاسی لیبرالیسم بود و عدم ذکر معضلات، نقایص و مشکلات اقتصادی لیبرالیسم، دلیل بر کتمان آن نیست. از این رو باید دانست که نظام لیبرال علاوه بر مشکلات ایدئولوژیک دارای نقایص بسیار اقتصادی نیز می باشد.

منابع و مأخذ :

1 . تاریـخ انـدیـشـه های سیـاسی قـرن بیستم ؛ لیبرالیسم و محافظه کاری، حسین بشریه.

2 .  لیبرالیسم ؛ معنا و تاریخ آن، جان سالوین شاپیرو، ترجمه محمد سعید حنایی.

3 . قدرت آزادی ؛ نیروی راستین لیبرالیسم، پل استار، ترجمه فریدون مجلسی

4 . از نظریه عدالت تا لیبرالیسم سیاسی، احمد واعظی

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1390/01/26  |
 حقوق سکولار است یا مذهبی؟ - نشریه تجدد - فروردین 1390

محسن عبدلی

مدتی  است  که  قضاوت های  بسیـاری بـر رونـد عـلوم انسانـی  در  کـشور مـا  به  چشم می خورد. رویکردها متفاوت است و بحث چگونگی ادامه آن نیز به همین شکل. برخی بر این باورند که مسائل مطروحه در حوزه علوم انسانی متأثر از مبانی سکولاریسم است  و  عده ای  دیگر  آن  را  نشأت گرفته از  علوم  جدیدۀ روز می دانند. در این مقاله با تشریح نوع  و منابع آموزشی  رشته  حقوق،  در صدد  پاسخ   و  واکاوی  این موضوع هستیم.

مـنـابـع  در  رشـتـه  حـقوق  بیش از  آن  که  نـاشـی  از عـقاید علمای حقوق و دکترین این رشته باشد،  ناشی از منابع فقهی و سرفصل های  دروس  حوزوی  است.  دروسی مـثـل متـون فـقـه،  قـواعـد  فـقـه  و  عـلی الخـصوص اصـول فقه که  مبنای  استدلال  در  این سـه رشـتـه اسـت، شـاهـد این مدعا است.

رشته حقوق دارای گرایشات متنوعی است که اکثر قریب به اتفاق این  گرایش ها  منـشـاء اسـلامـی  و  فـقـهـی  دارنـد و بـا تـوجـه به اصـالـت قـانـون  در  کشور  ما،  آمـوزش حـقوق هـم بـایـد  به  تـبـع  این  قوانین صورت پذیرد و با توجه به این که قوانین ما از منابع فقهی نشأت گرفته و تمام قوانین موضوعه کشور هم باید به تأیید شورای نگهبان برسد، ادعای کسانی که رشته حقوق را غیر اسلامی می دانند (حجه الاسلام صدیقی در نماز جمعه تهران)  ادعـایـی نـادرسـت اسـت که قابل اثبات نمی باشد.

ظاهـراً  یـکی  از  دلایـلی کـه مـسوولان  را  برآن داشت تا علوم انسانی را غیر اسلامی و سکولار معرفی  نـمایـند، نقش بارز دانش آموختگان این رشته در تحولات عمـیق  اجتماعی و مدنی است.

غالباً رشته حقوق محصلین خود را در سه شغل به عرصه ظهور می رساند. این سه شغل عبارت اند از : قضاوت، وکالت و سردفتری.

شغل قضاوت که یکی از عالی ترین مشاغل در تمام کشورهای است و داری احترام زیادی در بین مردم می باشد، در انحصار محصلین دانشکده علوم قضایی قوه قضاییه است و در زمان نیاز به قضات جدید معمولاً از میان دانش آموختگان این دانشکده جذب نیرو صورت می پذیرد. پس انتخاب و گزینش آن ها با قوه قضاییه است و همان ها هستند که برای گزینش نیروهای خود داخل ریزترین مسایل دانشجویان دانشکده علوم قضایی می شوند و آن هایی را که بخواهند و با دیدگاه های آن ها هماهنگ باشد، انتخاب می کنند.  این نکته را هم باید خاطر نشان کرد که در سال های اخیر بسیاری از مسوولین قضایی و قضات جدیدالاستخدام،  از  مـیان  دانشجویان  دانشگاه  امام  صادق (ع) بودند که گرایشات سیاسی آن ها بر همگان آشکار است.  پس  قضاوت  مشکلی برای حاکمیت ایجاد نمی کند.

در مورد سردفتران هم با توجه به محدودیت جذب این قشر و این که کار آن ها عموماً دارای اثرات مهم اجتماعی نیست، مشکل چـندانی بـرای حـاکمیت ایجاد نمی کند.

مسئله  و  معضل  اساسی  بـرای ایـشـان "کـانون وکلای دادگسـتری" اسـت.  وکلا  نـوعـاً  افـرادی  هـستند که در  گفتـار  خود  آزاد  و  افرادی  مستقل  از  بازی های حکومت ها هستند و با توجه به این صراحت لهجه و به مقتضای شهرت و توانایی خود دارای اثرات وسیع اجتماعی هستند که گستره آن به داخل خانواده ها،  دادگاه ها و حتی نهادهای مهم و اساسی حکومت هم  افزایش یافته است. پس به نظر می رسد  استقلال  کانون وکلا  و نهاد کانون وکلا برای حکومت ها  خـوشایند به نظر نمی آید که در سال ها و ماه های اخیر اقدامات گسترده ای جهت سلب استقلال این نهاد انجام داده اند. این بُعد عملی رشته حقوق بود، اما اکنون به بُعد تئوریک و نظری و آموزشی این رشته می پردازیم.

همان طور  که  پیش تر گفتیم رشته حقوق داری گرایش های متنوعی است و  یک  دانـشـجـوی دوره کارشـناسی  ارشـد معمولاً یکی از چهار گرایش حـقـوق خـصوصی،  حـقـوق جزا، حقوق بین الملل و  حـقـوق  عمومی  را انتخاب  مـی کـنـد.  بـا ریـشه یابی هر یک  از  این  رشته ها  هم  مشخص می کنیم که دلایل صاحبان  این  تـئـوری برای غیر اسـلامـی جـلـوه  دادن رشـتـه حقوق غیر  قـابل  قبول است.

ابتدا رشته حقوق خصوصی : البته منظور  ما  از  عنوان  رشته حقوق خصوصی و رشته های دیگر، بررسی این  رشته در دوره کارشناسی ارشد نیست بلکه به طور کلی با محوریت دوره کارشناسی بررسی می شود. رشته حقوق خصوصی با محوریت چهار عنوان حقوق مدنی، آیین دادرسی مدنی، حقوق تجارت و متون فقه تدریس می شود. تدوین قوانین این سه عنوان (حقوق مدنی، آیین دادرسی مدنی، حقوق تجارت) بر می گردد به قبل از انقلاب اسلامی سال 57 ، منتها اصلاحات و  تغییراتی  در  بعضی  از  این  قوانین  ایجاد  شده  کـه  بـه  مـنظور به روز کردن آن ها و تطبیق هرچه بیشتـر آن ها   با  مـوازیـن شرعی انجام  شده  است.  قانون  مدنی  که  در  دهه اول  و دوم  قرن  تدوین  شده،  مـنطبق  با  فقه  امامیه  اسـت و تدوین کنندگان آن در وهله اول تطبیق با فقه شیعه  را  مـلاک  نظر خود در تدوین این قانون  قرار  داده اند.  این  قانون به قدری منطبق با شرع است  که  بعد از انقلاب هم کمتر دست خـوش  تـغییرات شده  است  و  نـه  تنها  نتوانستند  از  نقایص و عـیوب  قـانـون پـیشیـن  بـکاهـند، بـلـکـه  بر  ایرادات  آن نیز افزودند.

پس  معلوم  شد  که  این  قانون  که  مـحـور  حـقوق  ایران است از  انـحـراف  از  شرع  به  دور  اسـت.  قانون  آیین دادرسی  مـدنـی  هم  قانونی  شکلی  است  که  با  محـتوای  مـذهـب تنـاقـض  ندارد،  مع الاسف  مـخـالـفـت هایی  با  بعضی  از مواد آن نظیر ماده 522 درباره خسارت تأخیر تأدیه از سوی  شورای نگهبان  و  دادگاه ها صورت  می گیرد  که  به  نظر  ناشی از فهم غلط  آن ها  دربـاره  مـاهیت  این  خـسارت  است و قانون تجارت  هم با توجه به این که تجـارت  بـه مفهوم امروزی سابقه فقهی ندارد، تناقضی با  فقه  ندارد  و  موراد  تـنـاقـض  آن  بـا  شـرع  توسط  شورای  نگهبان اعلام شده است.  با  بررسی  این  قـوانین و آموزشی که بر مبنای همین قوانین،  صورت  می گیرد  ثابت شد که هیچ کدام  از آن ها مباینتی با  شرع  اسلام  و آمیزه های  اسلامی ندارد، اما درس دیگری که  در  گرایش  حقوق  خصوصی  نقش  محـوری دارد،  مـتـون  فقه  است  که  سال ها  است  که  به  دلیل  اهمیت دارد،  مـتـون  فقه است که سال ها است  که  به  دلیل  اهمـیت  آن قـدری  بـیشـتر  راجع به آن توضیح  می دهـم. درس مـتون  فـقه   کـه   در دانـشکـده های حقوق تدریـس می گردد،  یکی  از دروس  مشترکی است که هم حوزویان آن را فرا می گیرند و هم دانشگاهیان. این  کتب  در  حالی  که از لحاظ کمی تعداد قابل ملاحظه ای نیستند، اما در بردارنده اکثر مسایل و سر فصل های دوره کارشناسی رشته حقوق می باشند. کتابی که شامل موضوعات جزایی (حدود، قصاص، دیات)، مالی و مدنی (بیع،  اجاره،  کلیه عقود معین)، موضوعات مرتبط  با  حقوق  خانواده  (نکاح، طلاق،  حضانت)، مسایل مربوط به امور حسبیه (حجر، غایب، مفقودالاثر، قیمومت)، ادله اثبات  دعوی و آیین دادرسی (قضاوت، شهادت، اقرار)، حقوق ارثیه  (ارث و وصیت) و البته امور عبادی (نماز، روزه، طـهـارت و . . .) می باشد که دانشجویان حقوق عنوان  اخیر  را  به  دلیل  غـیـر تخصصی بودن  مورد  مطالعه  قرار  نمی دهند.

مشاهده  می گردد  که  دانشجویان  رشته  حقوق  با  اکـثـر قـریـب  به  اتـفـاق  مـوضوعات و سرفصل های کتب روحانیونی که حـقوق  را  بـه  غـیـر اسلامی بودن متهم می کنند، در ارتباط هستـند و باید آن ها را با همان دقتی که حوزویان فرا می گیرند، یـاد بـگـیرنـد، زیرا متون فقه یکی از تأثیر گذارترین دروس در تقویت  فـهم  و  استدلال دانشجو است  و  از  آن  مهـم تر،  یـک  از اسـاسی تـرین  و  سـرنوشت  ساز ترین دروس برای ورود به مقطع کارشناسی ارشد  و  آزمـون های  مـخــتلف  اعم  از  دانشگاهی  و  شغلی می باشد. بنده حتی ادعای  بزرگ تری  مـی نمایم، که دانشجویان نخبه حقوق از بسیاری  از  روحـانـیـونی  کـه نـزدیـک به یک دهـه  عمر  خود  را  در  حوزه  صرف فراگیری ایـن  امور  مـی نمایند، از لحاظ قدرت  استدلال و جامعیت مطالعه قوی تر هستند، زیرا  روحانیون تا  وقتی  که  اصـطـلاحاً به درجه  "حجه الاسلام"  نایل  می گـردنـد ـ  کـه حدود 6 الی 8 سال از عمرشان را به خود اختصاص می دهد ـ تنها کتاب شرح لمعه را (در حوزه  فقه  و  نه  دروس دیگر حوزوی) مطالعه می نمایند و اصولاً در پی کتب دیگر فقهی نمی روند، اما دانشجویان نخبه حقوق زمانی که کتاب های علمای حقوق را مطالعه می نمایند، در  هر  موضوع از نظر و آرای بسیاری از فقهای امامیه در کنار آن ها  مطلع  می گردند.  برای مثال، زمانی که  شما  مجموعه  کتاب های  عقود  معین (و نه خلاصه آن) اثر  دکتر   ناصر  کاتوزیان  (حفظ الله)  را  مطالعه  می نمایید، می بینید که ایشان  نظرات بسیاری  از  فـقـهـای  بزرگ امامیه و حتی عامه را هم مورد بررسی و ارزیابی قرار  می دهد. نظیر نظرات و آرای شیخ انصاری (مکاسب)، میرزای قمی (جامع الشتات)، مرحوم صاحب جواهر (جواهر الکلام)،  شیخ طوسی (الخلاف)، محقق(شرایع الاحکام)  و  عالم بزرگ و بی نظیر جـهـان تشیـع که موجب فخر شیعیان است؛  سـید مـحـمد کـاظـم طباطبایی یـزدی  مـعـروف  بـه سـیـد یزدی در کتاب  عروه الوثقی. با  این  شرح  مفصل  اگر  نگوییم  دانـشـجـویان فکور و نخـبه حقوق از نظر فهم و جامعـیت  و  قدرت  استدلال از روحانیون بـالاتر  هـستند، بی شک پایین تر نیز نیستند. با این توضیح که روحانیون وقت به مراتب  بیشتری  را  صرف  مطالعه این علوم و کتب می نمایند، اما دانشجویان  حـقـوق وقـت کم تر  و البته مفیـدتری را اختصاص به کسب نظرات فقهای اسلام می دهند. این توضیحات مفصل پیرامون  متون فقه تا  حـدود  بسـیار زیادی نشان می دهـد کـه ادعای غیر اسلامی  بـودن رشته حقوق ادعـای واهـی و بی اساسی است.

رشته بعد حقوق جزا است که با محوریت قانون مجازات اسلامی و قانون آیین دادرسی کیفری تدریس می شود. بررسی این رشته دیگر جای هیچ بحث و حرفی را باقی نمی گذارد، زیرا مباحث موجود در قانون مجازات اسلامی عیناً از فقه اسلام و کتب فقهی، نظیر تحریر الوسیله امام خمینی (ره) گرفته شده است. به علاوه در مسئله حدود هیچ گونه سؤال و استدلالی درباره چرایی آن پذیرفته نیست، زیرا از اموری هستند که به قرآن به هیچ وجه، قابل کم و زیاد کردن نیست. آیین دادرسی کیفری رشته ای نسبتاً جدید است که هدف آن حراست و صیانت از حق دفاع متهم و هدف بعدی آن احیای حقوق پایمال شده جامعه است.

با بررسی منابع روایی، نظیر برخورد امیرالمؤنین علی (ع) با مجرمان و حتی قاتل خود حضرت به نوعی این مطلب ثابت می شود که اهداف آیین دادرسی کیفری هم دارای سوابق فقهی است و داری انطباق کامل با شرع است. رشته بین  الملل خصوصی هم تابع کتب اول و دوم جلد دوم قانون مدنی است.  اما مسئله ای که مطرح مـی شـود در رابطه  با  حقوق عمومی است. این رشته از حقوق که به بررسی روابط، بین مردم با حاکمان در عرصه داخلی (حقوق عمومی) و حاکمان با هم در عرصه بین المللی (حقوق بین الملل) است، می پردازد که مورد اخیر رشته ای است وارداتی که تقریباً سابقه فقهی ندارد و ورود به این  حوزه  متضمن  قبول  بسیاری  از  عرف ها  و  ارزش های بیا المللی و اصول حقوق عمومی است.  شاید بتوان گفت این رشته از  حقوق  سیبل  اهداف  کسانی است که غیر اسلامی بودن  رشته حقوق را اعلام نموده اند، زیرا لازمه اجرا، آموزش  و  عملی  شدن  این  رشته یا گرایش از حقوق، محدودیت حکومت در اعمال قدرت  بر  نهادهای  مردمی و مدنی نظیر احزاب، تشکل های آزاد و سازمان های بین المللی است. با ایـن توضیحات به نظر نگارنده  هـدف کـسانـی  کــه ایـن تئوری (تحـول علوم انسانی) را مـطرح کرده اند و بر روی آن مانور داده اند، در جهت اعمال نظر بیشتر خود و سلب استقلال از رشته حقوق است که با طرح مسئله در خطر بودن اسلام  راه  را برای  تغییرات مـورد نظر خـود  در  ایـن رشـته باز می کنند.

منابع و مأخذ :

1 . ناصر کاتوزیان : مقدمه علم  حقوق

2 . ناصر کاتوزیان : دوره عقود معین

3 . شهید ثانی : شرح لمعه دمشقیه

4 . علی اشرف فتحی : وب سایت تورجان

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1390/01/26  |
 مولای بلخ در دامان روم - نشریه تجدد - فروردین 1390

شیما جدیدی

تـنـها  یـک  برنامه کـوچـک  در  سـرای  اهـل  قلـم هـمـه  آن چیزی اسـت کـه  در  روز  بـزرگـداشت  مـولانا بـرگـزار مـی گـردد. این  برنامه  از  سـری  برنامه هایی  است  کـه سـرای  اهل قلم تقریباً هـر  روز  برگزار  مـی کند  و در  آن  یک  مجـری  و  دو  کارشناس  برای  جمعیتی  که  به  نـدرت به چـهـل  نفر  می رسـند  سخـن  می گویند. بـه جـز این تـقـریباً  هـیـچ  خـبری  از  بزرگداشت  مولانا  نیست! این جا ایران است!

هم زمان ترکیه که مـولانا  محـمد  بلخی  را مولانا محمد رومی  می نامد و تمام تلاشش را برای ثـبت نـام ایـن شـاعر و اندیشمند بـزرگ  ایـرانـی در فهرست بزرگان  خـود  به  کار  می گیرد،  طـبق  روال  هر سال  بـرنامـه های مـفصـلی  دارد،  البته نه الزاماً مطابـق تقویم ما و نه الزاماً همان طور  که  ما  بزرگداشت برگزار می کنیم!

ترکیه بیش از آن که به مردم کشور خود بیندیشد به رفتارهای جهانی فکر می کند تا در اذهان عمومی همه مردم دنیا و بالاخـص سـازمان های  بیـن المـللی نظیر یونـسکو و  شخصیت های بزرگ فرهنگی- سیاسی، مولانا آرام آرام به عنوان شاعری ترک شناخته شود. همان طور که نسخه های مثنوی معنوی را به زبان های مختلف از جمله ایتالیایی ترجمه کرده و به شخصیت های  مؤثر جهان در دیدارهای  رسمی  و  بزرگ  تقدیم می کند.

علاوه بر این شهرداری قونیه - همان جایی که مولانا از بد حادثه به خـاک سـپـرده  شـده  و  سبب  ادعای بزرگ  تـرکـیـه اسـت نسخه هایی از مثنوی را برای ملکه اسپانیا و ولیعهد بریتانیا نیز فرستاده است. برخی اقوال، حاکی از آن است که در این ترجمه ها، گاه و بی گاه دست هم برده می شود و لابه لای اشعار، اصطلاحات و مصرع های ترکی نیز اضافه می شود . . .

البته  تـکرار، هـر پـدیـده ای  را  به  مـرور مـسـخ می کند. تـقـویم، نـمـاد تـکـرار است. وقـتـی هـر سـال  بـه هـشـتـم مـهـر مـی رسـیم،  هر سـال بـایـد درباره مـولانا  کـنفرانس  و  سخن رانی بـگـذاریم  و  هر سال  چهره های  مشـخـصـی  را بـه  برنـامه های مـشخـصی  دعـوت کـنـیم تـا حـرف های مشخصی را تکرار کنند- شاید عجیب هم نباشد که هر چند سال یک بار همه را حذف کنیم. به خصوص این که در یک چشم به هم زدن  یک سال می گذرد و دوباره هشتم مهر است و دوباره  مـولانـا. آن هم برای  ما  کـه  اصـلاً بـرای  این طور برنامه ها وقت نداریم !

شایـد  راه  حـل، در شیوه بـرگـزاری  بزرگداشت ها بـاشـد. شاید  به جای سخن رانی و مـیزگـرد لازم اســت  کارهای  دیگری را با کارشناسی بررسی تجربه دیگران در موارد  مـشـابه  در  دسـتور کار قـرار دهیم.  از جمله ایـن بـرنـامه ها  سـاخـت فـیلم و سریال است. همان طور که ما برای شخصیت های فرهنگی - مذهبی تاکنون فیلم ها و مجموعه های  تلویزیونی زیادی ساخته ایم.  البته  در این موضوع، سرعت عمل بسیار مهم بود که باز هم ما نداشتیم ! ! ترکیه در سال هشتاد و شش اقدام به ساخت فیلمی به نام «بشنو از نی» درباره مولانا کرد. این فیلم،  نگاه جهانی دارد و تنها به درون  کـشور  خـود نـگاه  نـکـرده  اسـت  تا  جـایـی که ترکیه «جاک دشام» را بـرای  کارگردانی  این  فیلم  به  کار  گرفت. ژاک دشـام؛ کـارگـردان  کاملاً  شناخته  شده فرانـسوی؛ در  سال 1996 جـایـزه بـهترین  فیلم  را از  جـشـنواره ونـیز گرفته و از هـمان  زمان  به  چـهره ای  جـهـانی تـبدیل  شده  است. بـه جـز ایـن مورد، آن ها یـک شـرکت  قـطری  را نیز برای  حـمایت مالی از این طرح وارد ماجرا کردند و نوشتن فیلمنامه را بـه «مظفر علی»  کـارگردان  سـرشـناس هندی و «دیوید وارد» فیلم نامه نویس برنده اسکار محول کرده اند تا نخستین فیلم زندگی  مولانا  یک  اثـر بـین المللی، البته به نام ترکیه باشد.

البته  مشکـل  بـه  هـمین  جا  ختم  نمـی شود. یـعـنـی  در واقع، تـنـها  تـرک زبـانان  نـیـستـنـد  کـه   حـضرت  مـولانا  را می ستایند و در ترویج افکارش می کوشند، بلکه  این عارف بزرگ در غرب و بالاخص امریکا نیز طرفداران زیادی دارد. در سال 2001 مـولانـا پـر  فـروش تـرین شـاعـر  در امـریـکا  بـود. هــم چنین ایـسنا،  خبـری  در  سال  1386 مـنـتشر  کـرد  کـه  طـی آن اعلام  داشت،  صد اثر ماندگار تاریخ ادبیات جهان به انتخاب مطرح ترین  نـویسـندگان معاصر دنیا نظیر پل آستر، اورهـان پاموک، کارلوس فوئنتس  و  مـیلان کوندرا مـعـرفی   شـده اند کـه مــثـنوی  مـعـنـوی  مولانا نــیـز  یــکـی از آن ها بود. روزنامه سـانـفـرانـسـیسکو در این باره می ‌نویسد : اگر می‌خواهید با محبوب‌ترین شــاعـر روز آمریکا آشنا شوید، بایستی سوار یک هواپیما شوید و به قـونـیـه بـرویـد، جـایـی کـه  آرامـگاه  جـلال‌الـدین  محمد  بلخی معروف به رومی در آن جا قرار دارد . . .

بـه  راستی  علت  این  فروش  و  توجه  به  مولانا  در  کشورهای دیگر چیست؟

ویلیام  دالریمبل  روزنامه نگاری  فـرانسـوی  اسـت  کـه هـمانند  ما  سعی  در  پـاسـخ  دادن  به  این  پـرسش  داشــتــه است،  در  مـقـاله ای  که  در  این  باره  نـوشـتـه  است، بـیان  می دارد  مـردم  امـریـکا  از  شـعـرها  و  ابیات مـولانا  در  مـوسیـقی  یا  حتی  در  لباس های خـود  بـهره مند می شوند  و   در   ادامه   می افزاید : بابلیشر  ویـکـلـی سـردبـیر  نـشـریه ای  امـریـکایی مـعـتـقد  اسـت شهرت مـولانا  در  امـریکا  به  خـاطر  رنـج  و  تـشنـگی  شـدیـد روحی است یـا تـلاش بـرای بـیـداری  و  آگـاهی  یـافـتـن  از ایـن شـخـصـیت، کـه شـاعـر امـریـکـایـی، کـولـمـن بـارکس، را  بر آن داشـت تـا اشـعار وی  را  بـرای  اولیـن بـار ترجمه کـنـد  و عـاملی  بـرای  ترویج  این آثار  بین  مردم  امریکا باشد.

این  نـویسـنـده  انگلیسی در ادامه  به  بـخشـی  از  زندگی مولانا اشاره می کند و  نقش  و  تأثیر  شمس تبریزی را در اندیشه ها و زندگی مولانا می آورد که از دنیا جدا شد  و تصریح کرده : زندگی جلال الدین به تربیت شخصی و روحیات اسلامی که در جوهر فلسفه او وجود دارد باز  مـی گـردد  کـه سعی در تجـلی عـشـق  و  عـلاقـه مـیـان خـالق  و  مـخـلـوق  دارد تـا عـشـق الـهـی و حـس امـنــیـت  را  بـا  ترس از خـدا در انسان عوض کند، زیرا آن را وسیله ای برای رسـیدن بـه خـدا می داند.

در واقع این شاعر زندگی را از میان عشق در می یابد. نویسنده این مقاله در پایان آورده است : فرهنگ غربی به فرهنگ اسلامی اهتمام می ورزد و این همان چیزی است که اینک در کشور ترکیه وجود دارد.

الـبـتـه نـکـته ای کـه در ایـن جا آشـکار مـی گـردد ایـن اسـت کـه چـگـونـه مـمـکـن اسـت ایـن عـارف بزرگ در روح تـشـنـه همه جـهانـیـان جـای بـگیرد، امـا ایـرانـیان که ظاهراً باید بهره ای هر چه بیشتر از آثار وی - به دلیل هم زبانی و هم میهنی- ببرند در این صحنه به طرز چشمگیری کم رنگ اند و حتی سال هاست که میدان هم میهنی با وی را به نفع رقیب دیرین و پر تلاشی چون ترکیه ترک گفته اند و در اثبات این امر خاموش اند.

باید پذیرفـت کـه تـنـها خـود مـولانا بود که برای ایرانی نمایاندن خود کوشید و این کوشش پـس از مـرگ وی مــتوقف گشت. در واقـع ما شـاهـد آنیم کـه تـرکیـه چون آیـیـنه ای  قـادر بـود کـه تـصـویـر مـولانای ایرانی را آن گونه که شایسته است به جهانیان بـنـمـایـاند.  مردی  که در خاک ایران  ایستاده بود، اما  تـصویرش از  تـرکـیه منعکس گردید! وشاید اگر اشعار و بیانات خود وی امروزه در دسـتـرس نـبـود حتی بـه  سـخـتـی می تـوانستـیـم  پـیـشیـنـه  ایـرانـی   وی  را  ثـابـت نماییم!

ترکیه دربرنامه‌هایی که به مناسبت سال جهانی مولانا برگزار کرده ‌است، تلاش کرده که مولانـا را بـه عـنـوان یک چهره فرهنگی کـشور خـود بـه دنـیـا معرفی کند.

در این میان کم ‌تـوجـهی  مقامات  ایران در  کنار تشدید انزوای ایران در سال‌های اخیر، در موفقیت دولت ترکیه نقش فراوانی داشته ‌است و این در صورتی است که به قول دکتر میرجلال‌الدین کزازی: بزرگداشت مولانا را توسط دوستان مان در ترکیه به فال نیک می‌گیریم، اما نباید فراموش کنیم که این بزرگ مرد ادبیات جهان، نخست به ما (ایرانیان) تعلق دارد و سپس به دیگران.

هم چنین مولانا در مثنوی معنوی پیرامون سخن گفتن به پارسی گفته است:

پارسی گو گر چه تازی خوش تر است

 عـشـق را خـود صـد زبان دیگر است

مراسم مولانا هر  ساله  در  قونیه  برگزار  می‌شود  و  از این مراسم هزاران گردشگر بازدید می‌كنند. آمارها مؤید  آن  است  كه  تنها  در  سال  83  بـیـش  از 700 هـزار نـفـر از شـهـر قـونیه، مراسم سماع و دیگر جاذبه‌های این شهر بازدید كرده‌اند. تأثیر مولانا بر مردم قونیه به حدی است كه حتی مجسمه‌های وی را به عنوان سوغات به فروش می‌رسانند. از این گذشته حركاتی شروع شده تا مولانا، این اندیشمند بزرگ سرزمين ایران را تُرك معرفی كنند. این در حالی است كه مولانا در شهر بلخ متولد شده و تمام اشعار او به زبان پارسی است و حتی در خود تركیه، آثار او جزو ادبیات پارسی  جای  گـرفـتـه  اسـت  و  در هر دایره‌المعارفی كه نام این شاعر بزرگ جستجو شود، نتیجه مـعرفـی وی بـه عـنـوان شاعر و متصوفی پارسی است.

واقعیت نیز آن اسـت كـه تـركـیـه  با  هـدف تـوسـعـه گردشگری خود، مولانا را آن گونه كه می‌خواهد معرفی می‌كند و نه آن گونه كه بوده است، و همین باعث شده تا قونیه به یك شهر توریستی تبدیل شده و از این رهگذر نام مولانا در اقصی نقاط جهان مشهورتر شود.

مشهورترین  بـنـایـی كـه در قـونـیـه  مورد توجه همه است و به احتمال زیاد اكثر افرادی كه به قونیه سفـر مـی كـنـنـد قـصـد دیـدار آن  را  دارند، آرامـگاه مـولانا جلال الدین رومی  و  خـاندان  اوست كه امروز «درگاه» خوانده می ‌شود  و  موزه ای در درون آن قرار دارد. طبق روایت، این مكان  ابتدا  گلخانه‌ای بـوده كـه سلطان علاءالدین كیقباد اول آن را بـه سـلـطان الـعلما؛ پدر مولانا اهداء كـرده  و  پـس  از  وفـات او جـنـازه  او  در  آن  مكان به خاك سپرده شده است.

اما بد نیست نگاهی به سال جهانی مولانا و اقدامات دو کـشور مـدعی (ایـران  و  تـرکـیـه)  در ایـن راستا بیندازیم :

البته نیازی به توضیح زیادی در مورد اقدامات ایران نیست ،زیرا نهایتاً به چند همایش و کنگره که در ابتدا نیز شیوه برگزاری آن ها ذکر گردید بر می خوریم و ملتی که احتمالاً حتی نمی دانستند سال مولاناست چه برسد به انجام اقدامات !

اما در ترکیه اوضاع و احوال دیگری حاکم است :

شهرداری قونیه و اجرای پروژه تـهـیه کـارت پـسـتـال‌هـایـی زیبا، بـا هـدف تـرویـج فـلسـفـه مـولانا جلال الدین محمد، شاعر و عـارف بـرجـستـه ایـرانی در سال  جهانی مولانا در سراسر جهان.

این کارت پستال‌ها به صورت مجموعه ویژه‌ای از 28 کارت پستال متنوع که 28 نوع مختلف از انواع مراسم سماع وهفت متن فلسفی از مولانا  به  زبان‌های مـخـتـلـف  از  جـمـلـه انگلیسی، فرانسوی  و ایتالیایـی روی  آن ها چاپ شـده، به سراسر جهان ارسال شد. شهرداری قونیه دراین پروژه، یک میلیون کارت پستال را که معرف فـلـسفـه  مولانا  هـستند، بـه عـنـوان بـخـشی از فعالیت‌های ویژه  سـال مولانا تدارک دید.

شهرداری قونیه این کارت پستال‌ها را برای اعضاء کابینه ترکیه، معاونان آن ها و سفیران ترکیه در 174 کشور، نمایندگان ترکیه درسازمان ملل و سازمان یونسکو نیز ارسال کرد.

ـ زمین لقمه چرب می خواهد :

در انتها نـگـاهـی مـی اندازیم به مردم قونیه که همانند شهردارشان و دولت ترکیه با ذات  و روح مـولانا  عـجـیـن اند  و او را دریافته اند :

به دلیل نوع نگاه  مولانا  به  مـرگ، سـالروز  وفـات  او  در  قـونیه بـیـش  از  سال روز  ولادتـش  مـورد  توجه است. به همین دلیل بسیاری از مریدان  او  بـه  یـاد  پـنـجـم جـمـادی  الآخر سال 675 که آن را مصادف  با هـفـدهـم دسـامـبر یا 26 آذر  مـاه  سـال روز  وفات  مـولانا  مـی دانند  در  قـونـیه گـرد  هـم  می آیند  و آن  روز  شگرف  سـرد  را  در  جان شان زمـزمـه  مـی کـنـنـد که  مولای  بلخ  در  واپسین روزهای عمرش در تبی تند می سوخت و به خاطر می آورند روزهای پایانی پاییزی را که زلزله ای آرام زمین قونیه را می لرزاند و او دیگـران  را  آرامـش می داد  و  می گـفـت زمـیـن لقمه چرب می خواهد و چون مرا در کام کشد آرام خواهد یافت و به یاد روزهایی که فرزندش، سلطان  ولد  را بر  بسـتـر  تب آلود خـویش  آرام  بـخـشیـد  و  بـه   عـنـوان  غزل  پـایـانـی  زنـدگی اش سرود که :

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

ترک من خراب شبگرد مبتلا  کن

و  به یاد این موج سودا روزهای  بـیـن 26-20 آذر  مـاه همه ساله غلغله ای در قونیه برپاست. سرما نیست، آتش  است و عشق، و تنها  در  این هـفـتـه،  رقـص  سـمـاع  در  این  شهر  برگزار می گردد.

به نظر شـمـا چـند  درصد   از  ایـرانـیـان می دانند  رقـص سـماع  چـیسـت؟ کـاش شـهـردار مـحـترم قونیه آن کارت پستال ها را در ایران منتشر می کرد تا ما را اندکی با پیشینه مان آشنا سازد . . .

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1390/01/26  |
 غزل امروز ، حاصل از تغییرات دیروز - نشریه تجدد - فروردین 1390

هدی موحدی بهداد

آن چه در این ذکر آن می رود، کوتاه سخنی است در مورد غزل کلاسیک و اصیل و تحلیلی هرچند مختصر، اما ظریف و باریک از عواملی که بر اسب عاصی و سرکش زمان سوار و رفته رفته زمینه های تحول غزل را فراهم کرده و آن را به جایگاهی که امروز غزل بر فراز آن ایستاده است، رسانیده اند.

انسان عمق هستی و احساس ناب خویش را با شعر بیان می کند و هرچه این احساس و سخن موزون تر و آهنگین شود، بیشتر باعث دلنشینی و قبول خاطر افتادن آن می گردد.

دلنشین شد سخنم تا تو قبولش کردی

آری،  آری سخن  عشق  نشانی  دارد

در عرصه شعر و خصوصاً غزل، بزرگان و شاعران به نام بسیاری هنرنمایی کرده اند، اما اگر بخواهیم تک تک آن ها را نام برده و زیر ذره بین تحلیل و بررسی قرار دهیم، در حوصله این بحث نمی گنجد و لذا شاخص ترین آن ها، خداوندگار غزل، حافظ را برگزیده و به شرح و تحلیل اشعار و قید و بندهایی که او به آن ها پای بند و معتقد بوده است می پردازیم.

نخست، آشنایی با تعاریف، داری اهمیت به سزایی می باشد و حافظ در تعبیری غزل را نوازش روح معشوق می خواند و معشوق را خواه آسمانی باشد و خواه زمینی، مقدس و دارای حرمت بسیار به شمار می آورد.

در رابطه با شرح و اشاره به نکاتی چند و ظریف، صرفاً در شعر او می توان ویژگی های ذیل را نام برد :

1 . از میان هزاران بیت سروده حضرت حافظ به سختی می توان حتی به تعداد انگشتان یک دست، ابیاتی را دریافت که در آن ها معشوق به طور صریح و عریان و با ضمیر "تو" مورد خطاب واقع شده باشد و از نظر فنون زیبایی شناسی شعری و خصوصاً غزل سرایی، به کارگیری ضمایر مبهم، سوم شخص و مجهول ذهن خواننده هنر دوست را برای پی بردن به مراجع ضمایر به تلاش و تکاپو وا می دارد و به گفته خود حافظ این قلقلک ذهنی است که ذهن خواننده شعر را متوجه لذت بی پایانی می کند که هیچ چیز با آن لذت برابری نخواهد کرد.

2 . حافظ و بسیاری از دیگر غزل سرایان عرصه رفیع غزل کلاسیک در غزل هایشان معشوق را مورد لعن و نفرین  قرار نداده اند. حافظ معتقد است که غزل، قالب شکایت و عیب جویی نیست و اگر گاه چنین کند با زیرکی و طنزی آن را همراه می سازد  که  تلخی  و حرمت شکنی به ذهن خواننده خطور نمی کند. 

        جمالـت آفـتـاب  هر  نـظـر بــاد

  ز خوبی روی خوبت خوب تر باد

اما امروز همه ما شاهد تفاوت های بسیاری از جمله دو ویژگی مذکور در غزل هستیم و از آن جا که گفتار ما در این نوشتار بررسی و ذکر عواملی است که این تفاوت ها را به غزل اصیل کلاسیک دیروز  تحمیل کردند و همواره  آن  را  از  آن چه  بوده دورتر و دورتر می نمایند، ناگزیر به ذکر گوشه ای از این تفاوت ها می پردازیم تا خواننده را با خود همراه سازیم. یکی از مهم ترین این علل، فضای تاریخی و اجتماعی تاریک و سنگینی است که بارها و بارها در طول تاریخ تکرار شده و هر بار آثار بسیاری را از جمله در زمینه فرهنگ و ادب بر جای گذاشته است که می توان گفت این بار هم غزل را هم در زمینه موضوع و هم زبان دستخوش تغییراتی نمود که امروز ما شاهد آن هستیم. متخصصین و دانایان این عرصه معتقدند بارها در طول تاریخ تغییراتی خود نمایی می کند که در طول زمان از بین رفته و دوباره به اصالت  خود  باز می گردند که آن را با واژه «بازگشت» تعبیر کرده اند. اگر ما مبداء بررسی خود را در این مقاله از آخرین دوره شروع این تغییرات در نظر بگیریم و خوش بینانه خود را در دوره بازگشت بدانیم و منتظر باشیم تا این تغییرات به اوج خود رسیده و از نقطه ای به بعد، شروع به رنگ باختن کرده و دوباره با اصل خود پیوند بخورد، باید تاریخ اولین انقلاب مشروطه را نام ببریم. بر اثر این تحولات اجتماعی بسیار و فضای سرشار از بی عدالتی و ظلم و ستم و خفقان آن دوران، شاعرانِ حساس و خواستار آزادی، دیگر به دنبال سخنان عاشقانه، تعریف و توصیف زیبایی ها نبوده و در جست و جوی طرح شکایات و متهم نمودن حاکمان ظالم و دستیاران  جور  وقت  و  توصیف  فضای انزجار آور جامعه خویش بودند. آن ها آگاه کردن مردم را وظیفه خود می دانستند و از آن جا که حرف های فراوانی برای زدن داشتند، خواستار همه فهم بودن اشعار خود بودند و برای تأثیر گذاری بیشتر بود که زبانی غیر از زبان معمول و نثر، یعنی شعر را برگزیدند. و این گونه بود که هم موضوع غزل و هم زبان آن که در قالب هایی ساده و گاه استفاده از واژه هایی پیش و پا افتاده جلوه می کند، تغییر کرد. هرچند این تحولات اثر پذیرفته از وقایع تاریخی هستند، صرفاً تحولاتی منفی و به دور از سبک ویژگی هایی که اقتضای زمان کنونی هستند، نمی باشد، اما از دریچه انصاف باید معترف بود که عرصه شعر و شاعری امروز، به ویژه غزل و غزل سرایی از جایگاه واقعی خود به دور افتاده و فاصله بسیار گرفته است و شاید بتوان گفت روندی نزولی را طی کرده است.

اندیشه ما این است که چه می شود  که روزگاری حافظ و حافظ های بسیاری وجود  داشته اند، که امروز همچو آنان به چشـم  نمی خورد و بسیار   اندک هستند  و  چرا امروز ما غزل هایی را می خوانیم و می شنویم که روح ما را چنان که باید نوازش نمی دهد  و  چرا ارزش ها عوض شده و چیز هایی دیگر رخ نمایی می کند.

این که امروز در غزل ها سراغی از مفاهیم انتزاعی نمی توان گرفت، زبان آن ساده و اثری از رمز و راز و معما یابی نیست آن گونه که حافظ به شعر خود نام "سر قضا" می نهد و معانی بسیار در لفظ اندک می آورد، "زهد" را به معنای ریا، "محتسب" را به معنای منافق و خائن، "پیر مغان" را معنای مرشد و راهنما، "ساقی" را واسطه فیض می داند و با وجود شرایط ظالمانه و ریاکارانه زمان خویش، زبان غزلش افول نمی کند.

اگر  نه،  باده،  غم  زیاد  دل  ما  ببرد /  نهـیب حـادثه بنیاد  ما  ز جا ببرد

اگر نه عقل به مستی فرو کشد   لنگر / چگونه کشتی از این ورطه بلا ببرد

و باده و مستی را اشتراکی میان خود و مخاطبانش قرار می دهد و این گونه می شود که اشعارش مقبول طبع تمام آدمیان از هر قوم و نژاد و عقیده ای می گردد و شعر او و سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی به آن می نازد و تا سرحد ری و مصر و چین و روم رافتح می کند و امروز در سراسر ایران در هر خانه ای بعد از قرآن مأمن و پناهگاهی امن می شود.

دکتر عبدالرضا مظاهری از سردمداران ادبیات معاصر ایران و مفسران اشعار حافظ، یکی از عواملی را که باعث سوق دادن غزل دیروز به سبک و سیاق غزل امروز است، عنصر عشق و مفاهیم عظیمی که در آن وجود دارد می داند و معتقد است امروز غزل سرایان حرف از عشقی می زنند که اغلب اصیل و به معنای راستین آن را تجربه نکرده اند. اکسیر عشق عامل  دیگری  است  که معجزه آسا کلام حافظ را ملکوتی می کند، تا جایی که او را لسان الغیب و ترجمان الاسرار می خوانند زیرا عشق چنان جوشش و خروشی در شعر او به پا می دارد که پرده  از  راز کائنات هم بر می دارد و مایه آرامش غوغای دل های پریشان می شود و برای همیشه تازه و نامکرر باقی می ماند و رنگی از ابهام و اسرار به خود می گیرد و سخن او را لایه لایه و بطن اندر بطن می نماید و این است که با علایق مختلف سازگار می افتد و هر کسی انعکاس اندیشه خویش را در آن می یابد.

و سخن این است که امروز غزل تنها برای دل شاعر گفته می شود، تنها با اعتقادات و ذائقه شاعر و  اندکی  همانند او خوش به نظر می رسد و با فاصله گرفتن تنها کمی از کلیه عوامل تاریخی و اجتماعی عوامل شخصی و درونی را دخیل می بینیم و باید بگوییم که دوری گزیدن معیارها و ملاک های تعریف شده در موازین و قالب های شعری و عصیان نه در فکر و خلاقیت شعری، بلکه در پایبندی به ارزش ها و تعریف عامل برجسته دیگری در تغییر سبک غزل دیروزِ ما و تولد غزل های امروز ما می باشد.

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1390/01/26  |
 داستان کوتاه - نشریه تجدد - فروردین 1390

سعید ذاکرین

کارگر از بالای ساختمان به پایین نگاه کرد. ساختمان بلندی بود. افکار کارگر با ارتفاع گره خورد و اوهامی از ذهن درگیر این کارگر گذر کرد. درحالی که هم چنان از آن بالا پایین را می نگریست، صفحاتی، در مغز تو در تویش ورق خورد. تمام بدهی هایش را مرور کرد، به کودک بیمارش اندیشید، به همسر خسته از زندگی سختش فکر کرد، به خواب ها و کابوس هایش و باز هم به بلندی این برج. افکار دردناکش وقتی پایان یافت که همه جا غرق خون گشته بود. دیگر نمی توانست فکر کند. هیچ گاه. و او دیگر از پایین به بالا نگاه می کرد. شاید اصلاً نگاه نمی کرد. مغزش متلاشی شده بود . . .

سعید ذاکرین

سرم را پایین انداخته بودم و او هم چنان فریادزنان مرا  تهدید  می کرد.  تهدید می کرد که مرا اخراج می کند. خستگی ناپذیر بود. چشمانم اگر به چشم هایش می افتاد، شاید از ترس می مردم. نگاه های رعب آورش معروف بود. چند باری بچه های مدرسه از ترس خودشان را خیس کرده بودند. داد می کشید و می گفت: «فردا با پدر یا مادرت بیا وگرنه اخراج می شی» و من کاری به جز سکوت از دستم بر نمی آمد. سکوت می کردم و او وحشی تر می شد. آخر بغض گلویم را گرفته بود، فشار می داد و نمی گذاشت حرف بزنم. از کوره در رفت، شلنگ معروفش را درآورد و باز هم تهدیدم کرد و هم چنان سکوت . . . مرا گرفت زیر بار کتک. آخرسر هم مدیر آمد و او را آرام کرد. آدم آرامی بود. دوستش نداشتم، اما حداقل از ناظم که بهتر بود، کتک نمی زد، اما هم چنان بغض گلویم  را  آزار می داد. طوری که من احساس امنیت کنم پرسید : «دو روز مدرسه نیامدی. چرا؟ غیبت غیر موجه یعنی اخراج» من خیلی نمی فهمیدم غیر موجه  یعنی  چه؟  او می پرسید و من سکوت می کردم. نمی توانستم جواب دهم. او هم داشت از کوره درمی رفت که بالاخره آن زنگ لعنتی به صدا درآمد و من مثل همه بچه ها رفتم، اما هشدارهای ناظم و مدیر برای آوردن اولیا تو گوشم صدا می کرد. ناخودآگاه بغضم ترکید، گریه کردم. در بهت این همه درد آخر گریه مرهمی بود. گریه کردم. فردا شد. آرام شده بودم. دیگر بغضی هم در کار نبود. ناظم با همان نگاه عصبانی، دوباره فریادها را از سر گرفت و مرا مجبور کرد که شماره ای به او دهم. مصر بود که  مرا  اخراج  کند.  با  کلی اصرار  و انکار، بالاخره شماره تماسی به او دادم. تماس گرفت.

ـ الو، الو     ـ سلام     ـ آقا این پسر شما گندش رو در آورده. دو روز نیومده مدرسه حالا که اومده حرف نمی زنه. معلوم نیست کجا بوده؟ با کی بوده؟ آقا پاشو بیا ببینم چه خبره. این جا قانون داره. همین جوری روهوا که نیست.

مدتی سکوت کرد و تلفن را قطع کرد. گذشت. قدم هایی را رو به رویم برداشت و شلنگش را بر پایش می کوبید. گه گاهی سبیلش را بر دندان می گرفت. بعد از دقایقی رو به من کرد و گفت : «تو برو بالا سرکلاست، قضیه حل شد، اما همیشه بیا به ما بگو که چی شده چی نشده. خیر سرمون ناظم این خراب شده ایما» داشتم می رفتم که نمی دانم چه شد. دلم برای ناظم سوخت، غصه ام گرفت و بغض کردم. به پله اول نرسیده، مدیر مدرسه را دیدم که کنار ناظم ایستاد. ناظم سرش را به زیر انداخت، مدیر دست بر روی شانه هایش گذاشت. گوش هایم را تیز کردم؛ فقط توانستم این جمله را از ناظم بشنوم : «اشتباه کردیم آقای مدیر، اشتباه کردیم. زود قضاوت کردیم. این پسر، پدر و مادرش سه روزه که از دنیا رفته اند» . . . بغضم ترکید. 

سعید ذاکرین

اسمش را نمی دانستم شاید هیچ کس نمی دانست. معمولاً می دیدمش. پاتوقش پشت چراغ قرمز روبه روی اداره پست بود. همیشه پشت چراغ  قرمز چهارراه لشگر گل می فروخت. آخر این روزها کی گل می خرد؟  بـیشتر  اگر گلی می خریدند از روی ترحم بود. آقایان بیشتر  شیشه  ماشـین  را بالا می دهند تـا  درگیر احساسات نشوند غیر از زمانی که سیگار در دستان شان باد می کند. امروز  هم  مثل  هـمیشـه آن جا  بـود و گل می فروخت. دسته گل های کوچک مریم. مریم را همیشه دوست داشتم و دارم. از دانشگاه و کلاس های کذایی اش خسته شده بودم. دیگر از هرچه درس و جزوه و کلاس بدم می آمد. سیگار هم در دستم و شیشه ماشین پایین بود. بوی گل های مریم مستم کرد. شاید دلم سوخت. شاید به قول دیگران خر شدم. کوله ام را به او دادم و رفتم. سربلند بودم از کاری که کردم. دلم آرام گرفته بود. کمی گذشت و پشت چراغ بعدی درون کوله ام را در ذهنم بالا و پایین کردم، بی خیال شدم. در خانه وقتی رفتم بخوابم به این فکر افتادم کـه  ورقـه ها و کتاب های حقوقی به چه درد  این  دخـتـر گل فروش می خورد و خوابیدم.

سعید ذاکرین

یکی داشت روزنامه می خواند، یکی داشت چای می خورد، دیگری چیزی می نوشت. همه مشغول کاری بودند. شاید او هم باید کاری می کرد، اما هرچه تقلا زد کاری نداشت برای انجام دادن. حتی چیزی برای فکر کردن نداشت چون نمی دانست باید به چه فکر کند. فقط نگاه می کرد، نگاه می کرد به کارگری که برای تعمیر دکل برق بالا رفته بود، خلیی بالا. به کودکانی که کمی آن سو تر داشتند بازی می کردند تاب، سرسره . . . فریاد می زدند و بدون دغدغه دنبال بازی می کردند و مادران شان که کنار هم  به بچه هایشان نگاه می کردند، لبخند می زدند و هر از گاهی با هم پچ پچ می کردند. دوباره خواست فکر کند به آینده، به گذشته، به هرآن چه که باید، باز هم نتوانست.

به دور و برش نگریست، کسی کنارش نبود. چشم هایش را بست. نسیمی را حس کرد، نسیمی روح نواز. بوی گُل بود که او را مدهوش می کرد. کمی احساس خوشایند و چشمانش را گشود. در آن هنگام، نگاه هرزه مردان به رویش سنگینی می کرد. انگار همه دست از کار شسته بودند و به او نگاه می کردند. نگاه هایی موزون و هماهنگ. پچه ها هم به هم سنگ پرانی می کردند، با هرچه در دست شان بود به هم می زدند، مادرها هم بچه ها را رها کرده بودند. محل بازی بچه ها تبدیل شده بود به میدان جنگ. باورش سخت بود، مردان با نوایی آرام، پای شان را با نظم خاصی به زمین می کوبیدند و به او نزدیک می شدند. مادران و بچه ها هم متوجه او شدند. بچه ها که دیگر شبیه کودک نبودند، با سر و رویی خونی به او نزدیک می شدند و مادران شان. دلش می خواست فریاد بزند و فرار کند، اما راه را بر وی بسته بودند.

انگار کاری با او داشتند، می خواستند آزارش دهند. وحشت و شگفتی را می شد در او احساس کرد. از چشمانش، از دست های به هم گره خورده اش. از شدت ترس، نمی دانست باید چه کند. همه داشتند  به  سمت  او  هجوم  می آوردند.  نگاه ها  ترسناک  و  ترسناک تر می شد. خشم، تمام شان را فراگرفته بود. دست های شان خالی نبود، هر کدام سلاحی در دست شان، کودکان سنگ و تیشه، مادران میله های قلاب بافی، مردان چوب و چماق و چاقو. کاری از دستش برنمی آمد، می خواستند تکه تکه اش کنند . فریاد کشیدند و با سرعتی عجیب به سمت او حمله ور شدند. دیگر نمی توانست تحمل کند، مرگ را حس کرد و از شدت ترس، چشمانش را بست.

با شنیدن صدای گریه نوزادی چشم هایش را گشود و کنار خود، زن و کودکی را دید و هم چنان هر کس به کاری مشغول بود. تعمیرکار تعمیر دکل برق را ادامه می داد، کودکان بازی می کردند و مادران شان با هم پچ پچ می کردند و لبخند رضایت بر لبان شان. نمی دانست چه خبر شده. کیفش را برداشت و رفت تا شاید چیزی برای فکر کردن بیابد . . .

 سعید ذاکرین

ظاهر متشخصی داشت. خوش لباس و خوش اندام. همه دورش را گرفته بودند. آدم معروفی بود. از کنار پسربچه که رد شد، بی تفاوت بود و مغرور.

پسر بچه با آن همه گُل، مات او شده بود. خواهش کرد، اما فایده ای نداشت. پسر زیر لب زمزمه می کرد : «عجب لباس های قشنگیداره، عجب ماشینی، عجب . . .  کاش من جای تو بودم» این را که گفت دختر فال فروش انعامش را هم از مرد گرفته بود. نگاهی به پسر و زبان درازی.

پسر صدایش را در گلو داد و بلندتر دوباره به دختر گفت : «کاش من جای تو بودم»

سعید ذاکرین

دستش را گرفته بود و کِشان کِشان با خود می بردش. می بردش به جایی که شاید او دوست نداشت. از کش و قوس شان با هم فهمیدم. چشم دوختم به آن ها تا آخرش دستم بیاید. همین طور که نگاه می کردم، خوابم  برد.  بیدار  که  شدم یکی تلویزیون را خاموش کرده بود.

 سعید ذاکرین

نگاهم کرد، دلم لرزید. دست و پایم را گم  کردم.  سؤال  نپرسیده،  جوابش را دادم. قرار است آخر ماه عیدی  بدهند.  به  خدا  اجاره  عـقـب  افتاده  را می دهم.

علیرضا سمیع زاده

بعضی وقت ها ته سیگار خاموش نمی شود، وقتی فشارش می دهی توی زیر سیگاری خاموش نمی شود، حتی اگر التماسش کنی خاموش نمی شود، به فیلتر که می رسد بوی گندش می زند بالا.

منم فرقی نمی کنم با این جور ته سیگارهای هار. چاره ای ندارم. باید بنشینم و نگاهش کنم و یاد خودم بیفتم و آوار شوم روی خودم و هار شوم. بعضی وقت ها، بعضی چیزها هیچ جوره خاموش نمی شوند.

علیرضا سمیع زاده

تا چشم هایم می رود روی هم، باز همان تصویر، باز همان صدا.

همهمه ای دور، انگار صدای یک عالم آدم زخم خورده. هق هقی نزدیک. دختری دست هایش روی چشم هایش. دختری که گریه می کند و نجوایی، چیز دردناک تلخی را هی تکرار می کند.

 بعد صدای هاشور زدن یک مداد بزرگ روی تصویر و صدای دختر. تصویر رنگی می شود، سیاه و سفید.

همه چیز از حرکت می افتد. آخ لعنت بر این دست ها. کاش بلد بودم نقاشی بکشم. طرح بزنم او را.

تصویر یک دختر، با موهای بلند مرتب. دست راستش باز باز. انگار که دارد به کسی اشاره می کند. به کسی که مقصر است. دست چپش روی چشم هایی که خیس خیس اند.

پریدن از خواب، بعد از جمله چهارم . . .

علیرضا سمیع زاده

مثل این پلیورهای بافتنی که وقتی جوان بود و سرحال برایم می بافت، مثل این ها، مثل این ها شدم. فقط کافی بود سر یکی از نخ هایش جایی گیر کند و کشیده شود و بعد ماجرا تمام بود. یک حرکت زیگزاگ. به سرعت، مچ و آستین و همه روح آن پلیور نازنین را آرام آرام در نجوا می خورد. بعد چه قدر  حالم  گرفته  می شد. می دیدم پلیوری که آن موجود جوان و سرحال و نازنین برایم بافته، دارد این طور پرپر می شود توی دست هایم.

حالا این همه چرند به هم بافتم که حسم را بگویم. من حرف زیاد زده ام و چیز زیاد نوشته ام. این جا و هزار جای دیگر. مدام دست هایم ور زده اند، مدام زِر زده اند. بافته ام و بافته ام. مثل درخت هایی که شیره شان دور خودشان می چسبد و لایه بی ریخت و سفت و شفافی درست می کنند، نوشتن هم این بلا را سرم آورده.

نخم را گرفته ای، هرچه دورتر شوی، هرچه حتی بیشتر عذرخواهی  کنی  و هرچه بی خیال تر باشی، هرچه همه چیز من را بیشتر به گذر زمان بسپاری، بیشتر و سریع تر وا می روم. می ماند کپه ای کاموا، غلطان در حجم بدوی بی نهایت جمله و کلمه و پُست و نظرخواهی که امکان ندارند.

مادرت بافتن یادت نداد. آه مادرت، آه مادرت . . .  افسوس.

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1390/01/26  |
 از آکروپلیس تا لاس وگاس - نشریه تجدد - فروردین 1390

علی لطفی

مقدمه :

شاید اولین دیسك نوری خارجی كه ناگفته و ناخودآگاه  در مغازه های ایران پس از انقلاب مجاز شناخته شد، كنسرت او بود كه سبك موسیقی  چند  فرهنگی اش را كه "Ivewage" نامیده می شود در كشورمان محبوب ساخت. شاید به همین دلیل بسیاری كه از طبقه مخاطبان عام موسیقی به شمار می روند، او را به عنوان نماینده موسیقیدانان روز اروپا می شناسند.

بسیاری این موسیقیدان را فردی مستعد می دانند كه سواد موسیقایی چندانی ندارد و برای ارائه بهتر آثارش كه از تنظیم، سازبندی و سایر ویژگی های یك قطعه تنظیم شده برای اركسترهای عظیم، برخوردار نیستند؛ خود را در پشت رهبران قوی اركستر در سطح جهانی پنهان می كند و به كمك آن ها به موفقیت می رسد ! البته حتی با قبول این نظریه نمی توان منكر شناخت وی در زمینه موسیقی شـد. استعداد او در شناخت و جذب طیف بسیار گسترده ای از مخاطبان در جهان بی آن كه گرفتار ابتذال شود، خود گواهی براین مدعا است. این آهنگساز بزرگ کسی نیست جز "یانی".

زندگی در یونان (1972-1954)

یانی،که نام کامل او "Yanni Sotirios Chryssomallis"  می باشد در 14 نوامبر سال 1954 در شهر کالاماتا یونان چشم به جهان گشود.

یانی دوران کودکی و نوجوانی خود را در شهر کالاماتا که شهری در سواحل دریای مدیترانه بود گذراند. او فرزند وسط خانواده بود.یک خواهر کوچک تر و یک برادر بزرگ تر از خود داشت.

یانی کم کم با فعالیت هایی نظیر ماهیگیری،شنا و رفتن به مدرسه که هر پسر بچه دیگری دوست داشت، بزرگ شد، اما یک استثناء  در مورد یانی وجود داشت. او آهنگساز متولد شده بود.یانی نواختن پیانو را در 6 سالگی آغاز کرد، اما او هم مانند "ونگلیس" هم وطن یونانی خود از آموزش رسمی پیانو خودداری می کرد. به همین علت او هرگز در طول زندگی زیر نظرهیچ استادی تعلیم ندید. به دلیل اشتراک ریشه وار و عمیق عشق موسیقی در خانواده یانی، نواختن آلات موسیقی و آواز خواندن دسته جمعی بخشی از زندگی او شده بود. موسیقی تنها استعداد و ذوق یانی نبود. او در سن 14 سالگی به رشته شنا علاقه مند شد و توانست در سال 1969 در این رشته یک رکورد ملی برای کشورش به جا بگذارد.

سفر به ایالات متحده آمریکا (1976-1973)

یانی در سن 18 سالگی با تشویق پدر و مادرش برای تحصیل، کشورش را به قصد امریکا و بهترین دانشگاه روانشناسی ترک کرد. با وجود یک فرهنگ جدید، آب و هوای جدید و یک زبان جدید، از دانشگاه مینه سوتا در سال 1976 با مدرک لیسانس هنر در روانشناسی فارغ التحصیل شد. بعد از آن، یانی به لس آنجلس نقل مکان کرد و تصمیم گرفت تا موسیقی را با تمام تلاشش در حدود یک سال پیگیری کند تا کاملا ً آماده شود. او نیازمند بود به درک بهتر نیروهای محرک هنری خـود، کـه بـخـش عظیمی از آن، ریشه در کودکی اش داشت.

شروع فعالیت(1987-1977)

یانی  فعـالیـت خـود  را  از  سـال 1977  آغاز کرد. او دوره موسـیقـی  خـود  را   با   پـیـوسـتـن  بـه یـک  گروه "And Roll  "Rockمـحـلی   بـه  نـام "Chameleon" و نواختن سینتی سایزر آغاز کرد. این گروه به خوبی در شهرهای مینه آپلیس  و سنت پل معروف شد. آن ها در آن زمان دو آلبوم مستقل تولید و تورهای منطقه ای در سراسر مینه سوتا،ویسکانسین، شیکاگو و . . . برگزار کردند. او هم چنین با درامر برجسته ای به نام "Charlie Adams"  در این گروه آشنا شد و تا کنون این همکاری بین آن ها ادامه داشته است. یانی قبل از شروع فعالیت مستقل خود با آهنگسازی به نام "John Tesh" همکاری می کرد. یکی از شاهکارهای این دو نفر ساخت آهنگ بی نظیری بود که در حال حاضر طرفدارانش آن را با نام "Marching Season"  می شناسند که بعد از مدتی یانی، سبک و نام آهنگ را در آلبوم های خود به طور کلی تغییر داد و تقریباً در همه تورهای یانی این قطعه اجرا می شود.

او در سال 1980 اولین آلبوم مستقل خود را با نام "Optimystique" آماده نمود، اما آن را در سال 1984 منتشر کرد. در سال 1986 اولین گروه  خـود را با "John Tesh" و"Charlie Adams"  تـشـکـیـل  داد  و  آلـبـوم هایی نـظـیـر  "Chameleon Days"   ،  "Out of Silence"    و "Keys to Imagination"   را با زیبایی هر چه تمام تر در زمان خود روانه بازار کرد.

کودکی او در یـونـان  و  عـشـق  و  عـلاقـه  به  کـشورش، یانی را  بر  آن  داشت  تا آهنگ های ""Santorini،"Nostalgia"، ""Acroyaliو  چـنـد  قـطـعـه  دیـگـر  را  در  وصـف کـشـور  خود خلق کند. یانی تبدیل شد به آهنگسازی منحصر به فرد با تـفـکراتـی تازه. این در حالی است که او توانایی نوشتن  و  حـتـی  خـوانـدن نُت را نـداشـته  و  نـدارد. او با روش های  ابـدایـی خـود آهنگ ها را می سازد. این  هنـرمـنـد  به راستی یک آهنگساز خود آموخته است.

دوره سازندگی (1993-1987)

دوره سازندگی از سال 1987 برای یانی آغاز گردید. او غیر از آلبوم های خود، آهنگ های دیگری هم برای برنامه های تلویزیونی و سینمایی و حتی شرکت های تجاری ساخته است. در این دوران یانی آلبوم های جدید خود را هر یک سال منتشر می کرد.

او برای اولین بار نامزد دریافت دو جایزه ""Grammy برای ساخت  آلبوم "Dare to Dream" به خاطر قطعه ای به نام "Aria" و  هم چنین  آلبوم "In My Time" شد که فروش آن ها یک میلیون نسخه بود. این جایزه به دستاوردهای برجسته در تولید موسیقی تعلق می گیرد و یکی از چهار جایزه سالانه موسیقی در امریکا است. بزرگترین برندگان جایزه "Grammy" که در یک شب هشت جایزه بردند،"مایکل جکسون"(1983) و "کارلوس سانتانا"(2000) بودند.

موسیقی یانی در آن زمان به طوری وسیع در تلویزیون و رویدادهای ورزشی از جمله سوپر جام، تور جهانی قهرمانی اسکیت، بازی های  المپیک و . . . پخش شد. نهایتاً در سال 1990 ارکستر سمفونی  دالاس،  هـمـراه یـانـی شـد  و مـقـدمـه ای بـرای  شـروع  کارهای  مـنـحـصر به فرد این آهنگساز گردید.

تور جهانی (1996-1993)

یانی در سال 1993 اولین تور بین المللی موسیقی خود را ارائه داد که اجراهایی نظیر آکروپلیس یونان، معبد توجی در کیوتو ژاپن، مکزیک، نیویورک  و  رویال آلبرت هال  لندن  را  شامل می شد. او یکی از زیباترین کنسرت های خود را در سال 1993 در شهر آتن یونان (آکروپلیس) با رهبری و تنظیم "شهرداد روحانی" اجرا نمود.

یانی برای اجرا و مقدمات این کنسرت که 6 ماه به طول انجامید، بسیار زحمت کشید و برای تبلیغ آن در سراسر جهان هزینه زیادی را متقبل شد. او تا آخرین سكه اش یعنی حدود دو میلیون دلار را صرف ضبط ویدیویی كنسرتش در آكروپلیس كرد. این نوعی قمار به حساب می آمد، چرا كه در آن زمان هیچ شبكه ای پخش آن را نپذیرفته بود.

او ابتدا ترتیبی داد كه در نمایش تلویزیونی معروف "اپرا وینفری" حضور پیدا كند و در نتیجه با مخاطبان چندمیلیونی ارتباط بگیرد. سرانجام این کنسرت با شکوه اجرا شد و از شبکه امریکایی PBS به نمایش در آمد. نسخه ویدیویی این کنسرت در 65 کشور به طور هم زمان پخش شد و یک میلیارد بیننده را مجذوب خود کرد. او که پس از دو دهه به کشورش بازگشته بود با استقبال بی نظیر طرفدارانش مواجه شد وشبی بسیار رویایی و به یاد ماندنی را برای آن ها رقم زد.

او دو قطعه مشابه هم در سال های 92 و 93 برای مادرش ساخته است که در  کـنسـرت  آکـروپلیس  در  حـضور  والـدینش اجرا کرد.

ویدیوی این کنسرت زیبا پس از انتشار، در  جایگاه  دوم پرفروش ترین ویدیوی جهان قرار گرفت. آلبوم صوتی این کنسرت بیش از هفت میلیون نسخه فروش کرد.

در آوریل گذشته در نشریه انجمن پزشكان سلطنتی انگلستان، تحقیقی به چاپ رسید كه در آن  از  خواص  و  تأثیرات  درمانی موسیقی به خصوص آثار "Mozart" مانند قطعه ۴۴۸ او سخن به میان آمده است. دیگر موسیقی دانی كه در این مقاله از او نام برده شده یانی است و علت آن شباهت قطعاتی از یانی به قطعه مذکور از نظر تمپو، ساختار، هماهنگی ملودیك و هارمونیك و قابل پیش بینی بودن، بوده است.

قطعه های "Acroyali" و "Standing in Motion" که در کنسرت آکروپلیس اجرا شدند از این گونه نمونه ها هستند. همین طور تم شروع آهنگ "Desire" در کنسرت لندن هم،اجرایی از آهنگساز جهانی، یعنی Johann Sebastian Bach"" بود.

یانی در سال 1996 به ایالت میشیگان آمریکا رفت و در مدرسه موسیقی "Interlochen center" طی یک برنامه ویژه، به توضیح چگونگی فعالیت در موسیقی خود پرداخت. مخاطبانی که در سالن و یا از طریق ماهواره با یانی همراه بودند، جمعی بیش از 100 میلیون نفر را شامل می شدند. این برنامه با عنوان "Yanni One on One" به صورت ویدیو در سراسر جهان توزیع شد.

البته باید این نکته  را  متذکر شد که او به راحتی فعالیت های خود را پیش نمی برد و همیشه با موانع بزرگی دست و پنجه نرم می کرد. با این که از تمام وجود و همه عشقش برای خلق آثاری بی نظیر مایه می گـذاشـت،  اما  همـواره  شاهد بی رحمی ها  و کم لطفی های زیادی در حق او بودیم و هم چنان هم هستیم.  زندگی حرفه ای یانی اساساً یك معجزه است، درسی كه باید در مدرسه تجارت تدریس شود.

برای اینكه بدانیم چرا، باید گفت كه رادیو، موسیقی او را پخش نمی كند و شـبـكـه M.T.V  هـم او  را نمی پذیرد. وقتی در جاهای مختلف  بـرنـامـه اجرا می كند، اركسترهای بسیار گرانی را به خدمت می گیرد. بچه ها او را دوست ندارند. منتقدین او را  تـحـقـیر می كنند. و یك چیز دیگراینکه او آواز هم نمی خواند!

سعی برای فروش موسیقی بدون پخش رادیویی و پشتیبانی شبکه ای مثل M.T.V و بدون حمایت منتقدان و فقدان صدای آواز، مثل این است كه بخواهیم بدون ماشین رانندگی كنیم. یانی در طول دهه 90 چنین وضعی داشت و طبق انتظار آدمهای شكاكی را بیش از سرمایه گذاران به خود جذب كرد. به این ترتیب یانی صنعت موسیقی را دور زد و از راه های غیرمعمول با مخاطبانش ارتباط برقراركرد و مانند یك جنگاور تنها خودش شخصاً سرمایه گذاری كنسرت هایش را به عهده گرفت.

او در مورد این دهه می گوید: «فهمیدم كه مشكل كجاست، بزرگ ترین مشكل این بود كه نمی توانستم موسیقی ام را به عموم ارائه كنم چرا كه دو مجرایی كه می توانست كار من را به عامه مردم عرضه كند یعنی شبكه های موسیقی تلویزیونی و رادیویی بسته بودند. همین بـود  كه بـود  و  مـن بـه جای این كه بنشینم و غصه بخورم گفتم باید سعی كنم راهی پیدا كنم كه موسیقی ام شنیده شود»

در سال 1996 مصاحبه ای از یانی درباره "ونجلیس" آهنگساز بزرگ یونانی به عمل آمد که یانی در مورد این هنرمند گفت: «من احترام بسیار زیادی برای این مرد بزرگ قائل هستم، چون هنر او قابل ستایش است و بسیار خلاقانه کار می کند. او یکی از آهنگسازان بزرگ و مهم زمان ماست. من می دانم شباهت هایی بین ما وجود دارد، البته نه فقط برای این که هر دو یونانی و آهنگساز هستیم. اگر چه ما دوستان مشترک زیادی داریم، اما متأسفانه هرگز شانس این را نداشتم که ایشان را ملاقات کنم. من می دانم که او یک مرد کامل است و از طریق موسیقی خود با همگان سخن می گوید»

تور هند و چین(1998-1997)

یانی برای جهانی کردن موسیقی خود مسیر خوبی را انتخاب کرده بود.او پروژه عظیم خود را در دو کشور شرقی (هند و چین) به تحقق رساند.

   "Tribute"عنوان آلبومی است  که در پاییز سال 1997 منتشر شد. این موسیقی متفاوت یانی در این دو مکان در ذهن او پدید آمده بود.

این برنامه ترکیبی از ارکستر 45 نفره ای بود که شامل نوازندگان برجسته و رهبر ارکستر و تنظیم کننده ای از ارمنستان به نام "Armen Anassian" می شد.

قابل ذکر است که این برنامه، ویژه مخاطبان تلویزیون(در حدود 250 میلیون نفر) تهیه گردید و یانی هدف خود را از تولید این برنامه، حمایت از جنبش صلح جهانی و هماهنگی اعلام کرده بود.

درآمد حاصل از این برنامه برای کمک به افراد مستمند  و  حفظ تاج محل مورد استفاده قرار گرفت. یانی در مورد این پروژه گفت: «چند سال قبل از آن وقتی که صحبت از این برنامه شد، من تردید داشتم برای اجرای آن، اما حقیقت این است که به طور شگفت انگیزی موفقیت آمیز بود»

هم زمان با انتشار آلبوم "Tribute" یانی در مدت 9 ماه، 100 شهر را در این دو کشور طی کرد و موسیقی خود را بار دیگر به نحوی شایـستـه  به  هـمـگـان نشان داد که این امر فروش خیره کننده ای را در طول نیمه اول سال 1998 به همراه داشت.

ویدیوی این کنسرت ها گلچینی از اجراهای تاج محل هند و شهر ممنوعه پکن در چین بود. هم چنین مستندی زیبا از فرهنگ این دو کشور و پروژه یانی با گویندگی "Christopher Plummer" ساخته شد. آهنگ "Nightingale" نیز در طول مسابقات المپیک زمستانی سال 1998 بسیار مورد توجه قرار گرفت.

یانی مدت ها با خانم هنرمندی به نام "Linda Evans" همکاری خوبی داشت. لیندا که در آن زمان یک هنرپیشه معروف امریکایـی به شمار می رفت، تا سال 1998 تهیه کننده ارشد کنسرت های یانی بود. آن ها در آن زمان با یکدیگر نامزد بودند.

دوران افسردگی و غیبت (2000-1998)

در این 2 سال، یانی به فردی گوشه گیر تبدیل شد و به دلایل مختلف دست از کار کشید.

در این مدت هیچ کنسرتی برگزار نکرد و حتی یک آهنگ نیز از وی منتشر نشد.

مطلبی که در  ادامه  می خـوانیـد،  خـلاصـه ای  اسـت  از  مـقاله دیوید سگال" با عنوان "بیایید با یانی آشتی كنیم" كه سال ۲۰۰۰ در روزنامه "واشنگتن پست" به چاپ رسیده است:

«جداً بیایید این مرد كوچك و دوست داشتنی را در آغوش بگیریم و به سبك اروپایی ها برگونه اش بوسه زنیم. بیایید از ایام خوش گذشته یاد كنیم. قدری بنشینیم و او را به یك قهوه مهمان كنیم و بعضی جاها از او عذرخواهی كنیم. ما به خرج یانی خیلی تفریح كرده ایم و در كارتون های نیویوركی مان او را مسخره كردیم، به كت و شلوار سفیدش و به ملودرام موسیقی عصر    جدید(New Age)  و سینتی سایزری او خندیدیم.

یانی از این ها ناراحت نشد. خب كمی ناراحت شد، اما در زمانی كه ما او را مسخره می كردیم بیش از ۱۴ میلیون آلبوم فروخت و این قدری التیام بخش بود. بعد او در سال ۱۹۹۸ از انظار غایب شد، موسیقی را كنار گذاشت و در افسردگی فرورفت كه در پایان اجراهای متعدد و سنگین در سطح جهانی و قطع ارتباط با نامزد سابقش به او دست داده بود. او به زادگاهش یونان بازگشت تا در كنار والدینش زندگی كند. اكنون او بازگشته است.

یانی آمده تا ببیند آیا كسی او را به یاد می آورد. او چهل و پنج ساله است و از آن چه انتظار می رود كوچك تر و شكسته تر شده و به جذابی و جمع و جوری یك كیف سفری! خوشبختانه او كینه ای به دل ندارد و اگرچه ما او را بی رحمانه له كرده بودیم، او می خواهد اسرار ریاضت های اخیرش را برایمان بازگوید: «من2 سال مصاحبه نكردم، سعی كردم دور باشم، این صورت خاكی را بر زمین انداخته بودم، كار را كنار گذاشتم.» یانی با صدای عمیق و كمی لهجه دارش ادامه می دهد: «من مسافرت كردم چون می خواستم با نظر سایر مردم درباره زندگی آشنا شوم. می خواستم از شر رؤیای آمریكایی خلاص شوم»»

Ø       If I Could Tell You (2002-2000)

یانی در سال 2000 به امریکا نقل مکان کرد و در سواحل فلوریدا ساکن شد. او در آنجا استودیوی خانگی خود را طراحی و سرمایه گذاری جدیدی را  با آلبوم "If I Could Tell You" شروع کرد. یانی در سال 2000 به امریکا نقل مکان کرد و در سواحل فلوریدا ساکن شد. او در آن جا استودیوی خانگی خود را طراحی و سرمایه گذاری جدیدی را  با آلبوم "If I Could Tell You" شروع کرد. این آلبوم با کارهای قبلی او فرق می کرد، چون تمام تنظیمات آن را خودش به انجام رسانده بود. ساخت این آلبوم متفاوت نشانگر تغییرات در زندگی شخصی او بود.این آلبوم اثر متفاوتی بود که تأثیر عمیق فرهنگ های مختلف جهان، به خصوص شرق در آن احساس می شد. در سایت اینترنتی كمپانی ویرجینی آمده است: «این آلبوم یك سمفونی از ساخته های ملودیك است و تم های دینامیك، ریتم های پیچیده، انرژی رمانتیك قوی و ملودی های افسون كننده از ویژگی های آن به شمار می روند. در این مجموعه یانی گام های جدید و سازبندی و اصوات ویژه ای را كشف می كند كه شـناسـه  و  سبك موسیقایی حال  حـاضـر كلاسیك او را در مقایسه  با  آهـنگسازان مدرن امروز، تلطیف و تذهیب می كند»همچنین  در  مـراسـم  افـتـتـاحـیه جام جهانی فوتبال سال 2002 در سـئول، آهنگ های"Standing in Motion"  و "Santorini"، در فضای استودیوم  پخش شد. یانی درباره ساخته هایش می گوید:

«من این کار را با بی توجهی کامل نسبت به سلامتم انجام می دهم؛ من با موسیقی نفس می كشم و زندگی می كنم، هدف من برقراری ارتباط با احساسات مردم است.موزیک اشاره ای امیدوارانه به دور می باشد و تماسی است روی شنونده»

موسیقی یانی غالباً به عنوان عصر جدید (New Age) توصیف می شود، اما خود او ترجیح می دهد از اصطلاح موسیقی معاصر کاربردی استفاده کند. (Contemporary Instrumental Music)

Yanni Live-Ethnicity )2006-2003)

در ماه فوریه سال 2003 آلبومی متفاوت و پر تنوع به نام "Ethnicity" روانه بازار شد و یانی، احاطه و قدرت خودش را در انواع مختلف موسیقی به دنیا اثبات کرد.در این آلبوم،مجموعه ای از سازهای مختلف از جمله "Didgeridoo" از استرالیا،"Bagpipes" از  اسـکاتلند،"Duduk" از ارمنستان، ویولن سلتیک و . . . به چشم می خورد. اوهم چنین به عنوان یک تنوع، از صـدای  انـسـان به  صورت انفرادی و خواننده های جدید نسبت به کارهای قبلی اش استفاده کرد که نوعی تفاوت آشکار از لحاظ موسیقی با شعر در آهنگ هایش ایجاد شد. آلبوم "Ethnicity" یا "قومیت" در واقع جستجوی ایده های تازه ای از موسیقی یانی برای پیدا کردن سرزمین آشنایی از برادری و برابری در تمـام دنـیـا می بـاشـد. تم موسیقی های آلبوم قومیت یانی غالباً از موسیقی های ریتمیک جذاب امروزی همراه با موسیقی جهانی و لهجه های کلاسیک تشکیل شده است. نکته قابل توجه در این آلبوم استفاده گسترده یانی از صدای خانم ها می باشد که در حقیقت ۱۰ آهنگ این آلبوم را شامل می شود. یانی مجموعه ای از خلق و خو، جشن ها، اشعار قبیله ای اعماق جنگل ها و صدای گروه کر را در این آلبوم ارائه می دهد. دو موسیقی خالق باران (Rainmaker)، و در نگاه اول (At First Sight) شاهکار های این آلبوم می باشند که حس حماسی عاشقانه ای را ایجاد می کنند. یانی در همان سال کتابی با عنوان "Yanni in Words" را منتشر کرد که در آن به شرح حال زندگی خود پرداخته است.

یانی پس از انتشار این کتاب و آلبوم جدیدش تور دو ساله خود را  پس  از  پنج سال در امریکای شمالی آغاز کرد.او بـرای  اولین بار در آهنگی به نام "Never Too Late" در همین آلبوم خوانندگی کرد و حتی در کنسرت هایش نیز اجرا شد. هم چنین در ماه می سال 2004 از سوی دانشگاه مینه سوتا، مدرک دکترای ادبیات انسانی به وی اعطاء گردید. از بین صدها کنسرت اجرا شده در آن دو سال، اولین کنسرت سال 2004 لاس وگاس به صورت ویدیو و آلبوم در سال 2006 با افکت ها و ادیت هایی که از سوییانی در استدیو خانگی اش به به انجام رسیده بود، منتشر شد.در این کنسرت  بی نظیر، بهترین و حرفه ای ترین نوازندگان دنیا او را همراهی کرنند.

یکی از نکات مهم در مورد کنسرت های یانی، تأکید وی بر انتخاب اعضای گروهش از سراسر دنیا می باشد. برای مثال در همین کنسرت 2004 می توان به ملیت اعضای گروه اشاره کرد که عبارت اند از : یونان، ونزوئلا، پاراگوئه، تایوان، سریلانکا، چین، ژاپن، امریکا، ارمنستان و پورتوریکو.

Yanni Voices (2010-2007)

یانی در سال 2007 پروژه ای به نام "Yanni Voices" را آغاز کرد که در آن بسیار متفاوت ظاهر شد. او در این مورد گفت : «من همیشه موسیقی بدون کلامم راحفظ خواهم کرد اما در حال حاضر تلاش می کنم برای گسترش افق دید و باز کردن درب به برخی از استعدادهای فوق العاده، صدا و ترانه نیز در کارهای من موجود باشند» او این پروژه را با همکاری شخصی به نام "ریک ویک" که ترانه سرا و تهیه کننده مشهوری است، سرمایه گذاری کرد. در این طرح، آن ها از چهار خواننده دعوت به عمل آوردندکه دو خواننده مرد و دوخواننده زن را شامل می شد.یانی در این برنامه از موسیقی و سبک های مختلفی استفاده کرد که شامل دو آلبوم شد و در سال 2009 به بازار عرضه گردید. در این دو آلبوم انواع آهنگ ها نظیر اسپانیایی، انگلیسی و ایتالیایی به چشم می خورد. اولین کنسرت ویژه این پروژه در یکی از شهرهای مکزیک به نام "آکاپولکو" به مدت چهارشب اجرا شد.اولین ویدیوی انتشار یافته از این کنسرت از سوی شبکه PBS بود که به عنوان پرفروش ترین لیست هفته اول آن در سایت آمازون معرفی شد. یانی در باره مسیر جدید خود می گوید: «من به دنبال مرحله بعد از تکامل هستم. در زمینه موسیقی هیچ قانونی وجود ندارد و این بسیار هیجان انگیز است. ما قصد داریم مردم را شگفت زده کنیم و این زمان در حال حاضر بهترین زمان زندگی من است» یانی با ایمان و اشتیاق همیشگی خود در سپتامبر 2010 تور دیگری برگزار کرد.اجرای این کنسرت ها از آمریکای جنوبی آغاز شد و تا ماه می 2011 ادامه دارد.

هم زمان با این تور، آلبوم "Yanni Mexicanisimo"نیز منتشر شد و برای ادای احترام به مکزیک، ترکیبی از موسیقی مکزیکی با سبک اختصاصی یانی برنامه ریزی شده است. یانی در حال حاضر در فلوریدا اقامت دارد و در حال آماده  کردن  آلـبـوم جدیدش می باشد. این خبر نیز خالی از لطف نیست که بگویم یانی قرار بود کنسرتی در تخت جمشید اجرا کند، ولی صد افسوس که به او اجازه ندادند. البته همین که فردی مثل شهرداد روحانی به عنوان رهبر ارکستر با او همکاری داشته، بسی جای بسی غرور دارد.

زندگی هنری یانی پر از فراز و نشیب می باشد و در مورد او، حرف های ناگفته زیادی وجود دارد که ما سعی کردیم بخشی از آن ها را به اجمال ارائه دهیم. در آخر باید اشاره کرد که یانی تمایلات مذهبی خاصی ندارد و مخالف کلیسای سنتی است.جالب است که او معمولاً به ندرت موسیقی گوش می دهد و به گفته خود، موسیقی را صرفاً از ایستگاه های رادیویی گوش می کند.

خواننده مورد علاقه او "Peter Gabriel" است و اعتقاد دارد که در سال های اخیر، به جز موسیقی فیلم محمد رسول الله،عیسی مسیح، دکتر ژیواگو، ایندرا گاندی و چند قطعه محدود دیگر، قطعه جالب توجهی نشنیده است.

«صدای انسان بهترین وسیله برای بیان احساسات است که تا به حال برای بشر شناخته شده و می تواند مقدار قابل توجهی از احساسات را آزاد کند . . . » (یانی)

 

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1390/01/26  |
 نگاهی به سینمای دهه 70 ، از سال 70 تا 76 - فروردین 1390

میلاد دارایی

هنگامی که نخستین‌بار در شماره‌  بهار 1389، به موج نوی سینمای ایران- و در خلال آن سینمای ایران در گستره‌ی زمانی سال‌های 1348 تا 1357-  پرداختم، هدفم آشنایی خوانندگان با این جریان- که البته برخی آن را دارای هم‌بستگی و پیوستگی یک جریان نمی‌دانند- و آشنا‌زدایی از تصویر نقش‌بسته از سینمای آن دوره در ذهن برخی بود، تصویری که به‌واسطه‌ی گفته‌ها و تبلیغات برخی رسانه‌ها شکل یافته است و سینمای آن سال ‌ها را سینمایی یک‌ سره مبتذل و فاقد آثار در‌خور تامل می‌داند.

اما پیشنهاد سر‌دبیر نشریه مبنی بر ادامه‌ی تاریخ‌نگاری سینمای ایران به نگاشتن «در پی خانه‌ی دوست...» (تاریخچه‌ی سینمای ایران در دهه‌ی 60) در شماره‌ پاییز انجامید.

دشواری و زمان‌بر‌بودن این کار سبب شد تا تصمیم بگیرم «در پی خانه‌ی دوست...» پایانِ نوشته‌های مربوط به تاریخ‌نگاری سینمای ایران باشد، اما پای‌فشاری سر‌دبیر نشریه و دل‌بستگی شخصی ام به این‌کار-  که دشواری‌ها را هموار‌تر می‌کرد- موجب نگارش تاریخچه‌ی سینمای دهه‌ی 70 ایران شد.

نوشته‌ی پیش ‌رو، تاریخ‌نگاری/ رخ‌داد‌نگاری مختصری‌ست از یکی از پر‌تب‌و‌تاب‌ترین دهه‌های سینمای ایران، با این توضیح که فضای کلی حاکم بر نشریه موجب نشده است که بر کاستی‌های این دوره چشم بپوشم و لب به ستایش صرف بگشایم، زیرا آن‌چه بهتر آموخته‌ام، بازگو‌کردن حقیقت، و نقد آن است، نه ستایش‌گویی که گویا در روزگار ما هواداران- و البته خریداران- بیش‌تری دارد.

***

در بررسی سینمای دهه‌ی 70 ناگزیریم که سینمای این دهه را به دو بخش تقسیم کنیم؛ نخست سال‌های 1370 تا 1376، و سپس سال‌های 1376 تا 1379.

این تقسیم‌بندی از آن رو‌ست که رخ‌داد دوم خرداد 76 عملا سینمای دهه‌ی 70 را به دو بخش پیش از دوم خرداد و پس از آن تقسیم کرد، و نیز بدین جهت که بازگو‌کردن جملگی فیلم‌ها و روی‌دادهای این دهه در یک نوشته امکان‌پذیر نیست و مجال بیش‌تری می‌خواهد.

در این شماره به سینمای ایران در سال‌های 1370 تا 1376 خواهیم پرداخت و در شماره‌ی آینده نیز سینما را در گستره‌ی زمانی سال‌های 1376 تا 1379 بررسی خواهیم کرد. افزودن این نکته را نیز لازم می‌دانم که این بررسی و ارزیابی، «فیلم‌محور» است، بدین‌معنی که در بررسی سینمای این دهه، بیش از هر‌ موضوع دیگری به خود فیلم ها ـ که برآیند و نتیجه  تمام  عوامل دیگرند -  پرداخته می شود.

سال‌های 1376-1370

تا سال 1371 به‌دلیل تغییر‌نکردن مدیران سینمایی کشور، بیش و کم همان وضعیتی حاکم بود که در دهه‌ی شصت وجود داشت و روند ساخت آثار قابل توجه ادامه داشت. در این بخش فیلم‌های برجسته‌ تولید‌شده در این شش‌سال مورد بررسی قرار خواهد گرفت.

سال 1370

سال 1370 یکی از درخشان‌ترین سال‌های سینمای ایران در دهه‌ هفتاد بود؛ در این سال بهرام بیضایی «مسافران» را ساخت و با این‌که خودش به واسطه‌ «مهارت تحسین‌برا‌نگیز در کارگردانی فیلم مسافران» جایزه‌ ویژه‌ هیأت داوران جشنواره‌ فیلم فجر را به دست آورد و فیلم هم پنج جایزه‌ی دیگر جشنواره را از آن خود کرد، اما از نمایش عمومی فیلم جلوگیری به عمل آمد. بیضایی نیز نامه‌ای تند و اعتراض‌آمیز نگاشت و این‌گونه به این امر اعتراض کرد:«. . . فیلم در جشنواره به نمایش در‌آمد و در پی آن صد‌ها تن از خود شما دست مرا فشردند و شما به آن شش سیمرغ بلورین جایزه دادید. آیا مسافران این‌همه اشکال داشته و شما و همه‌ی آن کسان نمی‌فهمیده‌اید؟ . . . »

البته مسافران سال‌ها بعد (در سال 81) به‌صورت کامل و تنها در یک سینما نمایش داده شد. در این سال رخشان بنی‌اعتماد یکی از محبوب‌ترین فیلم‌هایش، «نرگس»، را ساخت. نرگس فیلم اجتماعی تلخی بودکه نقطه‌ی آغازی برای دیگر فیلم‌های موفق بنی‌اعتماد در دهه‌ی هفتاد بود و جایزه‌ی بهترین کارگردانی را از جشنواره‌ی فیلم فجر برای او به همراه داشت. فیلم به زندگی زن خلافکار میان‌سالی (فریماه فرجامی) با مرد جوانی (ابوالفضل پور‌عرب) - که او نیز خلا‌فکار بود - می‌پرداخت و موضوع فیلم از آن‌روی که زن (آفاق) و مرد (عادل) با وجود فاصله‌ سنی زیاد میان‌شان، ناگزیرانه به عقد یکدیگر در‌آمده‌ بودند، در هنگام ساخت فیلم نوعی هنجار‌شکنی محسوب می‌شد، ضمن آن‌که عشق آفاق میان‌ سال به عادل جوان ـ عشقی که البته با ورود نرگس ناکام می ماند ـ نیز  به نوبه خود در سینمای ایران نو می نمود.

داریوش مهرجویی در این سال «بانو» را ساخت که به‌مانند بسیاری از آثارش در پیش و پس از انقلاب با مشکل نمایش رو‌به‌رو شد و بیش از 6 سال در توقیف به سر برد تا این‌که در سال‌ 77 در برخی سینماها به نمایش درآمد.آن‌گونه که خود مهرجویی در گفت‌وگویی بیان می‌کند، دلیل توقیف فیلم از سوی مسئولان، «توهین به انسان و مردم» عنوان شده بود. و البته سال‌ها بعد، عطاالله مهاجرانی، وزیر فرهنگ و ارشاد دولت هفتم، بانو را «مذهبی‌ترین فیلم ایرانی» نامید.

اما یکی از مهم‌ترین- و نه لزوما بهترین- فیلم‌های این سال، «عروس» (بهروز افخمی) بود. اهمیت عروس نه در ارزش‌های سینمایی‌ والا و جاودان آن، که در تاثیر‌گذاری‌ و الگو‌سازی‌اش در سینمای ایران بود. عروس به‌نوعی نخستین فیلم ایرانی پس از انقلاب بود که به نظام ستاره‌سازی بها می‌داد و تا حد زیادی نیز بر زیبایی ظاهری بازیگرانش استوار بود، و همین موضوع موجب واکنش برخی افراد نسبت به آن شد. فیلم با تکیه بر همین ویژگی ستاره‌سازی- که برای مردم در آن سال‌ها نو و ساختار‌شکنانه بود-  و سیمای بازیگرانش(نیکی کریمی و ابوالفضل پور‌عرب) توانست با فروش 38 میلیون تومان به پر‌فروش‌ترین فیلم سال مبدل شود.

عباس کیارستمی نیز  در این سال «زندگی و دیگر هیچ...» را ساخت که ارتباط مستقیمی با «خانه‌ی دوست کجاست» داشـت.  فـیـلـم   با  شیوه‌ای مستند‌وار، به نمایش سفر پدر و پسری(در واقع، کیارستمی و پسرش) به مناطق شمالی کشور می پرداخت که پس از شنیدن خبر زلزله‌ی ویران‌‌گر منجیل و رودبار به قصد جست‌وجو برای یافتن دو بازیگر نوجوان خانه‌ دوست کجاست به کوکر(منطقه‌ای در شمال کشور که فیلم در آن‌جا ساخته شده‌ است) سفر می کردند. نکته جالب توجه فیلم، نگاه جاری در آن بود که در میان ویرانی‌های ناشی از زلزله و فضای ماتم‌زده‌ی موجود در مناطق زلزله‌زده، در پی امید و زندگی بود. علی حاتمی نیز در این سال «دلشدگان» را ساخت که نوعی ادای دین او به موسیقی ایرانی بود (او پیش‌تر در «خواستگار» تا حدی به خوش‌نویسی و در «کمال‌الملک» به نقاشی ایرانی پرداخته بود).فیلم به مناسبت هزاره‌ی باربد تهیه شده‌بود و یکی از برجسته‌ترین ویژگی‌های آن، بهره‌جستن از موسیقی حسین علیزاده و صدای محمد‌رضا شجریان بود که بسیاری را برای دیدن آن کنجکاو می‌کرد. اما منتقدان، فیلم را چندان نپسندیدند و بیش‌تر آن‌ها دلشدگان را فیلمی در ادامه‌ی همان دغدغه‌های پیشین- و به باور بسیاری، کهنه- ی حاتمی دانستند. اما در این سال، محسن مخملباف با «ناصر‌الدین‌شاه، آکتور سینما» یک‌بار دیگر اهالی سینما را غافل‌گیر کرد. فیلم در قالب داستانی که در دوره‌ی قاجار می‌گذشت، به مرور سینمای ایران می‌‌پرداخت و صحنه‌هایی را از درخشان‌ترین آثار تاریخ سینمای ایران در خود جای داده بود. همین موضوع سبب شد تا بسیاری، فیلم را نوعی عذرخواهی و دل‌جویی مخملباف از بزرگان سینمای ایران- که در سال‌هایی نه چندان دور، به آن‌ها و فیلم‌هایشان تاخته بود- تلقی کنند.

ناصر‌الدین‌شاه... تا یک‌سال در توقیف بود و در سال 71 ، با اعمال اصلاحاتی به نمایش در‌آمد.

از دیگر فیلم‌های مهم  ساخته ‌شده  در  سال  70،  می‌توان به دیگه چه خبر؟ (تهمینه میلانی) - که در  سـال بـعـد  به  نمایـش درآمد - ، ردپـای گـرگ (مسعود کیمیایی)- که روی‌آوردن کیمیایی به فضایی نـسبتا انـتـزاعی بـود و انتظارات را از او برآورده نکرد- ، شـرم (کیومرث پور‌احمد)- کـه نـسخه‌ای سینمایی بـر اسـاس مـجـمـوعـه‌ تـلـویزیونی پـر‌طـرفـدار «قـصه‌های مجید» بـود، «هـور در آتش» (عـزیز‌اله حمید‌نژاد)- کـه فـیـلـمـی خـوب، امـا گـمـنـام  در حـوزه‌ فـیلم‌های جنـگی بـه شـمـار مـی‌آیـد- و «وصل نیکان» (ابراهیم حاتمی‌کیا)، «نیاز» (علیرضا داوود‌نژاد)، «خمره» (ابـراهـیـم فروزش)، «رقص خاک» (ابوالفضل جلیلی)، «یک‌بار برای همیشه» (سیروس الوند) و «خانه‌ی خلوت» (مهدی صباغ‌زاده) اشاره کرد.

سال 1371

رخ‌داد  مهم  سال 1371،  اسـتـعـفـای  سـید‌مـحـمـد خـاتمی از مـقـام  وزارت  ارشاد  بود  که  گمان  می‌رفت  به  واسطه  آن،  فضای  سیـنـما  بـه  سـوی  سـخـت‌ گـیـری  و  حـاکمیت نـگـاه  مـتـعـصب  و  بـسـتـه  بـگرود،  امـا اتـفـاق مـهمـی  که   با  کناره‌گیری  خاتمی  و  پس  از  روی  کار  آمدن علی لاریجانی  به  عنوان  وزیر  فرهنگ و  ارشاد  روی  داد  و  ضربه‌   بزرگی  بر  پیکره‌ سیـنـما  وارد  آورد،  حذف یک‌باره‌ تـمامی  یارانه‌های بـخـش سیـنـما  بود. هـرچنـد لاریجـانی کـوشـش‌هـایی  را  جهت  کمک  مالی  به سینما انجام داد  تا  از  نابودی  تدریجی  آن  جلوگیری  شود، اما حذف  یارانه‌ها  عملاً  تأثیر  خود  را  بر  جای  گذاشت  و  این مسأله  به‌ ویژه  در  کاهش شمار فیلم‌های ساخته‌شده قابل مشاهده بود. سال 71 با این‌که در سنجش با سال پیشین چندان پر‌بار نبود، اما در آن چند فیلم قابل اعتنا نیز ساخته شدند.

ابراهیم حاتمی‌کیا «از کرخه تا راین»  را  ساخت  که  داستان یکی از  جانـبازان شیمیایی جنگ را بازگو می‌کـرد  که   برای درمان بیماری‌اش به خارج از کشور می‌رفت. فیلم واکنش‌های گونا‌گونی را بر‌انگیخت؛ عده‌ای آن را اثری عمیقا انسانی توصیف کردند و عده‌ای دیگر نسبت به  آن-  و  بـه‌ طـور  ویژه، صحنه‌ گـفـت‌ و ‌گوی گلایه‌وار شخصیت اصلی فیلم (سعید) با خدا- اعتراض‌هایی داشتند.

بـا ایـن‌ حـال، از کرخه تـا راین به ‌عـنـوان بـهـتـریـن فـیـلـم یازدهمین  جشنواره‌ فـیلـم فـجـر بـر‌گـزیـده شد.

«سارا» (داریوش مهرجویی) یـکـی دیـگـر  از فـیـلـم‌های مـهـم  ایـن  سـال بود،  اثـری که با نـگـاهی به نمایش‌نامه‌ی «خانه‌ی عروسک»، اثر مشهور «هنـریـک ایبسن» نـروژی، سـاخته شـد و به نمایش رنج‌های زنی به‌نام سارا (با بازی  نیکی  کریمی) در راه درمان بیماری همسرش و رخ‌دادهای پس از بهبودی او می‌پرداخت. فضای ملوس‌تر سارا نوعی  دور ‌شدن از فضای فلسفی/ عرفانی هامون و بانو بود.

فیلم، جایزه‌‌ی بهترین فیلم‌نامه‌ی جشنواره‌ی فجر را برای مهرجویی به ارمغان آورد و جوایزی را از چند جشنواره‌ی خارجی ( سن سباستین- سه‌قاره‌ی نانت...) نیز به دست آورد.

مخملباف نیز در  این سال «هنرپیشه» را ساخت که نمایش‌گر  زندگی  بازیگری  به  نام  اکبر عبدی( با بـازی  خـود اکـبر عبدی)  بود  و  با  وجود  دریـافـت 4 جایزه  از  جـشـنـواره‌ فـجـر، بـسیـاری از مـنـتـقـدان آن را  فـیـلم  چـنـدان مـوفـقـی ارزیـابـی نـکردند.

کیانوش عیاری  نـیـز پس از ساخت دو فیلم تجاری «روز با‌شکوه» و «دو نیمه‌ی سیب»، «آبادانی‌ها» را ساخت که باز‌سازی فیلم ایتالیایی مشهور «دزد دوچرخه»(ویتوریو دِسیکا-1948) بود و به‌نوعی، بازگشت عیاری به سینمای مورد علاقه‌اش به‌شمار می‌آمد.

سال 1372

در سال1372، کیارستمی با ساخت «زیرِ درختانِ زیتون» بار دیگر نگاه‌ها را به‌سوی خود جلب کرد. فیلم با آن‌که در ظاهر پیرامون مراحل ساخت یک فیلم توسط یک گروه فیلم‌سازی بود، در واقع به داستان عشق حسین به طاهره(دو بازیگر فیلمِ در حال ساخت) در جریان ساخت فیلم و در پشت صحنه‌ی آن می‌پرداخت. زیر درخـتـان  زیتون  در  ارتباط  داستانی  و  مضمونی با زندگی و دیگر هیچ . . . بـود و  بـه واسـطـه‌ این ارتـبـاط- و ارتباط زندگی و دیگر هیچ... با خانه‌ی دوسـت کجاست؟- ، و  نیز  به‌ دلیل  رخ‌ دادن  هر ‌سه  فیلم در منطقه‌ی شـمالـی کوکر، این سه فیلم  را  «سـه‌گانه‌ ‌ کوکر» («سه‌گانه‌ی زلزله»)  لـقـب داده‌انـد.

نمای پایانی زیر درختان زیتون از نظر اجرا و شیوه‌ی بازگو‌کردن مفهوم مورد نظر فیلم‌ساز هنوز، هم یکی از شگفت‌آور‌ترین نماهای تاریخ سینمای ایران است. یکی از منتقدان خارجی این نما را موفق‌تر از پالوده‌ترین تصاویر تارکوفسکی(کارگردان بزرگ روس) دانست و منتقدی ایرانی(ایرج کریمی) آن را «یکی از استثنایی‌ترین نما‌های تاریخ سینما و استثنایی‌ترین نمای سینمای ایران تا به امروز» نامید.

محمد بزرگ‌نیا که در دهه‌ 60 فیلم کم و بیش موفق «کشتی آنجلیکا» را ساخته بود، این‌بار نیز فیلمی دریایی با نام «جنگ نفت‌کش‌ها» ساخت که جایزه بهترین کارگردانی  را  از  جـشـنـواره فجر برای او  به همراه داشت.

حاتمی‌کیا نیز با «خاکـستـر سبز» داستان سفر خبرنگار/ رزمنده‌ای ایرانی را به بوسنی برای ثبت گزارش از جنگ‌های داخلی این کشور روایت کردکه عشق به دختری بوسنیایی راه او را تغییر می‌داد.

برخی از دیگـر فـیلم‌های مـهـم سـال 72 نیـز عـبـارت‌اند از: «روز فرشته» (بـهـروز افـخـمی) کـه بـا بازی عزت‌اله انتظامی و در کشور آذربایـجـان سـاخـتـه  شـد  و  با  نـگـاهـی  طـنز‌آمیز به مرگ و دنیای پس از مرگ می‌پرداخت، «زینت» (ابراهیم مختاری)  که سـازنـده‌اش  پـیش  از  این فیلم‌های مستند شاخصی ساخته بود و این نخستین فیلم بلند او  به ‌شـمـار  می‌آمد،  «هـمـسر» (مـهـدی فخیم‌زاده) کـه مـهم‌تـریـن  نـکـتـه‌ آن، مضمون تـازه‌اش  بود،  «پـنـاهـنـده»  (رسـول ملا‌قلی‌پور)، «سجاده‌ آتش» (احـمد مـراد‌پور) و «هـبـوط» (احـمد‌رضا مـعـتـمـدی).

یکی از نکات قابل اشاره پیرامون استقبال تماشاگران از فیلم‌ها در دهه‌ی 70، کاهش شمار بینندگان در این سال‌ها بود که بخشی از آن به ورود پدیده‌های نو‌ظهوری مانند ویدئو مرتبط بود.

سال 1373

در این سال فخر‌الدین انوار از مقام معاونت سینمایی کنار رفت و مهدی فرید‌زاده جانشین او شد و به‌دنبال آن، سید‌محمد بهشتی نیز از مقام مدیریت بنیاد فارابی کناره‌گیری کرد و محمد‌حسین حقیقی جای‌گزین او شد. سید‌محمد بهشتی یکی از شایسته‌ترین مدیران سینمایی سال‌های پس از انقلاب بود که با وجود برخی کاستی‌ها در دوره‌ مدیریتش بر بنیاد فارابی، فیلم‌های سینمای ایران به‌سوی پیشرفت حرکت کردند و پیامد آن بسیار زود و در حضور‌های بین‌المللی موفق این آثار نمود پیدا کرد.

اما سال 73 سال پر‌باری بود و بسیاری از فیلم‌سازان برجسته دهه‌ 70 در این سال فیلم ساختند.

جنجالـی‌ترین فیلم  سـاخـتـه ‌شـده  در  این سال، «آدم‌برفی» (داوود میر‌باقری) بود.  فیلم  که  قرار  بود   در  جشنواره  سیزدهم

به نمـایـش  دربیاید، یـک  شـب پـیـش  از  نمایش از جـدول  نمایش کنار گذاشته شد و تنها برای برخی اهالی سینما نمایش داده شد.

پس از این روی‌داد حساسیت‌ها نسبت به فیلم افزایش یافت و این مسأله موجب بازماندن فیلم از نمایش عمومی شد. پس از مدتی نسخه‌ی قاچاقی فیلم بر روی نوار ویدئویی وارد بازار شد و بسیاری موفق به دیدن آن شدند.

رایزنی‌ها برای نمایش فیلم در دوره‌ی دولت ششم موثر واقع نشد، تا این‌که دولت هفتم-  که یکی از سیاست‌هایش پدید‌آوردن فضای آزاد‌اندیشی در حوزه‌ی هنر و فرهنگ بود- بر سر کار آمد و عطاء‌اله مهاجرانی، وزیر وقت فرهنگ و ارشاد، دستور نمایش فیلم را صادر کرد.

اما نمایش فیلم موج تازه‌ای از اعتراض‌ها را علیه آن آغاز نمود، به‌گونه‌ای که برخی گروه‌های تند‌رو به سـیـنـمـاهای نمایش دهنده‌ فیلم حمله کردند و حتی در اصفهان و بابل از نمایش فیلم جلوگیری نمودند.

علت اصلی مخالفت‌ها با فیلم، پوشش زنانه‌ی شخصیت مرد فیلم( با بازی اکبر عبدی) و برخی حرکات او بود و برخی نیز شیوه‌ی سخن‌گفتن او ‌را توهین به لهجه‌ی ترکی دانستند.

با تمام این اوصاف، فروش فیلم به حدود 140 میلیون تومان رسید و به دومین فیلم پر‌فروش سال بدل شد.

اما پر‌فروش‌ترین فیلم سال- در نهایت شگفتی- «کلاه‌قرمزی و پسر‌خاله»(ایرج طهماسب) بود، که احتمالا هنوز هم محبوب‌ترین فیلم در گونه کودک و  نوجوان در میان نسلی‌ست  که  هنگام  نمایش فیلم، دوره کودکی خود را سپری می‌کردند.

شخصیت‌های فیلم تلفیقی از  انسان‌های واقعی و شخصیت‌های عروسکی بودند و محبوبیت آن‌ها و فیلم به میزانی بود که بعد‌ها و در دهه‌ی 80 دنباله‌ی فیلم با نام «کلاه‌قرمزی و سرو‌ناز» نیز ساخته‌شد.

اما فیلم برگزیده جشنواره‌  فجر،  «روز واقعه»،  نیز از فـیـلـم‌های  مهم  این  سال  بود. روز واقعه بر اساس فیلم‌نامه‌ای از بهرام بیضایی ساخته شد که پس از نامه اعتراض‌آمیزش درباره نمایش داده نشدن مسافران، به‌صورت غیر‌رسمی ممنوع‌ از کار شده بود و فیلم را شهرام اسدی کارگردانی کرد.

روز واقعه با دیدگاهی متفاوت  و  به ‌صورت غیر‌مستقیم به رخ‌داد عاشورا می‌پرداخت و با وجود برخی ارزش‌هایش، فیلم درخشانی نبود و برخی ناقدان مهم‌ترین  دلیل  این  امر  را دو‌گانگی  و  سـر‌گـردانی  فـیـلـم  مـیـان  شـیـوه‌ کـارگـردانـی اسدی و فیلم‌نامه‌  ستـرگ   بیضایی - که بر  اساس  ویـژگـی‌های سـبک فیلم‌سازی خود او نگاشته شده بود-  می‌دانستند.

«بادکنک سفید» فیلمی بود که جعفرپناهی بر اساس فیلم‌نامه‌ای از کیارستمی ساخت. جعفر پناهی پیش از این چند فیلم کوتاه و بلند ساخته بود و در زیر درختان زیتون نیز دستیاری کیارستمی را تجربه کرده بود.

فیلم، جایزه‌ مهم دوربین طلایی جشنواره‌ی کن (معتبر‌ترین جشنواره‌ی فیلم جهان) را به دسـت آورد  و  به ‌نـوعـی نـخـستـیـن  فـیـلـم  ایـرانـی  پـس از  انـقـلاب بود که جایزه‌ای مهم  را  از  جشنواره‌  کن  به  دست  می‌آورد. (پیش‌تر، زندگی و دیگر هیچ . . . نیز جایزه نوعی نگاه جشنواره‌ی کن از آن خود کرده‌ بود که از اهمیت کم‌تری برخوردار بود).

امادیگر فیلم های مهم این سال : «پری» (داریوش مهرجویی) که بازگشتی به فضای اسطوره‌ای و رمز‌آمیز بانو به شمار می آمد و برداشتی از سه داستان‌ «فرنی» ، «زویی» و «یک روز خوب برای موز‌ماهی» (هرسه از جروم دیوید سلینجر)  محسوب می شد.

«روسری آبی»(رخشان بنی‌اعتماد) نیز هم‌چون بیش‌تر فیلم‌های بنی‌اعتماد بر برخی درون‌مایه‌های اجتماعی و موضوعی تازه استوار بود؛ داستان دل‌بستگی پیرمردی کارخانه‌دار(با بازی عزت‌اله انتظامی) - که همسرش در‌گذشته است. به دختری جوان از طبقه‌ فرودست (با بازی درخشان فاطمه معتمد آریا) و دشواری‌های برآمده از این عشق.

«تجارت» (مسعودکیمیایی) فیلمی بود که در خارج از ایران(آلمان) فیلم‌برداری ‌شد و یکی از ناموفق‌ترین فیلم‌های پس از انقلاب کیمیایی‌ به شمار می‌آید، به‌گونه‌ای که خود او نیز درباره این فیلم می گوید : «تجارت فیلمی نبود  که  من آرزوی ساختنش را داشتم» «سلام سینما» (محسن مخلباف) تجربه‌ای نو‌گرایانه در سینمای ایران بود که به صد‌سالگی سینما تقدیم شده بود؛ پس از فراخوان محسن مخملباف برای برگزیدن چند  بازیگر جهت بازی در فیلم جدیدش، شمار زیادی از  دوسـت‌داران  بازیـگری بـه مـحـل آزمـون هجوم می‌آورند و بنا به درخواست مخملباف، حـالـت‌های  مـخـتـلـفـی را بازی مـی‌کـنـنـد. فـیـلـم به ‌هـمـیـن تـرتـیـب  ادامـه مـی‌یابد و هر‌کسی می‌کوشد خود را فرد توانایی در بازیگری نشان بدهد، در حالی‌که فیلمی در کار نیست و همین واکنش‌های آن‌ها، «فیلم جدید محسن مخملباف» را تشکیل می‌دهد.

کیمیا»(احمد‌رضا درویش) که به یکی از فیلم‌های جنگی قابل اعتنای دهه‌ 70 مبدل شد، «دیدار»(محمد‌رضا هنر‌مند) که به باور برخی، تصویری نادرست از بسیجیان نمایش می‌داد و تا چند سال اجازه‌ی نمایش نیافت، «سفر»(علی‌رضا رییسیان)، «بازمانده»(سیف‌اله داد) و «روز شیطان»(بهروز افخمی) نیز از دیگر فیلم‌های قابل اشاره‌ی این سال بودند.

سال 1374

با گمارده‌شدن علی لاریجانی به سمت ریاست سازمان صدا و سیما، جایگاه او در وزارت ارشاد از واپسین روزهای سال 72 به مصطفی میر‌سلیم واگذار شد.

میر‌سلیم که رشته‌ی تحصیلی‌اش  مهندسی  مکانیک بود، عـزت‌اله ضـرغـامـی  را  که  فردی نظامی و دارای درجه‌ی تیمساری سپاه پاسداران  بـود،  بـه‌عنوان معاون سینمایی خود برگزید تا شگفتی‌ها کامل شود و این پندار که تخصص در حوزه‌ی مدیریتی فرهنگ و هنر لزوم چندانی ندارد، در عمل نیز خود را نشان دهد.

اما در سال 1374، ابراهیم حاتمی‌کیا دو فیلم ساخت: «بوی پیراهن یوسف» و «برج مینو».

اولی داستان زن جوانی به‌نام شیرین(با بازی نیکی کریمی) را روایت می‌کرد که در انتظار بازگشت برادرش از اسارت است و هم‌زمان با او شخصیت دیگری(دایی غفور- با بازی علی نصیریان) نشان داده می‌شود که او نیز به بازگشت فرزندش(یوسف) از اسارت امید‌ دارد.

برج مینو نیز فیلم متفاوت کمابیش خوبی بود که چندان مورد استقبال قرار نگرفت.

«سفر به چزابه»(رسول ملا‌قلی‌پور) نیز دیگر فیلم این سال در حوزه‌ی جنگ بودکه البته با ساختاری تازه، نگاهی متفاوت، و شـیـوه‌ روایـی غـریـبـی  به  این  مـقـوله‌، یـعـنی جنگ، می‌پرداخت. فیلم در زمان خود به اثری نسبتا جنجالی تبدیل شد و کشاکش‌هایی برای نمایش دادن یا ندادن آن به‌وجود آمد.

ملا‌قلی‌پور در این سال فیلم دیگری با نام «نجات‌یافتگان» ساخت که به توفیق سفر به چزابه دست نیافت، اما به دلایلی، 4سال در توقیف به سر برد و نهایتاً در سال 78 با نام «تا آخرین نفس» به نمایش در‌آمد.                                                                                                                                                   

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                  

اما فیلم جنجالی‌تر این سال، «لیلی با من است»(کمال تبریزی) بود. تبریزی که در سال 69  با فیلم «در مسلخ عشق» نیز مورد اعتراض برخی افراد قرار گرفته بود، در لیلی با من است پرداختی طنز‌آمیز نسبت به فضای همواره جدی و سنگین جنگ و جبهه در فیلم‌های ایـرانـی  داشت  و  داستان فردی  را  نـشـان مـی‌داد کـه بـر‌خـلاف نمونه‌های همانند در دیگر فیلم‌های جنگی سینمای ایران، تمایلی به رفتن به جبهه و شهادت نداشت و البته در پایان دیدگاهش تغییر می‌کرد.

نکته‌ قـابـل تـوجـه پـیـرامـون  آثـاری چـون لـیـلی  با  من است یا آدم‌برفی،  ایـن اسـت  کـه ایـن فـیـلم‌ها بـرخـلاف  مـوضـوع و بـرونه‌ سـاخـتـار‌شـکـنـانـه‌شان، در نهایت هم‌سو با نگاه رسمی و  دولـتـی بـودند و این امر به ویژه  در  پـایان‌بندی‌هایشان آشـکار بود.

اما با نگاهی به فیلم‌های بازگو‌شده، می‌توان دریافت که در این سال‌ها شماری از درخشان‌ترین فیلم‌های مربوط به حوزه‌ی جنگ ساخته شدند. از تجربه‌های دیگر‌سانی چون خاکستر سبز، سفر به چزابه و لیلی با من است، تا فیلم‌های متعارف‌تری مانند کیمیا و سجاده‌ی آتش.  اما مجید مجیدی که در دهه‌ 60 درچـند فیلم مخملباف(«استعاذه»، «دو چشم بی‌سو» و«بایکوت») به ایفای نقش پرداخته بود و نخستین فیلم بلندش، «بدوک»، را در سال 1370 ساخته بود، در این سال«پدر» را کارگردانی کردکه به‌عنوان بهترین فیلم جشنواره برگزیده شد و نیز جوایزی را از چند جشنواره‌ی خارجی به‌دست آورد. محسن مخملباف نیز در این سال دو فیلم ساخت؛ «گبه» و «نون و گلدون».

گبه که سبک آن با فیلم‌های پیشین مخملباف متفاوت بود و در پی نوعی سینمای  شاعرانه بود، داستان بافت یک  گبه  و  داستانی عاشقانه را در‌هم  می‌آمیخت.  نون  و  گلدون فیلم دیگری بود که داستان آن از زندگی  شخصی  مخملباف  سر‌چشمه می‌گرفت.

فیلم، محسن مخملباف را نشان می داد  که تصمیم دارد از روی یکی از رخ‌داد‌هایی که در جوانی‌اش روی داده است(خلع سلاح یک پاسبان)، فیلمی بسازد و به‌همین دلیل به سراغ پاسبان واقعی می‌رود تا او در فیلمش ایفای نقش کند.

ساختار نامتعارف نون و گلدون و نوع به‌کارگیری شیوه‌ «فیلم در فیلم» در آن سبب شد تا برخی ناقدان به همانندی آن با زیر درختان زیتون کیارستمی اشاره کنند.

کیمیایی نیز در این سال «ضیافت» را ساخت که شاید نخستین فیلمش بود که آشکارا داستانی از نسل  جوان  را  بازگو می کرد، و الـبـتـه با آن که برخی  نشانه های آشنای  فـیـلـم های  او   را در خود داشـت،  اما  هم چون  فیلم  پیشینش نشان آشکاری ازعـصیان گـری  و اعتراض فیلم ‌ساز  در  آن نبود و کیمیایـی در آن، بیش از پیش  به  نگاه رسمی نزدیک شده بود.

از  دیگر  فیلم‌های سال 74 مـی‌توان  به  «یـک داسـتـان واقعی» (ابـوالفـضل جلیلی) اشاره کرد که بالن طلایی جشنواره‌ سه‌قاره‌ نانت را دریافت کرد  و  البته  مانند  بیش‌تر  آثار  جلیلی  به  نمایش عمومی درنیامد.

و نیز «درختِ جان» (فرهاد مهران‌فر) که  نمونه‌ قـابل تـوجـهـی از سیـنـمـای  قوم‌ نگار محسوب می‌شود و «خـواهـران غـریـب» (کیومرث پور‌احمد).

سال 1375

سال 75 با رخ‌دادی مهم برای سینمای ایران همراه  بود. در این  سال،  مجید مجیدی اثر ماندگارش،«بچه‌های آسمان»،را ساخت و فیلم،  جوایز  بهترین  فیلم  بـهـتـرین  کـارگـردانـی  و بهترین فیلم‌نامه را از جشنواره‌ی فیلم فجر دریافت کرد و به بسیاری  از  جشنواره‌های جهانی راه یافت. اما رخ‌داد مهم، راه‌یـافـتـن  بچه‌های  آسـمـان  بـه  جـمـع  پـنـج  نـامـزد نهایی دریافت جایزه‌ی اسکار بهترین فیلـم  غیر انگلیسی‌زبان بود، اتفاقی که دیگر هیچ‌گاه برای فیلم‌های ایرانی  رخ  نداد  و البته بچه‌های  آسـمـان  نیز  از  رسـیـدن  بـه  خـود جـایـزه‌ باز‌ماند.

داریوش مهرجویی نیز ملودرام تاثیر‌ گذارش، «لیلا» را ساخت که یکی از بهترین آثار  دهه‌  هفتاد  اوست.  فیلم  به  داستان  زندگی زناشویی لیلا (با بازی جاودانه‌ی لیلا  حاتمی و رضا (علی مصفا) و مشکلاتی که به دنبال نا‌زایی لیلا در  زندگی آن‌ها به‌وجود می‌آید، می پرداخت و مهرجویی در آن با استادی تمام بخش‌های مـهـمـی از زندگی طبقه‌ی متوسط سنتی ایران  و طبقه‌ در حـال گـذار،  و  دوگـانـگـی نـاشی از سنت/ مدرنیته در آن  را بـه نـمایـش گذاشته بود.

لیلا در واقع پایان چهار‌گانه‌ای‌ بود که مهرجویی در آن به زندگی زنان و دغدغه‌ها و مشکلات گونا‌گون آن‌ها(از دغدغه‌های فلسفی و غیرمعمول پری تا رنج‌های زندگی روزمره در سارا و لیلا)پرداخته بود.

این چهار‌گانه با بانو آغاز شده بود، با سارا و پری ادامه یافته بود ، و با لیلا پایان یافت.

مسعود کیمیایی نیز سلطان را ساخت که نوعی کوشش او برای آفرینش یک« رضا موتوری» امروزین بود، اما سلطان نیز با آن‌که در آن رگه‌هایی از نگاه سرکشانه‌ی کیمیایی به پیرامون خود دیده می‌شد، از فیلم‌های مهم کیمیایی فاصله داشت و حتی برخی آن را حاصل توصیه‌های یکی از مقامات ارشد وزارت اطلاعات دانستند.

نکته‌ی مهم درباره‌ی سلطان این بود که نخستین فیلم «هدیه تهرانی» محسوب می‌شد، بازیـگـری که در سـال‌هـای بـعـد بـه  سـتـاره‌ سـیـنـمـای  ایـران تبدیل شد.

احمدرضا درویش نیز «سرزمین خورشید» را  در  گونه‌ی  جنگی سـاخـت کـه بـه مـوفـقـیت کـیمیا دست نیافت، و احمد مهران‌فر نیز فیلمی را با نام «موشک کاغذی» کـارگـردانی  کرد  کـه  بـا  وجـود شایستگی‌هایش، هم چون  فیلم  پیشینش  هرگز   رنگ  پرده  را  به خود ندید.

 «فصل پنجم» (رفیع پیتز)، «مسافر جنوب» (پرویز شهبازی) و «معجزه‌ی خنده»(یداله صمدی) از دیگر فیلم‌های مهم سال 75 به‌شمار می‌آیند.

دیگر فیلم‌ها

در میان فیلم‌های ساخته‌شده در این شش‌سال، به‌جز فیلم‌هایی که از آن‌ها نام برده شد، می‌توان به چند جریان دیگر نیز اشاره کرد :

1- فیلم‌های حادثه‌ای(اکشن) : در نیمه‌ نخست دهه‌ 70 نیز فیلم‌های حادثه‌ای هم‌چنان تولید می‌شدند و البته  هم‌چنان  بینندگان  خود  را نیز داشتند. بیش‌تر این فیـلم‌ها  تـنـها  سـویـه‌ای  سـرگـرم‌کـنـنـده  داشتند و از ارزش‌های  هـنـری  چـنـدانـی بـرخـوردار نبـودند،  و  به ‌هـمـیـن  دلیل  از  سـوی منتقدان و جشنواره‌ها توجه چندانی به آن‌ها نمی‌شد.

جمشید هاشم‌پور هم‌چنان محبوب‌ترین بازیگر این‌گونه فیلم‌ها بود و در کنار  او  دیگر ‌کـسانی چـون فـرامـرز قـریـبـیان  نـیـز  حـضور نسبتاً  ثـابـتـی در  بـرخی  از  این  گونه  فیلم‌ها  داشتند.  از  این   دست فـیـلـم‌هـا  مـی تـوان  به  عقرب، نیش، عروسی خون و یاران اشاره کرد.

2- فیلم‌های کمدی : بسیاری از فیلم‌‌های پرفروش و محبوب این سال‌ها کمدی بودند، اما کمدی‌های این 6 سال را باید در دو گروه جای داد؛ گروه نخست آثاری بودند که اندکی متفاوت‌تر بودند و ساختاری نسبتا قابل قبول داشتند. دیگه چه خبر؟ و لیلی با من است از این‌دست فیلم‌ها بودند.

اما گروه دوم فیلم‌هایی بودند که بیش‌تر بر محبوبیت بازیگران شان استوار بودند و موضوعاتی تکراری و ساختاری نه‌ چندان قوی داشتند. بازیگر بسیاری از این فیلم‌ها اکبر عبدی و علی‌رضا خمسه بودند. در میان این گروه فیلم‌ها می‌توان به «تحفه‌ی هند» - که برخی صحنه‌هایش اعتراض عده‌ای را بر‌انگیخت- و «کلید ازدواج» اشاره کرد.

3- فـیـلم‌هایی درباره‌ کـودکان : اگر ‌چه در مـتـن اصـلی این نوشـتـه بـه بیـش‌تر فـیلـم‌های ایـن جـریـان  اشاره شد، اما به ‌دلیل اهمیت  این  فیلـم‌ها  مایـلم  بـه‌ صورت جـدا‌گـانـه بـه آن‌ها بپردازم.

به‌دنبال موفقیت‌های فیلم‌هایی که در دهه‌ی 60 درباره‌ی کودکان ساخته شده بود (به‌طور ویژه «دونده» و «آب، باد، خاک» امیر نادری و «خانه دوست کجاست» عباس کیارستمی)، در دهه 70 فیلم‌سازان  بسیاری  به  سـاخـت  فیلم‌هایی  پیرامون  کودکان روی آوردند.

نقطه‌  مـشتـرک  در  مـیـان  بـیش‌تر  این  فیـلم‌ها  این بـود کـه  بیـش از  آن‌که «برای کودکان» بـاشـنـد، «درباره‌ کودکان» بودند، بدین معنی‌که شخصیت‌های اصلی فیلم‌ کودکان  بودند، اما مخاطبان آن‌ها لزوماً کودکان نبودند، از آن‌ روی  که  مفاهیم  مطرح  ‌شده  در  فیلم‌ها  بیش‌تر  با  ذهن  افراد  بزرگ ‌سـال هم‌خـوان بود تا کودکان.

از مهم‌ترین این فیلم‌ها می‌توان به «بادکنک سفید»، «بچه‌های آسمان» و «مسافر جنوب» و از مهم‌ترین این کارگردان‌ها- که البته برخی‌شان پیش از این هم فیلم‌هایی درباره‌ کودکان ساخته بودند-  می‌توان به ابوالفضل جلیلی، مجید مجیدی و محمد‌علی طالبی ابراهیم اشاره کرد.

***

آن‌ چه باز‌گو شد، تنها نمایان‌گر بـخـشی از فـیلم‌هـا و  رخ‌ دادهای مربوط به سینما در نیمه‌ نـخـست دهـه‌ 70 بـود. مـی‌تـوان  نام  فیلم‌های دیـگری را  نیز  افـزود (هر ‌چـند به‌ بـاور  من  ایـن‌ها مهم‌ترین فیلم‌های این شش‌ سـال هستند) و یا از رخ‌دادهای دیگری نیز نام برد، پندارم  شخصی ام این است  این است  که  می‌پندارم  که  همین  میزان  از  نوشتار برای  نشریه ای‌ غیر ‌تخصصی مانند "تجدد"  بسنده  است (هرچند تمام کوششم بر این بوده است که این یک تاریخ‌نگاری/ فیلم‌نگاری  به ‌نسبت  کامل بـاشد.

با نگاهی به :

1 . ماهنامه فیلم

2 . ماهنامه بیست و چهار.

و برخی مجلات و نشریات سینمایی

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1390/01/26  |
 ذبح سیمرغ با تیغ سلیقه ها - نشریه تجدد - فروردین 1390

ابراهیم قاسمی

سرانجام بیست و نهمین جشنواره فیلم فجر با همه جنجال ها، اعتراض ها، انصراف ها و حاشیه هایش با برگزیدن فیلم "جرم" ساخته مسعود کیمیایی به عنوان فیلم برتر جشواره به کار خود پایان داد. سینماگری که با فیلم خط قرمز خود که بر اساس فیلمنامه شب سمور بهرام بیضایی ساخت، از نخستین سال برگزاری جشنواره فیلم فجر در آن حاضر بود و علی رغم حضور مداوم خود در این جشنواره و ساختن ده ها فیلم، هیچ گاه نتوانست جایزه ای در این جشنواره کسب کند، اگرچه به گمان من ، کیمیایی در چند مورد از جمله به خاطر فیلم های سرب، گروهبان، دندان مار و حکم قطعاً شایسته دریافت این جایزه بود، اما امسال، سال کیمیایی بود و جشنواره فیلم فجر تصمیم گرفته بود که علاوه بر بزرگداشت کیمیایی، با اهدای جایزه بهترین فیلم، حق مطلب را درباره او ادا  کند،  هرچند که شاید و به عقیده برخی منتقدان مستحق دریافت این جایزه نبود و در همین جشنواره فیلم هایی وجود داشتند که در آن ها شایستگی بیشتری نسبت به فیلم جرم وجود داشت که در ادامه مطلب به برخی از آن ها خواهیم پرداخت. جشنواره بیست  و  نهم  یکی  از جنجالی ترین و پر تنش ترین ها دوره ها در تاریخ برگزاری این جشنواره سینمایی بود. در طی ده روز برگزاری این جشنوراه، فیلم های تعدادی از سینماگران برجسته ایرانی مثل داریوش مهرجویی، مسعود کیمیایی، اصغر فرهادی، کمال تبریزی، بهروز افخمی، ابراهیم حاتمی کیا، علیرضا داود نژاد و رضا میرکریمی (هر چند با اعتراض و دلخوری  برخی از آن ها، به نمایش درآمد و با واکنش های متفاوت تماشاگران جشنوراه مواجه شد) از سوی دیگر، فیلم های کیانوش عیاری، رسول صدرعاملی و علیرضا امینی به علت رعایت نکردن برخی خطوط قرمز، از جشنواره حذف شدند و هم چنین فیلم های فیلمسازانی چون علیرضا داوود نژاد (مرهم)، تهمینه میلانی (یکی از ما دو نفر)، سیروس الوند (پرتقال خونی) و عبدالرضا کاهانی (اسب حیوان نجیبی است) به جای نمایش در بخش مسابقه اصلی، در بخش جداگانه و تازه تأسیسی به نام نوعی نگاه به نمایش درآمد. در این جشنواره  تعداد  معترضان  به سیاست های مسوولان جشنواره که در  واقع  تابع  سیاست گذاری های  مسوولان  امور  سینمایی ایران اند، البته کم نبود. برخی از آن ها مثل کمال تبریزی، رسول صدر عاملی و رضا میر کریمی، فیلمسازانی بـودند که دستگاه فرهنگی نظام به وجود آن ها افـتـخار می کرد و تا جایی که امکان داشت از آن ها و فیلم هایشان حمایت می کرد، اما امروز آن ها به دلیل اختلاف شان با مسوولان جدید سینمایی کشور، یا کاملاً نادیده گرفته شده یا به فیلم های شان بی اعتنایی شده است.  در مورد فیلم "یه حبه قند" و این که چرا این فیلم از دریافت جایزه محروم ماند، باید گفت که ترکیب هیأت داوران جشنواره و وزن سیاسی سنگین آن به ویژه حضور حسن عباسی (تحلیل گر مسایل سیاسی و فرهنگی و از حامیان تندرو دولت) در میان آن ها، باعث نارضایتی و اعتراض تعدای از فیلمسازان شرکت کننده در جشنواره از جمله رضا میرکریمی، کارگردان فیلم یه حبه قند، شد. میرکریمی در انتقاد از سیاست «نخبه ستیزانه» مدیران جشنواره گفته بود : که برایش مهم نیست که از چنین جشنواره ای جایزه بگیرد. حرف های میرکریمی بازتاب فراوانی در جشنواره داشت و خشم اعضای داوران و مدیران جشنواره را برانگیخت. همین انتقادات باعث شد که حتی حضور این فیلم در بخش مسابقه در هاله ای از ابهام قرار بگیرد و با رایزنی هایی که دبیر جشنواره، مهدی مسعود شاهی انجام داد، داوران با اکراه پذیرفتند که فیلم میرکریمی در بخش مسابقه بماند و داوری شود به هر طریق داوران جشنواره در اعتراض به سخنان میرکریمی، هنگام نمایش این فیلم سالن سینما را ترک کردند. که در عمل هم، به هنگام اعطای جوایز، تأثیر سخنان میرکریمی در برگزیدن آثار بسیار مشهود بود.

غیبت سینماگران و بازیگران

برخی از فیلمسازان و بازیگران، با این که فیلم شان در جشنواره شرکت داشت، اما غیبت آن ها به هنگام نمایش فیلم ایشان یا برگزاری نشست های مطبوعاتی این فیلم ها، کاملاً محسوس و سؤال برانگیز بود.

داریوش مهرجویی که  فیلم  "آسمان محبوب" او در بخش مسابقه بود و هم چنین جایزه بهترین فیلم بخش بین الملل را دریافت کرد، نه تنها برای دیدن فیلم خود به جشنواره نرفت، بلکه نشست نقد و بررسی فیلم او نیز به خاطر غیبتش برگزار نشد. مهرجویی حتی در مراسم اختتامیه جشنواره نیز شرکت نکرد و همسر او وحیده محمدی فر به جای او بالای سن رفت و دیپلم افتخار ویژه هیأت داوران را برای فیلم آسمان محبوب از هیأت داوران دریافت کرد. لیلا حاتمی، بازیگر زن برجسته سینمای ایران نیز که امسال فیلم های "جدایی نادر از سیمین"، "سعادت آباد" و "چیزهایی هست که تو نمی دانی"، از او در بخش های مسابقه و نوعی نگاه جشنواره شرکت داشت، در جشنواره دیده نشد.

جوایز پرسش برانگیز

بسیاری از منقدان سینمایی بر این باورند که جشنواره فجر با تقسیم جوایز میان همه چهره های شناخته شده بخش مسابقه، مانند همیشه خواسته است رضایت آن ها را جلب کند و کسی را دلخور باقی  نگذارد.  اگرچه  به گفته همین منتقدان، رویکرد داوران به فیلم های حاتمی کیا (گزارش یک جشن)، میرکریمی (یه حبه قند)، کمال تبریزی (خیابان های آرام) و فیلمسازان معترض دیگر، رویکردی غیر سینمایی و کاملاً سیاسی بوده است. به اعتقاد نگارنده، این شیوه برای اهدای جوایز شیوه مناسبی نیست و ممکن است جوایز به صورت ناعادلانه توزیع گردد. چنان چه می بینیم فیلم اضغر فرهادی به جشنواره برلین فرستاده می شود و در آن جا با دریافت چند جایزه، مورد استقبال قرار می گیرد، ولی در جشنواره فجر به عنوان بهترین فیلم، شناخته نمی شود و فیلم جرم مسعود کیمیـایـی کـه حتی از بعضی از فیلم های خود او به مراتب ضعیف تر است، در کمال ناباوری به عنوان بهترین فیلم جشنواره بیست و نهم انتخاب می گردد و یا برای مثال درحالی که فیلم های میرکریمی، تبریزی، کاهانی و داوودنژاد علی رغم استقبال و ستایش منتقدان سینمایی، حتی نامزد دریافت جایزه بهترین فیلم یا جوایز مهم دیگر نمی شوند. نامزد شدن فیلم "33 روز" جمال شورجه در بخش بهترین فیلم و اهدای سیمرغ بلورین ویژه جشنواره به این فیلم بسیار سؤال برانگیز است.  شایان ذکر است فیلم سفر سرخ حمید فرخ نژاد که سال ها توقیف بود بر مبنای سیاست جدید مسوولان امور سینمایی از قفسه در آمد و نمایش داده شد  و جایزه بهترین  فیلم  اول  یک  فیلمساز  را دریافت کرد. اصغر فرهادی هم توانست سیمرغ بهترین کارگردانی و بهترین فیلمنامه را برای جدایی نادر از سیمین دریافت کند. فیلمی که هم زمان در جشنوراه فیلم برلین نیز از آن استقبال شده بود و هنگامی که شانس یکی از خرس های برلین را داشت، بعید بود که داوران جشنواره فیلم فجر بخواهند به آن بی اعتنایی کنند و آن را از دریافت سیمرغ محروم سازند.

هو کردن فیلمی درباره رویدادهای پس از انتخابات

نمایش فیلم سینمایی "پایان نامه" ساخته حامد کلاه داری (نخستین فیلم سینمایی ایران درباره رویدادهای پس انتخابات ریاست جمهوری 88) در جشنواره فجر، با هو کردن و سوت زدن تماشاگران مواجه شد. نکته جالب این است که خبرگزاری فارس فیلم پایان نامه را یک اتفاق در سینمای ایران دانسته است به این خاطر که «کارگردان آن سوژه ای را برای فیلم خود انتخاب کرده که هنوز بوی تعفن آن به مشام می رسد» فارس در ادامه با تحسین از شجاعت کلاهداری، کارگردان بیست و هشت ساله این فیلم به انتقاد از بهروز افخمی، کارگردان فرزند صبح، پرداخت و در ادامه بیان کرد «کلاه داری را باید تحسین کرد چراکه از فیلم خود دفاع می کند و آن را فیلم خود می داند، برخلاف کارگردان با سابقه ای که بعد از سال ها وقت تلف کردن و صرف دو میلیارد پول حاضر نمی شود بگوید  من  فیلم فرزند صبح را ساخته ام و صراحتاً از قبول مسوولیت، درباره فیلم خود شانه خالی می کند»

هو کردن فیلمی درباره رویدادهای پس از انتخابات

1 . گزارش یک جشن :

در میان انبوه رفتارهای بیست و نهمین جشنواره فیلم فجر با عموم آثار، ابراهیم حاتمی کیا، بزرگ ترین سازنده  آثار

 دفاع مقدس، این بار نیز با اثری جسورانه و بل شجاعانه به عرصه آمد و این خود جسارتی عظیم به آن دسته از اداره کنندگانی بود که از ابتدا با نیتِ القائاتی مسموم،دست به برگزاری این جشنواره زده بودند. نمونه بارز یک سویه گرایی آمران امر، حمایت بی دریغ ایـشـان  از  دو  فیلم  پایان نامه و 33 روز بود. فیلم هایی که تنها به دلیل تأمین کردن خواستگاه های دستگاه حاکمیت، خود را در فهرست مسابقه قرار داده بودند. حال با توصیف این شرایط، ارائه فیلمی مردمی که شاید سبب تنگناهای بسیار برای خود کارگردان و تهیه کننده این اثر شود، بسیار درخور ستایش و تقدیر است. فارغ از مسایل کیفی که به آن نیز اشاره خواهد شد، اما از لحاظ مفهومی، این اثر در همان ژانر دفاع مقدس بود و این تقدس نه فقط در دوران مبارزات مردمی در فیلم به تصویر کشیده شده بود، بلکه گویی خود سازنده اثر نیز در میدان نبرد است و با درنظر داشتن فشارهای بسیار، اعتقاد خویش را والاتر از دستورها و اوامر بالانشینان می داند و دست به خلق اثری جاودان می زند. پس از نمایش فیلم به رنگ ارغوان، مخاطبان سینمای حاتمی کیا از وی انتظاری بسیار داشتند که اثر بعدی او باید در شأنی بالا از لحاظ مفهومی و فنی قرار داشته باشد از این  رو  ایشان  با  نگاهی منتقدانه  در  مقابل  پرده اکران گزارش یک جشن نشستند، اما این نگاه منتقدانه شگفت زده ویژگی های این فیلم گشت. اما  اکنون  گذاری  بر  ویژگی های   کیفی  این  فیلم می اندازیم. مشخصه برتر گزارش یک جشن را می توان فیلمنامه شاخص و مستحکم آن دانست. فیلمنامه ای که موضوعی خاص و بسیار  ناشنـاخـتـه  را  به مخاطب خود عرضه می کرد. مؤسسه ای که کارش تسهیل امر ازدواج است در واقع این موضوع ماهیت خارجی برای جامعه ایران ندارد بدین معنی که مخاطبان این اثر چنین مؤسسه ای را پیرامون خود نمی بینند. حال دشواری فیلمنامه در آن است که بتواند این موضوع ناشناخته را آن چنان ملموس جلوه دهد که هم ذات پنداری کامل بیننده را در پی داشته باشد و پیچیدگی کار حاتمی کیا آن جا دو چندان می شود، که روایت این مسئله خاص را تنها محصور به بازگو کردن یک داستان نمی کند، بلکه وی با روشی سمبلیک سعی می کند مؤسسه، نمادی از کشور ایران و جوانان پاکدل و پر امید مراجعه کننده به آن را جامعه ایران متصور کند که با همان محدودیت هایی از جانب نیروی انتظامی مواجه می شود که در واقع آن ها همان نیروهای سرکوب کننده ملت اند که می توان در میان آن ها افرادی را یافت که همدل و همسوی هموطنان خویش اند که بر حسب اجبار به موقعیت کاری خود با نیروهای حاکمیت همراه شده اند، اما حاتمی کیا به زیبایی نشان می دهد که در نهایـت  امر  این  مأمـوران  همدل مردم خود، اعتقادات شان را ارجح  بر  میزها  و منصب ها می دانند. خلاصه آن که فیلمنامه ای که به قول خود حاتمی کیا سه سال بر آن زمان نهاده شده بود، اثری متفاوت و بسیار قدرتمند را به بار آورد. اما در بخش های دیگر چون صدا پردازی، تدوین، طراحی صحنه و لباس نیز بسیار مقبول عمل کرد. دو نکته شاخص دیگر نیز در این اثر بسیار مشهود بود. میزانسن های بسیار ساده که در عین سادگی خود، حق مطلب را با توجه به روند فیلمنامه ادا می کرد. دوم، فیلمبرداری بسیار خوب آن به خصوص در سکانس های آخر که مطابق نظر کارگردان توانسته بود حسی قریب و بسیار ملموس را بیننده القا کند و هم چنین باید در این جا به سختی فیلمبرداری آن سکانس ها در خیابان های بسیار شلوغ اشاره نمود که جز با دیدن این سکانس ها، نمی توان آن ها را توصیف کرد. باشد که مسوولین امر جایگاه این اثر مهم حاتمی کیا را درک کرده و به آن ارج نهند.

2 . جدایی نادر از سیمین :

ارزش های والای جدایی نادر از سیمین بیش از هر جای دیگر  در  جشنواره  برلین  بیان  گردید.  این  در حالی  است  که متأسفانه به علت وجود دست های  پنهان  در  سینمای ایران که همواره مشخص نیست از کدامین جناح فرمان می گیرند، فیلم های اصغر فرهادی مورد ناملایمتی و بی مهری قرار می گیرد. جدایی نادر از سیمین، فیلمی رئال محسوب می شود. این فیلم که  مخاطب خود را با مفهومی بسیار عام رو به رو می کرد، سعی بر آن داشت تا بسیاری از مشکلات عدیده جامعه ایران را منتسب به امر دروغ گویی و پنهان کاری کند. این در حالی است که طرح معماهایی با استفاده از نکات بسیار ظریف، اثر را به همان سبک و سیاق فیلم های فرهادی درآورده بود. معماهایی که بیننده را تا آخرین لحظه با خود همراه می کند. جدای از فیلمنامه تحسین برانگیز فرهادی، فیلمبرداری فیلم نیز بسیار شاخص است، زیرا فیلمبردار سعی کرده است تا روایت داستان را به گونه ای بیان کند که همان حالت مطلوب کارگردان را به مخاطب القا نماید. صدا برداری آن نیز شاهکاری در سینمای ایران است، زیرا صدابردار حتی به حالت های درونی کاراکترهای فیلم نیز توجه نموده بود و با ترکیب زیبای صدابردای، آن چنان هویتی به تمامی ارکان دیالوگ ها داده است که منتقدین را متحیر می کرد. در مجموع باید اصغر فرهادی و فیلم هایش را پدیده ای استثنایی در طول تاریخ سینمای ایران دانست که یقیناً در آینده به عنوان یکی از مهم ترین فیلمسازان تاریخ مطرح خواهد شد.

3 . یه حبه قند :

فیلم یه حبه قند با آن که تحت شرایطی خاص، مورد بی مهری داوران قرار گرفت، اما فیلمی ماندگار از رضا  میرکریمی

 بود. اثری که از لحاظ  فیلمنامه، اثری شاخص در میان دیگر آثار بود. با آن که عده ای سطحی نگر وجود عامل یه حبه قند را به عنوان معیاری برای سخیف شدن فیلم دانسته اند، اما در نگاهی معنا گرا باید دانست که مرز میان خوشی و ناخوشی می تواند حبه قندی باشد که تا چند هنگام پیش، وسیله شادی ما بوده است، اما اکنون به آلت مرگ ما بدل شده است. اشاره به فاصله اندک دو احساس ذاتی، بن مایه فیلم است. از این رو میرکیمی مفهومی متداول را که از دیرباز بیان شده است، با تعبیری زیبا در مقابل دوربین برده است. یکی از نکات درخور توجه این فیلم طراحی صحنه و در تکامل آن، میزانسن های  منـطـقـی  و به جا بوده است. ترکیب این دو، سبب خلق سکانس هایی شد، که گویی تابلوی زیبای  نقاشی  را  در  مقابل  چشمان  بیننده به نمایش در می آورد و هم چنین  بازی  بازیگران  نیز  در  شأنی قابل قبول قرار دارد. در مجموع بیست و نهمین جشنواره  فیلم  فجر  را  از  حیث سطح فیلم های ارائه شده می توان به عنوان یکی از مهم ترین دوره های جشنواره دانست، اما در کمال تأسف، جناحی، سیاسی و سلیقه ای برخورد نمودن هیأت داوران و هیأت  نظارت بر جشنواره، سبب شد تا شایستگی های  این  جشنواره  بین المللی از ارزش بیفتد.

همواره تنها سخن ما امید به آینده است این بار نیز ما امیدواریم که در جشنواره های آتی، تمامی نقایص این چنینی و یا دست کم بخش اعظم آن اصلاح گردد تا شاهد شکوفایی سینمای ایران در عرصه جهانی باشیم.

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1390/01/26  |
 سرگذشت پیانو در ایران - نشریه تجدد - فروردین 1390

علی لطفی

پیانو یکی از سازهای صفحه‌کلیددار و مشهورترین آن‌ها است. پیانو به عنوان مادر سازها و کامل ‌ترین ساز نیز شناخته می‌شود؛ علت نسبت دادن این لقب‌ها به این ساز آن است که پیانو قادر است محدوده بسیار گسترده‌ای از اصوات را تولید کند، در حالی که سایر سازهای اصیل موسیقی تنها بخشی از این محدوده صدا را تولید می‌کنند. پیانو در شکل فعلی‌اش بیش از هفت اکتاو دارد و قادر به تولید فرکانس‌هایی از حدود ۲۰ تا ۵۰۰۰ هرتز است، در حالی که در مقام مقایسه ساز ویولن تنها قادر به تولید کمتر از چهار اکتاو و بهترین خواننده‌ها تنها قادر به خواندن کمتر از سه اکتاو صدا هستند.

"Bartolomeo Cristofori di Francesco" کسی بود  که نخستین پیانو را در سال 1709 در پادووای ایتالیا اختراع کرد.

نام کامل ساز پیانو، پیانو فورته (Pianoforte) است، که از دو قسمت پیانو به معنی ملایم و فورته به معنی قوی تشکیل شده‌است، و به خوبی منعکس کننده توانایی این ساز در تولید صداهای ملایم و قوی می‌باشد.

پیانو‌های اولیه ابعاد بزرگ، و شکل خاصی داشتند. آن‌چه که در اصطلاح به آن پیانوی بزرگ گفته می‌شود (و در ایران با نام نادرست پیانوی رویال شناخته می‌شود) غالباً بیش از دو متر طول دارد و دارای در بزرگی‌ است که برای هرچه ‌بهترشدن صدای پیانو، معمولاً در هنگام نواختن  ساز،  این در را  در  وضعیت نیمه ‌باز توسط پایه کوچکی ثابت می‌کنند. انواع دیگر پیانو با نام‌های پیانوی ایستاده یا دیواری (Stand) یا (Upright) پیانوی چهارگوش (Square) و غیره، ابعاد کوچک ‌تری دارند و برای استفاده خانگی یا در اماکن عمومی طراحی شده‌اند.

از زمانی که پیانو ساخته شد، به دلیل رنگ زیبای صدا و توانایی آن در اجرای همزمان چندین نت، همواره مورد توجه موسیقی دانان در سبک های مختلف بوده و هست. موسیقی ایران هم از این پدیده مستثنی نبوده و پیانو در آن نقش قابل توجه ای را ایفا کرده است. اولین پیانوهایی که وارد ایران شدند در واقع هدایایی بودند از طرف پادشاهان اروپایی به شاهزادگان و شاهان ایران، که سال ها نوازندگان سایر سازهای درباری از این سازها به صورت کاملا ابتدایی استفاده می کردند. "محمد صادق خان" که نوازنده سنتور دربار بود، گاهی اوقات سری هم به پیانوی دربار می زد و قطعاتی را هم با آن ساز می نواخت. استمرار و علاقه ایشان به نواختن پیانو به حدی رسید که بعدها رسما نوازنده پیانو شد و در مواردی هم تجربیات خود را در استفاده از این ساز در اختیار دیگران قرار می داد.

اما نوازندگی پیانو بطور جدی سالها پس از ورود این ساز به ایران شروع شد، یعنی پس از آنکه "لومر" موسیقی کلاسیک را وارد ایران کرد. لومر یک افسر نظامی و  معلم  موسیقی  فرانسوی بود که به دعوت ناصرالدین شاه برای تدریس در دارالفنون به تهران آمده بود. لومر با همکاری سالار معزز که معلم سلفژ بود و در گروه موسیقی نظامی تدریس می کرد و مدتی هم شاگرد کورساکوف بود، شروع به تدریس رسمی پیانو در ایران کردند. در همین سال ها بود کـه پای اتـودهای پـیانـو و هم چـنـین اتودهای سایرسازها مثل ویلن، فلوت و  . . .  به جمع موسیقی دانان و  نوازندگان ایرانی باز شد.

پس از انقلاب مشروطه و با توجه به تمایل رضا شاه به فرهنگ غرب، رسما مدرسه موسیقی در ایران تاسیس شد و انجمن های موسیقی مانند انجمن فیلارمونیک تهران شروع به گسترش موسیقی غربی کردند. به تدریج ساز پیانو به عنوان ساز اجباری در هنرستان ها و دانشگاه ها در رشته های موسیقی کلاسیک تدریس شد و در کنار آن موسیقی سنتی و ایرانی نیز تمایل  به  استفاده از این  ساز  کـلاسـیـک را پیدا کرد.

از اولین نوازندگانی که با استفاده از امکانات کامل پیانو اقدام به نواختن موسیقی ایرانی کرد، می توان به "مرتضی محجوبی" اشاره کرد. وی از آهنگسازان و نوازندگان اصلی رادیو و برنامه گلها بود و با بزرگانی چون بنان و قوامی همکاری می کرد. محجوبی جزء اولین کسانی بود که آکوردهای مخصوص موسیقی ایرانی را روی پیانو اجرا کرد و توانست توجه موسیقی دانان ایرانی را به پیانو به عنوان یک ساز با قابلیت های موسیقی ایرانی به خود جلب کند. از  ساخته های او می توان به تصنیف های کاروان، پیش درآمد دشتی و نوای نی اشاره کرد. قابل توجه این که شیوه نوازندگی و آهنگسازی مشیرهمایون شهردار و جواد معروفی که از نوازندگان شاخص رادیو در آن زمان بودند نیز تحت تاثیر محجوبی بوده است.

جواد معروفی پس از دریافت دیپلم موسیقی از هنرستان فعالیت های خود برای تاسیس انجمن موسیقی را آغاز کرد و همواره به عنوان سولیست آن ارکستر ایفای نقش می کرد. وی با وجود آن که شیوه خاصی برای نوازندگی داشت از مرتضی محجوبی و مشیر همایون هم الهام گرفته بود. معروفی در کنار نواختن پیانو رهبر ارکستر رادیو و رهبر ارکستر بزرگ گل ها هم بود.  از  شاگردان  موفق  جواد  معروفی  می توان از انوشیروان روحانی  نام  برد  که بـرای کـمـتـر  کـسـی در ایران گم نام است. وی  در  هجده سالگی برای ادامه تحصیل موسیقی به کنسرواتوار پاریس رفت و پس از پایان تحصیلات به ایران بازگشت و عضو شورای موسیقی رادیو تلویزیون ایران شد. انوشیروان روحانی نقش مهمی در معرفی پیانو به عنوان یک ساز برای موسیقی  مردم  پسند ایرانی ایفا کرد  و  قطعات  و  ساخته های او هنوز جزء زیباترین و خاطره انگیزترین قطعات مردمی می باشد.

اردشیر و انوشیروان روحانی ، سامان احتشامی و ... که اغلب از شاگردان جواد معروفی بودند، در این میان جزء گروهی از نوازندگان بودند که به خاطر نواختن اتودهای کلاسیک از تکنیک بالایی برخوردار شدند. اغلب این پیانیست ها  که  قطعات ایرانی می نواختند در حین تنظیم موسیقی به نکات خاصی در هارمونی موسیقی ایرانی دست پیدا می کردند که تا آن موقع کمتر برای کسی مشخص بود. به خصوص دستگاه ها و گام هایی که کمتر آهنگسازی سراغ آن ها می رفت، مانند سه گاه، بیات ترک و ... اما این پیانیست ها همیشه با تغییر کوک و آزمون و خطا، راه حل هایی برای چند صدایی کردن دستگاه های موسیقی ایرانی می یافتند. با دقت به این روش متوجه می شویم که، یکی از ضعف های موسیقی ایرانی که ضعف هارمونی بود به تدریج به سمت رفع شدن رفت.

خوشبختانه پس از انقلاب به علت بها دادن به موسیقی ایرانی، نوازندگی پیانو ایرانی به قوی ترین حد خود از لحاظ تکنیک و دانش موسیقی رسید، به طوری که کارهای ایشان در مواردی به مراتب برتر از کارهای نوازندگان سایر سازهای ایرانی بود. کلاسیک بودن ساز پیانو از یک طرف و وجود مطالب و قطعات زیاد موسیقی کلاسیک برای این ساز در ایران، به تدریج نوازندگی پیانو را از حالت ایرانی به سمت کلاسیک سوق داد. اتفاقی که برای سایر سازها مانند ویولن در ایران نیفتاد، شاید به این خاطر که بیان احساسات ایرانی با توجه به توانایی های فیزیکی ویولن امکان پذیرتر بود تا با پیانو، به بیان دیگر شاید یک دلیل کشیده شدن نوازندگان پیانو به سمت موسیقی کلاسیک در ایران عدم توانایی ساز در بیان احساسات ایرانی همانند یک نوازنده ویولن بود.

در هر صورت امید است موسیقی ایرانی تنها مصرف کننده موسیقی کلاسیک و غربی نباشد و بتواند با استفاده از تکنیک ها و دانش آن حرف های جدید و  زیباتری  از  گذشته  برای بیان داشته باشد.

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1390/01/26  |
 آفرین بر شما که عشقتان زندگی است . . . - نشریه تجدد - فروردین 1390

یاد داشتی از محمد امین اسماعیل زاده

مهرشاد ایمانی : مدتی پیش یکی از عزیزترین دوستانِ امروزم که در آن موقع به هیچ عنوان یکدیگر را نمی شناختیم، کوتاه سخنی در باب نشریه تجدد به من داد تا برهمگان عرضه اش دارم. به سبب عدم هر گونه خودستایی از نشریه، بنده از انتشار این گفتار در شماره پیشین خودداری نمودم، اما سرانجام زیبایی و طنازی قلم این عزیز مرا بر آن داشت تا شما بزرگواران را از حس دل نشین این قلم محروم نکنم.

وقتی در مقابل پله های سلف دانشکده، میز و صندلی و البته روی آن تعدادی مجله دانشجویی را با عنوان پر زرق و برق "تجدد"، آن هم با رنگ سبز در زمینه سیاه دیدم، بسیار خوشحال شدم. صرف نظر از این که این مجله چه می گوید و چه می نویسد و صِرف این که می گوید و می نویسد.

وقتی طراحی روی مجله را دیدم که در نهایت دقت، سخنی زیبا از دکتر علی شریعتی را نوشته بود، آن هم با رنگ سبز که هنرمندانه در تقارن آن "ویژه انقلاب اسلامی" را با رنگ قرمز که با تقارن نوشته های سفید بین این دو متن، نمایشی از پرچم سه رنگ غرور آفرین ایران را تداعی می کرد، از ذوق بچه های زحمتکش این مجله ذوق زده شدم و ناخواسته به یاد فرهنگ زیبای اسلام ناب محمدی (ص) و تشیع خاصه علوی که همانا آینده ای سبز و گذشته ای سرخ بود، افتادم و پیش خود گفتم، خدا را شکر که این جا کسانی هر چند تنها و با تحمل سختی، اما جسور  هستند  که  رسالت سنگین  اطلاع رسانی را برگردن  خود می بینند و در این شرایط  که  کار  رسانه ای  و  مطبوعاتی،  صبر  ایوب می خواهد و گنج قارون و دل شیر و ایمان علی و هر راحت طلبی دست به قلم نمی برد و برای خواندن دیگران و در شرایطی که «دهانت را می بویند، مبادا گفته باشی دوستت دارم»، می خواهند طراوت آگاهی و بیداری را حداقل بر چهره هم کلاسی های خود بپاشند.

به یاد دوران دبیرستان افتادم، آن هنگامی که در نهایت شوق و شور تمام، تلاش خود را روی کاغذ پیاده می کردیم و آن زمانی که چهار برگ نوشتارهای ما، به سوزن منگنه آراسته می شد  و  دست  هم کلاسی هایمان را لمس می کرد. انگار خدا در آسمان به ما آفرین می گفت. راستی چه  شد آن همه شور و شوق؟ به راستی که دلتنگ شدم. به یاد آن بزرگوار که می گفت  :  «  دلم کپک  زده، آه / که  سطری  بنویسم از دلتنگی دل / همچون مهتاب زده ای قبیله آرش بر چکاد صخره ای / زهِ جان کشیده تا بن گوش / به رها کردن فریاد آخرین . . . » امروز، همان دبیرستانی پر ذوق و پر پشتکار را در سطر سطر این مجله دیدم. مناسب ندیدم که هیچ گونه انتقادی بر شما روا دارم، بلکه مناسب دیدم که تنها بنویسم و بگویم ؛ آفرین، درورد بر شما و بر نیت تان، درورد بر قلم و بر ذهن تان که با علم بر مصایب و در موجه طوفان زای این محیط، پا در عرصه نهادید و نخواستید در این بحر شناور باشید، بلکه خواستید شناگر باشید. زیبا بود و ستودنی کارتان، اما به این بسنده نکنید و نکنیم که ایران امروز ما بیش از این ها می خواهد. اگر ایران ما روزی به خوانِ پدران مان نیـاز داشـت، امـروز بـه عـلـم و قلم ما فرزندانِ آن پدران، نیازمند است که «مداد العلماء افضل من دماء الشهدا» پس :    

«در  ره  سالک  هزاران دام هست

تو قدم بردار و می آرش به دست»

و در نهایت بر شما و بر مردم مان آفرین :

«شما که عشق تان زندگی است / شما که خشم تان مرگ است / شما که تا مانده اید در یأس آسمان ها / امید ستارگان را / شما که به وجود آورده اید سالیان را / قرون را / و مردانی زاییده اید که نوشته اند بر چوبه دارها / یادگارها . . . شما که عش تان زندگی است/ شما که خشم تان مرگ است . . . »

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1390/01/26  |
 خسوف خرد - نشریه تجدد - فروردین 1390
یادداشتی از میلاد دارایی

1 - برخورد احساسی با پدیده‌ها از ویژگی‌های دیرینه‌ ایرانیان است، چنان‌که رویکرد تعقلی از ویژگی‌های ژرمن‌هاست. این را می‌توان در پیش‌پا‌افتاده‌ترین نمونه‌ها هم‌چون ورزش (به‌طور ویژه فوتبال) رد‌یابی کرد و به نمونه‌های بیش تری نیز رسید. آن‌ها که برخی رقابت‌های برخی تیم‌های ورزشی ایران در سطح ملی را دنبال می‌کنند، به‌خوبی می‌دانند از چه چیزی سخن می‌گویم؛ همان «احساسات ایرانی» که قدرت تفکر- و یا دست‌کم تعقل- را از ورزش‌کاران ایرانی باز‌می‌ستاند.

2 - با نگاهی گذرا به تاریخ، می‌توان به نتایج جالب‌تری نیز دست یافت؛ جایگاه ایران و اندیشه‌مندانش در تاریخ اندیشه، چگونه جایگاهی‌ست؟ در تاریخ اندیشه و یا فلسفه‌ ایران، چندین ‌تن هستند که بتوان آوازه‌ آنان را «جهانی» خواند و جایگاهی به‌سان افلاطون، دکارت یا کانت برایشان متصور بود؟

3 - اما شاعران ما در تاریخ ادبیات جهان چگونه جایگاهی را دارایند؟ حافظ، سعدی یا مولوی- البته به لطف ترکیه- در جهان و در میان مردم غیر‌عامی نام‌آشنا‌ترند یا فارابی و ملا‌صدرا و آنان که ما بزرگان اندیشه‌ ایران‌زمین می‌خوانیمشان؟

پاسخ روشن است؛ اما این‌دو نمونه (اندیشه‌ورزان/ شاعران) را از آن روی مورد سنجش قرار دادم که شعر نمود‌گاه احساس است و در بسیاری موارد، در رویارویی با اندیشه‌ورزی محض.(مولوی می‌گوید: پای استدلالیان چوبین بود / پای چوبین سخت بی‌تمکین بود . . . . . سعدی نیز می‌گوید : وانگه که عشق دست تطاول دراز کرد / معلوم شدکه عقل نداردکفایتی . . . . . . یا حافظ که این‌چنین می‌سراید : عاقلان نقطه‌ پرگار وجودند، ولی / عشق داند که در این دایره سرگردان‌اند).

در این‌که شاعران ایران آوازه‌ای بس جهان‌گیر‌تر از اندیشه‌ورزان آن دارند، نکته‌ای نهفته است که ما را به همان سخن نخست می‌رساند؛ این‌که ایرانیان به چه میزان وابسته به احساسات خویش‌اند و خرد‌پیشگی و اندیشگی را کم‌ارزش‌تر می‌شمارند.

4 - این نوشته البته در پی دگرگونی جهان نیست (در واقع بر‌خلاف مارکس، ادعای تفسیر- و نه تغییر- جهان را دارد)، بل تنها بازگو‌کننده‌ وضعیتی بغرنج است که از دل تاریخ بر‌می‌آید و البته، گویا ادامه خواهد داشت؛ تاریخ، باز‌گوی راستین این حقیقت است که احساس‌مداری مردم در بر‌خورد با پدیده‌ها، به چه میزان در رقم‌خوردن سر‌نوشتی شوم برای آن‌ها مؤثر بوده و حتی در انتخاب‌هایشان در عرصه‌ی عمومی نیز تأثیر تلخ خود را بر جای گذارده است.

5 - گویا چرخه‌ تاریخ، ادامه خواهد داشت و هم‌چنان شبه موسیقی‌های اشک‌آور و شبه فیلم‌های انباشته از احساسات کم‌ارزش، هواداران بسیار دارند و کتاب‌هایی درباره‌ عشق‌های دروغین ناکام و کامیاب، به چاپ صدم می‌رسند و هم‌چنان چرخ خرد‌ورزی و خرد‌پیشگی ‌به‌دشواری می‌چرخد و گاه حتی از حرکت باز‌می‌ایستد.

احساس البته نکوهیده نیست و قابل نادیده‌گرفتن نیز، اما - در هر نوعش- بسیار ساده‌تر و در دسترس‌تر از اندیشیدن و خرد‌‌ورزیدن است و چون نیازی به دلیل و استدلال ندارد، می‌توان به‌سادگی در پس آن پنهان شد.

6- استاد زیاده عقل را ستوده‌ای!  

    شرزین : اگر اندیشه نمی‌بایستی، ما را خرد نمی‌بخشیدند.

    استاد : عقل بازیچه‌ست؛ از نیک و بد آن‌چه هست، خواست اوست.

    شرزین : نه ! قتل مرا به گردن او نیندازید.

    استاد : من چنین گفتم؟

    شرزین {تأیید می‌کند} تا سال‌های سال، علم چند‌ کلمه بیش‌تر نبود، و من به تو می‌گویم آن علم هم نبود. خردمند می‌داند که این جهالتی است حفاظت‌شده. جز شمشیر چیست برهان شما برای حبسی که من در آنم؟

از فیلم‌نامه‌ «طومار شیخ شرزین»- بهرام بیضایی 

*نام نوشته برگرفته از کتابی به همین نام  نوشته‌ «ماکس هور کهایمر» است.

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1390/01/26  |
 تلخند - نشریه تجدد - فروردین 1390

یادداشت هایی از احمدرضا اسعدی نژاد

اوضاع و احوال دانشکده 5

اومدن به کلاس های 7:30 دانشکده که انصافاً حضور در اون فقط برای اهالی میدون فردوسی میسره، هم یه ماجرایی شده برای ما. یه بار سر کلاس خوابم برد تا حدی که خواب موتورسواری، می دیدم . داشتم سبقت می گرفتم که ناگهان با صدای مافوق صوت یه موتور سیکلت که در حالت خواب و بیداری احساس کردم دارم باهاش تصادف می کنم و گویی که از کنار گوشم یعنی دم در دانشکده گذشت، از خواب پریدم و گفتم : چه خبرته؟ آسفالتُ سوراخ کردی ! چرا این قدر گاز می دی ؟ مگه دیوار مرگ اومدی ؟ ! بعد با چشمان از حدقه بیرون زدۀ موتور سوار مواجه شدم که نه، او موتورسوار نبود که همان استاد ساعت 7:30 بود که از حرکت من بهت زده شده بود. بعد چند دقیقه به خودم گفتم اگه در خواب داد و بیداد و خروپف نکرده باشم خیلی شانس آوردم !

ولی امر تعجب برانگیز دیگه درخواست یکی از مسئولین مبنی بر برداشتن عکسش در شماره پیشین از روی شیشه دفتر نشریه بود که ما ترجیح می دهیم در این مورد تنها سکوت کنیم تا زحمت های گذشته ایشون نادیده انگاشته نشه ! که البته به ایشون هم حق می دیم چرا که در «دوران بین محذورین» قرار دارن!

نکته جالب دیگه این بود که این بار که آومدم دانشکده دیدم دفتر تجدد قشنگ تبدیل به آتلیه عکاسی شده و انگار هر چی عکس گیر آورده بودند زده بودند روی شیشه. من هم تصمیم گرفتم به دیدار مادربزرگم برمُ یه عکس بندازمُ بزنم پشت شیشه. شما هم اگه عیدی رفتید خونه بابابزرگتون، می تونید عکس هایشُ  بیارید، بزنیم پشت شیشه !

اما مسئله دیگه، برخورد زننده استاد تازه وارد اصول فقه و تفسیر موضوعی با یکی از خانم ها بود که واقعاً در این مورد دیگه قلمم به طنز نرفت، ولی انگار رئیسش یک حال اساسی بهش داده !

و این که سلف تاریک و مخوفی که فقط به درد فیلم های وسترن می خوره که انصافاً با زیرزمین خانه ما فرقی نداره جز این که من اخیراً چند لامپ بزرگ روشنایی در اون نصب کردم. شاید دانشکده قبل از اجرای طرح، هدفمندی را به صورت کاملاً «خود جوش» انجام میداده و شاید تنها امری که در دانشگاه هنوز هدفمند نشده جذب دانشجوست که به همراه شهریه ناچیز، گویی که قصد هدفمندی در سر نمی پرورانند !

و خبر مسرت بخش دیگه این که حراست دانشکده که از اسمش هم پیداست که هدفش در آوردن هرس دانشجویانه و شاید همان «هراست» نامی برازنده واسش، باشه، در این دانشکده به رحمت ایزدی رفت تا این که شاید بازهم در آینده ریختشُ تو این دانشکده مشاهده کنیم ! که اخیراً سوژه تمام عیاری نیز برای سوژه یاب فیس بوک هم شده!

و اما دانشکده در یک اقدام تقدیر آمیز دیگه این بار آن دستگاهی که شبیه تلویزیون بود و با قابلیت استثنایی پخش همزمان 100 کانال البته به صورت پارازیتُ با ال سی دی عوض کرد تا این که برنامه استکباری پارازیت را کسی نبیند و تشویش اذهان عمومی نشه ! ! !

این بار نوشتن تر و تمیز شماره طبقات آسانسور منو شگفت زده کرده بود که منم با کلی ذوق و شوق سوار شدم و می خواستم برم طبقه 5 که ناگهان از سالن اجتماعات سر دراوردم. گفتم ای بابا ؛ انگار نه تنها این قضیه درست نشده بلکه یه آپشن دیگه هم به این امکانات اوکازیون اضافه شده و اون هنرمندی انکار نشدنی و بی بدیل مسوولین ذی ربط و بی ربط بود که این بار به جای شماره آسانسور، شماره خود طبقاتُ جابجا کرده بودن ! و این هم به مسایل سردرگم کننده پیداکردن طبقات اضافه شده بود

درباره شما !

روشنایی سلف ما شب و نصف شب و صبح و ظهر فرقی نداره. خصوصاً اخیراً که دانشکده شعبه مجازی خودُ هم افتتاح کرده که تازه ساعت کارش از 12 شب شروع می شه. البته اون جا دیگه نه کنشلویی هست و نه قزوینه و نه . . . و امور دانشکده توسط خود دوستان به صورت خودجوش انجام می شه و عده ای تشنه واقعی علم و دانش اون جا منتظرن تا یکی از دوستان سوژه جدیدی معرفی کنه تا همگی یه هفته ای سرگرمی پیدا کنن. البته این شتریه که در خونه همه می خوابه و ممکنه که سوژه بعدی شما باشی. خلاصه این که سوژه خبر نمی کنه. نمونه ش عکس حسن آقا بوفه ای که رکورد کامنتای فیس بوکُ با نزدیک به 400 کامنت تا این لحضه شکسته و باید اونو خبرسازترین شخصیت سال90 دانشکده از همین حالا بدونیم.

اخیراً این سؤال برای شما پیش نیومده که چرا بچه ها جدیداً صبحا یه کم دیرتر سر کلاسا میان؟ البته پاسخ روشنه چون شبا تا 3 ، 4 نصف شب تو دانشگاه مجازی هستند و دیگه از علم غنی می شونُ شاید دیگه حال آومدن به کلاسای 7:30 دانشکده که آدمُ به یاد بیدار باش پادگان می ندازه، رو ندارن.

خلاصه مواظب باشید تا عده ای کامنت باز از شما عکس نندازن تا اون جا سوژه عام و خاص نشین. اون جا سرزمینیه که تمام مرزای دنیای واقعی برداشته می شنُ از نکاح دائم و موقت گرفته تا انواع و اقسام وصله ها و برچسب هایی که به شما  نمی چسبونن ! و بدتر این که شما به عنوان سوژه، به گونه ای انتخاب می شید که احتمالاً به این شبکه اجتماعی دسترسی ندارید. ممکنه تو یه زمان با سه چهار نفر به طورغیابی نکاح و طلاق کنید که مصداق بارز «الجمع مهما امکن اولی من الطرح» خواهد بود. یا این که در شبکه مجازی، ظهر به دانشکده بریدُ به حسن آقا سفارش ساندویچ مجانی بدید !

دانشگاه مجازی که مردم درباره ش صحبت می کنن همینه دیگه ! منتها دانشگاه مجازی ما یه کمی زیادی مجازیهُ گاهی هم تهِ تخیلی می شه. اگه احیاناً به صفحه مجازی دانشکده رفتینُ مشاهده کردین که شخصیت دوستانتون کمی کُنفیکون شده و نه چهره، نه پوشش، نه اسم شون درست حسابی شبیه خودشون نیست، اصلاً تعجب نکنین ! دنیای مجازی مکانیه برای پرده برداری از چهره حقیقی انسان ها ! ! !

خدمات دانشجویی

آقای مدیر خدمات !

دعا می کنم کار شما به خدمات دانشجویی نرسه که اون جا با کلی غرولند تو رو می پذیرند و یه چای هم می آرن تا نوش جان کنی، ولی انصافاً دیگه از این یک جا توقع نداشته باش که  کارتُ  راه  بندازن،  چون  اصلاً لبای این آقا تکون نمی خوره تا لفظی منعقد بشه. خلاصه اون آدمی که در اوهامش خیال سروری داره، کمترین اونه !  شما  هم در مورد سؤال هایی که به ذهنت خطور می کنه، باید علم لدنی داشته باشی و اِلا چند تا تیکه در حد مادرشوهر تقدیم تو می کنه تا چنان بروی که دیگه تا حول و حوش میدان فردوسی هم پیدایت نشه.

نمی دونم شاید دلیلش اینه که ایشون «مدیر» خدمات دانشجویی هستن. چی بگم که دیگه امروز، شاگرد سوپر مارکت سر کوچه هم خودشُ «مدیر» فروش  می دونه. حالا چه برسه به اتاقی که کلاً دو نفر در اون کار می کنن و اسم یکی از اون ها رو هم می گذارن "مدیر" ! حالا این که  چه چیزیُ  مدیریت می کنه، بحث جدایی داره.

اما یه چیزیُ  می دونم؛ مدیر هر چی باشه مدیر ما که نیست !

اما وقتی می ری تو اتاق، انصافاً اگه کارت گیرش نباشد، می خوای از همون پنجرۀ اتاق پرتش کنی تو سلف تا دیگه از این رییس بازیا برای ما در نیاره.

نمی دونم آخه کی بهش گفته که آدم مهمیه! ولی این که چرا اسم این نهادُ خدمات دانشجویی گذاشتن، شاید دلیلش این باشه که ما رو بخندونن. چون بالاخره با این درسا آدم خسته می شه و نیاز به یه استراحتی هم داره.

البته خدمات که زیاد ارائه می کنن، منتها به خودشون !

 

کانون دختران دانشکده

تعجب نکنید ! این مسئله کاملاً واقعیت داره !

در پی تصمیم خارق العاده ای که عمراً به فکر جن هم نمی رسه، ناگهان اسکودا تصمیم گرفت تا آزمون سال 90 رو تنها به همراه دختران برگزار کنه. البته دیگه ما به قانون «هر سال دریغ از پارسال مصوب عهد جیرجیرک» عادت کردیم. البته این تصمیم، به خرده زیادی حقوق زن رو مورد توجه قرار داده.

سرتونُ  درد  نیارم، خلاصه  قضیه  اینه  که  این  اتحادیه سراسری کانون های وکلا، اسکودا ـ که آن را معمولاً به نام یک آقای متجدد نما که یک پای ثابت و کلیشه ای نشریات اصلاح طلبه، میشناسن ـ امسال با منطق آب دوغ خیاری یا همون منطق بی منطقی، جمع عظیمی از آقایونُ از شرکت تو امتحان سال نود محروم کردن. خب البته این تصمیم در پی سیاست "اشتغال زدایی" گرفته شده یا این که طرفداران زنان بدون مردان، این کارُ کردن !

سؤالی که این جا مطرح میشه اینه که ضرورت کارت پایان خدمت برای شرکت تو آزمون وکالت چیه؟ شاید سر پرونده های جنجالی آموزش نظامی آن ها لازم باشه. یا شاید هم بیکاری عده ای مورد نیاز باشه، چراکه فارغ التحصیلای حقوق در حالت اشتغال به سر می برن و حیفه که چند تا بیکار نداشته باشیم.

خبر رسیده تو سال آینده هم چند تا درس دیگه به مواد امتحانی اضافه می شه. از جمله کتب : آشنایی با اسلحه، قاضی و اسلحه اش!، آموزش نظامی در وکالت، چگونه یک وکیل نظامی شویم؟! آن گاه که به سربازی رفتیم! از جمله کتاباییه که به عنوان منبع آزمون کانون وکلا معرفی شده! راستی پس آقایون مرکزی چی کار می کن؟! خُب اونا هم ناظر کیفی هستن دیگه! در جلسات خودشون می نشینند و کیفشُ می برن! البته یه کار دیگه هم می کنن و آن اینه که بنرهایی به طول دیوار دانشکده آویزون کنن و متواضعانه حضور پر شور خود شونُ به جامعه وکلا تبریک بگن!!!

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1390/01/26  |
 سرمقاله : آرمان من دانشجو - نشریه تجدد - پاییز 89

مهرشاد ایمانی

جوانه یار از آن بهار که نام مهر بر سینه دارد، آیین شجاعت بر کف و همیت هزاره ها بر ذهن.

نسل های این مادر پر غرور تاریخ ساز، انسان ساز بوده است. فرزندانش فاتح جوهر عشق به قیمت فتوای خون بوده اند و غربت زدگان بحر بی آب اندیشه در بیابان جهل آموختند که کوچک چشمه حقیقت را به اقیانوس خیال خود پیوند زنند و در پی آن سال ها ریاضت و مصائب به جان خرند تا آن که روزگاری از دل همان رنج ها، غنچه های خشکیده علم به بوستانی سرسبز بدل شود.

آری مهر بهار حقیقت است در میانه خزان. شکوه عشق است در زمانه ستم و سرای نور است در ظلمات ظلم.

شرب شراب را  ز حقیقت گوید و ندای اعتراض به بار آرد و لاینفک جذبه خویش جر آمدن بر جرثوم ظلم است.

مهر فعل است و فاعل آن رهپویان دیار عشق اند. پاکبازانی که بی آلایش دنیی سر بر ترازی عدل نهند و آن چه را بینند که عدالت گوید.

آنانی که چونان استاد شهید از علم سخن گویند، از رأفت لبخند زنند و بر جور شمشیر کشند. بر ریسمان شـرافـت چـنـگ زنند و قدوم جذیل خویش را بر کوه پایه های البرز چونان سلف خویش نهند و بلند آواز از رسالت های خود خوانند.

خوانـیـم و خوانند که نام ایشان بی هیچ اغراق دانشجو است.

نه بر اعم که خیل تباهی به چشم است. حتی اگر نام را در پیش و پس کشند، اما ز اعتبار ساقط آن زمان که بی رسالت دنیا خورند.

سر ز بام و شکوه اندر خیال، نِی. اندر حقیقت جاودان بشری برآورد، به هنگامه وصال پر غریو حقیقت که از دست و زبان هر نیاید، ز فکر و خیال وی برآید. و بر آیین خویش،  بر  آیین پدران خویش، مادران خویش و نیکان خویش، سرها بریده بینی، بی جرم و بی جنایت.

عشق را در جام خون،  نور  را  در  مـبحـس  سـجـن و لبخند را  لحظه فنا آموختند  تا  برای پایداری ایمانشان  شهید باشنـد. شهید نه آن که دست مایه سوء استفاده نااقدسان  گـردد.، بلکه شهید، در فنا می سوزد و صدایش می ماند، نه صورت.

گفتیم که دانشجو، فاعل است، که  گر  فعل  کند  فاعل است وگر فعل را در طریقت سـفلی نهد نه دانـش ماند و نه جویندگی.

علم، چشم است و گوهر. گوهر روان و زاینده روح. پس هر آن کس که علم جوید و چشم بندد، به حیلت اکبر، خود را رجیم کرده است و هر آیینه در میان  حیطان  وهم، سال ها در پی خانه حـقیـقت،  روان  و  سـرگردان است و عجب رسمی که دانشجو ز فعلش  قریب  فردوس نشیند و ز ترک فعلش، در طریقت سفلی.

خیل عموم، قدم بر قدم، نگه بر نگه و لسان از بیان وی گیرند زین رو آن چه که باید، ترویج صدق است، عشق است و نور. پس رسالت وی پیامبر گونه است و پیامبر چون نزد معبود، خطا کند رانده شده.

دانشجو از دو سو بر لبه تیغ است. سویی گرفتار نقصان عمل و سوی دگر، اسیر کینه های حکام ظالم. امااسیر محبس گشتن، به ز اسارت روح است.

اسارت در بند ظالم، عین رهایی است. رهایی از نفس، رهایی از غم و رهایی از خود.

علما، فضلا، عقلا و اهل خرد به جمله خوابند. بزرگان، ثانیه شـمارنـد بـرای منفعت. بزرگان دیگر ز بزرگی خویش، تنها منسب ها به یاد آرند و به هنگامه جلوس جابر، زبان در فام ها به مدح چرخد و در این میان، صاحب فضیلت الهی، پاکبازان عشق اند کـه تألم زمانه بر دوش، خنجر خیانت در قلب و سنگ های سیاه بر پای را تحمل می کنند.

آری، زمانه ما حسرت است، غم است، جور، ستم، جنایت کبری و به  غایت،  ظلم است اما غیور مردان و شیر زنان دانشجو هماره بیرق  نور  را   ز   تجدد   سـبز   برآورند  و  در  سرا  پرده  عدل، لفظ آزادی بیخته و آویخته اند و در مسیر وصال مقصود، در  آغوش  الله  اعتکاف  کنند،  گرچه  آن آغوش سـرخ  و  سرخ  و  سرخ  به  رنگ خون باشد. زیرا  که  آغوش خداوندی در لحظه سرخی اش  سبز  است  و  سبز است و سبز .    

 دانشجو سبک سیر است و پُر بال برای پریدن

رنـج نـامه  مـی نـگـارد  با  دسـت  بـسـتـه

و  دانـش  مـی خـوانـد  بـرای  حقیقت . . .

 

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1389/08/07  |
 خطر از جناح اصول گرایان - نشریه تجدد - پاییز 89

محمد حضرتی

شاید کمتر کسی می توانست پیش بینی کند که در میان چهره های سرشناسی مثل هاشمی، کروبی، قالیباف و لاریجانی که سـال هـا  در  رأس  امور کـشور، در پست های مختلف و مهم این نظام تکیه زده بودند، چهره ای به نسبت ناشناس به نام احمدی نژاد فاتح و پیروز نبرد ریاست جمهوری نهم شود. احمدی نژاد که  بالاترین  پست اجرایی اش شهرداری  تهران بود، شاید تنها اندکی در میان مردم تهران و چند شهرستان  شناخته شده بود و در اکثر شهرها و استان ها، حتی او را نمی شناختند. علاوه بر عدم شناخت مردم نسبت به او، حجم کم تبلیغات ستاد وی نسبت به دیگر رقبایش عملاً شانسی برای پیروزی او در این میدان سخت نگذاشته بود، اما احمدی نژاد فارغ از تمامی حواشی انتخابات نهم توانسته بود با ذکاوت و هوشیاری خود کاری را انجام دهد که اصلاح طلبان چند سال پیش خواسته یا ناخواسته، البته بسیارکم رمق تر ازآن را انجام داده بودند.

او توانست  بر روی برگ کسی بازی کند که چند سال پیش اصلاح طلبان نیز چنین کاری را انجام داده بودند. در سال 76 مردم ناطق نوری را در هیئت  مدیری  از طیف هاشمی می دیدند و اصلاح طلبان نیز بعد از پیروزی، سنگ ناسازگاری با هاشمی را بنا گذاشتند تا شاید بتوانند از این ظرفیت هم به صورت غیر مستقیم استفاده کنند. (عدم همکاری با هاشمی و نقدهای  بی پروا  عـلیـه او  در کتاب ها، مجلات و نشریات مختلف مانع از ورود هاشمی به لیست اصلاح طلبان و نهایتاً مجـلـس گشت)  احمدی  نژاد  هم  این ظرفیت را خوب  شناخت  و  قواعد بازی اش را به خوبی انجام داد. او توانسست از هاشمی علیه هاشمی استفاده کند. بسیاری، حتی از نزدیکان خود احمدی نژاد نیز براین باورند که خصوصاً در دور دوم ریاست جمهوری نهم و همچنین انتخابات دهم تنها 4 تا 7 میلیون از آراء احمدی نژاد ایجابی بوده است و مابقی سلبی و در نفی هاشمی صورت پذیرفته است و همان عده اعتقاد دارند که مناظره خوش چهره و نوبخت در صدا و سیمای جمهوری اسلامی در روشن شدن مواضع احمدی نژاد و همچنین در ابهام زدایی از اذهان مردم نقشی بسزا ایفا کرد.

شخصیت هاشمی آن چنان بود که احمدی نژاد برای هشت سال یا بیشتر بر روی آن، جای ویژه باز کرد !! و بعد از چهار سال هم با همان تاکتیک و شیوه، پا به عرصه ای پر خطر گذاشت. در هر حال احمدی نژاد رئیس جمهور گشت. اما ناشناخته و بسیار محتاج شناخت ! ! !

احمدی نژاد از ابتدا و حتی قبل از دست یافتن به مقام ریاست جمهوری، بارها و بارها اعلام کرده بود که من اصلاً اصول گرا نیستم اما اصول گرایان همچنان اصرار داشتند که او را اصول گرای واقعی بنامند تا خود را در این پیروزی سهیم بدانند. اما احمدی نژاد پس از برگزیدن کابینه اش، پیغام هایی به صورت پنهانی به جبهه ها و احزاب اصول گرا فرستاد که بزرگان شما در کابینه من جایی ندارند و من با نیروهای جوان و تازه نفس، کارم را آغاز خواهم کرد، اما گویی اصول گرایان پیغام های او را در مقاطع مختلف یا نشنیدند و یا نخواستند که بشنوند و همچنان بر اصول گرایایی او و حمایت از او پا فشاری می کردند.

اما گذر زمان به اصول گرایان نیز نشان داد که او هرگز یک اصول گرا نیست . . . و برای آن ها بهتر است که او را اصول گرا ندانند. تا جایی که بزرگترین دشمن و مانع کار دولت، امروز خود اصول گرایان می باشند. درگیری های شدید مجلس و دولت و حتی روزنامه ها و احزاب اصول گرا با دولت نشانه هایی از این درگیری و اختلاف ها می باشد.

اما فارغ از تمامی این مباحث، اگر قبول داشته باشیم احمدی نژاد و طیف سومی وجود داشته باشد شناخت آن طیف از اوجب واجبات است، زیرا هنگامی که ما از اصلاح طلبی یا اصول گرایی صحبت می کنیم به وضوح روشن است که دیدگاه های آنان، ایدئولوژی آن ها، نوع نگاه ایشان به سیاست، اقتصاد، فرهنگ و حتی دین، چگونه است و مهم تر از آن رهبران و پدرخوانده های دو طیف را به خوبی می شناسیم و بیوگرافی آن ها را می دانیم و عمـلـکـردشان  را  پیش رو داریـم و نـهایتاً انتخاب می کنیم که تفکرات مان به کدام یک نزدیک تر است.

اما احمـدی نـژاد  که  خـود را نماینده طیف سوم می داند، هیچ کدام از فاکتورهای شناخت را به همراه نداشت و روز به روز نقاط مبهم زوایای فکری اش قابل فهم تر می شود و  با  اندکی  دقت  در  شرایط می توان اعتقادات و نوع نگاه  او  را  شناخت.  (البته فارغ از هرگونه جهت گیری سیاسی)

اگر اندکی به عقب برگردیم ؛ زمانی که احمدی نژاد در شهرداری تهران مشغول به فعالیت بود، زمزمه ها و اخباری پیرامون نوع اعتقاد ویژه و خاص شهردار تهران به امام غائب به گوش می رسید که بسیار عجیب بود . . . البته آن خبرها و روایات همگی در حد یک شایعه بودند که نمی شد بر روی آن ها حسابی باز کرد، اما چندی بعد فیلمی چند دقیقه ای از وی در محضر آیت الله جوادی آملی گونه ای از این ارتباطات ویژه را بازگو می کرد ! پس از آن هم صحبت هایی پیرامون دخالت امام زمان در اداره امور مطرح گشت که با واکنش های شدید مراجع رو به رو شد.

اما علاوه بر این جنس صحبت های او، احمدی نژاد مباحثی پیرامون ازدیاد جمعیت، حضور زنان در استادیوم و همچنین کم رنگ و محدود شدن مجلس داشته است که شاید در تحلیل و شناخت طیف فکری او به ما کمک کند، اما مطمئناً کافی نیست و به نظر می رسد اگر برای شناخت و تحلیل این طیف، تنها به سراغ احمدی نژاد برویم راه را به اشتباه رفته ایم، چون کلید فهم مطلب شخص دیگری است.

اسفندیار رحیم مشایی ؛ دوست و یار قدیمی محمود احمدی نژاد.

اسفندیار رحیم مشایی که در سال 1329 در رامسر به دنیا آمد، در رشته مهندسی الکترونیک تحصیلات خود را به پایان رسانید.

 وی پیش از تأسیس وزارت اطلاعات در تیم اطلاعات امنیت سپاه فعالیت می کرده است. او عضو اطلاعات سپاه رامسر بوده است و بعد از آن، معاون اطلاعات واحد کومله گردید و با فرماندار شدن احمدی نژاد، او هم عضو شورای تأمین استان آذربایجان شد.

مدیر کل اجتماعی وزارت کشور، مدیر دو شبکه رادیویی پیام و تهران، معاون اجتماعی ـ فرهنگی شهرداری تهران، معاون رئیس جمهور و رئیس سازمان میراث فرهنگی ـ صنایع دستی کشور، جانشین رئیس جمهور در شورای عالی ایرانیان خارج از کشور، رئیس سازمان جهانی شدن و . . . گوشه ای از کارنامه اجرایی وی می باشد. اما نزدیکی و رفاقت فکری احمدی نژاد و مشایی آن جا نمایان شد که با وجود مخالفت های ضمنی مقام رهبری، صحبت های او عملی نشد و بلاجبار رهبری، حکمی مبنی بر عدم استفاده از مشایی در پست معاون اولی به احمدی نژاد ابلاغ کرد، اما بازهم اقدامی صورت نگرفت ! ! !

تا این که این حکم بنابر اجبار،علنی شد. بعد از آن نیز احمدی نژاد مشایی را از آن سِمت برکنار نکرد، بلکه خود مشایی استعفاء داد.

احمدی نژاد بعد از استعفای مشایی در پاسخ به نامه او، به اعتقاد و ایمانی که به او دارد تأکید کرد. این نوع برخورد در طول تاریخ انقلاب کم سابقه است.

مشایی پس از استعفاء از معاون اولی، توسط احمدی نژاد به ریاست دفتر وی  منصوب شد و به عبارتی، در عمل نفر دوم دولت ! ! ! 

با اظهار نظرها و اَعمال نفر دوم دولت، که اکثر آن ها با جنجال همراه بوده است و از آن جا که قرابت فکری او به رئیس جمهور بر کسی پوشیده نیست در رسیدن ما به تحلیلی صحیح تر ذکر برخی از این موارد قطعاً کمکی شایان خواهد کرد :  

1.  دوران اسلام گرایی به پایان رسیده است، البته این دوره تمام نشده بلکه رو به پایان است.

2 . در ایران استفاده از حجاب آزاد است و هیچ فشاری از طرف حکومت در استفاده از حجاب نمی باشد.

3 . جلوگیری از برپایی شادی، اهانت به اسلام است و استفاده از رنگ سیاه، مکروه است.

4 . آذربایجان غربی، ایلام و کرمانشاه، متصل به کردستان است و این قوم از برترین قوم های ایرانی می باشد.

5 . در 29 تیر 87 او مردم اسرائیل را دوست خواند که در پی این ماجرا 200 تن از نمایندگان مجلس خواستار برخورد جدی با او شدند. او در مرداد 87 اداعای خود را تکرار کرد که منجر به تجمع بسیجیان در مقابل سازمان میراث فرهنگی گردید و حتی رهبری در نماز جمعه سخنان او را اشتباه خواند، در حالی که احمدی نژاد بازهم از سخنان مشایی دفاع کرد.

6 . ما مردم امریکا را از برترین ملت های دنیا می دانیم.

7 . حضور در مجلس رقصی در ترکیه.

8 . مراسم حمل قرآن همراه با نوای دف.

9 . ادغام سازمان حج و زیارت با سازمان میراث فرهنگی.

10 . او در 20 دی 88 در جشنواره تحقیقات علوم پزشکی گفته بود : «حضرت نوح با 950 سال عمر، نتوانست مدیریت جامع کند چرا که عدالت را ایجاد نکرده بود. آمدن پیامبران در طول تاریخ برای تمام نشدن دوره های قبلی پیامبری بوده است . . . اگر هر پیامبر مدیریت درستی می کرد عدالت برقرار می شد . . .»

سید موبد علویان؛ یکی از برگزیدگان جشنواره رازی هنگام دریافت جایزه خود، با عکس العملی قابل تأمل به شدت نسبت به اظهارات مشایی اعتراض کرد. او در هنگام حضور بر روی سن، از دست دادن با مشایی امتناع ورزید و یک جلد قرآن را برای مطالعه به وی اهداء نمود.

11 . حضور در گالری هدیه تهرانی و حمایت قاطع از او.

12 . حمایت همه جانبه از خوانندگان لس آنجلسی و دعوت به همکاری آن ها که با برخورد شدید خطیبان نماز جمعه تهران و شهرستان ها مواجه شد.

13 .   . . . .

آن چه که مسلم است، آن است که تمام این مواضع، نشانگر تاکتیک می باشد، اما استراتژی چیست؟

در تحلیل سیاسی، شناخت  استراتژی، بسیار مهم تر از تاکتیک می باشد، اما در تحلیل های پیرامون این شناخت می توان چند فرضیه  و  برداشت  را  که  بیش از  باقی نظریات مطرح اند را بیان نمود :

1 . عده ای بر این باورند که طیف احمدی نژاد، برای استمرار قدرت و انجام آن چه در تفکر خود دارد به مدتی بیش از هشت سال نیازمند است و از این رو با تمام توان، از هم اکنون که فرصتی سه ساله تا انتخابات بعدی باقی مانده، مشایی را برای حضوردر انتخابات آماده می کنند و مشایی نیز می خواهد به هر طریقی و به وسیله اظهارات و اَعمال ساختارشکن، همواره در صدر اخبار باشد.

2 . عده ای نیز با قبول پیش فرض اول مبنی بر ادامه حضور این طیف در میدان انتخابات و مبارزه برای هشت سال دیگر. در تحلیل دوم، استفاده  از تاکتیک  احمدی  نژاد  و  پا جای پای  او گذاشتن، آن  هـم  پـس از هـشـت سال  را،  اشتباهی  محض می دانندوجامعه هدفی، غیر ازجامعه هدف احمدی نژاد را برای مشایی انتخاب کرده اند.

آن ها معتقدند اگر احمدی نژاد پوپولیسم را به عنوان منبعی قدرتمند و شگفت آور به فرهنگ سیاسی ایران وارد کرده است، مشایی باید منبع ناسیونالیسم را ایجاد کند. همچنین آن ها باور دارند که پس از قضایای انتخابات و عدم میل عده ای کثیر برای شرکت در  انتخابات و همچنین حذف کامل احزابی که پایه و مبنایشان را در مباحث ملی گذاشته بودند، ـ احزابی مثل جبهه ملی، نهضت  آزادی و . . . ـ مـی تـوان بر روی  این  قشر  حساب  کرد  و  با  به  صحنه کشاندن آ ن ها در انتخابات، نتیجه انتخابات را تغییر داد و علاوه بر آن کسی، قابلیت طرح این گونه مباحث را دارد  که از درون نظام  بـاشـد، نه مخالف  نظام و نه حتی منتقد آن.

3 . اما عده ای دیگر با گسترده نگاه کردن به قضایا فارغ  از  حضور  یا  عدم  حضور این طیف در انتخابات های  بعدی، این طیف را خطری بزرگ برای نظام می دانند و آن را فتنه ای عظیم بر سر راه جمهوری اسلامی می دانند.

به عبارتی  دیگر این عده معتقدند مشایی فارغ از مطرح شدن،  سخنگوی  واقعی  طیف  خود  می باشد و صحبت های خود را نه برای  جلب  آراء  و  نه برای مطرح شدن است، بلکه  به  منظور است و وی پس از گذشت پنج سال از کار دولت، کم کم  لب  به  ابراز  عقیده  گشوده است.

بر طبق باور این گروه، صحبت های مشایی تماماً برآمده از اعتقادات این طیف  می باشد  (البته تأییدات احمدی نژاد را مؤید ادعای خود می دانند) واین جریان غیر خودی در لباس دوست، خود  را  ظاهر کرده است و در آینده ای نه چندان  دور در مقابل رهبری هم می ایستند.

4 . برخی دیگر اینگونه اظهارنظرهای عجیب و ساختار شکن را ناشی از سیاست دولت می دانند تا با حذف کامل مخالفان و منتقدان خود هم بتواند نقش یک دولت قدرتمند و هم نقش یک منتقد و اپوزسیون را یک جا بازی کند و همواره نسبت به وضعیت موجود لب به انتقاد بگشاید، در حالی که در واقع خود، مجری امور است و آن کس که باید پاسخگو باشد خود دولت است نه کس دیگر. علاوه بر آن، این گروه اظهار نظرهای عجیب و غریب دولتیان را برای جلب توجه افکار عمومی بر موارد و مسائلی از این دست می دانند تا به عبارتی مشایی سپر بلای دولت در این تنگناهای اقتصادی و تحریم های پیاپی باشد.

از سویی دیگر هنگامی که صحبت نمایندگان، دانشجویان، تیتر  روزنامه ها،  سایت ها،  خبرگزاری ها و به طور کل  مردم،  بر روی مسائل  مطروحه  از جانب مشایی باشد، از  توجه  و  کنکاش  در  سیاست خارجه، اقـتـصـاد  و  پـاسخگویی دولت نسـبت  بـه روند امور می کاهد.

5 . اما عده ای دیگر همچنان احمدی نژاد را فردی جدای از رفیق دیرنش می پندارند و با اعتقاد کامل به احمدی نژاد و نظرات و شعارهای او، مشایی را جزء اشتباهات شخص احمدی نژاد می دانند و با این مقدمه صحیح که هیچ فردی مصون از اشتباه و خطا  نیست، خطی محکم، میان احمدی نژاد و مشایی می کشند و آن ها را از یک طیف و یک نوع خط فکری نمی دانند و مشایی را فردی غیر خودی می پندارند.

6 . این گروه، مشایی را شخصی دل سوز می دانند و بر خلاف طیف قبلی دقیقاً گفته های احمدی نژاد را تکرار می کنند و صجبت های مشایی را نوع ادبیات او می دانند و البته معنقدند حساسیت ها بر روی او بی جهت افزایش پیدا کرده است. آنها می گویند  که  عده ای  آگاهانه  و  از  هم  اکنون،  چون  متوجه حضور  احتمالی  مشایی  در  انتخابات  بعدی  شده اند،  شروع  به تخریب وی کرده اند.

اما پس از ارائه تحلیل های پیرامونی و بدون موضع گیری، به نظر می رسد، برخی از اتفاقات و وقایع را باید جزو مسلمات دانست و بدون تعصب یا غرض، در وجود آن ها تردید کرد.

به  نظر،  صحبت های  مشایی؛  ـ کسی  که  قرار  بود  به  هر  قیمتی معاون  اول  رئیس  جمهور  گرددـ  گفته هایی  نمی باشد که جزء  اعتقادات  رئیس  جمهور  نباشد  و  به  عبارتی بسیار ساده انگارانه است اگر تردید کنیم  که  مشایی  بدون  هماهنگی با اعتقادات و خط فکری رئیس  جمهور،  شروع  به  اظهار  نظر کند  و  البـتـه پـس  از  آن  هم  حتی برای یک  بار،  رئیس جمهور گـفـتـه  های  او  را  رد  نکـنـد،   بلکه  همواره   بـیانات او را بپذیرد.

ثانیاً به نظر می رسد مشایی و طیف فکری اش به آزادی های فراوانی در عرصه های اجتماعی, هنری و علمی قائل هستند که قطعاً قابل قبول می باشد. و در نظر دارند با طیف عظیمی از هنرمندان، چه داخلی و چه خارجی ـ فارغ از اعتقاداتشان و با اتکاء به  اصل ایرانی بودن آن ها ـ به گفت و گو بنشیند و با دانشمندان و . . . البته با در نظر داشتن موازینی، دعوت به همکاری کنند و از طرفی هم مانع فرار بسیاری از هنرمندان و نخبگان از خاک  خود  شوند  (فارغ از اجرایی شدن این تز فکری) و به عبارتی از  تمام  ظرفیت   ایرانی   در   این  عرصه ها استفاده  کنند.  برپایی همایش ایرانیان  خارج  از  کشور،  ورود  چند  خـوانـنـده لس آنجلسی به ایران و ... نمونه های این امر می باشند و البته از سویی دیگر، با جلوگیری از فشار گشت ارشاد و . . . آزادی های اجتماعی را نیز گسترش دهند. (این هم فارغ از اجرایی شدن یا نشدن آن است)

اما آن چه که باید روشن گردد، نوع نگاه این طیف به آزادی های سیاسی و مدنی، فـعـالـیـت احزاب، مطبوعات و همچنین نوع برخورد با جریانات و تفکرات مخالف می باشد و سؤالاتی بنیادین و اساسی پیرامون  استقلال  قوا،  به  اخص جایگاه  حقیقی  مجلس و بسیاری  مباحث  و  مسائل  سـاخـتـاری  دیگر در ارتباط با طیف مذکور در پیش روی ماست که باید منتظر نظرات و مـوضـع  گـیـری های  آتـی  ایـن  گـروه،  از  زبـان سخن گوی واقعی آن باشیم.

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1389/08/07  |
 از مشهور تا اصول گرایی - نشریه تجدد - پاییز 89

احمد رضا اسعدی نژاد

هنگامی که به بررسی نظریات مشهور فقه امامیه و مقایسه آنها با نظریات جدید می پردازیم، علی رغم قوت این نظریات و ریشه طویلی که دارند، به مسائل جدیدی برمی خوریم که یا در گذشته مطرح نبوده و یا اینکه در صورت وجود، آن طور که باید، به آن پرداخته نشده است. همچنین با نگاهی به وجوه اشتراک این نظریات، به بنیان های فکری و یک طرز فکر و تلقی خاصی از مسائل  برمی خوریم که  امروز  نیز  به  نوعی ادامه آن را در زمینه های گوناگون می بینیم. با نگاهی دقیق تر به این مسئله شاید بتوان ریشه یک دیدگاه سیاسی رایج بین یک طیف فکری خاص در جامعه را در این طرز فکرجست وجو کرد .

اما در مقابل، با نوعی طرز فکر دیگر مواجه می شویم که در برابر این دیدگاه قرار دارد و به مسائل، نگاهی نو و متجددانه دارد و بیش از آن که از دور شدن از اصول هراس داشته باشد، نیازهای جامعه را در نظر می گیرد. این دو اولویت مذکور در این دو نوع ایدئولوژی، نتایج و پیامد های زیادی، هم در زمینه حقوقی و هم در زمینه سیاسی دربردارد.   

همچنین نیازهای جامعه امروزی بیانگر این است که پذیرش نظر مشهور در برخی زمینه ها دشوار است چرا که با این طرز تفکر در برخی زمینه ها نمی توان نیازهای امروز جامعه را برآورده کرد و ما نیازمند برداشت هایی از فقه و قانون هستیم که راهگشای مشکلات حقوقی کنونی باشد و نه برداشت خشکی که با ترس دور شدن از برخی مبانی  فقهی  همراه  باشد.  به  نظر می رسد اگر یک نظر ـ هرچند قوی و مشهور ـ زمانی در فقه کارگشا بوده، اما با نیازهای جامعه کنونی سنخیتی نداشته، باید از آن صرف  نظر  کرد  و  با  توجه  به راه حل های موجود در نظام های حقوقی کشورهای مترقی در امر مورد نظر عمل کرد .

نمونه آشکار، اصرار نادرست قوانین کنونی ما در زمینه سن رشد و بلوغ است که گویی برای جامعه 1400 سال قبل عربستان وضع شده است. زمانی که دختر در 9 سالگی به بلوغ می رسید و از آنجا که زنان در جامعه آن روز مشارکت ضعیفی داشتند، سن رشد اهمیت چندانی نداشت و ظاهراً نیازی به تعریف آن نبود. اما  آیا  در  ایران  امروز  که  زنان پا به پای مردان کار می کنند هم مانند 1400 سال قبل، باید سن رشد و بلوغ را مترادف دانست؟ !

در این که بسیاری از مسائل فقهی در قوانین امروز ما کارآمدند تردیدی نیست، اما دلیلی ندارد که ما همه مسائل را از فقه استخراج کنیم. بلکه بایستی هر جا که با خلاء قـانونی مـواجـه می شویم با مطالعه و بررسی حقوق کشورهایی که در زمینه مورد نظر موفق عمل کردند، از قوانین این کشورها متناسب با نظام حقوقی خودمان، البته با بررسی عدم مغایرت آن با شرع مقدس استفاده کنیم. این امر هرگز نافی آن نیست که در موارد لزوم از مسائل فقهی کمک بگیریم. اینکه بگوییم همه چیز را خودمان داریم و یا باید داشته باشیم، امر ممکنی نیست زیرا همانطور که علوم گوناگون رشد پیدا می کنند، بایستی از آنها استفاده کرد، نه اینکه بخواهیم علمی را از نو ایجاد کنیم. در واقع آنچه امروز دیده می شود قیاس های نادرست مسائل امروز با زمان وضع قواعد فقهی و فلسفه آن ها است و بی توجهی به تغییرات فراوانی می باشد که هر روز در جامعه ما ایجاد می شود. به نظر می رسد همین طرز تفکر موجود در قانون نویسی و قانون گذاری کنونی سبب شده تا ما با مشکلات و خلاء قانونی مواجه باشیم و نظام حقوقی ما راه ترقی را آن طور که باید، طی نکند. سئوالی دیگر که در این زمینه مطرح است این است که چرا ما باید با قیاس های نادرست نظیر آنچه در زمینه حذف دادسرا ها صورت گرفت که بدون تردید امری غیرکارشناسانه بود و ضربه سنگینی به نظام قضایی ما زد، مواجه باشیم؟ شاهدی از این استدلال، بحث خیار حیوان است. جایی که طرفداران نظر مشهور معتقدند خیار حیوان تنها در حالتی ایجاد می شود که مبیع حیوان باشد و نمی توان این خیار را به حالتی تسری داد که ثمن حیوان باشد. دلایل ایشان این است که داشتن خیار فسخ معامله امری استثنایی و خلاف اصل است و بایستی تفسیر مضیق شود، اما این استدلال به نظر درست نمی رسد، چرا که ثمن و مبیع مفاهیم اعتباری بوده و حداقل در این مورد به هیچ وجه موضوعیت ندارند بلکه بایستی به فلسفه وضع حکم توجه کرد و دید علت وضع حکم چیست؟ این توجه امری حیاتی است، زیرا این حکم اگر برای آن وضع گردیده که چنانچه حیوانی فروخته می شود، مشتری تا سه روز اختیار برهم زدن معامله را داشته باشد، این حالت چه فرقی می کند با وضعی که مثلاً اتومبیلی فرخته شود و حیوانی به عنوان ثمن معامله قرار داده می شود؟ در اینجا فلسفه و علت وضع حکم در هر دو مورد یکسان بوده پس چرا باید در دو امر یکسان، دو حکم متفاوت و تبعیض آمیز وضع شود؟ چرا وقتی فلسفه وضع حکم این است که حیوانی که در بیع انتقال می یابد همراه با حق فسخ سه روزه باشد را نادیده انگاریم و بگوییم خیار استثنائی است و باید تفسیر مضیق شود ولو اینکه مغایر  با  فلسفه  وضع حکم و نیازهای جامعه باشد؟ ! نمونه ای دیگر در مورد اثر تعدی و تفریط در وضعیت حقوقی امین است.  آنچه مسلم است این است که ارتکاب تعدی و تفریط، ید امین را از امانی به ضمانی تبدیل می کند، اما اختلاف بر سر آن است که مشهور،  تقصیر  امین  را  موجب  انحلال  عقد  ودیعه می دانند. اما پذیرش این نظر نیز دشوار است زیرا در قانون مدنی، تعدی و تفریط هرگز جزء اسباب انحلال عقود جایز نیامده است، بلکه آنچه سبب انحلال عقود جائز ( اذنی ) می گردد در ماده 954 ق.م آمده است که عبارتند از موت ، سفه و با قیاس اولویت ، جنون، اما هرگز در این ماده و یا در هیچ جای دیگر  ما مشاهده نمی کنیم که تعدی و تفریط از اسباب انحلال عقد باشد. به همین دلیل این نظر مشهور نیز با اصول و قانون، هماهنگی لازم را ندارد.

پیرو مطالب فوق، مشهور معتقد است که حتی اگر امین دست از تعدی و تفریط بردارد نیز دیگر سمت امانت به وی بازنمی گردد و در شمار غاصبان درمی آید و ضامن تلف و نقص آن خواهد بود. اما پذیرش این امر نیزدشوار است، زیرا تا زمانی که عقد باقی است، اذن نیز باقی است و نباید این دو امر را جدای از یکدیگر دانست. تعدی و تفریط به اذن لطمه نمی زند بلکه، مانند حائلی در راه نفوذ اذن باقی می ماند و مانع ازایجاد اثر می گردد، اما هر گاه  مانع از بین برود،منبع ایجاد کننده امانت یعنی همان اذن، مجدداً برمی گردد. علاوه بر این، موستودع ( امین ) پس از ترک تقصیر در اقدام به نگهداری مال، در حال احسان است و نباید او را غاصب شمرد زیرا که : « ما علی المحسنین سبیلاً ». این  نوع  طرز  تفکر  سبب می شود همواره بدون توجه به نیاز های جامعه، بر موازینی که سنخیتی با شرایط زمانی و مکانی ندارند، تأکید شود. حتی در بسیاری از مواقع این نوع تفاسیر با فلسفه و علت وضع حکم مغایرت دارند. اگر ما به قاعدۀ فقهی « کل ما حکم به الشرع ، حکم به العقل » معتقد باشیم که قاعده عقلی نیز می باشد و عقل این امر را اقتضاء می کند که شرع امری، که عقل نمی پذیرد را رد کند. با وجود چنین قاعده ای، دیگر جایی برای تفاسیر فوق الذکر باقی نمی ماند، زیرا وقتی عقل عقلای جامعه امری را ایجاب کند، این امر برای تبدیل شدن آن به قانون کفایت می کند و دلیلی ندارد که اصرار بر استفاده از متون فقهی داشته باشیم، زیرا مطابق قاعدۀ فقهی فوق الذکر، خلاف شرع هم نمی تواند باشد. و کنکاش در فقه و یا منتظر فتوا ماندن امری غیر ضروری به نظر می رسد. 

از همین روست که می توان گفت آنچه امروز در گفتمان سیاسی جامعه ما تحت عنوان اصول گرایی مطرح است، به نوعی ادامه دهنده طرز و مشی فکری مشهور است زیرا هر دو خود را به اصول پایبند می دانند و هر دو در تلاشند تا از اصول بنیادین فاصله نگیرند که البته این امر فی نفسه امر مطلوبیست، اما هر گاه این اصول گرایی با افراط همراه گردد، به بنیاد گرایی می انجامد که به نوعی مانع جدی بر سر راه آزاد اندیشی و رشد افکار جدید است و باعث می گردد تا نیاز های روز و جدید جامعه نادیده انگاشته شود.

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1389/08/07  |
 سازمان ملل ، واقعیتی تلخ - نشریه تجدد - پاییز 89

محمد حضرتی

بدون شک، نقش سازمان ملل به عنوان سازمانی فراگیر و با هدفی جهانی در تعمیم صلح و گسترش حقوق بشر و حقوق بین المللی امری است انکار ناپذیر، به خصوص در دنیای امروز که  روابط بین دولت ها در گسترش توسعه و افزایش قدرت و ایجاد صلح و ثبات و در نتیجه سرنوشت یک کشور به عامل تعیین کننده ای تبدیل شده است. حکومت ها و دولت ها سعی بر آن دارند تا با حضور پر رنگ در سطح بین المللی و برقراری ارتباط با قدرت های بزرگ جهانی و منطقه ای و با عضویت در سازمان های معتبر جهانی، علاوه بر پیشبرد اهداف خودشان، آن را به عنوان یکی از موفقیت های خود به شمار بیاورند.

به علت قدرت گرفتن این کونه روابط، کشورهایی که نتوانستند سیاست خارجه خود را به گونه ای بنا کنند تا با تمامی دنیا ارتباط برقرار کنند و در سازمان های معتبر نفوذی پیدا کنند، به کشوری منزوی تبدیل می شوند که حتی توان پیش بردن حقوق مسلم خود را نیز ندارند و به همین علت (عدم همکاری و گفت و گو با قدرت های بزرگ جهانی) تمامی فرصت های آن کشور از قبیل جذب سرمایه، ورود ارز به داخل، افزایش تولید و اشتغال و توسعه صنعت و افزایش رفاه و عمران و آبادی و . . . از بین می رود و از بین رفتن هر فرصت، یعنی به وجود آمدن یک تهدید جدید علیه آن کشور.

همچنین حاکمان چنین جوامعی، ناچاراند برای دفع تهدید های احتمالی، آمادگی کامل نظامی خود را همیشه حفظ کنند، یعنی در جنگ سردی شرکت کنند که نتیجه چنین جنگ هایی، سال ها قبل در تقابل بلوک شرق و غرب مشخص شده است.

پیشرفت چشم گیر و روز افزون، در مسائل نظامی و علمی و عقب ماندگی های شدید اقتصادی و رفاهی  مردم،  اختراع و دست یابی به به انواع سلاح های مدرن نظامی و هسته ای و رقابت با ابرقدرت های  جهانی و صرف  هزینه های هنگفت برای چنین رقابتی، نتیجه ای جز توسعه ناهمگون  و  ناموزون  نخواهد داشت.

بنابراین عضویت و به رسمیت شناختن سازمان های بین المللی و ایجاد ارتباط دوستانه و صمیمانه به جای جنگ و تهدید، نیازی است که از واضحات است و اثبات آن دلیل نمی خواهد و توضیح بیشتر در این مورد اطاله کلام است.

اما در کنار عضویت در سازمان ملل متحد و سعی در حضور هرچه پر رنگ تر در این سازمان، به نظر می رسد بررسی نحوه شکل گیری و مشاهده ساختار این سازمان و سازمان های مشابه آن  و عـهـدنـامـه های بین المللی قبلی و نحوه توزیع قدرت در آن ها و نفوذ بعضی از کشورها در پیشبرد این سازمان ها و اهداف واقعی این  کشورها، پرده  از  زیبایی  مطلق  این  سازمان می دارد و برای آنان که این گونه سازمان ها و کشورهای قدرتمند را  دلسوزان  واقعی  حقوق  بشر می دانند، محلی برای تأمل می گذارند.

اما بار دیگر و پیش از شروع به بحث، یادآوری این نکته ضروری  به  نظر  می رسد  که  قانون بد، بهتر از بی قانونی می باشد و این مقاله در پی آن نیست که این سازمان را از رسمیت بیاندازد و یا عضویت در آن را نفی کند، بلکه با تمامی این تفاسیر، عضویت و حضور فعال در این سازمان، برای هر کشوری می تواند قدرتی فزاینده به منظور به دست آوردن حقوق خود داشته باشد که البته بدون در نظر گرفتن  واقعیت های  موجود در جهان، هرگز چنین مهمی دست یافتنی نخواهد بود.

اما در ابتدای کار، بهتر است قدری این مقوله را از جنبه تاریخی بنگریم.

پس از شکست ناپلئون در سال 1814، کشورهای اروپایی که پیروز این جنگ بودند و توانسته بودند ارتش ناپلئون را شکست دهند،برای بررسی نتایج جنگ و تعیین سرنوشت اروپا، کنگره ای در وین تشکیل دادند که جلسات آن از 18 نوامبر تا 9 ژوئن 1815 به طول انجامیدو منجر به انعقاد عهدنامه های وین گردید.

امضاء کنندگان عهدنامه های وین (انگلستان، روسیه، اتریش و پروس) در جهت اجرای تصمیمات متخذه اخذ شده در 26 سپتامبر 1815 پیمانی به نام "اتحاد مقدس" منعقد کردند که فرانسه نیز در سال 1818 به آن پیوست.

متعاهدین این معاهده تعهد کردند که جنبش های انقلابی که خواستار آزادی و حقوق مردم  باشند  را  با توسل به زور، سرکوب کنند، زیرا این نوع جنبش ها را تهدیدی علیه حکومت های مشروع خود می دانستند ! ! !

در این عهدنامه، تغییرات گسترده ای در نقشه جغرافیای اروپا به وجود آمد و انگلستان نیز هدیه پر ارزشی نصیبش شد و آن قسمت اعظم مستعمرات خارجی بود.

به طور کلی، اتحاد مقدس را می توان یک سازمان بین المللی ناقص دانست که بر اصل مشروعیت سلطنت و برتری قدرت های بزرگ، مداخله در امور داخلی کشورهای خارج از سازمان و کشورگشایی کشورهای عضو، پایه گذاری شده بود.

با توجه به جنبش های عظیم انقلابی و ضد استعماری مستعمرات اسپانیا و پرتغال در امریکا و انتخاب رژیم جمهوری، توسط مردم آن سرزمین برای خود، اتحاد مقدس با توجه به اصل «مداخله در امور داخلی کشورها» در صدد دخالت برآمد، اما رئیس جمهور وقت ایالات متحده امریکا (1823) اعلامیه ای منتشر ساخت و در آن اظهار داشت «امریکا از آن امریکائیان است و قدرت های اروپایی حق مداخله در امور داخلی قاره امریکا را ندارند و امریکا این موضوع را از این پس تحمل نخواهد نکرد»

شکست اتحاد مقدس با اعلام نظریه "اصل ملت ها" بیشتر به ظهور رسید.

به هر حال این نظریه باعث شروع انقلاب 1848 اروپا و وقوع جنگ های خونین، در آن قاره شد.

در سال 1914 جنگ جهانی اول توسط آلمان ها آغاز شد و در پاییز سال 1918 با شکست متحدین (عثمانی، اتریش، بلغارستان، مجارستان و آلمان) و پیروزی متفقین (انگلستان، فرانسه، روسه، چین، آمریکا و . . . ) خاتمه یافت، اما باز هم پس از جنگ خانمان سوز و گسترده و در زمانی که شاید کمی دیر بود، در ژانویه 1919 برای چاره جویی و اتخاذ تصمیم درباره مسائل جنگ در پاریس و با حضور فاتحان تشکیل شد. این کنفرانس وظیفه سنگین تری نسبت به کنگره وین (1815) داشت.

مهم ترین اثر مثبت  عهدنامه های  صلح را می توان تأسیس جامعه ملل دانست. 16 ژانویه 1920  جامعه  ملل  به  عنوان اولین سازمان بین المللی،  مأموریتی عام در حـفـظ  صـلح  بـه  عـهـده گرفت و  ژنو، مرکز جـامـعـه مـلـل و  پـایـتـخت جهان دیپلماسی گشت.

اما روسیه از زمان انقلاب بلشویکی 1917 تقریباً کلیه قواعد بین المللی را زیر پا گذاشت و همچنین دولت آلمان  که از تأثیرات مفاد تحمیلی متفقین جنگ جهانی اول، به ویژه از جانب فرانسه به تنگ آمده بود، در صدد تلافی و انتقام برآمد تا اینکه در 1935 زنجیره های ورسای را شکست و به صورت قدرتی تهدید کننده درآمد.

در نهایت، زایده جامعه ملل و عهدنامه های میان این دو جنگ، پیدایش جنگ جهانی دوم را به همراه داشت  که  به مراتب مخوف تر و منهدم کننده تر از جنگ جهانی اول بود.

در طول جنگ جهانی دوم، موازینی که توسط کشورهای اروپایی و غربی ترسـیم شده بود، توسط خود آن ها، نقض و زیر پا گذاشته شد.

از جمله موارد نقض موازین، حـمـله  به  ایران  بود  که  اعلام بی طرفی کرده بود و در سوم شـهـریور 1320 توسط قوای روس و انگلیس اشغال گشت.

اما آن چه که مسلم است، آن است که جامعه ملل به علت آن که پدید آمده یک جنگ و پیروزی تعدادی از کشورها بود، مسلماً کشورهای پیروز تأثیرگذاری بیشتری در آن داشتند و جامعه ملل، بیشتر خواسته های آن ها را تأمین می کرد و معمولاً جنبه تنبیه ای برای کشورهای شکست خورده به خود می گرفت و کشورهای پیروز نیز با شعارهای صلح و جلوگیری از جنگ و شعارهای بشر دوستانه سازمانی را تشکیل دادند که اگرچه تا قسمتی توانست حقوق بین الملل را گسترش و تعمیم دهد، اما در واقع دربطن قضیه سازمانی را به وجود آوردند که بیشتر در پیشبرد اهداف آن ها به ایشان یاری می رساند  و  از  سـویی دیگر این سازمان به علت  سخت گیری ها  و  فـشارهای سرسختانه بر کشورهای شکست خورده و همچنین  عدم  پیش بینی ضمانت اجـرای  آن،  خـود  باعث و مقدمه به وجود آمدن جنگ جهانی دوم شد و تمام نتایج مثبت خود را از بین برد و نتایج اسفناکی برای جهان بر جای گذاشت و نشان داد که کشورهای غربی (کشورهای پیروز) بیش از آن که به فکر صلح و امنیت جهانی باشند آن  را  شعـاری  برای  پـیـشـبرد  اهـداف خود  دیـده  بـودنـد و از آن جا که کشورهای مؤسس، خود شروع کننده جنگ جهانی  و  نـقض  کـنـنـده  جامعه ملل شدند، بیش از پیش اهداف توسعه طلبانه و جنگ طلبانه کـشـورهـای  غـربـی  در  پـشـت  پرده  شعارهای صلح طلبانه آن ها روشن گردید.

اما در سال 1944 پس از جنگ جهانی دوم و پیروزی متفقین، ملل متحد به فکر تأسیس جامعه ملل جدید افتادند و در تابستان 1944 با طرحی  در سانفرانسیسکو، یک کنفرانس بین المللی، برای ایجاد سازمان جدیدی تشکیل گردید.

این کنفرانس در 26 ژوئن همان سال، اساس نامه  سازمان  را  با عنوان سازمان ملل متحد به تصویب رساند و با تشکیل شورای امنیت برای بررسی و حفظ صلح و امنیت جهانی پا به عرصه وجود نهاد.

اما نکته جالب و تکراری در این سازمان جهانی و مـعـتـبر،  دادن  امتیـازات  ویژه  برای  کشورهای  پیروز می باشد.

امتیازاتی که خود آن، مبـنای بـی عـدالـتی در جـهان می باشد و خود آن باعث تضییع حقوق ملت های ضعیف می شود. امتیازاتی که صرفاً ناشی از قدرت و پیروزی کشورهای عضو دائم شورا می باشد.

این امتیازات، نتایجی را هم به همراه داشته است که اشاره ای به آن ها خالی از لطف نیست :

کشورهای پیروز در  جنگ  جهانی دوم با دادن امتیازاتی ویژه برای خود، ان هم در سازمانی که نام و هدف آن،  برقراری صلح  و امنیت  است  و  شعار آن عـدالـت و  جلوگیری  از  جنگ و حفظ حقوق بشر می باشد،  توانسته اند  با  اسـتفاده  از این امتیازات و به بهانه و نام برقراری صلح، بر تمامی تجاوزات و اعمال خلاف بشر خود سرپوشی بگذارند.  مـانـند حمله امریکا به افغانستان با تأیید شورای امنیت برای سرنگونی طالبـان و کـشـتـار  هـزاران  زن و کودک بی گناه.

و همچنین حمله امریکا به مردم مظلوم عراق به بهانه سرنگونی حکومت دیکتاتور صدام و مهم تر از آن اشغال کامل عراق. حتی بعد از چندین سال و کشتار مشابه افغانستان.

تمامی این تجاوزها، اولاً خلاف مفاد 1 و 2 منشور ملل متحد و مخالف بند هفتم منشور می باشد و ثانیاً، تمام این اعمال با نام حقوق بشر انجام می شود.

همچنین این  کشورها  در  تمام  نقاط دنیا، هر جا ملت و دولتی را مخالف آرمان های خود دانند، آن کشور را به نقض حقوق بشر متهم می کنند و سعی در همراهی افکار عمومی با خود می کنند تا با فشار سیاسی در ابتدا  به  وسیله  تحریم  و  در  نهایت با ابـزار  حـمـله نـظامـی  مانع  از  پـیـشبـرد  اهـداف آن کشور شوند.

همچنین در بسیاری از موارد در برخورد با ناقضین اصلی حقوق بشر به علت هم صدایی با سران این سازمان، با سکوتی سنگین از کنار آن گذشته و حتی از آن دفاع می کنند. نمونه بارز این مورد، سکوت سازمان ملل و شورای امنیت و حتی در پاره ای از موارد دفاع این سازمان از حمله های صهیونیست ها به مردم مظلوم فلسطین است.

در نهایت به نظر می رسد اگر چه مردم جامعه جهانی در برخورد و مواجهه با حکومت های دیکتاتور داخلی امیدی غیر از دخالت سازمان ملل ندارند، چنان چه مردم عراق، بعد از سال ها  حـکـومـت دیکتاتوری چـون  صـدام، در صـورت عـدم دخالت جامعه جهانی و سـازمـان  مـلل، هـرگـز  نمی توانستند رژیم ظالم صدام را سرنگون نمایند.

اما نباید نادیده گرفت که یقیناً کشورهای بزرگ و قدرتمند سازمان با نگاه بشر دوستانه، دست به این اقدامات نزده اند چون وضعیتی به  مراتب  سنگین تر  و  سخت تر  را  در  چـیـن و روسیه شاهد بودیم و همچنین کشتاری وحشتناک را در فلسطین، توسط صهیونست ها دیده بودیم اما در هر یک، هیچ اقدامی توسط این سازمان مشاهده نکردیم و اگر در مراحلی هـمـراهـی  و  دخـالت  سـازمـان  ملل  را   شــاهــد  بـوده ایم به  عـلـت  منـافع  کــشـورهای قدرتمند و اعـضاء  دائـم شـورای  امــنـیت  می باشد.

اما نکته مهم و اساسی دیگر تبعیض و امتیاز ویژه  وِتو  است که تنها برای پنج کشور منظور گردیده است که خود می تواند مقدمه ای برای از بین رفتن صلح جهانی باشد. و باعث شکل گیری دو جبهه در جامعه بین الملل می شود. همان طور که امروز تا حدودی چنین وضعی را شاهدیم. کشورهایی که خود تحت تأثیر این تبعیض قرار گرفته اند یقین در دراز مدت صبر و تحمل نخواهند کرد، همان طور که آلمان پس از جنگ جهانی اول تحمل نکرد. حقیقتاً کشورهای غربی اگر قدری به نظریات و تئوری های اندیشمندان و تئوری پردازان خود هم رجوع کنند هرگز به چنین ساختاری نخواهند رسید.

برای  جلوگیری  از  این  تـبعـیضات  و  در  نتیجه  آن  پیدایش تنش  و  بروز جنگ سرد در حال حاضر و در نهایت جنگ مسلحانه که  تـمامـاً  با  روح  سازمان  و  هدف آن مغایر است، پیشنهاد می شود سازمان با تغییر ساختار خود در  شورای  امـنیـت  و  اسـتفاده از یکی از الگوهای پذیرفته شده جهانی در مقوله دمـوکـراسـی  به  این خطر  احـتـمالی  و  نـابـرابری  فـاحـش پایان دهد.

و  همچنین  سازمان با بررسی عمیق تر و دقیق تر به فرهنگ، عقاید و قوانین تمامی  کـشورهای عضو، در خط و مشی و سیاست های کلان خود تغییراتی  بنیادی ایـجـاد  نـمـایـد و قدرت کشورها را حداقل  به  عنوان  یک  امتیاز  رسمی، لحاظ نکند، زیرا که قدرت کشورهای بزرگ عملاً در تصمیم  گیری و رأی  کـشـورهای  جهان دوم و سوم تأثیرگذار خواهد بود. (به طور غیر رسمی) و در صورت  عدم  اصـلاحـات فوق، تشکیل یـک سـازمان در  شرایطی  غیر  از  جنگ  از  کـشورهای  ضعیف تر پـیـشنـهـاد   می گردد. اگر چه در ظاهر، گرفتن قدرت و امتیازات خاص از  کشورهای ابر قـدرت دنـیای امـروز و اصلاح یا تشکیل سازمانی واقعاً بی طرف به ضرر این کـشورها باشد اما در واقع ایـن  امـر  در  دراز مدت، اولاً کشورهای قدرتمند سیاسی ـ نظامی ـ اقتصادی را به عنوان قطبی تأثیر گذار در حقوق بشـر  و  در  نتیجه افکار عمومی نشان  خواهد داد و ثانیاً با این  کار  این  بار  قبل  از  جـنگ  جـهـانـی دیگر، به فکر  افـتـاده ایـم  نـه  بـعـد  از  آن و نـتایج  اسـفـنـاک  و  غیر  قابل جبران آن.

در غیر این صورت  و  در  صورت  ادامه  این  وضعیت، بسیار محتمل است که جنگ جـهـانی سوم، میان دو جبهه مذکور به وقوع بپیوندد و معلوم نیست فاتحان  جنگ  سوم  جهانی  چه  امتیازاتی  را  در زیر پرچم صلح و حقوق بشر برای خـود تـعـریـف خواهند کرد.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1389/08/07  |
 احزاب در منظر قانون اساسی - نشریه تجدد - پاییز 89

مهدی بنی اردلان

کلیات : آزادی گروهی، از حقوق اولیه و طبیعی انسان ها به شمار می رود که افراد می توانند از این حقوق برخوردار شوند. این امر برگرفته ازخصلت و طبیعت اجتماعی انسان ها می باشد که همین اجتماعی بودن، زمینه ساز همراهی افراد برای تدارک و سازماندهی زندگی مشترک می باشد. بنابراین شهروندان حق دارند در گروه بندی های مختلف سیاسی، اجتماعی، صنعتی و اقتصادی شرکت کنند. جلوگیری از این حق، مغایرت آشکاری با آزادی دارد، مگر آنکه تجمع و گروه بندی، خطراتی برای نظم عمومی مستقر داشته باشد. سخت گیری و ممارست و دقت در تنظیم مقررات مربوط به گروه بندی، از سوی مقامات تصمیم گیرنده، نـشـان دهـنـده حساسیت موضوع از حیث مرزبندی آزادی ها با قدرت دولت است.

الف) تنوع و تعدد تشکل ها : در ابتدای اصل بیست و ششم، قانون گزار قانون اساسی با به کار بردن این جمله که : «احزاب، جمعیت ها، انجمن های سیاسی و صنفی و انجمن های اسلامی یا اقلیت های دینی شناخته شده»، نگاهی جامعه شناسانه و دقیق به درون جامعه انداخته و در واقع با پیش بینی اینکه هر کدام از افراد ملت ممکن است عضو یکی از این تشکل ها باشند، خواستار نوعی تنوع و تعدد است. احزاب و انجمن ها اعم از سیاسی، صنفی و اسلامی و اقلیت های دینی که خود به چند شاخه تقسیم می شوند، نشانه تعددگرایی و اینکه هر کدام از این تشکل ها ممکن است در زمینه های خاصی در راستای اهدافشان به وجود آمده و فعالیت نمایند، نشانه تنوع گرایی است که قانون گزار پیش بینی نموده است.در اینجا باید متذکر شد که این تشکل ها خیل کثیری از مردم و شهروندان و به عبارتی کلی تر، ملت را شامل می شوند و اعطای آزادی به این گروه ها موافق با «اصل کثرت گرایی»است که یکی از شروط اساسی دموکراسی می باشد.

ب) آزادی تشکل ها و تضمین آن : آزادی های گروهی، از جمله آزادی های بنیادین بشری است که افراد جامعه به علت علقه مشترکشان گرد هم می آیند و با استفاده از امکانات مادی زندگی گروهی، اعلام موجودیت می کنند. این موجودیت واقعیتی است که جامعه ناگزیر از شناسایی و موظف به اعطای شخصیت حقوقی به آن می باشد. شناسایی آزادی گروهی، احترام به حقوق فطری افراد است که دولت و جامعه را مکلف به احترم به آن و ملزم به عدم مزاحمت یا تحمیل بر آن می کند. قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران با درک مراتب آزادی به عنوان یک حق اجتناب ناپذیر و بنیان گزار نظام مبتنی بر اصل کرامت و ارزش والای انسانی و آزادی تؤام با مسئولیت او در برابر خدا در اصل بیست و ششم، آزادی را به رسمیت شناخته و در ذیل آن مقرر داشته است : «هیچ کس را نمی توان از شرکت در آن ها منع کرد یا به شرکت در یکی از آن ها مجبور ساخت» و ضمانت اجرای آن مسئولیت های سیاسی و حقوقی است که قانون اساسی و عادی تدابیر لازم را برای آن اتخاذ نموده است.

ج) آزادی فعالیت گروه ها : الزام در شیء الزام در لوازم آن نیز هست. مطابق این اصل حقوقی،  هنگامی  که  قانون  اساسی  این تشکل ها را آزاد نهاده و عضویت «گروه ملت» را در هر کدام از آن ها آزاد می گذارد -  به استثناء محدودیت هایی که در همین اصل ذکر شده است – این تشکل ها و گروه ها می توانند در راستای اهدافشان به فعالیت بپردازند.

د) محدودیت های اصل 26 برای تشکل ها: قانون گزار اساسی در قسمت دوم این اصل، آزادی احزاب، جمعیت ها، انجمن های سیاسی و صنفی و انجمن های اسلامی و اقلیت های دینی شناخته شده را مشروط به این می داند که با اصول قانون استقلال، آزادی، وحدت ملی، موازین اسلامی و اساس جمهوری اسلامی منافات نداشته باشد.

د ـ 1) استقلال : استقلال یعنی وابسته نبودن و از درون خود داشتن. در اصطلاح سیاست حالتی است که زمامداری و اداره امور کشور، به هیچ وجه تابع زمامداری و اِعمال نفوذ دیگران نباشد. اصل نهم قانون اساسی استقلال سیاسی، فرهنگی و نظامی را مورد تأکید قرار داده است. همان طور که مشاهده می شود اینها قلب حیات و موجودیت کشور هستند. هر حزب یا جمعیت و گروهی که بخواهد در راستای رسیدن به اهدافش به آن لطمه وارد کند، قانون با خاطی قاطعانه برخورد می کند.

د ـ 2) آزادی: آزادی، حق طبیعی افراد است که برای دیگران ایجاد تکلیف می کند. شرط برخورداری از آزادی، عدم نقض آزادی دیگران می باشد. احزاب و گروه های سیاسی ممکن است از طریق پاره ای مواضع و جوسازی های اجتماعی عرصه را بر افراد و دیگر گروه های جامعه به نحوی تنگ کنند که آزادی های آنان در معرض خطر قرار گیرد. بند «د» ماده 16 قانون فعالیت احزاب، نقض آزادی های مشروع دیگران و ایراد تهمت، افترا و شایعه پراکنی را نهی کرده است.

د ـ 3) وحدت ملی: ملت از طرق گوناگون مادی و معنوی احساس وحدت می کنند. این وحدت که زمینه های نژادی، مذهبی و فرهنگی دارد،کمال مطلوبی است که در سایه آن افراد جامعه احساس همدلی، همبستگی و آرامش خاطر می کنند. در مورد نقض وحدت ملی و ارتکاب اعمالی چون طرح ریزی برای تجزیه کشور و تلاش برای تـشـدید اختلاف میان صفوف ملت از زمینه های متنوع فرهنگی و مذهبی و نژادی موجود در جامعه که ماده 16 قانون احزاب آن را نهی کرده است.

د ـ 4) موازین اسلامی و اساس جمهوری اسلامی : جمهوری اسلامی نظامی است  بر  پایه دین و مذهب که کلیه قوانین و مقررات آن باید مطابق با موازین اسلامی باشد. بنابراین، ایجاد اختلال توسط احزاب و گروه ها نسبت به مبانی اسلام و نقض موازین اسلامی  به هر ترتیب که باشد جرم محسوب می شود. ماده 16 قانون فعالیت احزاب در این ارتباط، نقض موازین اسلامی و اساس جمهوری اسلامی و تبلیغات ضد اسلامی و پخش کتب و نشریات مضله را نهی کرده است. آزادی گروه ها به عنوام یک حق طبیعی بدان معنی است که با وجود انگیزه، اراده و تصمیم افراد برای ایجاد گروه، این گروه بدون هرگونه تشریفات رسمی موجودیت پیدا کند. به عبارت دیگر اصالت هر گروه وابسته به خود جوشی آن می باشد. این چنین کروه هایی ذاتاً مشروعیت دارند بدون آنکه از اعتبار قانونی بیرونی برخوردار باشند. بنابراین آن ها، برای تصرف در امور، هرگونه ادعا و مطالبه و اقامه دعوی فاقد شخصیت لازم می باشند. فقدان شخصیت، موقعیت گروهی را که اعلام موجودیت نکرده در وضعیت حقوقی ظریف و حساسی قرار می دهد. تحقق شخصیت حقوقی برای گروه ها و جمعیت ها عموماً موکول به اعلام موجودیت نزد مقامات اداری ثبت کننده خواهد بود. تبصره یک ماده قانون فعالیت احزاب مقرر می دارد «کلیه گروه ها موظفند مرامنامه، اساسنامه، هویت هیأت رهبری خود و تغییرات بعدی را به اطلاع وزارت کشور برسانند.» ماده 14 قانون فعالیت احزاب مقرر می دارد «گروه های متقاضی پروانه، باید در اساسنامه و مرامنامه خود صراحتاً التزام خود را نسبت به قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران بیان کنند» ماده آیین نامه اجرایی قانون فعالیت احزاب نیز شرایط تأسیس کنندگان گروه را عدم سوء پیشینه سیاسی و کیفری، عدم محرومیت اجتماعی، تابعیت ایران و حداقل داشتن 25 سال تمام اعلام می کند. ماده 7 قانون فعالیت احزاب، کلیه اعضاء ساواک منحله، فراماسون ها، کسانی که در فاصله 28 مرداد 1332 تا 22 بهمن 1357 به وزارت رسیده اند و یا به عضویت مجلس سنا یا شورای ملی درآمده اند، گردانندگان رژیم سابق و حزب رستاخیز و کسانی که به موجب احکام دادگاه ها طبق موازین اسلامی از حقوق اجتماعی محروم شده یا می شوند را از حق تأسیس جمعیت و حزب سیاسی یا شرکت در هیأت رهبری آن محروم می کند. پرونده متقاضیان تشکیل حزب به فرمانداری محل و سپس به وزارت کشور حداکثر ظرف یک ماه به کمیسیون ماده 10 قانون فعالیت احزاب به منظور تصویب، احاله می گردد. این کمیسیون، متشکل از پنج نفر از نمایندگان قوای سه گانه می باشد که پرونده ها را به نوبت رسیدگی کرده و در مورد صدور یا عدم صدور پروانه پس از رسیدن نوبت، ظرف سه ماه بدون دلیل اعلام نظر می نماید. ظرف ده روز پس از تصویب کمیسیون پروانه گروه ها با امضای وزیر کشور صادر می شود. در صورتی که کمیسیون پس از رسیدن نوبت در مدت سه ماه بدون دلیل اعلام نظر نکند وزارت کشور موظف است پروانه درخواست شده را صادر نماید. با مطالعه چگونگی ثبت احزاب، آنچه مشخص است، دولتی بودن کامل تشکیلات ثبت احزاب می باشد که مورد انتقاد است. در واقع بهتر بود قانون گزار با توجه به روح اصل 26، انجمن یا گروهی مردمی متشکل از نمایندگان همه احزاب و گروه ها و نمایندگان دولت را در تشکیلات به ثبت رسانیدن احزاب پیش بینی می کرد.

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1389/08/07  |
 دانشگاه آزاد و توسعه طبقه متوسط - نشریه تجدد - پاییز 89

امیرحسین نوربخش

مقدمه

در این مقاله قصد داریم به عوامل شکل گیری دانشگاه آزاد اسلامی و اثرات فراوانی که تأسیس این دانشگاه در جامعه ایران به لحاظ ساختاری و هنجاری داشته است، اشاره کنیم.

شروع حرکت توسط متخصصان اسلامی

پس از پیروزی انقلاب اسلامی 57 و پس از آن، آغاز جنگ و در اواسط آن، گروهی از متخصصان انقلابی که عموماً برخاسته از طبقه تحصیل کرده و متوسط جامعه بودند و در واقع جزء شبکه مدیران جوان اجتماع خود به حساب می آمدند و در مدیریت پشت جبهه های جنگ نیز تأثیر فراوان داشتند، تصمیم به انجام حرکتی جدید با محور توسعه آموزش عالی گرفتند که بنیان گذاری یک دانشگاه غیر دولتی در غالب یک مؤسسه غیر دولتی، نمود آن بود؛  اما  از  همان  آغاز،  سیل مخالفت های  فراوان  با این اندیشه  شدت  گرفت که ناشی از فضای چپ گرایی و دولت محوری  در  فضای  جامعه  پساانقلابی  و متأثر از مدیریت اقتصادی شبه  سوسیالیستی   پس   از   جنگ   بود  که  حساسیت های بسیار  فراوانی  را  در  میان  انقلابیون  برانگیخت؛  اما  عواملی  چون  موافقـت  امـام  خـمـیـنـی (ره) با تأسـیس ایـن دانـشـگاه  و  پــیوسـتن  افـرادی  چون  مهنـدس میرحسـین مـوسـوی نـخـسـت  وزیر  وقت  سبب   شد  تا   این  نگرانی ها  فروکش  کند  و  این  دانشگاه  اعلام موجودیت  نماید.

حضور  افرادی  که  به  تازگی  از  حزب  منحله جمهوری اسلامی جدا  شده  بودند  در  بدنه  اصلی  مدیریتی  این  دانشگاه و ریاست معنوی  آیت  الله  هاشمی  رفسنجانی  بر  آن، سـبـب  تـقـویـت  هـرچه  بیشتر   پـایـگـاه  آن  نـزد  انقلابیون  شد.

همانطور که اشاره شد، این دانـشـگـاه در دوران  ترمیدور (تثبیت) انقلاب اسلامی ایجاد شد و بسیار ملهم از نگرش طیف با سواد، متجدد و غیر نظامی انقلابیونی بود که توسعه آگاهی عمومی و رشد تربیت دانشگاهی را راهی برای تحقق افکار خود می دیدند. آن ها معتقد بودند که گسترش رفاه و آزادی های عمومی سبب تعالی به سمت اهداف اولیه انقلاب خواهد شد. تلاش برای استقلال از دولت در حین تعامل نزدیک با آن، سبب شد تا مسیری تازه در عرصه آموزش کشور طی شود. این در حالی بود که ضعف های مالی دانشگاه با برخی استقراض ها از دولت های وقت و کمبودهای انسانی آن با استفاده از فارغ التحصیلان خود دانشگاه جبران می شد؛ تا جایی که حتی چندین

نفر  از  اعـضـای  گـروهـک مـنـافـقین  که  تواب شده بودند، توانستند در رده های پایین این دانشگاه  تأمین  شـغـلی بیابند و دوباره به دامان انقلاب باز گردند.

نقش دانشگاه آزاد در توسعه اجتماعی

توسعه جغرافیایی و حتی نحوه پراکندگی رشته های تحصیلی  دانشگاه  آزاد  به  گونه ای  بود  که  یک بده بسـتـان  فرهنگی  و  اقتصادی  واقعی  را  سبب  شد؛ بـه گـونـه ای  که  حتی  در   دور   افتاده  ترین شـهـرها  و  شهرستان های  کشور،  دانشگاه  تأسیس شد و اصطلاحاً  مـرکز نـشـیـنـان  را  به  شـهـرسـتـان ها  و  شـهـرسـتـانی ها  را  به  مرکز  روانه کرد.  

مطالعات نشان می دهد که توسعه شبکه های ارتباطی و رفاهی و رونق اقتصادی - فرهنگی در بسیاری از شهرستان ها حاصل فعالیت دانشگاه آزاد است که نقش مهمی در از  بین  بردن  تضاد  طبقاتی و تمرکز امکانات  در  شهرهای  بزرگ  داشتـه  اسـت.  البته باید نسبت به روحیه کمیت  محوری  حاکم  بر دانـشگـاه  آزاد  و  نیز  تلاش  بر  عدم  فعالیت سیاسی  و  فرهنگی  در  دانشگاه  تـوسـط  دانشجویان، تأمل نمود که  البته  در  طول  این  سال ها به تدریج رنگ باخته است  زیرا  رفته  رفته  نشریات و تشکل های  دانشجویی فعالی در دانشگاه ایجاد شد و سرمنشأ تحولات  جدید در عرصه سیاسی - اجتماعی کشور گردید که  نمونه  بارز  آن  فعالیت قابل توجه  دانشجویان  این  دانشگاه در انتخابات بحث برانگیز  ریاست  جمهوری  اخیر بود که حتی سـبـب  شد  سیل  اتهامات  به  سمت رؤسای واحدها  و نیز ریـاسـت  دانـشـگـاه  با  عنوان  حمایت  مالی و سیاسی از کاندیدایی خاص و مسامحه در بـرخورد با معـترضان به نتیجه انـتخابـات  روانه  گردد.

نکته دیگر، تلاش این دانشگاه برای رقابتی شدن فضای آموزشی کشور و دادن فرصت تازه به نخبگانی بود که به دلایل عدیده موفق به حضور در دانشگاه های دولتی نشده بودند. البته تلاش فارغ التحصیلان این دانشگاه برای رقابت با سوگلی های فارغ التحصیل از  دانـشـگـاه های   دولتی،  کار   ساده ای  نبود  و  حتی  سبب صدور برخی  احکام  قضایی،  توسط   مراجع   صالح  دادگستری  مبنی بر تساوی ارزش، میان  دانشگاه   دولتی  و  آزاد  گردید  که راه را بـرای   تولید   نظام های   آموزشی  دیگر،  نظیر  دانشگاه های  غیر  انتفاعی   و   پیام نور   هم   گشود   و   فـضـای  تک صدایی  در  عرصه  آموزش  کشور  کاملاً  شکسته  شد. گرچه  امروزه   دانشگاه  آزاد  به  چشم  یک  بنگاه   اقتصادی  و  سیاسی  مهم  در  کـشـور  نـگریـسـتـه  مـی شود  که   محل  منازعه  جناح  های  حاکم  شده  است،  اما  نـقـش  آن  در  تربیت  یک  طبقه  متوسط کار  آزموده، غیر قابل  انکار  به  نظر   می رسد؛  اجتماعی  که  در صورت  توجه  و   نبود  نگاه  تبعیض  آمیز   و  غرض  آلود رفته رفته می تواند  از  بحران هایی نظیر  بیـکـاری و نبود جایگاه  اجتماعـی مناسب، نجات یابد و از یـک تـهدید به یک فـرصـت  تـبدیل شود.

در   پایان  این  مقاله  باید  گفت  به  نظر  می رسد  صرف  نظر از ساختار رئیس محوری غیر انتفاعی در دانشگـاه  آزاد،  نمی توان  با توجه به نحوه  گـزیـنـش اسـاتـید و دانشجویان  و  نیز  دید مستقل علمی و غیر سیاسی به آنان، نوع قابل  ملاحظه ای از مدیریت صحیح آموزشی و دانش بنیان را در این وادی مشاهـده  نـکرد؛ که  می تواند  در  بلند  مدت سبب تربیت نخبگان و فربگان علمی بسیار  گـردد.

منابع :  1 . تاریخ ایران مدرن : یرواند آبراهامیان

         2 . تشکل فراگیر : عبدالله جاسبی

        3 . به سوی سرنوشت : اکبر هاشمی رفسنجانی

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1389/08/07  |
 حجاب آری یا خیر ؟ - نشریه تجدد - پاییز89

زینب ملکوتی خواه

ایران همانند  بسیاری  کشورهای دیگر مسائل  سیاسـی، اقتصادی  و اجتماعی می باشد و همواره در صدد تلاش برای حل این گونه  مسائل  است.  امروزه  یکی  از  مسائل  بسـیار  مهم اجتماعی، فرهنگی و حتی سیاسی،  مسئله حجاب و نحوه عملکرد دولت در مورد این مسئله است.  قبل  از  آن  که  بـخـواهـیـم عـمـلـکـرد حاکمیت و مردم را در این باب تحلیل کنیم، باید نظریات  فلاسفه  و  موافقان  و  مـخـالـفـان،  در  مـورد  مـسئله حجاب،  وجود  و  عدم  وجود  آن  و  همچنین  آثار  آن  را بررسی کنیم.

فلسفه حجاب :

دیدگاه های مختلفی در مورد مسئله حجاب در جامعه جهانی کنونی  مطرح  است  و  هر  یک  از  نظریات،  طرفداران  بسـیاری را به خود جذب کرده است. از جمله دیدگاه ها عبارتند از : ریشه فلسفی (رهبانیت)، ریشه اقتصادی (استثمار زن)، ریشه اخـلاقـی (حـد مـرد)  و  ریـشـه  روانی (مباحث زنانگی و عادات ماهانه).

هر کدام  از  این  ریشه های مورد نظر فلاسفه در مورد حجاب در ارکان نظام های حاکم بر کشورها گنجانده شده است، اما در ایران و نظام جمهوری اسلامی،  هیچ  کدام  از  این  نظریات وارد  نـشـده  است،  زیرا  قـرآن  ورای  این  نظریات سخن  گفته است.

قرآن حجاب را برای مرد  و  زن  لازم  دانسته است چنانچه در آیه 30 و 31 سوره نور  آمده  است : «قـل للمـؤمـنـین یغضوا مـن ابـصارهـم و  یحفظوا  فروجهم  ذلک  ازکی  لهم  ان الله خـبـیـر بما یصنعون» «ای رسول ما  بـه  مردان مـؤمن بگو تا چشم ها  بپوشند  و  فروج و اندامشان را محفوظ دارند که این بر پاکیزگی  شما  اصلح است  و  البته خدا  به  هرچه  کنید  کاملاً آگاه است»

«و قل للمؤمنات  یـغـضـضن  من  ابصار  هن  و  یحفظن فروجهن و لا ییدین زینتهن الا ما ظهر منها. . .» «ای  رسول،  زنان مؤمن را بگو تا چشم ها و فـروج  و  اندامشان  را  محـفوظ دارند  و  زینت  خود  را  جز آن چه قهراً ظاهر می شود، بر بیـگانه آشـکار  نسازند  و باید سینه و بَرودوش خود را با مقنعه بـپـوشـانـنـد و زینت و جمال خود را آشکار نسازند جز برای شوهران و . . . »

و همچنین آیه 59 سوره احزاب می فرماید : «یا النبی قل لازواجک و بناتک و نساء  المـؤمنـین  یدنین علیهن من جلابیبهن ذلک ادنی ان یعرفن  فلا  یوذین و کان الله غفوراً رحیماً» «ای پیامبر  با  زنان و  دختران خود و زنان مؤمنان بگو که خویشتن را به چادر فرو پوشند که این کار برای این که آن ها به عفت شناخته شوند، تا  مـورد  تعـرض، جسارت  و  آزار  قرار نگیرند و بر آنان بسـیار بـهـتـر  اسـت  و  خـدا  آمـرزنــده و مهربان است»

مورد مهمی  که  در  آیات سوره نور به چشم می خورد و قـابـل اشاره  اسـت  عبارت  «الا  ما  ظَهَرَ  مِنها» است که به معنای آنکه زینت های خود را بپوشـانـند مـگر  آن  چه  از  آن هـا  قـهراً  ظاهـر  می شود، می باشد.

در این خصوص می توان گفت که صدای زن هم نوعی زیبایی خاص دارد که در اصل می توان گفت زن زیبایی ذاتی و درونی دارد، اما خداوند فقط بعضی از این زیبایی ها را که برای زن هم سخت نباشد دستور به پوشاندن داده است. با استناد به همین مثال و همچنین استناد به احکام ادیان مختلف مانند یهود که صدای بلند زن را گناه دانسته و درصورتی که همسایه صدای  بلند زن را بشنود، مرد می تواند بدون دادن مهر، زن را طلاق دهد.  با  این اوصاف نتیجه می گیریم که  دین  اسلام  (اسلام  واقعی   نه  تحریف شده آن) سخت گیرانه  عمل  نکرده  است  و  حالتی متعادل دارد.

آنکه به صورت تصنعی حجاب را محدود به چادر نماییم، زیرا ایجاد عفت لزوماً در نوع خاصی از پوشش خلاصه نمی شود بلکه شکل پوشش تنها مقدمه ای برای رسیدن به ماهیت حجاب است نه یک هدف.

اما در این جا بهتراست قدری با گوشه ای از نظرات مخالفان و موافقان حجاب نیز آشنا شویم :

مخالفان حجاب آزادی پوشش زن را از حقوق اولیه و بدیهیات امر می دانند  و  بر  چهار   محور   اصلی  تأکید  دارند:  1.تشـکیـک در  اصل  وجوب  به  عنوان حکم اسلامی  با  توسل به تفاسیر جدید از آیات و روایات 2 . نفی  لزوم  دخـالـت حکومت در نحوه پوشش مردم 3 . آزادی پوشش  به  عـنـوان  یک  حق اولیه 4. مـبارزه سـیـاسـی بـا نـظـام  حـاکـم  از  طریق  تأکید بر آزادی پوشش.

در همین جا سئوالی  که  به  ذهن  می رسد  آن  است که این آزادی به چه معنا است که مخالفان بر آن تأکید دارند؟ شهید مطهری آزادی را ایـن گـونـه تـعریف می کند : «عدم مانع در راه رشد خود و دیگران» حال آیا نـداشـتـن حجاب آزادی است؟ آیا حجاب مانع رشد زن و دیگران شـده است؟ مخالفان حجاب می گویند اگر محدودیت های بین  زنان  و  مردان برداشته شود و زنان ملزم به پوشاندن بدن خود نباشند به تدریج  نگاه نامناسب مرد و زن از بین می رود و رفاقت زن و مرد، مثل رفاقت  دو  مرد یا دو زن  مـی شـود  و  می گویند «الانسان حزیص علی ما منع منه انسـان»«از هـر چیـزی  که  منع  شود  نسبت به آن حریص می شود»  در  نتیجه  حجاب  و  محدودیت  باعـث حـرص و ولـع خـواهـد امـا  بـایـد  ایـن  نـکتـه  را  خاطر  نشان  کرد  که در مورد همه مسائل انسانی مثل غرایز جنسی یا ثروت و . . . این قاعده حاکم نمی شود، به طور مثال امروزه ما شاهد آن هستیم که در امریکا به دلیل آزادی در ورابط جنسی، زنان و مردان به سوی هم جنس گرایی و یا ارتباط برقرار کردن با حیوانات سوق داده شده اند. پس قاعده الانسان حریص علی مانع منه در همه شرایط مصداق ندارد. دلیل دیگر مخالفان آن، است که گفته اند حجاب، زنان را تبدیل به یک شیء جنسی کرده است. ایشان در بهترین حالت، حجاب را یک پارادوکس بزرگ می دانند، و حتی اگر هدف حجاب محافظت از زنان باشد ازدواج موقت (متعه) حفاظت را به راحتی از سر راه  بر می دارد، چرا  که  ازدواجی  ده  دقیقه ای با فاحشه گری تفاوتی ندارد. آن ها  بر  این  باورند که  مردهـا نمی توانـند  غریزه  شهوانی خود را کنترل کنند. از این رو زنان باید جور ناتوانی کنترل شهوت مرد را بکشند که  این  یک  بی عدالتی است.

اما موافقان حجاب علاوه بر دلایل ذکر شده در قرآن دو فایده مـهـم بـرای حـجـاب  مـتصورند : اول آن که حـجاب محدودیت نیست و وسیله ای برای حضور سالم زن در اجتماع می باشد. اگر حجاب زن، مایه خانه نشینی او بود اساساً دیگر نیازی به ذکر حجاب و تأکید قرآن  بر  آن  نبوده است، زیرا  زنی  که  در  چهار دیواری محبـوس اسـت، دیـگر نـیـازی  به  حـجـاب نـدارد.  پـس حجاب برای حضور زن در جامعه است.  در درجه دوم، حجاب باعث کنترل غرایز جنسی در محدوده خانواده می شود و باعث سالم ماندن جوانان می باشد. گروه دیگر، موافق حجاب اما مخالف اجباری  بودن  آن  هستند و این امر را به صلاح اجـتمـاع مـی دانند کـه تـوضـیـحـات  بیشتر  در  مبـحـث   بـعـد  کـه ارتـباط مسستقیم حجاب با جامعه است،  ارائـه می شود.

حجاب و جامعه :

در هر عصر و زمانی پادشاهان و رهبران حکومت ها حجاب را که جزء امور فرهنگی هر اجتماع محسوب می شود، دست خوش سیاست کرده اند.

در جهان، تمامی دولت ها  در  امور  شخـصـی  و  اعـتـقـادی مردم خویش دخالت می کنند اما سؤال آن است  که  این  دخـالـت هـا  تا  چـه  حد  معقول است؟  و  همچنیـن  با  توجه به علایق شـخـصـی  مردم،  آیا  می توان  آن ها  را  مجبور به  داشتن  یا  عدم  داشتن حجاب کرد؟ این درحالی اسـت کـه حـکـومت هایی که حجاب را  یـک  امر  اجـبـاری می پندارند از  این  مـوضـوع  غافل اند  که  امور  فـرهـنـگـی و اخلاقی  چون  حجاب،  هیچ گاه  با  زور  و  تهدید  اجرایی نشده یا دست، کم اگر ظاهر اجتماع با حجاب هم همراه باشد، اما هویت آن که در حقیقت تکامل بشر است در قلوب مردم حک نشده و گاه فشارهای حکومتی عاملی بازدارنده برای جذب افراد به این مهم گشته است.

از این رو برای بستر سازی به منظور ایجاد یک جامعه ارزشی به جای استفاده از مشت های کوبنده، باید با ابزارهای فرهنگی به ترویج مسائل مهمی چون حجاب نگریست و این امر مهم را بازیچه سیاست نکرد زیرا اثر مثبت این نگرش از سویی مقبولیت حاکمیت در پیشگاه مشروطه مردم را به همراه دارد و از سویی دیگر  پذیرش احکامی که با هدف قرآن نزدیک است را از جان به بار می آورد. برای مثال آن زمان که رضا  شاه  در  دی  ماه 1314 قـانون  کشف   حجاب را وضع کرد و عمال حکومت چادر از  سر  زنان  با  حجاب می کشیدند به همان  میزان  مـخـرب  و  ناپسنـد  بـود که امروز در سال 1389 حاکمیت دست به اقداماتی همانند سالیان پیش می زند و با زور و اجبار می خـواهد داشتن حجاب را برای زنان اجباری کند درحالی است که  هیچ  کدام از این روش ها  عاقلانه به نظر نمی رسد. امروز ما شاهد زنانی هستیم که بدون هیچ پشتوانه اعتقادی ـ فرهنگی، حجاب خود را رعایت می کنند اما کافی است در هواپیمایی بنشینند و به آن طرف مرزها روند تا با بدترین وضع موجود قدم بردارند. این موضوع برای همه افراد و حکومت باید معضلی باشد و به فکر راه چاره ای منطقی باشند. با اوصاف مذکور به راستی هدف را گم کرده ایم و هیچ فکر و نشانه ای از حل این گونه معضلات اجتماعی و سیاسی نمی بینیم و روز به روز، این گونه مسائل در جامعه بین المللی مطرح می شود ولی، دولت هیچ تلاشی در جهت رفع آن نمی کند!

شـایـد  بخش  عمده ای  از  این  ناهمگونی  و  تعارض  سیـاسی ـ فرهنگی، ریشه های تاریخی در  تاریخ  انقلاب  هـم داشـتـه باشد. چنانچه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی با اجباری شدن حجاب، مخالفت برخی صاحب نظران و گـروهـی از  روحانـیـون برانگیخته شد.  برای نمونه آیت الله محمود  طالقانی در روزنامه اطلاعات در شماره 20 اسفند 1357 نوشتند :

 «حتی برای زنان مسلمان هم حجاب اجباری نیست چه برسد به اقلیت های مذهبی . . . ما نمی گوییم زن ها به ادارات نروند و هیچ کس هم نمی گوید . . . زنان عضو فعال جامعه هستند . . . اسلام و قرآن و مراجع دینی می خواهند شخصیت زن حفظ شود. هیچ اجباری هم در کار نیست. کسی در این راهپیمایی ها زنان ما را مجبور کرده که با حجاب یا بی حجاب بیایند؟ این ها خودشان احساس مسئولیت کردند اما، حالا این که روسری سر کنند یا نکنند باز هم هیچ کس در آن اجباری نکرده است»

با وجود این مخالفت ها، رهبر ایران، امام خمینی (ره) حجاب را باعث عفیف شناخته شدن زنان می دانست بدین سبب از سال 1357 ورود زنان بی حجاب در ادارات ممنوع شد و در سال 1363 با تصویب ماده 638 قانون مجازات اسلامی مبنی بر آن که «هر کس علناً در انظار و اماکن عمومی و معابر تظاهر به عمل حرامی نماید علاوه بر کیفر عملی، به حبس از ده روز تا دو ماه یا 74 ضربه شلاق محکوم می گردد و در صورتی که مرتکب عملی شود که نفس آن عمل دارای کیفر نمی باشد، ولی عفت عمومی را جریحه دار نماید فقط به حبس از ده  روز  تا  دو  ماه  یا  74  ضربه شلاق محکوم خواهد شد. /  تبصره :  زنانی  که  بدون حجاب شرعی در معابر و انظار عمومی ظاهر شوند به حبس از ده روز تا دو ماه و یا پنجاه هزار تا صد هزار ریال جزای نقدی محکوم خواهند شد»

وجود زنان بی حجاب در معابر عمومی هم به ادارات افزوده شد.

البته در این ماده جای اشکال است که قانون باید اجرا شود ولی امروزه این ماده متروک مانده است و همچنین واژه حجاب شرعی هم جای بحث دارد. حجاب شرعی پوشاندن تمامی بدن جز صورت  و  دو دست تا مچ می باشد. اگر  زنی  با  چـادر  بـاشد  ولـی  مـقداری از  مـوهـایـش  هم  دیده  شود  با  تـوجه  به  این  ماده،  حکم باید جاری شود.

نتیجه :

پس از بررسی اجمالی بر فلسفه پیدایش حجاب و نگاهی بر  اعتقادات  مخالفان و موافقان  این  امر،  آن چه مشخص است آن است که گرچه حجاب یک امر کاربردی و لازم در جهت ثبات اخلاقی و روانی اجتماع است، اما به هر میزان که فضای پذیرش فرهنگی در اجتماع  مسدود گردد  نه  تنها مردم به سوی  این  مهم  جذب نمی شوند  بلکه کاملاً از آن دور می شوند و نظام فکری مردم، از آن جا که همواره در پی استقلال در امور خویش بوده است، آن هنگام که این استقلال رأی،  به  هر دلیلی، زدوده شود، در جهت عکس اقدام می کنند.

دولت نیز در این میان، نقش  پدری  دل سوز را ایفا می کند که بـرای تـعـالـی  ایـن  مـهـم،  می بایست سعی  در  ترویج  جایگاه  اصلی  حجاب  در  قـلـوب  مـردم  نمـایـد  کـه  اگـر  چـنــین  گـردد، قـطـعـاً  بـا آرمـان های اصـلـی الهی  در  تـطابق خواهد بود.

از سویی،  بر  اساس  فرمایش  قرآن  کریم، در یک اجتماع افراد می توانند  برای خود حجاب را برنگزینند.  آن  جا  که  خداوند می فرماید «لا اکراه فی الدین»  برگزیدن   دین  را  برای  انسان اختیاری  دانـسـتـه  پس  یقیناً  حجـاب  هـم  مشمول  این  قاعده خواهد شد.

به هر روی امروز و در جهان معاصر آن چه که جامعه ما بیش از هر چیز به آن احتیاج دارد، قدرت تصمیم گیری و انتخاب است که با این  قوه  بتواند در وهله نخست به خود سازی فردی و سپس به خود سازی اجتماعی بپردازد و اگر چنین نگردد، یقیناً پیش از هر چیز اسلام ضربه  خواهد  خورد.  از  سوی  دیگر مردم هم باید بدانند که :

«کسی  که  زیبایی  اندیشه دارد  زیبایی  ظاهر  را  به  نمایش نمی گذارد»

شهید مطهری

 

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1389/08/07  |
 مکتب ایدوئولوژیک و ایجاد دیکتاتوری - نشریه تجدد - پاییز 89

مهرشاد ایمانی

تشابه نظام های سیاسی  از  حیث  فلسفه  سیاست  در  روند تطور  و  انحنای  مسیر  و  به  غایت  رسیدن  آن ها،  بـشـر را در  مقام  قیاس  بر می انگیزد.  سال هاسـت  کـه یـکـی از مـهـم ترین  و  شاید بنیادی ترین آرمان شهرهای انسان، نائل آمدن به ذات حقیقت  و ایفای عدالت، توسعه، عدم فقر و بسیاری ویژگی های ثبوتی دیگر  بوده است.  از  این  رو فرد بشر در طول تاریخ به منظور وصول  به  این  مـهم،  با  گـرایـشـات متفاوت فکری، سعی در ایفای نفش می کند و هنگامی که  مـجـمـوعـه ای  از  تـفـکـرات  مـشـابـه،  بـا هـدفـی واحـد، در  سـدد فـعـل مذکور برآیند، مجموعه عقول ایشان تئوری های مکتبی را تنظـیم  و  ارائه  مـی دهـد  و  هـمان  مـکـتـب  گاه  برای به عینیت رساندن نظریات خویش به ترتیبی، نظام ها را در دست  و  عـموم را بر یک سیر هدایت می کنند، اما آن چه نگارنده را بر آن داشت تا سطور مقابل را بنگارد، انحراف مبنایی مکاتبی است که  با  ورود  به  عـرصه اجـرا  دچـار  عـدول  از  نـظـریـات و گاه تحریف و جعل ریشه های خود می کنند و مسلم است، آن هنگام که مبنایی دستخوش تغییر و تحریف قرار گیرد، سلایق فردی جای گزین تئوری های پیشین می گردد. از آن جا که بشر ذاتاً در پی کسب قدرت است، سعی می نماید تا از انحرافات پدید آمده (چه توسط خود و چه توسط دیگران)  کمال  استفاده  را  نماید  و  روز به روز شخص مهم گردد تا آرمان ها و نظریات پیشین.

نتیجه و  غایت  این  مسیر  یک  نوع  بنیادگرایی مجعول خواهد  بود،  به  طوری  که  اقتدارگرایانِ رأس، خود  را  مبادی  فرهنگ  مکـتـب  خـویـش می دانند (بنیاد گرایی صرف)، اما آن را به  نـحـوی تـعـبـیـر  و  تـشـریـح  می نمایند، که تنها و تنها تأمین کننده امیال خود باشد تا  برآورده  کـننده نـظـریـات  مکـتـب  خــویـش  (جعل  در  واقعیت).  از  این  جهت  تبدیل  نظریات یک ایدئولوژی برای رسیدن به خواستگاه فردی،  پـدیده ای است که به وفـور  در  چـنـد  صده  اخیر  ما  را  درگــیـر خـود ساخته است.  پدیده ای که تا آن جا قابلیت تـحـکـیم  قـدرت برای شخـص  یا  گروه های  خاص  را  دارد،  کـه  نـزاع هـا و کشکمش های  خونین  و  یا  آسیب های جبران  ناپذیر  بسـیـار به دنـبـال داشته است. در این  مـجـلـد  بـه  عـلـت تـشریح هـر چـه بـیـشتر ایـن مـوضـوع، برآن گشتیم تا با مصدایق عینی، این مهم را  بررسی  نماییم.  از  این  رو  دو  مـکـتـب جریان  سـاز  و  تـأثـیـرگـذار سوسیالیسم و اسـلام  گـرایی را با  نیم  نگاهی  به عینیت آن ها در دو  کشور روسیه و ایران مورد واکاوی و تـفحـص  قرار  می دهیم  و  به  علت  تشریح  زوایـای   فـلـسفـه  سـیـاسـی   این   دو  مکتب،   از   تاریخچه  پیدایی آن ها در کشورهای مذکور  گذشته  و  همت را  بر ریشه یابی انحرافات آن ها می نهیم.

الف) سوسیالیم :

ـ  فلسفه پبدایی :

واژه سوسیالیسم به  مجموعه  تئوری ها  یـا  سیـاسـت هـایی اطلاق می شود که هدف آن ها عموماً احراز مالکیت عمومی و نظارت بر وسایل تولید، سرمایه، زمین و اموال و متعلقات آن ها می باشد.

اصطلاح سوسیالیسم به معنای  جدید  آن،  ابتدا  در  سـال 1827 بر  پیـروان رابرت آون انگلسی حمل گردید و سپس در کشورهایی چون فرانسه و آلمان هم به کار رفت. در فرانسه و  انگلیس  در  سال های 1830 تا 1840 از سوسیالیسم  دو  تفسیر  متفاوت،  اما مستقل بیان گردید.  تفسیر فرانسوی آن  که  به  مکتب سن سیمون برمی گردد. بر  اساس آن سوسیالیم در برابر  اصالت فرد  به  کار می رود و به عنوان نمونه ای  از  جامعه نگری کاتولیگ  در   قبال  فردگرایی  پروتستان مطرح  اسـت. تـفسـیر  دوم  مربوط  به  آون  می باشد کـه  بـه  نـوعـی  سـازمـانـدهـی  اقتصادی ـ اجتماعی  اشاره دارد که روشی  نـویـن در عرصه اجتماعی کردن مردم و دولـت، مطرح می نماید.

مجموعاً در نگاه  حقیقی  سوسیـال آزادی، عـدالـت اجـتـماعی و  دمـوکـراسـی  عناصر  جدایی  ناپذیر  مـکـتـب انـد کـه سـیر تـاریـخـی در  رونـد اجـرا گـواه آن اسـت کـه هـر کـجا و در هر زمان یکی از این عناصر مذکور خدشه دار شود سوسیالیسم  از  درون مسخ  گـردیـده  و  به  غـایـت یا منجر به یک دیکتاتوری غیر قابل مهار گشته یا منتهی به شکست گـردیـده.  بدین  معنا  سوسیالیم  بازتاب دهنده  خـواسـت هـا و   اهداف  اصـلـی آزادی خواهان مترقی برای نیل به دموکراسی و عدالت اجتماعی و به گونه ای تقابل با مظالم و تبعیضات موجود در جوامع بورژوازی و رهایی از آن ها است.

از مهم ترین  عناصر  مشترک  نظریه سوسیـالیسم تـأکـیـد بـر بـرتری جـامـعـه و سـود هـمـگـانـی بـر سـود فـردی اسـت، به طوری که این نظریه را می توان طغیان علیه فردگرایی و دیکتاتوری نامید و بر خلاف اتهام مبلغان نظام سرمایه داری، اندیشه سوسیال برای نیل به سود همگانی، مشارکت عموم در امور را نه تنها جایز بلکه لازم و ضروری می داند. پس تعیین سرنوشت یک اجتماع بر نظر و خواسته عموم یا مشروطه ملت است و دولت به نمایندگی از عموم بر امور نظارت می نماید. این مکتب بر خلاف آن چه  پس  از  روی  کار  آمدن  مارکس  از  آن  تعبیر  گشت، نه فقط  در بـردارنـده مـسائل اقتصادی،  بلکه  اهم  حوزه  نگاهش بر نـهادهای سـیـاسـی و اجـتـماعـی  مـعـطـوف   بـوده و  پـیرامون سلسـلـه  موارد  اقتصادی،  سیاسی  و  اجتماعی  بر  برابری کامل  باور  دارد، که این برابری به اخص در حوزه سیاست تعدیل کننده قدرت است تا تحکیم کننده آن. از آن روی که اگر نظامی بر برابری کامل سیاسی و اجتماعی باور داشته باشد، قطعاً بر تقسیم قدرت میان نهادها و یا به تعبیری بر تفکیک قوا، آزادی و برابری در ابراز نظرات و باورهای شخصی و تبلیغ  آن هـا،  مـجـال کامل نقد و به چالش کشاندن سیاست های کلی  و  جزئی دولت و بر  بسیاری  مبانی  اصلی  دیگر  دمـوکـراسـی نـیـز اعـتـقاد دارد.

در بُعد اقتصادی نیز نظریات این مکتب بسیار قابل تأمل می باشد. با پذیرفتن اصل مشارکت همگانی، می توان برداشت نمود که هر شخصی با قبول اصول مقبول در نگاه عموم می تواند به فعالیت خویش بپردازد، اما تحت نظارت عموم که در واقع حاکم حقیقی سرزمین اند. با این دید هیچ گاه کشور دچار رکود نخواهد گشت و به سرنوشت اعتقادات اقتصادی مارکس نمی انجاند و از سویی با نظارت حداقلی دولت، آن هم در کلیات چنان نظام های لیبرال، فراز و نشیب های ویران کننده اقتصادی در میان نخواهد بود. بیش از این به علت آن که مقاله پیش روی در حوزه فلسفه سیاست می باشد،  در  خصوص  حوزه  اقتصادی  سوسیالیسم اشاره نمی کنیم.

اما اعتقادات راسخ این مکتب در عمل به هیچ عنوان موفق نبود و این عدم موفقیت ناشی از دو عامل اصلی و بنیادین بود. اول، انحراف در تئوری و دوم، انحراف در عمل که این دو در بسیاری از زمینه ها  با  یکدیگر در ارتباطی تنگاتنگ بودند زیرا انحراف در تئوری  در  بسیاری  از  زمینه ها  حاکم  بر  اَعمال  حاکمیت بوده است.

1 . انحراف در تئوری :

پس از پیدایش عقاید مارکس و انگلس، به علت تشابهات اولیه، ماهیت مکتب سوسیالیسم قربانی عقاید مارکسیسم ـ که در واقع مکتبی کاملاً مجزا از سوسیالیسم به شمار می رود ـ گشت.

اعتقاد کلی مارکس بر آن بود که برای تعدیل یک جامعه از وضعیت تولید سرمایه داری به حالت تولید کمونیستی، باید دوران گذار اولیه را طی نمود و این امر یک باره امکان پذیر نخواهد بود. مارکس این دوران گذار را دیکتاتوری پرولتاریا یا انقلاب کمونیسم می نامید.

جامعه کمونیستی مورد نظر مارکس که از کاپیتالیسم برمی خیزد،  هرگز در عمل تحقق نیافت و به صورت یک نظریه باقی ماند. در واقع مارکس اساساً درباره خصوصیت جامعه کمونیستی صحبت زیادی نکرده است و بیشتر در خصوص فرد بشر، طرح مسئله نموده است.  با این وجود اصطلاح کمونسیم بیشتر به رژیم های سیاسی و اقتصادی تحت سلطه احزاب کمونیستی اشاره دارد که مدعی نمایندگی دیکتاتوری پرولتاریا (طبقه کارگر) هستند که این به طور کل و از اساس با باورهای سوسیالیسم در تضاد است زیرا همان طور که پیشتر ذکر گردید سوسیالیسم به برابری اقشار مختلف اجتماع ایمان داشت، نه برگزیدن قشری خاص یا کمونی محدود، به علت توجیهات سطحی. حال سؤال   آن  جاست که  در نـظـر کـمـونـیـسـم چگونه ممکن است، دیکتاتوری حاکم  که  روزگاری از  جانب  کارگران  بوده  است،  خود  به  یـک  طبقه  نـوظـهور سرمایه دار  تـبـدیل  نـشـود و در  صورت  این تغییر چگونه همان کارگران  قدرت  اجرایی  برکنار نمودن آن دولت را دارند؟ زیرا اساس اعتقاد کمونیسم بر دیکتاتوری طبقه حاکم اذعان دارد.

پس همان گونه که مشاهده می شود، حزب کمونیسم نه تنها در عمل و ماهیت با سوسیالیسم یکی نیستند، بـلـکـه  در  بـسیـاری  از  مـوارد  نـقـطـه  مـقابل آن اسـت. (سپردن قدرت به یک طبقه (کمون) در قبال برابری کامـل سیـاسـی ـ اجـتـماعی سوسیالیسم)

عقیده انحرافی کمونیسم بـا شـیـوه انـقـلابی گری خـود توانست نام بسیاری  از  کشورهای  سوسیالیست  را  به  کمونیست تغییر دهد. چنان چه  انقلاب  اکتبر  1917  روسـیـه  هـم  کـه  بـا نـام سوسیال ـ دموکرات های روسیه بـه پـیـروزی نـائـل آمـده بـود، بـه کمونیست تغییر نام داد و در عمل که پیشِ رو اشـاره خـواهـد شد، جنایاتی عـظــیـم بـه وقـوع پیوست.

2 . انحراف در عمل :

پس از انحراف در تئوری، به علت مجال سوء استفاده از قدرت در نظریه مارکس، حاکمان کشورهای سوسیالیست  به علت تحکیم  قدرت  خویش  سعی در جعل تمامی نـظـریـات  (حتی نظریه خود  مارکس) نمودند. از این رو ایشـان  بـا  تکیه  بر  دوران گذار بـرای نیـل  بــه  جـامـعـه  مـطـلـوب کـمـونـیـسـتی تمـامی قـوا را تـحـت انـحصار خویش درآوردند (مخالف صریح نظریات سوسیالیسم) و به  منظور  بری  شدن  از  انتقادها، تمامی نقدها را در جهت مخالفت و عداوت با آن  آرمان  شهر موردنظر خود می پنداشتند در واقع با پیدایش این طرز تفکر، یک ایدئولوژی  صرف  در  جهت  تحکیم جایگاه آمران امر پدیدآمد.

ایدئولوژیِ ترکیبی،  از  نظارت  عمومی و اِعـمال نـظـر گـروهی خـاص. کـه در نـتـیـجـه  ایـن اختلاط،  نــظـارت گـروهــی خـاص بـر عــمـوم صـورت پـذیـرفـت و چــون ایـدئـولـوژی، قـالبـاً غیر قابل تـغـیـیـر اسـت اَعـمـال حاکمیـت به پدیـده ای بـدل شـد کـه هــیــچ  انـتـقـادی  در  آن  راه  نـداشـت و در این مسیر هر آن کس  کـه  مـخــالـفت مـی نمود،  مـحکـوم بـه مـرگ  یا  در  بـهتـریـن   حـالـت  حـبس هـای  بـلـنـد مـدت مـی گـشـت  و  با  این  نگرش حـاکـمـیـت  کـمـونـیـست  به  خـود  اجـازه می داد تا  زمـیـن های مـردم کـه بـرایـش زحـمـت کـشـیـده بـودند  را بـه چنگ آورد و اگر زمین داری از دادن زمین خود امتناع می کرد، مـحـکـوم  بـه  نـیـسـتـی می گشت (چنان چه  لنین  به  شکل  مذکور، ده  میلیون  زمین  دار   را   در  یک  شب   اعدام  نـمـود) و حتی  قضاوت های  آن  دوران  نمونـه بـارز اقـتـدارگـرایـی، بـاتـوجـیـه عـدالت حاکمان کـمـونـیـسـت  مـی بـاشـد  دادگاه هایی  که  در  آن اعـتراف نامه های از پیش طراحی شده به دستان مـتـهمـان سپرده می شد  و  آن ها  را  تـحـت شـدیـدتـریـن شکنجه ها  وادار  به  اقـرار علیه خویش می کردند   و  در  نـهـایــت  بــا  بــهــره جـویی  از  هـمـان  اقـرارهـا،  ایـشـان  را  بــه  دار  می کشیدند.

نهایتاً اندیشه های  عـدالـت گـرایـانه  سـوسیـالـیـسـم بـه عـلـت  انحراف  مـوضـوعـی  در  عـمـل  بـه یـک دیـکـتـاتوری مـحـض  بدل  گشت  و  ایدئولوژیک  نمودن مسائل و تقدس گـرایـی   مـوضـوعـی بـاعـث رونـدی ناپسند در جهان معاصر گشت که هم  چـنان نـه بـه شـکـل پـیـشـین امـا  بـه  طـرحـی نـویـن  در  برخی  از کــشـورهــا  دیـده  مـی شود،  کشورهایی چون کوبا،  ونزوئلا،  کره  شمالی، چین و تا حدی روسیـه،  امـا  در  کـشـورهایی  چون  فرانسه،  انگلیس و برخی کشورهای دیگر هم نمونه نسبتاً  صـحـیـح یـک جـامـعـه  سوسیـال ـ دموکرات مشاهده می گردد و  یقیناً  این دو طیف کشورها، قیاس مناسبی است برای  مشاهده  نتیجه  سوسیالیسم حقیقی و کمونیسم یک اندیشه انحرافی.

ب) اسلام گرایی :

ـ فلسفه پیدایی :

امیل دورکیم در صور بنیانی حیات خویش دین را این گونه معرفی می کند : «زنجیره ای همبسته از باورها و اعمال مربوط به امور لاهوتی (مجزا از ناسوتی) که این باوررها و عقاید، همه کسانی را پیرو  آن ها  هستند  را  در  یک  اجتماع  واحد  به  نام  امت متحد می کند»

در واقع  دین  مجموعه  حقایقی  است  هماهنگ  و  مـتـنـاسـب از  نـظـام  هـای فـکـری  (عـقـایـد  و  مـعـارف)،  نظام آموزشی (قوانین و احکام) و نظام پرورشی (دستورات اخلاقی و اجتماعی) که در قلمرو ابعاد فردی، اجتماعی، و تاریخی از عالم ماوراءالطبیعه برای تدوین نظام حیات بشر و ایضاً هدایت وی ارسال می گردد.

دین اسلام نیز مجزا از این قاعده نیست. این آیین با کتاب قرآن، تکمیل کننده نظریات خویش در باب انسان بوده است از این رو به علت مجموع نظریات متعدد و متشکل در زمینه های متفاوت فردی، اجتماعی و سیاسی می توان بر آن نام مکتب نهاد.

دکـتـر شـریـعـتی در  این  باب  با  اشاره  به  تئوری های  مـتـعـدد مـسـتـقل از جانب اسلام می فرماید «اسلام  مکتب است،  از آن  روی  که  برای  تـرویـج  انـدیشه های  خـویـش مـی بایست  در  برابر  دیگر  مکاتب  ابراز  عقیده  نمـایـد. پـس تا  به  عنوان یـک مـکـتـب ظـهـور نـکند به این امر دست نخواهد یافت»

اگر بپذیریم  که  اسلام یک مکتب سیاسی  ـ  اجـتـمـاعـی هـم می باشد، پس مشمول قواعد  جاری  مکاتب  هم  خواهد بود. به همین دلیل در طول  تاریخ  و  از  ابتدای  پیدایی  این  آیین، همواره  اشخاص  معتقد  به  آن   سعی   در   به  عیـنیـت رسـانـدن  این مـکـتـب  در  اجـتـماع خویش نموده اند. چنان چه پیامبر اکرم (ص) در بدو امر به ایجاد یک حکومت اسلامی اقدام نمودند.

اما این مکتب نیز همواره دستخوش انحرافات بسیار از اصول خویش قرار  گرفته  است.  این  انحرافات  به  سه   بخش  اساسی تقسیم می گردد :

اول، انحراف  از  جانب  جاعلان  و تحریف کنندگان   مبانی، دوم، انحـراف از حیـث فـهـم قـوانین و سوم نتیجه آن دو انحراف، که در روند اجرایـی  و  ایـدئولوژیک شدن مکتب ظهور می نماید.

1 . انحراف از جانب جاعلان و تحریف کنندگان مبانی :

همواره و از ابتدای پیدایی مکتب اسلام، جاعلان و تحریف کنندگان، سعی در ایجاد مبانی جدید، البته با در نظر گرفتن منافع شخصی و گروهی خود نموده اند.

نمونه بارز آن  دوران،  افـرادی  چـون کـعـب الاحرار  و بـسـیـاری  دیگـر  بـوده اند.  بـه هـمـین  سبب  در  طول تـاریـخ  اسـلامی،  همواره  احادیث جعلی ظهور و گاه جـایـگـزین  احـادیث  پـیـشـین  مـی گـشـت.  مـبحـث انـحـراف از جانب  جـعـل   و   تـحـریف  بـیـشـتـر  بر اعـمـال  و  رفتار  مبادیان  فرهنگ  اسلامی  مطرح  است و رویه  ناپسندی  که  به  ایـشـان  مـنـتـصـب  گـشـت،  در  طـول  تـاریـخ  بـه عـنـوان یـکـی از رویـدادهـای اجـرایـی مــورد نـظـر قـرار  گرفته  است.

حجم عظیم این  احـادیث  و  روایـات  جـعـلـی بـاعـث ابـتـذال  در  رونـد اجـرای  مـکـتـب  اسلام  گـشـت  و جـالـب آن  اسـت  کـه  در  تـعـارض مـیان  احـادیـث  مذکور با آیات قرآنی، حاکمان اسلامی جانب احادیث را گرفتند تا نص صریح قرآنی.

روند جعل حدیث و مبانی، آن چنان گسترشی در میان حاکمان اسـلامی  یافت،  که  حـتــی  هم اکنون  نیز  این  روند  پایان نیافته است.

2 . انحراف از حیث عدم درک روح قوانین :

هموراه  در  نظام های مبتنی بر اعتقادات اسلامی، افتخار حاکمیت ها، اجرای هر چه  بیشتر  قوانین  قرآنی  و  احادیث بوده است. این درحالی است که نص صریح قرآن  کریم  بر فروع  دین لفظ  "فعلی"  نـهـاده  اسـت.  بدین  معنی  قرآن  به  تطبیق  روح  قوانین  خویش  با  شرایط  زمـان  و  مکان اشاره دارد.

به طور مثال بحث تعدد زوجات  در  دین  اسلام  در  زمـانـی مطرح گشت، که عـرب آن  دوران  با  ایـجـاد  حرم  سراهای  بـسـیار،  جـنـس زن  را  خـرید  و  فـروش  می کرد به همین دلیل اسـلام  بـا مـحـدودیت چـهـار  هـمـسـر  و  ایـضـاً ایـجـاد  مـسئـولـیـت  بـرای  مـرد  در  حـقـیـقـت  اعـتـقـاد  خـود مـبنی بـر مخالفت با تعدد زوجات را به صورت  ضـمـنـی اعـلام می دارد  چنـان  چـه  درباره  برده داری نیز اسلام در بـادی امر مخـالـفـت صـریح نـنـمـوده بـود، امـا هــمـواره  در کـفـارات گناهان و یا در بسیاری مسائل دیگر  چـون  مـستـحـبات، آزاد کردن برده ها را یک امر پسـنـدیـده می شمارد. از این قیاس، گستره شناخت موقعیت زمانی و مکانی در پیشگاه خداوند مشخص می شود.

حال سؤال مـطـروحـه آن است که آیا در نظام های اسلامی امروز ما می توانیم قوانین آن  زمان  را  به  هـمـان  شـکـل و بـدون  تـعـدیـل  و  تـطابـق  با  شـرایـط  جـهـانـی خـویـش اجـرا کـنـیم؟ و اگر در تمامی مسایل این رویه را در پیش گیریم از روح قـوانـیـن، کـه روحـی مـتـعالی و بسیار مترقی است دور نگشته ایم؟

در واقع یکی از انحرافات بزرگ، سخیف انگاشتن قوانین و به ظاهر اکتفاء کردن بوده است. حاکمان اسلامی در عصر حاضر هم با در نظر داشتن  منافع  خویش سعی در گذر از ماهیت  نـمـوده  و  تـفاسیر  را  در  احـادیـث جـسـت  و  جو می کنند. احـادیـثـی که  هـمان گونـه که پـیـش تـر اشـاره  شد،  دسـتـخـوش  تـحـریـف هـا و تفسیر های بسیار گشته.

 3 .  انحراف در عمل :

با توجه به اصل اقتدارگرایی بشر، با ایجاد مصائبی چون احادیث مجعول و سطحی نگری بر قرآن، دست حاکمان  از  دیرباز  برای  مصادره به  مطلوب نمودن  قضایا  بازگشته  است  و   مـسئـلـه   اساسی و شاید مهم ترین مشکل در انـحراف  در  عمل  تــقـدس گـرایی نامطلوب  می باشد.

حاکمان  دین  مدار  چه  در  اسـلام   و  چه  در  دیگر  مذاهب، هنگامی که با حیلت های خـویـش (جعل  و  سـطحـی  انـگـاری)  تــوان  عــدم اجـرای قـوانـیـن  حـقـیـقی را  در   خود احساس می کـنـنـد، قـوانـیـن جـدیـد وضع و آن ها  را  بـه  دیـن  مـنـتـسب  می نمایند.   این   پـدیـده  باعث می شود تا سیاست انسانی جایگزین قداست روحانی گردد و افراد  سودجو در جامۀ دین مدارانِ خدا محور، سعی در  انحراف اذهان عمومی کنند. اگر یارای آن را  داشته  باشند که به مقصود رسیده اند و  اگر  منـتـقـدیـن  بر  آن ها بتـازنـد و خـواسـتـار  آشـکـار  کـردن  حــقـایــق بر توده مردم گردند، نـظـام، ایـشـان  را  بـه  عـدول  از   فــرامــیـن  الـهی  مـتـهم  مـی کـنـد  و  بـا  استـنـاد  بـه  حـکـم الله  (در  واقع  حـکـم  خـود  سـاخته  حـکام)  آن ها  را  تـکـفـیـر  و  در  نـهـایت مـعـدوم  می نماید.

از این رو عنصر  تقدس گرایی  امری  است که  در  پی اقتدارگرایی یک گروه خاص پدید می آید و این یقیناً  متأثر  از  تـبـدیـل  شـدن  قـوانـیـن  مـذهـبـی، بـه یـک  ایـدئـولـوژی  خــشـک، توسط  فــرد  بـشـر می باشد.

به همین دلیل دیکتاتوری دینی  که  در  واقع  ضـد دیـن است،  هــمـواره  نـمـودی   از  خـشن ترین  و  سـخــت تـریـن  نـوع  فـردگـرایـی   اسـت،  زیـرا  اگـر   یک  نظام  سیاسی  که  اصولش  مبـتـنـی بر یـک  سـلسـلـه  اعـتـقـادات  گـروهـی  خـاص  مـی بـاشـد، مورد انتقاد قرار گیرد، مسئله انتقاد شده، اعــتـقـادات آن گروه است  و  اگـر حـکـمـی صـادر  شود توجیهی بالاتر از مصالح ملی یا بر خلاف امنیت داخلی بودن نخواهند داشت. در حالی که در یک اقـتـدارگـرایـی  دینی  هر  امری  می تواند  مـتـصـل بـه انـوار مابعدالطبـیعـه گـردد و مخالفان را نه به علت  مخالفت با حاکمیت، بلکه به اتهام  عداوت  با خـداونـد،  به  احـکام سنگین و دشواری چون مرگ، حبس های بلند  مدت و  . . .  محکوم می نمایند. پس اگر در نـظام اسلامی، مبلغان آیین اسلام  نتوانند احادیث جعلی را از اصلی تمییز دهند (که قطعاً امکان پذیر نیست)  و با توجه به مصالح  یا  سـطـح  عـلـمی خـود قادر به تحلیل و تعدیل  صحیح  آیات  قـرآنی نـبـاشـنـد،  یـقـیـناً  فـضـای سرکوب و انـسداد  سـیاسی  با توجیه دین، برای سوء استفاده گران مهیا خـواهد شد.

ج) نتیجه :

همان گونه که در بخش نـخـسـت  در  خـصـوص سوسیالیسم بـیـان گـردیـد، اعـتـقـادات راسـخ  ایـن  مـکـتـب  هنگامی  به یک  ایدئولوژی  انحرافی  بدل  گشت،  که   در  اندیشه ها  تحریف  پدید  آمد و در  نظام  اسلامی  نیز  هـمانـنـد  قـسـم  نـخـست، دقـیقاً  عـامل  انحـطاط،  جـعـل  و  تـحـریـف  مـبـانی  بـوده  است.

مجموعاً عامل انحراف و عدول  از  اصول  همواره،  سـبـیـی  بـرای تـعـبـیـر ناثواب و در  نهایت  پیـدایـش یـک  ایـدئولوژی  قاطع  خواهد  بوده است  و  عـمـوماً  نتایج دیکتاتوری های  برآمده  از  ایدئولوژی ها،  روندی  نسبتاً   مـشـابـه  در  اجرا  را  می پیمایند  چنان چه در کشتار عظیم دوران کمونیست، که عموماً  با  توجیهات اقتصادی و حمایت از اقشار پایین دست و مقابله با جریان سرمایه داری  به  وقـوع   پیوست،  همان  پروسه ای را گذراند کـه تکفیر ها  و  اعـدام هـای   قــرون  وســطـی یا  اعدام های انقلابی طی نـمـود، زیرا ریشه نظام های دیکتاتوری مبتنی بر یکه سالاری به جـای مردم  سـالاری  اسـت،  بـه  طـوری  کـه  تـمـامـی  ارزش هـا، قـواعـد و قوانین باید آن طور تعبیر گردد که فرد یا عده ای محدود مد نظر دارند.

از سویی دیگر  به  عـلـت  آن  که  مـعمولاً حکومت های دیکتاتور، با تکیه بر قانون شکنی روی کار  می آیند،  هیچ گاه به قـانون مدون  مشروطـه  مـلـت  گـردن نمی گزارند  و  بـاورهای  خود را در حکم قانون می دانند که گاه این باورها را هم در حکم  ماوراءالطبیعه می پندارند. به همین جهت معمولاً به علت  تشابهات  مبنایی این دسـته از نظام هـا،  رونـد  مـطـلـق گرایی  و  خشونت  آن ها هم  به  مـیـزان  قـابـل  تـوجـهـی  بـه  یـکـدیـگر  شباهت دارند.

در واقع در دیکتاتوری های ایدئولوژیک،  همواره  عــناصـر  ایدآل گرایانه ای چــون عـدالـت، بـرابـری، صـلاح اجـتـمـاعـی،  قدم  نهادن  در  راه  الـهـی،  مــبــارزه بـا عـنـاصر محارب در راه  خدا و . . . سـرپـوشـی بر جـنـایـات منتقدان است.

در نهایت این  مقاله،  باید  گـفـت کـه انـدیـشه هایی که روزگاری پدیدآورنده انسان بوده اند، هرگاه به یک ایدوئولوژی سـخـت  بدل  شـوند  برابر وی ایسـتـاده  و شمشیر بر نابودی  بشر می کشند.

ـ منابع :

1 . مانیفست کمونیست ، کارل مارکس

2 . تشیع علوی ـ تشیع صفوی ، دکتر علی شریعتی

3 . فرهنگ اندیشه انتقادی از روشنگری تا پسامدرنیته ، مایکل پین

|+| نوشته شده توسط هیئت نویسندگان در جمعه 1389/08/07  |
 
 
بالا